زندگی در عیش،مردن در خوشی؛ نیل پستمن

زمان انتشار: ۱۹:۵۰ ۱۳۹۱/۰۹/۱۵

قسمت اول: قبل از سخن گفتن در باب نیل پستمن و معرفی او و اثری همچون کتاب ارزشمند «زندگی در عیش مردن در خوشی» این اظهار تأسف جای طرح دارد که با این همه دغدغه در باب اصلاح دانشگاه ها و دروس دانشگاهی علی الخصوص در حیطه علوم انسانی هنوز شاهد تحولی آن چنان که […]

قسمت اول:

قبل از سخن گفتن در باب نیل پستمن و معرفی او و اثری همچون کتاب ارزشمند
«زندگی در عیش مردن در خوشی» این اظهار تأسف جای طرح دارد که با این همه دغدغه در باب
اصلاح دانشگاه ها و دروس دانشگاهی علی الخصوص در حیطه علوم انسانی هنوز شاهد تحولی
آن چنان که بایسته و شایسته باشد نیستیم. فضای فکری ما پیش از پرداختن به مفاهیمی چون
بومی سازی و اسلامی سازی دانشگاه و علوم انسانی، دچار آفت دیگری است که می توان آن
را نوعی سانسور روشنفکرانه و یا مخفی کاری آکادمیک نامید. از فضای غربزده دانشگاهی،
هنوز انتظاری نیست که از آثار متفکر و نویسنده ای چون آوینی در فضای درسی رشته هایی
چون فیلم سازی و هنر و رسانه و مطالعات فرهنگی نامی به میان آورد اما عجیب آن است که
این جریان سانسور با نهان روشی تام و تمام، بسیاری از متفکران و نویسندگان مهم غربی
را نیز که به مذاقش خوش نمی نشیند به راحتی نادیده می انگارد که از آن جمله مولف کتاب هایی
چون : «تکنوپولی؛ تسلیم فرهنگ به تکنولوژی» و «زندگی در عیش مردن در خوشی» است.

 زندگی در عیش مردن در خوشی نیل پستمن (۱۹۳۱-۲۰۰۳) ، صاحب ۲۰ عنوان کتاب
و ۲۰۰ مقاله، استاد علوم و فنون و ارتباطات در دانشگاه نیویورک و جامعه شناسی است.
پس از مرگ او برخی روزنامه ها این تیتر را برگزیدند : «منتقدی که تلویزیون را خاموش
ترجیح می داد.» عمده ترین توجهات این استاد ارتباطات در طول حیات علمی اش معطوف به
تلویزیون و تأثیراتی است که این جعبه جادو بر نظام اجتماعی و از آن فراتر بر نوع و
نحوه معرفت بشری می گذارد. به عنوان مثال پستمن در کتاب زوال کودکی (یا انقراض طفولیت)
بیان می دارد که تلویزیون با از میان برداشتن مرز میان آگاهی کودک و بزرگسال همان قدر
که خصلت کودکانه کودک را می کاهد، بلوغ فکری و فرهنگی بزرگسالان را نیز کاهش می دهد.
اما بیشترین حملات او به تلویزیون در اثری با نام «زوال فرهنگ در بستر عشرت» در سال
۱۹۸۵ منتشر گردید که صادق طباطبائی با خوش ذوقی آن را به «زندگی در عیش، مردن در خوشی»
ترجمه نموده است.

 پستمن گرچه زبانی شوخ دارد ولی در عین حال نویسنده ای بسیار جدی و دغدغه مند
است که زوال تفکر و فرهنگ امریکایی او را آزار می دهد. از این روست که می نویسد :
«… جامعه آمریکا از دقیقه ای به دقیقه دیگر احمق تر می شود، حرمت های فردی و جمعی،
قداست نمادهای مذهبی، احترام مظاهر ملی و سمبل های فرهنگی و … تحت تأثیر برنامه های
تلویزیونی، شکسته و از ارزش تهی شده و اثربخشی و قدرت سازندگی خود را از دست داده است.»

 دو شاهکار ادبی قرن بیستم یعنی «۱۹۸۴» نوشته جورج اورول و «دنیای قشنگ
نو» نوشته آلدوس هاکسلی دو کتابی است که مدام مورد ارجاع پستمن در کتاب زندگی در عیش
مردن در خوشی قرار می گیرد. اورول در سال ۱۹۴۸ کتابی می نویسد که به زعم خود آینده
مخوف بشریت را در سال ۱۹۸۴ پیش بینی کرده است. دنیای مخوفی که اورول به مانند قلعه
حیوانات به زبان تخیل و استعاره ترسیم می کند بیشتر با نظام های مارکسیستی و انحصارطلب
هم سنخ است. دنیایی که در آن همگان تحت نظارت و کنترلی عیان اند و همه تابع دستورات
حزب حاکم. خانواده در آن معنا ندارد و هر علاقه و عشق و تعهدی بالاتر از علاقه به حزب
سرکوب می شود. چنانچه عمل خلافی از کسی سر زد و دچار عشق و علاقه ای فراتر از عشق و
علاقه به حزب شد دستگاه خوانش فکر، مسئولین حزب را متوجه می کند تا او را تحت بازجویی
و شکنجه قرار دهند. در جامعه آینده اورولی سه وزارت خانه وجود دارد. وزارت فراوانی
که باید بر اساس نظام کوپنی جیره رسانی کند، وزارت صلح که مسئول حفظ جنگ با دشمن خارجی
است و وزارت حقیقت که عهده دار کنترل آرشیوها و تحریف و تغییر اطلاعات و نابودی هر
گونه اطلاعاتی است که به ضرر حزب باشد. در این جامعه افرادی که از حزب سرپیچی کنند
ناپدید می شوند. در اینجا صحبت از اعدام نیست بلکه صحبت از تبخیر آدم هاست و پس از
آن اسم تبخیرشدگان نیز توسط وزارت حقیقت از دفاتر رسمی حذف می شود و هستی اش انکار
می شود گویی چنین موجودی اصلاً وجود نداشته است.

 اما هفده سال قبل از انتشار رمان ۱۹۸۴، آلدوس هاکسلی دنیایی دیگر را پیش
بینی می کند. دنیایی که به ظاهر خبری از خشونت و سرکوب در آن نیست دنیای قشنگ نو یا
به ترجمه ای دیگر «دنیای مامانی جدید». در این دنیا که اصل حاکم بر آن رفاه و پیشرفت
و ثبات اجتماعی است سرگرمی و تفریح، جایگزین اندیشه است. اگر در دنیای اورول افراد
باید همان گونه که برادر بزرگ و حزب حاکم می خواهد بیاندیشند در دنیای مامانی نو اساساً
مردم نمی اندیشند چرا که مشغول تخدیر و تفریح اند. در این دنیا مردم به طبقات مختلفی
مانند کارگزاران حکومتی و کارشناسان فنی و کارگران و … تقسیم می شوند. نطفه ها در دستگاه
بارورسازی رشد می کند و پس از تولد با روش آموزش در خواب تحت تأثیر تلقینات خاصی قرار
می گیرند و افراد هر طبقه آموزش های لازم برای طبقه خود را دریافت می کند. در این دنیا
ماده مخدری به نام سوما وجود دارد که برای افرادی که به مرض اندیشه و خودآگاهی دچار
شوند تجویز می شود. در این دنیا معتقدند که عشق به کتابخوانی و علاقه به طبیعت چرخ
هیچ کارخانه ای را نمی چرخاند فلذا انسان ها باید تنها به وظایفی که به طبقه آنها مربوط
است بپردازند. هاکسلی تاریخ بشری را به دو دوره قبل از فورد و بعد از فورد تقسیم می کند.
(فورد در آمریکا سمبل تمدن ماشینی و تولید صنعتی است.) در این دنیا به ظاهر اجبار و
خشونت وجود ندارد و همه چیز از راه تحریک احساسات و تلقینات اعمال می شود. افرادی که
دچار مرض اندیشه و خودآگاهی شوند نیز تنها دو راه دارند یا پناه بردن به سوما و یا
خودکشی.

 پستمن، وضعیت آمریکای زمان خود را شبیه به آن چیزی می داند که هاکسلی
تصویر کرده است. به گفته او اگر در اواخر سده هجدهم میلادی، بوستون مرکز تجلی روح آمریکایی
و تحرکات سیاسی و اجتماعی بوده است و در اواسط سده نوزدهم نیویورک و در قرن بیستم،
شیکاگو امروزه نماد و مظهر آمریکا را باید در شهری در صحرای نوادا جست به نام لاس وگاس.
شهری که مرکز تفریح و قمار و خوشگذرانی است. برای پستمن اصلاً عجیب نیست که در آمریکای
عصر او یک هنرپیشه هالیوود (رونالد ریگان) به مقام ریاست جمهور برسد چرا که گسترش رسانه
بصری تلویزیون، مردم را مبدل به موجوداتی صرفاً بصری کرده است. به گفته او اگر در آمریکای
قدیم کاندیداهای سیاسی باید برنامه عملی و اجرایی ارائه می کردند تا پیروز شوند کاندیداهای
امروز بیشتر باید در زمینه های آرایش و فنون زیبایی و تبلیغ متبحر باشند. اگر کاندیداهای
گذشته به مدت هفت ساعت با هم مناظره می کردند کاندیداهای امروز کافی است چند دقیقه
با هم گفتگو کنند و لبخندها و لباس و آرایش و حالات چهره شان را به رخ هم بکشند. همچنین
قدرت شوخی و سرگرم کنندگی آنها نیز تأثیر زیادی در پیروزی آنها خواهد داشت.

 نیل پستمن این وضعیت را ناشی از فرگشتی می داند که در اشکال داد و ستد
اطلاعات و تبادل اندیشه ها صورت گرفته است. به زعم او دنیایی که مبتنی بر رسانه های
مکتوب و صنعت چاپ شکل می گیرد به کلی متفاوت است از دنیایی که در آن رسانه های تصویری
مدیوم غالب تبادل اطلاعات است. رسیدن به این نقطه است که او را هدایت می کند به طرح
واجد ذات دانستن تکنولوژی های ارتباطی. وقتی از مفهوم ذات برای یک دستاورد تکنولوژیک
سخن گفته می شود سریعاً عده ای موضع می گیرند که تکنولوژی ابزاری خنثی است و به هر
نحوی که انسان اراده کند می تواند از آن استفاده کند. این دقیقاً همان اندیشه ای است
که پستمن با آن مخالف است. ذات هر ابزار ارتباطی، در درجه اول ناظر به آن وجه محتوایی
است که می تواند مظروف این ابزار گردد. بدیهی است که سرخ پوستان با استفاده از دود
نمی توانند مفاهیم فلسفی را تبادل کنند چرا که ذات این ابزار اطلاع رسانی اقتضای چنین
محتوایی را ندارد. به همین منوال کتابت و تلویزیون نیز هر کدام ذاتی متفاوت دارند و
می توانند حامل محتوایی متناسب با ذات خود باشند. همان گونه که این مقاله ای که پیش
روی شماست در قالب یک مقاله ژورنالیستی اقتضای آن را ندارد که به تفصیل من باب رسانه
و آرا پستمن بحث کند و می بایست در دوهزار کلمه خلاصه وار مضامین خود را بیان کند.

 تلویزیون و مدرنیته

 اما ذات وسایل ارتباط جمعی تنها به این محدود نمی شود که گنجایش خاصی
دارند و هر محتوایی را نمی پذیرند بلکه در صورت فراگیری هر رسانه ای، تبعاتی اجتماعی
و معرفت شناختی ایجاد می شود که مستقیماً معلول اقتضائات ذات آن رسانه است. ابزار ارتباطی
جایی بین انسان و جهان قرار دارد و واسطه انتقال شناخت جهان به انسان است. رسانه، کیفیت
و نحوه دیدن و استنباط انسان از گیتی را شکل می دهد.

 این تغییرات معرفت شناختی صرفاً به رسانه ها محدود نمی شود. به عنوان
مثال اختراع ابزاری مثل ساعت تصور انسان از زمان را تغییر داده و تصوری مکانیکی و عددی
به آن داده است. مسلماً تمدنی که مبتنی بر فرهنگ شفاهی به داد و ستد اطلاعات می پردازد
با فرهنگی که مبتنی بر نوشتار و کتابت عمل می کند متفاوت است. به همین منوال انقلابی
معرفت شناختی در اثر گسترش و فراگیری رسانه ای تصویری مانند تلویزیون ایجاد می شود.
به همین دلیل است که پستمن وسایل ارتباط جمعی را ستون بنیادین معرفت شناسی می داند.
در مقیاس فردی آیا کسی که صرفاً حوادث روزنامه ها را می خواند با کسی که مجلات علمی
و کتاب می خواند در زمینه قدرت تحلیل و اندیشه و بیان برابر است؟ (هل یستوی الذین یعلمون
و الذین لا یعلمون؟) به همین قیاس فرهنگ و تمدنی که مبتنی بر کتاب و نوشتار داد و ستد
فکری می کند با فرهنگی که با تصویر و تلویزیون خو گرفته است متفاوت خواهد بود. اگر
هنوز قانع نشده اید که ابزارها من جمله ابزارهای رسانه ای واجد ذات اند آن تجربه معنوی
که به عنوان مثال فرد مومن با حضور در مسجد و یا کلیسا کسب می کند را مقایسه کنید با
وضعیتی که فردی پایش را جلوی تلویزیون دراز کرده و در حال خوردن چیپس به دعای کمیل
یا موعظه گوش می دهد.

 پستمن، برای ترجیح فرهنگ مبتنی بر کلام بر فرهنگ مبتنی بر تصویر به متون
دینی نیز استناد می کند. آنجا که موسی در فرمان دوم از ده فرمان خود می گوید : «و نباید
هیچ گونه تصور و تصویر یا تشبیهی برای خود خلق کنی. نه از آنچه در بالا و در آسمان هاست
و نه از آنچه که در پایین و روی زمین است.» به عقیده پستمن تنها در این صورت است که
می توان به خداوندی مجرد و دور از تصورات شرک آلود معتقد بود. (داخل پرانتز می توان
حسرت خورد از اساتید و روشنفکران مسلمان ایرانی که گویا استناد به متون دینی و علی
الخصوص قرآن را مایه خجالت می دانند.)

 تلگراف به تبادل اطلاعات، سرعت داد و تبادل اطلاعات را از محدودیت زمانی
رهانید و اخبار را مبدل به کالا کرد. اطلاعات، قبل از تلگراف چیزی بود برای اندیشه
نه برای شنیدن صرف. برای تفصیل و تحلیل بود نه اجمال و مصرف. مبدل شدن اطلاعات به کالایی
مصرفی در ذات تلگراف نهفته بود. به این معنا که این دستگاه فارغ از تصوری که مخترع
آن از کاربرد آن داشت واجد خصلتی استعاری و نهفته بود که می توانست آن را به ابزاری
سودآور برای نظام سرمایه سالار مبدل کند.

 تلگراف بر خلاف کتاب مبتنی بر سرعت و هیجان و تحریک عمل می کند. زبان
آن زبان تیترها و عناوین است. منقطع و غیر صمیمی است و از مخاطب خود اندیشه نمی خواهد
بلکه صرفاً شنیدن و هیجان زدگی می طلبد. پیدایش فتوگراف پس از تلگراف نیز به همین شیوه
عمل می کند. زبان تصویر منقطع است. تصویر از انسان ها سخن نمی گوید بلکه از یک مرد
یا یک زن حرف می زند. زبان تصویر از بیان مفاهیم کلی عاجز است. بر خلاف الفاظ که باید
فهمیده شوند تصاویر را صرفاً باید دید و شناخت. در عکس، ساختار جمله و جمله بندی وجود
ندارد و نمی تواند با مخاطب بحث و مذاکره کند.

 با این انقلاب بصری است که دیدن به جای خواندن، مبنا و پایه اعتماد و
اعتقاد قرار می گیرد. بنگاه های تبلیغاتی زود در می یابند که یک تصویر خوش رنگ و لعاب
تأثیر بیشتری در ایجاد ولع برای مخاطب بر می انگیزد تا معرفی و بیان کاربردهای یک محصول.
پستمن معتقد است تلویزیون ابزاری است که به تمایلات معرفت شناسیِ تلگراف و فوتوگراف
قوی ترین قدرت بیان را اعطا کرد و وسیله ای شد برای دریافت سهل الوصول اخبار و اطلاعات
و تصاویر و ایجاد سرگرمی. علاوه بر آن قدرت رسانه ای تلویزیون از حیث کمیت و نفوذ آن
در اکثریت افراد اجتماع جایگاهی ویژه به آن بخشیده است. تنها تلویزیون است که می تواند
در یک لحظه یک شخص، یک تصویر و در مجموع یک پیام را به میلیون ها عدد تکثیر کند. آن
هنگام که عادل فردوسی پور روبروی دوربین تلویزیونی می نشیند مبدل به میلیون ها عادل
فردوسی پور می شود و به دورترین نقاط طی الارض می کند. این معجزه گرچه امروز برای ما
عجیب جلوه نمی کند اما از نظر پستمن این بدیهی بودن ناشی از عادت و اعتیاد ما به این
رسانه است. از نظر او تلویزیون همان مخدر سوما در دنیای قشنگ مامانی آلدوس هاکسلی است.

قسمت دوم:

تلویزیون
آن قدر طبیعی و بدیهی به نظر می رسد که کمتر کسی از آن پرسش می کند. به گفته نیل پستمن
امروزه همه درباره آنچه تلویزیون پخش می کند گفتگو می کنند نه درباره خود تلویزیون.
نگرانی دوم او ناشی از همان ذات تلویزیون است که از همه چیز کالایی برای سرگرمی و
وقت گذرانی می سازد. مشکل اساسی تر آنجاست که تلویزیون از مقولاتی جدی مانند اندیشه
و فکر و فلسفه و مذهب نیز نمایشی جهت سرگرمی می آفریند.

در مقام
راه حل پستمن تمامی امکان های مختلف را طرح و بررسی می کند. از اعمال محدودیت بر پخش
برنامه های تلویزیونی که آن را منتفی می داند تا پیشنهاد اعتصاب عمومی برای خاموش کردن
تلویزیون که آن را تناقض آمیز می داند. چرا که تنها رسانه ای که می تواند عموم مردم
را متقاعد کند که تلویزیون را خاموش کنند خود تلویزیون است. این پیشنهاد مثل این است
که نیل پستمن بر صفحه تلویزیون ظاهر شود و حرف ها و دغدغه های بسیار جدی خود را درباره
خطرات تلویزیون از طریق تلویزیون با مردم بازگو کند و این دقیقاً همان چیزی است که
با آن مخالف است. چرا که با تلویزیون نمی توان به جنگ تلویزیون رفت و رطب خورده نمی تواند
که منع رطب کند. چنین اقدامی نه تنها حرف های جدی او را نیز مبدل به ابزاری برای خنده
و سرگرمی می کند بلکه باز به نفع تلویزیون تمام خواهد شد چون انتقاد شونده و انتقاد
کننده باز تلویزیون خواهد بود و چنین برنامه ای برای جذب مخاطب باز نیازمند استفاده
از تمهیدات سرگرم کننده است.

راه حل
نهایی پستمن بر خلاف چیزی که درباره او مشهور شده است (به او لقب آقای تلویزیون های
خاموش داده اند) خاموش کردن تلویزیون ها نیست بلکه طرح پرسش و ایجاد خودآگاهی درباره
آن است. هرچقدر مردم به خطرات پیدا و پنهان تلویزیون واقف شوند سپر مقاومی در برابر
این ابزار خطرناک شکل خواهد گرفت. او معتقد است تنها نهادهایی چون آموزشگاه ها، دانشگاه ها
و مدارس می توانند موجبات این خودآگاهی را فراهم کنند.

در پایان
لازم است این انتقادات، به آثار نیل پستمن بیان شود. اول اینکه پستمن، تأملات رسانه ای
و اجتماعی خود را به مطالعه آمریکا محدود کرده است. البته این سخن به این معنی نیست
که نظرات پستمن جهانی نیست چرا که مقوله ای چون رسانه های ارتباط جمعی و تلویزیون از
جمله مسائل فراگیری است که کل جهان با آن درگیر است. مناسب تر بود که پستمن آن گاه
که از رسانه به طور عام و تلویزیون به طور خاص صحبت می کند صرفأ به مثال هایی از برنامه های
تلویزیونی ایالات متحده اکتفا نکند.

همچنین
باید دقت کرد که پستمن متفکری کاملاً منتسب به جریان پست مدرن و منتقد تمدن مدرن نیست.
ستایشی که او از فرهنگ متقدم امریکایی می کند نشان از آن دارد که او به شکلی اساسی
و مبنایی با مدرنیته دچار تعارض نیست، بلکه تنها به مثابه یک پژوهشگر حوزه رسانه و
وسایل ارتباط جمعی نگران تأثیراتی است که ابزارهای رسانه ای جدید دیجیتالی بر فرهنگ
غنی و والای آمریکایی که مبتنی بر کتابت و مطالعه بوده است می گذارد. این سوال از روح
مرحوم نیل پستمن جای پرسش دارد که اگر فرهنگ آمریکایی قبل از پیدایش و توسعه رسانه های
تصویری و تلویزیون یعنی در عصر چاپ و کتاب، این قدر ستایش برانگیز است پس چطور چنین
مردمان فرهیخته و اهل فکر و اندیشه و مطالعه ای به یکباره عقل و اندیشه و استدلال و
کتاب و مطالعه را کنار می گذارند و تسلیم تلویزیون می شوند؟ شاید پاسخ این باشد که
قدرت رسانه ای تلویزیون به حدی است که آن ها را آرام آرام و طی چندین نسل مقهور خود
می کند. اما آیا در چنین صورتی نمی توان در غنای آن میراث فرهنگ آمریکایی که پستمن
شدیداً از آن ستایش می کند تردید کرد؟ چطور فرهنگ والای آمریکای پیشاتلویزیونی که مورد
تمجید پستمن است و طی چهار پنج قرن نضج یافته به یکباره تسلیم تازه واردی به نام تلویزیون
می شود؟ آیا نمی توان تصور کرد که درون این فرهنگ هسته ای وجود دارد که آن را مستعد
پرورش چنین ابزار ها و چنین تسلیم شدنی می کند؟ به نظر می رسد که فرهنگ مورد ستایش
پستمن، مکانیزمی اساسی برای دفاع و مقابله با این وضعیت و فرورفتن در منجلاب عیش و
عشرت ندارد.

شاید
همین نوع بیان او باعث شده است که برخی او را یک نظریه پرداز متوسط بنامند اما مواجهه
با مفاهیمی که او طرح می کند و انتقادهایی که به تلویزیون و تبعات ناشی از آن می نماید
و از همه مهم تر تبیینی که به مقوله تکنیک و تکنولوژی دارد بی شک او را در جایگاه یک
نظریه پرداز قابل تأمل قرار می دهد.

نقد دیگری
که باید به او وارد دانست این است که او در تحلیل خود در باب رسانه ها بیشتر معطوف
به ذات ابزار است و به نظر می رسد که از ذات نظام سرمایه سالار که این ابزار در آن
پیدا شده و نظامی که آن را در خدمت خود گرفته و به تبعات آن می افزاید هیچ التفاتی
نمی کند. احتمالاً پستمن به تأسی از مارکس به تقدم ابزار بر نظام ها معتقد بوده است.
در حالی که بسیاری از لوازم تکنیکی جدید خود محصول نظام و بینش سرمایه سالاری است.
به هر حال پستمن ترجیح می دهد خود را وارد این بحث نکند. (البته لازم به ذکر است که
در این باب یعنی تقدم ذهن و عین بر یکدیگر نظریه های گوناگونی وجود دارد. آن دسته از
نظریه ها که ماده، عین و ابزار را بر ذهن و اندیشه مقدم و اثر بخش می دانند رویکردهای
ماتریالیستی محسوب می شوند و برعکس آن رویکردهایی ایده آلیستی. نظراتی بینابین نیز
وجود دارد همچون نظریه قرابت انتخابی ماکس وبر که در اینجا به اقتضای ذات رسانه ای
چون سایت اینترنتی شرح آن نیست. جالب اینکه مدیر مسئول سایت تریبون هنگام دریافت این
یادداشت گفت که باید مقاله به دو بخش تقسیم شود. همین مسأله نشان از آن دارد که رسانه
بدون ذات نیست و الا چه اشکالی داشت که مقاله ای سه هزار کلمه ای در یک سایت منتشر
شود؟ به واقع اینترنت نیز گرچه واجد خصلت های چند رسانه ای است و در حال رقابت با ماهواره
و تلویزیون ولی همچنان متأثر از رسانه های تصویری است و مخاطب تربیت شده توسط تلویزیون
همه چیز را خلاصه و کوتاه و سریع در آن می خواهد.

پستمن
می پرسد: وقتی تمامی وجود یک فرهنگ از درون با خوره خنده و تفریح رو به نابودی است
و زمانی که عناصر اصلی فرهنگ جامعه در قالب لذت و سرگرمی در آمده و آنچه جریان دارد
زندگی در عیش و مردن در خوشی است به چه چیزی باید توسل جست؟ واژه توسل جستن که از قلم
پستمن تراوش می کند، دلالت بر استیصال و درماندگی شدیدی دارد که این متفکر و روشنفکر
آمریکایی در ضمیر ناخودآگاه اجتماع آن را ادراک می کند. او بلافاصله پس از طرح این
سوال می نویسد: «من بیم آن دارم که فلاسفه و مربیان اجتماعی ما را رها کرده باشند.»
به واقع اینکه راه نجات را باید در فلسفه و دانش اجتماعی جست میراث عصر روشنگری است.
فلسفه و علوم انسانی، الهیات بشر مدرن است. اینجاست که سیطره تفکر مدرن و میراث رنسانس
بر نیل پستمن خود را نشان می دهد. البته پستمن احتمال نمی دهد که این روند رو به زوال
و این اضمحلال، ناشی از رها کردن معنویت و دوری آموزه های وحیانی باشد برای همین
است که پستمن هنوز دست به دامان عقل خودبنیاد بشری است.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه