درباره اضمحلال پدیده روشنفکر حوزه عمومی در غرب

روشنفکران مسلح به موشک بالستیک

زمان انتشار: ۲۲:۱۵ ۱۳۹۱/۰۳/۱۲

پس ما نتیجه می گیریم که روشنفکران حوزه عمومی با تونی بلر، جرج بوش و نیکولا سارکوزی، عملیات های مشترکی علیه صدام حسین، معمر قذافی و حافظ اسد انجام می دهند که ذیل وظایف روشنفکر حوزه عمومی تعریف می شود. اما واقعیت ماجرا چیز دیگری است، وقتی که می بینیم همان گیدنز که در فصل «حکومت و سیاست» کتاب «جامعه شناسی» خود، حکومت های اقتدارگرا را با مثال زدن صدام حسین تعریف می کند، خود روزی به دیدار معر قذافی شتافته و چهار سال پیش بعد از دیدارش با قذافی در سال 2007 در مقاله‌ای از او و حکومتش تعریف کرده است.

روزنامه شرق در هر یک از دو صفحه اندیشه منتشره روز چهارشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ خود، یک روشنفکر غربی را به عنوان «روشنفکر حوزه عمومی» معرفی کرده که دانستن اندکی درباره آن‌ها، نه تنها تن من و امثال من که حتی تن روشنفکران سکولار مشرب را هم می‌لرزاند. تا به امروز نام روشنفکر حوزه عمومی در غرب برای ما مترادف با نام‌هایی چون هربرت مارکوزه، یوگن هابرماس، ژان پل سار‌تر، برتراند راسل و میشل فوکو بوده است، اما روزنامه شرق تعریف بروز تری از این مفهوم می‌دهد که عطف به نسل جدیدی از روشنفکران حوزه عمومی است: روشنفکرانی که نه فقط توتالیتریسم را نفی و رسوا می‌کنند، که برای براندازی آن قائل به لابی با سیاستمداران و نظامیان هم هستند و اگر فرصتی دست دهد، شخصا همچون کامیکادزه‌های ژاپنی حاضرند یک تنه با هواپیمایشان به عرشه کشتی دشمن زده و خودکشی روشنفکرانه کنند!
روی زیبای سکه: کریستوفر هیچنز
این روزنامه محترم، ابتدا به بهانه درگذشت کریستوفر هیچنز (آوریل ۱۹۴۹-دسامبر ۲۰۱۱) او را منتقد جدلگرا، ناطق زبردست و جنجال‌برانگیز انگلیسی تبعه آمریکا و نویسنده خستگی‌ناپذیری معرفی می‌کند که سیاست‌ورزی را با تروتسکیسم و مخالفت با جنگ ویتنام آغاز کرد و با دفاع از جنگ علیه تروریسم و اشغال عراق به پایان رساند.
خوب ما همینجا به خود ایست می‌دهیم تا قدری بیندیشیم! تروتسکیسم در پاسخ به چیست؟ به استالینیسم! چه چیز را بدیهی فرض می‌کند؟ قداست لنین را و اینکه استالین به میراث وی خیانت کرده و اگر تروتسکی به جای وی می‌بود، شوروی بهشت موعود سوسیالیست‌ها می‌شد! شکی نیست که چنین استدلال‌هایی مزخرف است. دستکم از زمانی که مخاطبان ایرانی کتاب حمید شوکت را درباره ذات توتالیتر شوروی خوانده‌اند (سال‌های گم شده. از انقلاب اکتبر تا مرگ لنین)، می‌دانند که استالینیسم دلالت ذاتی لنینیسم است و از ابتدا تا انتهای راه ایندو چندان فاصله‌ای نیست. پس تروتسکیسم؛ چه در تایید لنین و چه در مخالفت با استالین، نمی‌تواند نجات بخش باشد. بی‌دلیل نیست که ایوان کالیما آن را «بینش هذیانی» می‌نامد که مدعی است در سوسیالیسم: «یک انسان معمولی می‌تواند یک ارسطو، یک گوته، یک مارکس بشود.» (روح پراگ: ص ۱۷۵) شعارهای ساده لوحانه‌ای که مائوئیست‌ها هم ابتداتا به تقلید از مائو تسه، فریاد می‌کردند: «بگذار صد گل بشکفد، بگذار صد مکتب فکری رقابت کنند» (نگاهی از درون به جنبش چپ ایران، گفتگو با مهدی خانبابابا تهرانی) چقدر آدم باید ساده لوح باشد که این حرف‌ها را باور کند، بویژه بعد از ماجرای تصفیه‌های انقلاب فرهنگی مائو.
پس روشنفکر حوزه عمومی روزنامه شرق، شروع خوبی نداشته است. البته در فضای مبتلا به مک کارتیسم آن دوران امریکا، اصولا چپی نمی‌توانست وجود داشته باشد مگر از نوع کمتر خطرناک و طرفدار تروتسکی. لذا با کمی اغماض می‌توان گفت تا اینجای کار او چندان بد نبوده است، اما پایان کار وی بسیار بد می‌نماید: حمایت از جرج بوش در اشغال عراق!
hitchens_1587756cشرق می‌نویسد: «بعد از حملات یازدهم سپتامبر، هیچنز به مدافعان دولت بوش در جنگ با تروریسم پیوست؛ موضعی که دوستان و همکاران او در مجلات و حلقه‌های روشنفکری چپ را از وی رویگردان و منزجر کرد. اما این دوستان دیروز و محکوم‌کنندگان امروز در انتقادات خود تنها کلیشه‌های تکراری و مبتذل را مطرح می‌کردند. از نظر ایشان اقدام هیچنز خیانتی به آرمان و جبهه چپ و همراهی با امپریالیسم بود که برای محکومیت او کافی بود. این در حالی بود که هیچنز ۲۰ سال قبل از حمله آمریکا به عراق، دیالکتیک سیاسی بسیار روشن و منسجمی علیه دیکتاتور‌ها و دولت‌های توتالیتر ارایه کرده بود.»
زندگی نامه نویس هیچنز در روزنامه شرق، اشاره‌ای به تناقضات روشنفکرانه او در باب حملات انتقام جویانه جرج بوش به خاورمیانه دارد. او می‌نویسد که هیچنز، «در پاسخ به افرادی که حمله یازدهم سپتامبر و سایر جنایات القاعده و طالبان را پاسخی به فجایع امپریالیستی آمریکا می‌دانستند، هیچنز می‌پرسید: «پس چرا ایرانی‌ها و شیلیایی‌ها که آمریکا در کشورشان کودتا کرده بانی چنین کشتار دیوانه‌واری نیستند؟» سوالی که جوابش را در ماهیت بنیادگرایی مذهبی می‌یافت که به عقیده وی بزرگ‌ترین خطر برای بشر متمدن بوده، هست و خواهد بود.»
وی در عین حال که از مبارزه بوش با تروریسم در عراق دفاع می‌کرده، با روشهای ضد تروریستی بوش مخالف بوده: «همیشه یادآور می‌شد که از معدود افرادی است که به هر سه کشور به اصطلاح «محور شرارت» جورج بوش سفر کرده است. اصرار او بر تسلط بر موضوع مورد بحث گاهی به فرازهای خطرناکی می‌انجامید. در سال ۲۰۰۸ برای نوشتن مقاله‌ای درباره اینکه آیا «غرق‌کردن مصنوعی» شکنجه است یا نه، هیچنز موافقت کرد این شیوه روی خود وی اعمال شود. بعد از این ماجرا، هیچنز مقاله‌ای با این عنوان نوشت: «شکنجه است. باورم کنید!»»
اما آیا این موافقت (در کلیات) و مخالفت (در جزئیات) با اقدامات به اصطلاح ضد تروریستی بوش، با هم در تناقض نیستند؟
البته من قصد ندارم که هیچنز را سراسر بکوبم. حداقل با استناد به‌‌ همان زندگی نامه‌ای که شرق از هیچنز ارائه می‌دهد، می‌توان فهمید که او در بسیاری موارد سعی کرده وظیفه روشنفکری‌اش را در مواجهه با القائات و اغواهای رسانه‌های صاحبان قدرت و ثروت غرب، به انجام رساند: «هیچنز به اسطوره‌سازی رسانه‌ها و افکار عمومی بدبین بود و اغلب آن‌ها را تلقینات متکی بر اطلاعات جانبدارانه و بر پایه سوءاستفاده از ضعف و عدم‌آگاهی مخاطبان می‌دانست. وی بر همین اساس بسیاری از چهره‌های محبوب عامه همچون گاندی، جان. اف. کندی، هنری کیسینجر، مادر ترزا، بیل کلینتون و پرنسس دایانا را به چالش کشید…»
از جمله در ماجرای مرگ فالْوِل (کشیش بنیادگرای امریکایی که افکارش به برنامه‌های جرج بوش یاری بسیار رساند): «هیچنز با خونسردی عجیب و بلاغتی کم‌نظیر رسانه‌های آمریکا را به دلیل احترام بیش از حد و نابجا به فالْوِل سرزنش کرد و به اقامه دادنامه خود علیه فالْوِل به عنوان شیادی زهدفروش پرداخت: «فالْوِل و امثالش به چه حقی مدعی‌اند که خود و پیروانشان بر بال فرشتگان به بهشت می‌روند و سایرین در قعر جهنم‌‌ رها می‌شوند؟… به چه حقی، به نام حراست از سرزمین موعود، افراطی‌ترین بنیادگرایان یهودی را تشویق به غصب زمین‌های فلسطینیانی می‌کنند که نسل اندر نسل ساکن آن بوده‌اند و در‌‌ همان حال به مسیحیان پیرو خود می‌گویند که دجال کذایی انجیل هم‌اکنون در قامت مردی یهودی فعال است؟ فالْوِل از سویی با عقد اتحادی نامقدس میان یهودیان افراطی و بنیادگرایان مسیحی، بد‌ترین ضربه را به صلح خاورمیانه زده و از سویی دیگر به شکلی منافقانه یهودی‌ستیزی را در میان مسیحیان زنده نگه می‌داشت. او بیشترین لطمات را بر ما وارد کرد و افراد زیادی به دلیل موعظه‌های مزخرف او به کام مرگ خواهند رفت.»»
نویسنده نتیجه گیری می‌کند: «شاید بزرگ‌ترین پیروزی هیچنز، موفقیت او در رسانه‌های جمعی آمریکا بود. هیچنز فیلسوف نبود و ادعای آن را هم نداشت ـ‌ هرچند فلسفه و فلسفیدن را بهتر از خیلی‌ها می‌فهمید ـ بلکه خود را روشنفکر حوزه عمومی (public intellectual) می‌دانست که وی را در تضاد نظری با افرادی همچون دوستش ادوارد سعید قرار می‌داد که روشنفکر حقیقی را فردی در حاشیه جامعه و در تبعیدی دایمی و خودخواسته می‌دانست.»
و برای نتیجه گیری‌اش مصادیقی از موضع گیری‌های سیاسی ویچنز را بر می‌شمارد: «هیچنز طرفدار دخالت آمریکا و سازمان ملل برای جلوگیری از نسل‌کشی قومی مسلمانان بوسنی توسط فاشیست‌های ارتدوکس صرب و کاتولیک کرواسی و در ادامه هم طرفدار حمله به صربستان جهت جلوگیری از تکرار فجایع بوسنی در کوزوو بود. بعد از قضایای عراق هم، طرفدار مداخله در سومالی برای جلوگیری از قتل‌عام دارفور و دخالت در لیبی برای سرنگونی قذافی بود.»
اما ساده انگاری خواهد بود اگر به صرف اینکه او در دو مرحله جانب مسلمانان مظلوم بالکان را گرفته، روش کارش را تصدیق کنیم. باید به این مسئله دقیق‌تر بنگریم، تا ببینیم که آیا روشنفکر وظیفه جنگ افروزی دارد یا نه؟ که بعد بررسی کنیم مظلومِ این جنگ کیست و ظالمِ آنکه. باید از خود بپرسیم که روشنفکر تا چه حد برای اعمال اندشه‌های خود، حق نزدیک شدن به قدرت را دارد؟ و باید بپرسیم که آیا همراهی روشنفکران با سیستمداران و نظامیان در یک برهه، به توجیه اقدامات آنان در دیگر برهه‌ها نمی‌انجامد؟
آیا وظیفه روشنفکر راه اندازی جنگ یا دخالت در جنگ به نفع مظلوم است یا افشای ریشه‌های نظامی‌گری، جنگ و ظلم؟ آیا روشنفکر می‌باید برای دفاع از بوسنیایی‌ها یا آلبانیایی‌های کوزو، جنگ ناتو علیه صرب‌ها را توجیه کند یا آنکه تهاجم صرب‌ها علیه مسلمانان را ریشه یابی کند تا بفهمد که سلاح‌هایشان از کدام کشور و کدام کمپانی تامین شده و اینکه ابتدائا کدام نیروی خارجی آنان را به جنگ افروزی تشویق کرده است (یا آنکه دستشان را در جنگ بازگذاشته؟)
آیا وظیفه روشنفکر حوزه عمومی، حمایت بوش و بلر در جنگ با صدام است یا افشای حمایت‌های گذشته دولتهای آنان از صدام که او را اینچنین گستاخ و جنگ افروز کرده است؟ آیا وظیفه روشنفکر تشویق فرانسه و امریکا به حمایت از شبه نظامیان مخالف معمر قذافی است یا افشای حمایت‌های گذشته این دولت‌ها از معمر قذافی که دست او را در سرکوب مردمش و تاراج ثروتهای ملی آنان بازگذاشت؟
اساسا اگر قرار باشد روشنفکران حوزه عمومی هم همچون مردم عادی و روزنامه نگاران عجول و احساسی در جنگ‌ها رای و نظر بدهند، پس روشنفکری به چه معناست؟ اگر مدعیان روشنفکری از سطوح عادی و رویین مسائل که آغشته به القا و اغوا و دروغ است فرا‌تر نرفته و ماهیت درونی و پشت پرده جنگ‌ها را افشا نسازند، آیا اساسا می‌توان آنان را روشنفکر نامید؟
پیش از این نمونه برجسته دیگری از این دست روشنفکران حوزه عمومی را داشته‌ایم. آنتونی گیدنز، جامعه‌شناس برجسته بریتانیایی که به عنوان مشاور حزب کارگر نوین و شخص تونی بلر (رهبر حزب و نخست وزیر سابق) او را تشویق به حمله به عراق نمود. اقدام او سبب شد تا اندیشمندان آزاد بریتانیا او را طرد نمایند، اما چرا رسانه‌های ما این دست روشنفکران را تا حد بت خطاناپذیر بالا می‌برند؟ چرا آمیزش روشنفکران با نظامیان و قدرتمندان اینقدر در جامعه ما پذیرفته شده است؟ و چرا روزنامه شرق به خاطر شناخته نشدن هیچنز در ایران، افسوس می‌خورد: «در یکی، دو سال گذشته معدودی از مقالات هیچنز در مجلات و روزنامه‌های فارسی منتشر شده و تلاشی هم جهت ترجمه کتاب «محاکمه هنری کیسینجر» وی صورت گرفته است. می‌توان نتیجه ‌گرفت که تعداد ایرانیان آشنا با آثار هیچنز فرا‌تر از انتظار ولی در هرحال اندک است. در غیاب ترجمه وسیع آثار و بی‌توجهی رسانه‌های ایرانی به هیچنز، درک اهمیت وی نیازمند تسلط بر زبان انگلیسی است، در غیر این صورت شناخت هیچنز غیرممکن است.»
اما اگر روشنفکری حوزه عمومی اینست که شرق می‌گوید،‌‌ همان بهتر که مخاطبان ایرانی مصادیق آن را هرگز نشناسند!
n00003307-bروی دیگر سکه: هانری لوی
روی دیگر سکه روشنفکران حوزه عمومی روزنامه شرق، «برنارد هانری‌لوی»، فیلسوف، روشنفکر و روزنامه‌نگار فرانسوی است. شرق مصاحبه‌ای از او را که پیش از انتخابات اخیر فرانسه و به بهانه کتاب جدیدش «دشمنان مردم» انجام شده، ترجمه و منتشر کرده است که در آن از زندگی خصوصی خود تا روزنامه‌نگاری گرفته تا توصیه به سارکوزی درخصوص مداخله فرانسه در لیبی می‌گوید. بنابراین خیلی زود می‌فهمیم که او هم جزو روشنفکران حوزه عمومی است که کار روشنفکریشان را با موشک بالستیک پیش می‌برند. اما جایی که موشک‌ها و هواپیماهی بمب افکن حضور دارند، اصولا روشنفکری چه معنایی می‌تواند داشته باتشد و این فکر روشن در کدام مغز، نمود می‌یابد؟ مغز خلبانی که بمب را می‌افکند یا مغز کودکی که بمب روی سر او افکنده می‌شود؟
‌هانری لوی در پاسخ به این سوال که آیا «شما رییس‌جمهور فرانسه سارکوزی را تشویق کردید در لیبی دخالت کند؟» صراحتا می‌گوید: «بله، مثل اینکه این‌طور است.» و بعد ادامه می‌دهد: «شاید دلایل قانع‌کننده داشتم. شاید کلماتی برای بیان واقعیت ‌گیر آوردم که بدون دخالت، «بنغازی» در سیل خون فرو می‌رود. این کار دشواری نبود. دشوار‌تر گام‌های بعدی جنگ بود که من یکی، دو درک کوچک حسی داشتم که با رییس‌جمهورم در میان گذاشتم. برای نمونه رییس ستاد نیروهای شورشی لیبی را به کاخ الیزه بردم و در آنجا بود که تصمیم گرفته شد جبهه دیگری در جنوب «تریپولی» باز شود.»
عجب! پس روشنفکران حوزه عمومی، دلالان روابط نظامیان و شبه نظامیان هستند! پس آن‌ها کتابخانه‌ها و دانشگاه‌ها را به عنوان حوزه خصوصی‌‌ رها می‌کنند تا در خلوت اتاق جنگ کاخ الیزه کارهایی را صورت دهند که مصداق فعالیت روشنگرانه در حوزه عمومی است!
این البته تنها گناه هانری لوی نیست. هر چه باشد، ما قبول داریم که قذافی یک موجود ستمگر و توتالیتر بوده و مرگ او برای جهانیان بهتر از زنده بودنش است. بر فرض که مرگ وی، به هزینه گزاف انسانی جنگ لیبی هم بیارزد و بپذیریم که غربی‌ها قربتا الی الله یا صرفا از روی انسان دوستی این کار انجام داده‌اند. فرض کنید تلاش‌های هانری لوی در دلالی این روابط نظامی را توجیه کرده و بپذیریم که چون هدف وسیله را توجیه می‌کند، پس کار هانری لوی قابل توجیه است. اما وقتی استدلال‌های کوته بینانه هانری لوی را در ادامه درباره سوریه می‌شنویم، می‌فهمیم که او اصلا روشنفکر نیست. روشنفکری که نتواند اغوا و القا و وانمودگی را از واقعیت تشخیص دهد، چه فرقی با عوام الناس دارد؟
از زمانی که بودریار (جامعه‌شناس و فیلسوف پست مدرن فرانسوی) مقاله‌ای راجع به جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ نوشت: «جنگ خلیج فارس رخ نداد»؛ بدین معنا که «این جنگ، کاملاً ساخته و پرداختهٔ رسانه‌ها بود و آن‌ها چنین جنگی را برای ما تصویر کردند»، ما می‌دانیم که رسانه‌ها می‌توانند با القای «وانمودگی» و «ابرواقعیت»‌ها در ذهن عوام، آنان را وتادار به باور دروغ‌های سازمان یافته کنند. وضعیت امروز سوریه هم از این دسته وانمودگی‌ها است. بحرانی که رسانه‌ها و دولتهای غربی در سوریه می‌نمایانند، یک وانموده دروغین است ولی آنقدر توسط دستگاه رسانه‌ای متکی به صهیونیسم تقویت و تکثیر می‌شود که کم کم برای خود مردم سوریه هم قابل باور می‌شود. تا حدی که باور می‌کنند در شهر همسایه، جنگی شدید میان ارتش و به اصطلاح «ارتش آزاد» در جریان است و حتی آنانکه کشته می‌شوند مردم بی‌گناه هستند.
برنامه‌ای که سال ۸۸ در ایران پیاده شد و پس از چند روز انعکاس بی‌وقفه وانمودگی، ناکام ماند، این بار در سوریه تکرار می‌شود. اما همچنانکه گفته شد فقط عوام الناس اسیر این وانمودگی‌ها و دروغ‌ها می‌شوند. پس چرا هانری لوی هم این دروغ‌ها را باور کرده است؟ آیا باور این دروغ‌ها، مدعای روشنفکری او را زیر سوال نمی‌برد؟
هانری لوی در پاسخ به این سوال که «آیا «سوریه» لیبی جدید است؟» می‌گوید: «البته. اگرچه به طرز دیگری. تاریخ هیچ‌گاه تکرار نمی‌شود. اما عصر «اسد» سرآمده.»
‌او همچنین در مقاله‌ای نوشته که «چهره‌های مخالف زیادی در سوریه خواهان مداخله مستقیم غرب‌اند»، و بنابراین توصیه‌ مشابهی درباره سوریه هم به سارکوزی داشته است که با عدم اتخاب وی درانتخابات ریاست جمهوری، دیگر امکان پذیر نمی‌نماید.
ظاهرا روزنامه‌های اصلاح طلب ایران از سر مخالفت با حاکمیت، چنان کینه‌ای با دولت‌های دوست آن پیدا کرده‌اند که نمی‌فه‌مند براندازی دولت اسد توسط مخالفانش به معنای حاکمیت یک دولت بنیادگرای سلفی به جای یک حکومت سکولار است. ظاهرا اصلاح طلبان ایرانی نمی‌دانند که اگر اسد کنار برود، ارتش آزاد سوریه، حکومتی شبیه به پاکستان تاسیس خواهد کرد که هم دست به پاکسازی مذهبی (علیه شیعیان و علوی‌ها) می‌زند و هم پاکسازی قومی (علیه کرد‌ها). مگر تجربه سلفی‌های عربستان و پاکستان هم هزینه داشته که حال این‌ها می‌خواهند صرفا از لج جمهوری اسلامی ایران، پاکستان و عربستان دیگری بیافرینند؟
اما روزنامه شرق اصلا به این مسائل فکر نمی‌کند. روزنامه شرق در ادامه سوالات مهمتری دارد که باید از هانری لوی بپرسد: «شما را همه با پیراهن سینه‌باز می‌شناسند، مگر در فرانسه قحطی دگمه است و از آن خبر نداریم؟»
عجب سوال حکیمانه‌ای! نیمی از مشکلات بشر امروزی با طرح این سوال حل سده و نیمه دیگر آن با پاسخ حکیمانه‌تر هانری لوی حل خواهد شد: «نه، من دوست دارم شل و ول و بی‌بند و بار باشم.»
پس ما می‌آموزیم که روشنفکران حوزه عمومی، یقه باز دارند، به کاخ الیزه راه دارند، با شبه نظامی‌ها راه می‌آیند، با محافظه کاری سارکوزی دست راستی راه می‌آیند، اما با حافظ اسد، با قذافی، و همچنین با دکمه، نه. اینجامع‌ترین تعریف موجود از روشنفکر حوزه عمومی به زعم سرویس اندیشه روزنامه شرق است.
پس ما نتیجه می‌گیریم که روشنفکران حوزه عمومی با تونی بلر، جرج بوش و نیکولا سارکوزی، عملیات‌های مشترکی علیه صدام حسین، معمر قذافی و حافظ اسد انجام می‌دهند که ذیل وظایف روشنفکر حوزه عمومی تعریف می‌شود. اما واقعیت ماجرا چیز دیگری است، وقتی که می‌بینیم‌‌ همان گیدنز که در فصل «حکومت و سیاست» کتاب «جامعه‌شناسی» خود، حکومت‌های اقتدارگرا را با مثال زدن صدام حسین تعریف می‌کند، خود روزی به دیدار معر قذافی شتافته و چهار سال پیش بعد از دیدارش با قذافی در سال ۲۰۰۷ در مقاله‌ای از او و حکومتش تعریف کرده است.
نظر ما عوض می‌شود وقتی بدانیم ویچنز روشنفکر، با یک بار تحمل روش‌های ضد تروریستی جرج بوش در عراق و افغانسیتان اعتراف می‌کند که روش‌های او مصادیق شکنجه هستند. نظر ما عوض می‌شود وقتی بدانیم سرسلسله روشنفکران غرب، سر کارل پوپر ۱۰ سال در CIAسابقه خدمت گذاری به امریکا را دارد و….

منابع:
کتاب‌ها:
شوکت- حمید، سال‌های گم شده، از انقلاب اکتبر تا مرگ لنین ١٩٢۴-١٩١٧، نشر بارتاب، چاپ اول، تهران ۱۳۷۰.
شوکت- حمید، نگاهی از درون به جنبش چپ ایران: گفتگو با مهدی خانبابا تهرانی، شرکت سهامی انتشار، چاپ دوم، تهران ۱۳۷۲.
کالیما- ایوان، روح پراگ، ترجمه فروغ پوریاوری، نشر آگه، چاپ چهارم، تهران ۱۳۹۰.
گیدنز- آنتونی، جامعه‌شناسی، ترجمه حسن چاوشیان، نشر نی، ویراست چهارم، چاپ اول، تهران ۱۳۸۶.
مقالات:
آن روی آقای جامعه‌شناس؛ دیدار آنتونی گیدنز با قذافی، سید مرتضی هاشمی مدنی، وبلاگ «کلمه»، ۱۹ مارس ۲۰۱۱.
بیداری اسلامی؛ صحنه تناقضات روشنفکری، نگاهی به مواضع آشکار و پنهان روشنفکران غرب درباره لیبرال دموکراسی، رضا نساجی، سایت تحلیلی برهان، مورخ ۱۷ دی ۱۳۹۰
کریستوفر هیچنز؛ تجلی سیمای فراموش‌شده روشنگر رادیکال، احسان عبده‌تبریزی، روزنامه شرق، مورخ ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱
گفت‌وگو با «برنارد هانری لوی» اندیشمند فرانسوی، بی‌همتا در دشمن‌تراشی؛ دوست دارم به تمام معنا آزاد باشم، ترجمه حسن کامشاد، روزنامه شرق، مورخ ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

:::

۱ دیدگاه

    جمهوری اسلامی خود نیز از این روشنفکران حوره عمومی دارد . مبلا انبوه سخنرانی های دکتر حسن غباسی و یا آقای رحیم پور ازغدی را بشنوید همه آنها توجیه گر و مدعی درست بودن سیاستهای نهادی سیاسی بنام جمهوزی اسلامی هستند مثلا حسن عباسی مسلخ به موشکهای مرصاد و ….نیست ؟ یا تئوریهای ازعدی بر اساس و تائید بی قید و شرط قدرت نظامی سیاسی اقتصادی نظام نیست ؟ یا نویسنده همین مقاله خود مدعی است که روایت و قرائت دولت وقت از وقایع 88 عین واقعیت و روایت مخالفان و منتقدان دولت و نه حتی نظام ، در پی برآورده کردت منافع بیگانگان بوده است . خوب ایشان هم یک روشنفکر وابسته و تائیدگر قدرت است .و از نظر روش هیچ فرقی با روش کریستوفر هیچنز یا گیدنز نارند .جالب است تمام نقدهایی که روشنفکران دولتی ج.ا از نظام غرب و روشنفکرانش دارند خود عینا به آن دچارند و فریاد مظلومیت هم سر می دهند .

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه