نوشته ای کمتر خوانده شده از ادوارد سعید درباره نگاه روشنفکران به فلسطین

سارتر و اعراب: یک پانوشت

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۳:۱۶ ۱۳۹۱/۱۲/۷

ادوارد سعید مقاله‌ای در هفته‌نامه‌ی الاهرام دارد که از اولین (و آخرین) تجربه‌ی دیدار نزدیکش با سارتر سخن می‌گوید. سعید در سال 2000 پس از 20 سال شرح ماوقع این دیدار را در هفته‌نامه‌ی الاهرام، 18-24 مه 2000، شماره‌ی 482 منتشر کرد. این گزارش به‌لحاظ معرفی شرایط تاریخی روشنفکران فرانسه و برخی فعالان در مسئله‌ی فلسطین از طرفی و همچنین اشارت‌های سعید درباره‌ی فوکو و به ویژه دوبووار برای ما سرشار از ظرائف آموزنده است.
متن سعید سرشار از الفاظ کنایی، خودمانی و طنزآمیز است. تا جایی که در توان مترجم بود منظور مؤلف با معادل‌های فارسی مناسب بیان شده است. همچنین به منظور رعایت اختصار از آوردن پانوشت برای بسیاری از نام‌های شخصیت‌ها و مکان‌ها چشم‌پوشی شد. همه‌ی پانوشت‌ها از مترجم است.

برای نسلِ من سارتر همواره یکی از بزرگ‌ترین قهرمانانِ قرن بیستم بود، مردی که بصیرت و ره‌آوردِ فکری‌اش در خدمت تقریباً هر جنبشِ پیشرویی در زمان ما بود. با ‌این وجود هرگز کسی احساس نمی‌کرد که او لغزش‌ناپذیر یا پیامبرگونه باشد. در مقابل سارتر را به خاطر تلاشی که برای فهم موقعیت‌ها می‌کرد و در موقع لزوم برای جنبش‌های سیاسی همبستگی تدارک می‌دید، و به خاطر اینکه هرگز فروتن یا گریزان نبود، مورد تحسین قرار می‌دادند. ممکن بود اشتباه کند، و بارها مرتکب خطا یا گزافه‌گویی شده بود، اما همواره بزرگتر از زندگی بود، و برای خواننده‌ای چون من تقریباً همه‌ی نوشته‌هایِ او به دلیلِ جسارتِ محض‌اش، آزادی‌اش (حتی آزادی‌اش که درازگویی کند)، و روحِ سخاوتمنداش جالب توجه است. به جز یک نمونه‌ی ویژه‌ی واضح، که می‌خواهم در اینجا شرح دهم.

چیزی که ترغیبم می‌کند چنین کنم دو بررسی افسون‌گر و دلسردکننده درباره‌ی سفرش به مصر در اوایلِ 1967 است که ماهِ گذشته در کتابِ ضمیمه‌ی هفته‌نامه‌ی الاهرام (شماره‌ی 477، 13-19 آوریل 2000) منتشر شد. تجربه‌ی شخصیِ ناراحت‌کننده‌ی من با سارتر یک اپیزودِ خیلی کوچک در یک زندگیِ بزرگ بود، اما شاید ارزشِ یادآوری را، هم به خاطر طنز‌ و هم تلخی‌اش داشته باشد. نیمه‌ی اول ژانویه‌ی 1979 بود و من در نیویورک در خانه در تدارک یکی از کلاس‌هایم بودم. زنگِ در رسیدنِ یک تلگرام را اعلام کرد و وقتی آن‌را باز کردم، با اشتیاق دیدم که از پاریس است. «شما توسط له تام مدرن [Les Temps modernes=عصر مدرن] برای شرکت در سمینار صلح در خاورمیانه در پاریس، 13 و 14 مارس امسال دعوت شده‌اید. لطفاً پاسخ دهید. سیمون دوبووار [Simone de Beauvoir] و ژان-پل سارتر.» ابتدا فکر کردم که پیغام نوعی شوخی است: کسی مثلِ من امکان ندارد چنین نامه‌ی رسمیِ مهمی را از چنین چهره‌هایِ افسانه‌ای‌ای دریافت کند. این می‌توانست دعوت‌نامه‌ای از کازیما [Cosima] و ریچارد واگنر [Richard Wagner] باشد برای رفتن به بایرویت [Bayreuth]، یا دعوت‌نامه‌ای  از طرف تی اس الیوت [T. S. Eliot] و ویرجینیا وولف [Virginia Woolf] برای گذراندن یک بعد از ظهر در دفتر دایال[1]. دو روز طول کشید تا با دوستان مختلفی در نیویورک و پاریس بررسی کنم که آیا تلگرام اصل بوده، و زمانِ بسیار کمتری تا اینکه مرا بلاشرط پذیرفته‌اند را معنا کنم (بعد از آن بود که آموختم له مدالیته [les modalités]، اصطلاح فرانسوی برای مخارج سفر، باید توسط له تام مدرن پرداخت می‌شد، نشریه‌ی معروفی که توسط سارتر بعد از جنگ تأسیس شده بود). چند هفته بعد در پاریس بودم.

وقتی رسیدم، نامه‌ی کوتاه و مرموزی از سارتر و دوبووار در هتلی معمولی که در محله‌ی لاتین رزرو کرده بودم، در انتظارم بود. «به دلایل امنیتی»، پیغام ادامه می‌داد، «دیدارها در خانه‌ی میشل فوکو برگزار خواهد شد». آدرسی به من داده شد، و ساعتِ 10 صبحِ روزِ بعد به آپارتمانِ بزرگِ فوکو رسیدم تا برخی از افراد – به جز خود سارتر – را ببینم که در حال قدم زدن بودند. هرگز کسی توضیح نداد که آن «دلایل امنیتی» مرموز چه بود که محل اجلاس را تغییر داد، اگر چه در نتیجه جوِ توطئه‌آمیزی را کاملاً بی‌جهت بر مذاکرات ما افکند. دوبووار با دستار[2] معروفش آن‌جا بود، و برای همه در موردِ سفرِ آینده‌اش به همراه کِیت میلت [Kate Millett] به تهران، که در آن قصد داشتند برایِ تظاهراتی علیه چادر برنامه‌ریزی کنند، نطق می‌کرد؛ کلیت این ایده به‌طور مغرورانه‌ای احمقانه به نظرم رسید، و با این‌که مشتاق بودن بشنوم دوبووار چه می‌گوید، دریافتم که او کاملاً عبث حرف می‌زند، و کاملاً بالاتر از آن‌که بتوان در آن لحظه با او بحث کرد. به‌علاوه او پس از ساعتی یا بیشتر رفت (درست پیش از رسیدن سارتر) و دیگر دیده نشد.

فوکو آنجا بود، اما خیلی سریع برایم روشن کرد که او چیزی درباره‌ی موضوع سمینار ندارد که بگوید، و به زودی برای برنامه‌ی تحقیقاتیِ روزانه‌اش در بیبلیوتک ناسیونال آنجا را ترک خواهد کرد. خوشحال بودم که کتابم، آغازها به آسانی در یکی از قفسه‌هایِ کتاب‌خانه‌اش – که پر بود از کتاب‌ها، کاغذها، و مجله‌هایی که به‌طور مرتبی چیده شده بودند – دیده می‌شد. با اینکه با هم صمیمانه گپ زدیم، فقط چند سال بعد بود (در واقع یک دهه پس از مرگش در 1984) که فهمیدم چرا فوکو چنین بی‌میل با من درباره‌ی سیاست در خاورمیانه صحبت می‌کند. دیدیه اریبون [Didier Eribon] و جیمز میلر [James Miller]، هردو در زندگی‌نامه‌ی او فاش کرده‌اند که در 1967 او در تونس درس می‌داده و به سرعت در اوضاعِ غیرعادیِ کمی پس از ناآرامیِ ژوئن، از کشور خارج شده است. فوکو گفته بود دلیل این‌که داوطلبانه آن‌جا را ترک کرده، ترسش از بلواهای «ضدسامی» ضداسرائیلی آن زمان بوده، که در هر شهر عربی پس از شکستِ اعراب متعارف بوده. یک همکارِ تونسیِ او در دپارتمانِ فلسفه‌ی دانشگاهِ تونس برای من داستانِ متفاوتی را اوایل دهه‌ی 80 تعریف کرد: او می‌گفت، فوکو، به خاطر فعالیت‌های همجنس‌گرایانه‌اش با دانشجویان جوان اخراج شد. هنوز ایده‌ای ندارم که کدام روایت درست است. در زمان سمینار پاریس، فوکو برایم تعریف کرد که تازه از اقامتی موقت در ایران، به عنوانِ نماینده‌ی کوریره دلا سرا [Corriere della Sera]، برگشته است. در خاطرم هست که او درباره‌ی روزهای اولیه‌ی انقلاب اسلامی می‌گفت: «خیلی هیجان‌انگیز بود، خیلی عجیب، دیوانه‌وار». گمان می‌کنم از او شنیدم (احتمالاً به اشتباه) که در طول اقامتش در تهران، با کلاه‌گیس تغییر چهره داده بود، هرچند کمی پس از آن‌که مقالاتش منتشر شد، به سرعت خود را از همه‌ی مسائل ایرانیان دور نگه داشت. نهایتاً در اواخر دهه‌ی 80، ژیل دلوز به من گفت او و فوکو، که هنگامی صمیمی‌ترین دوست‌ها بودند، نهایتاً دوستی را به خاطر تفاوت‌هایشان در مورد فلسطین به هم زده‌اند، فوکو با بیان پشتیبانی از اسرائیل، دلوز از فلسطینیان. به همین دلیل تعجبی نداشت که او نمی‌خواست با من یا هرکس دیگر در آنجا راجع به خاورمیانه صحبت کند.

آپارتمان فوکو، با وجود وسعت و راحتیِ بی‌اندازه‌اش، مطلقاً سفید و زاهدانه بود، دقیقاً بازنمایِ فیلسوفِ منزوی و اندیشمندِ سخت‌گیری که به نظر می‌رسید تنها در آن زندگی می‌کند. تعداد کمی فلسطینی و یهودی اسرائیلی آنجا بودند، که از میانشان فقط ابراهیم دقاق [Ibrahium Dakkak] را شناختم، که در آن زمان دوست خوب اورشلیم شده بود، نافذ نزال [Nafez Nazzal]، مدرس بیرزیت[3] که کمی در آمریکا او را می‌شناختم، و یهوشوفات هارکابی [Yehoshafat Harkabi]، اسرائیلی برجسته در حوزه‌ی «ذهنِ عرب» و رئیسِ سابقِ اطلاعاتِ نظامیِ اسرائیلی که به دلیل فراخوان اشتباه ارتش به آماده‌باش، مورد خشم گلدا مایر [Golda Meir] قرار گرفته بود. سه سال پیش، من مدت یک سال را با او در مرکز مطالعات پیشرفته‌ی استنفورد درباره‌ی علوم رفتاری گذرانده بودم، جایی که همکار بودیم، اما هرگز ارتباط زیادی با هم نداشتیم. این رابطه همواره مؤدبانه اما سرد بود. در پاریس چنین به نظر می‌رسید که او در روند تغییر موضعش برای تبدیل شدن به نماد صلح پیشتاز اسرائیل باشد، مردی که زود بود صراحتاً درباره‌ی نیاز به یک دولتِ فلسطینی صحبت کند، چیزی که او گمان می‌کرد یک پیشرفت استراتژیک از دیدگاه اسرائیل است.

مابقیِ شرکت‌کنندگان بیشتر اسرائیلی یا یهودیانِ فرانسوی بودند. آنها طیفی از خیلی مذهبی تا خیلی سکولار را پوشش می‌دادند، هرچند همگی کم یا زیاد طرفدار صهیونیسم بودند. یکی از آنان، الی بن گال [Eli Ben Gal]، به نظر می‌رسید سابقه‌ی دوستیِ طولانی‌ای با سارتر دارد: بعداً به ما گفته شد که او راهنمایِ سارتر در سفر اخیرش به اسرائیل بوده. اما وقتی آن مردِ بزرگ ظاهر شد، کاملاً از زمان قرار گذشته بود، من از پیری و شکستگیِ او جا خوردم. به خاطر دارم که بیهوده و به طرزی احمقانه فوکو را به او معرفی می‌کردند (گویی که آن‌ها همدیگر را پیش از آن تمام و کمال نمی‌شناختند)، و همچنین یادم هست که از ابتدا چقدر روشن به نظرم می‌رسید که سارتر به‌طور پیوسته توسط جمع کمی از همراهانش که کاملاً وابسته به آن‌ها بود و برای او کاسبی اصلی آن‌ها بود، احاطه، پشتیبانی و تحریک می‌شد. یکی از آن‌ها، دخترخوانده‌اش بود که بعداً فهمیدم متولی آثارش است؛ به من گفته شد که او الجزایری الاصل است. دیگری پی‌یر ویکتور [Pierre Victor]، مائوئیست سابق و همکار سارتر در انتشار [نشریه‌ی] – اکنون مرده‌ی – گُوش پرولتارین [Gauche Proletarienne] بود، که اکنون فردی عمیقاً مذهبی، و به تصورِ من، یهودی ارتدکسی شده بود. فهمیدنِ متعاقبِ – به واسطه‌ی یکی از همکارانِ نشریه که در آن اطراف پرسه می‌زد – این‌که ویکتور یک یهودیِ مصری بوده به نام بنی لوی [Benny Levy]، و برادر عادل رفعت [Adel Rafa’t]، یکی از به اصطلاح دو نفر محمود حسین [Mahmoud Hussein] بوده (دیگری بهجت النادی [Bahgat El-Nadi]: این دو نفر تحت این نام در یونسکو کار می‌کردند که «محمود حسین» مبارزات طبقاتی در مصر را نگاشت، مطالعه‌ای مشهور که توسط مسپرو [Maspero] منتشر شد) متعجبم کرد. به نظر می‌رسید هیچ‌چیز مصری‌ای درباره‌ی ویکتور وجود نداشت؛ او به عنوان یک روشنفکرِ ساحلِ چپ پاریس[4]، نیم‌متفکر، نیم‌کلاه‌بردار، در جلسه شرکت کرده بود. فردِ سوم هلن فون بولو [Hélène von Bulow] بود، یک زنِ سه‌زبانه که در آن نشریه کار می‌کرد و هر چیزی را برای سارتر ترجمه می‌کرد. کمی تعجب کردم و ناامید شدم از این‌که فهمیدم علی‌رغم این واقعیت که او زمانی را در آلمان گذرانده و نه فقط درباره‌ی هایدگر [Heidegger]، که درباره‌ی فاکنر [Faulkner] و دوس پاسوس [Dos Passos] هم نوشته است، نه آلمانی می‌داند و نه انگلیسی. فون بولو، زنی دوست‌داشتنی و برازنده، برای دو روز سمینار در کنار سارتر ماند، و ترجمه‌ی هم‌زمان را در گوش او زمزمه می‌کرد. به جز یک فلسطینی از وین که فقط می‌توانست عربی یا آلمانی حرف بزند، بحثِ ما انگلیسی بود. این‌که چه میزان از آنچه به سارتر انتقال یافت حقیقتاً فهم شد را هرگز نخواهم فهمید، اما این (برای من و دیگران) عمیقاً نگران‌کننده بود که او در خلال تمامی مذاکرات روز اول ساکت ماند. میشل کنتا [Michel Contat]، زندگی‌نامه‌نویس سارتر هم آن‌جا بود، اما مشارکت نکرد.

در یک ناهار که به نظرم به شیوه‌ی فرانسوی بود – و در شرایطِ دیگر ممکن است یک ساعت یا بیشتر طول بکشد – کار بسیار دشواری بود که در رستورانی نسبتاً دور برگزار می‌شد، و چون باران یکسره می‌بارید، انتقال همه با تاکسی‌ها، منتظر شدن برای یک غذای چهار-وعده‌ای، و سپس برگرداندنِ مجددِ گروه، کاری دشوار بود که سه ساعت و نیم طول کشید. ازاین‌رو در روزِ اولْ بحثِ ما درباره‌ی صلح زیاد طول نکشید. موضوعاتِ بحث توسط ویکتور بدون مشورت با کسی که من بشناسم چیده شد. به زودی حس کردم که او فقط قانون خودش را در نظر دارد، تا اندازه‌ای به خاطرِ بستگیِ ممتازش با سارتر (با کسی که او گه‌گاه پچ‌پچ می‌کرد)، تا اندازه‌ای به خاطرِ اعتماد به‌نفسِ والایش، کسی ممکن است بگوید متکبرانه‌اش. بر طبق نظر او باید روی این موارد بحث می‌شد: 1) ارزشِ پیمانِ صلح بین مصر و اسرائیل (آن موقع زمانِ کمپ دیوید بود)، 2) صلح بین اسرائیل و به‌طور کلی جهانِ عرب، و 3) شرایطِ نسبتاً عمیق‌تری درباره‌ی وجود هم‌زمان که ممکن است بین اسرائیل و جهان عرب اطراف روی دهد. هیچ‌یک از عرب‌ها از این خوشحال نبودند، در مورد من به این دلیل که به نظر می‌رسید این موضوع ابعادِ فلسطینی را به سادگی نادیده می‌گیرد. دقاق از کلِ برنامه ناخشنود بود، و درواقع بعد از روزِ اول آن‌را ترک کرد. او قول داده بود که روشنفکرانِ مصری حضور خواهند داشت، و وقتی آن‌ها آن‌طور که موافقت شده بود نیامدند، او احساس کرد که نمی‌تواند بیشتر از نیمی [از برنامه را] بماند.

در طولِ روز به آرامی متوجه شدم که مقدار زیادی از مذاکرات پیش‌تر انجام شده که منجر به سمینار شده، و اینکه با شرکت‌کنندگانی از جهانِ عرب که آنجا بودند با هر نوع ساخت و پاخت از پیش مصالحه کرده بودند و [گفتارشان را] مختصر کرده بودند. تا حدی ناراحت بودم که در هیچ‌یک از این موارد دخالت داده نشده‌ام. با شک و تردید به فکر رفتم: شاید خیلی خام و مشتاق بودم که برای دیدنِ سارتر به پاریس بیایم. برنامه‌ی سخنرانی‌ای برای امانوئل لویناس بود اما همچون مصری‌ها هرگز حضور پیدا نکرد. در ضمن برنامه‌ی تمامیِ مکالمات ضبط شد و متعاقباً در شماره‌ی ویژه‌ای از له تام مدرن (سپتامبر 1979) چاپ شد. به نظرم این کاملاً ناخوشایند بود که همه‌ی ما کم و بیش زمینه‌هایی مأنوسی را بررسی کردیم، اما با تلاقیِ اندکِ اندیشه‌ها یا اکتشافات جالب جدید.

تا حدی تصور می‌کردم که تمامیِ این رویداد عمدتاً یک تمرینِ شفاهی است که باید با آن آغاز کرد، اما مسلماً آمده بودم چرا که هیچ کس نبود که جلسه را تشکیل دهد، به جز سارتر. دوبووار خود را یک ناامیدِ جدی نشان داد، و به‌علاوه او جلسه را پس از یک سخنرانیِ طولانیِ یک ساعته از یاوه‌هایِ خودسرانه درباره‌ی اسلام و پوششِ زنان ترک کرد. به همین دلایل از غیبتش متأسف نشدم؛ بعداً متقاعد شدم که او چیزها را زنده و جالب می‌کرد. اما حضورِ سارتر، یا چیزی که حضور خوانده می‌شد، به‌طور عجیبی منفعلانه، غیر مؤثر، و بی‌احساس بود. او ساعت‌ها تا پایان مطلقاً چیزی نگفت. سرِ ناهار او مقابلِ من نشسته بود، دل‌شکسته به نظر می‌رسید و کاملاً خاموش، طوری که برای مدت زیادی تخم‌مرغ و مایونز به طرزی ناراحت‌کننده از صورتش به پایین جریان داشت.[5] سعی کردم گفتگویی با او داشته باشم، اما به جایی نرسیدم. شاید کَر بود، اما مطمئن نیستم. در هر حال او در نظرِ من همانندِ یک نسخه‌ی شبح‌زده از خودِ قبلی‌اش بود، زشتی مثال‌زدنی‌اش، پیپ‌اش و لباس‌های بُنجُل‌اش همچون اثاثیه‌ای بود اطرافِ یک سکوی متروک. در آن زمان من به شدت در زمینه‌ی مسائلِ سیاسیِ فلسطین فعال بودم: در 1977 عضوِ شورایِ ملی شدم، و در قالب بازدیدهایِ مکررم از بیروت (در طول جنگ داخلی لبنان) برای دیدن مادرم، به‌طورِ منظم عرفات و بسیاری از رهبرانِ دیگر آن روز را می‌دیدم. تصور می‌کردم که این یک دستاوردِ بزرگ است که سارتر را در آن لحظه‌ی حساس از رقابت کُشنده‌مان با اسرائیل برای صدورِ یک بیانیه‌ی طرفدارانه‌ی فلسطین ترغیب کنم.

در خلالِ ناهار و جلسه‌ی بعد از ظهر من پی‌یر ویکتور را به عنوان یک رئیسِ ایستگاهِ سمینار که سارتر هم خود یکی از قطارهایش بود، شناختم. علاوه بر پچ‌پچ‌های مرموزشان سر میز، او و ویکتور گهگاه بلند می‌شدند؛ ویکتور پیرمردِ بی‌قرار را به بیرون هدایت می‌کرد، به سرعت با او صحبت می‌کرد، یکی دو بار سری تکان می‌داد، و بعد برمی‌گشتند. در این میان هر یک از اعضایِ سمینار می‌خواست صحبت خود را ارائه دهد، لذا غیرممکن بود که بتوان استدلالی را پروراند، به هر صورت به زودی روشن شد که کمک به اسرائیل (که امروزه عادی‌سازی نامیده می‌شود) موضوع واقعیِ جلسه بوده است، نه [کمک به] اعراب یا فلسطینی‌ها. چندین تن از اعراب قبل از من تلاش کردند تا برخی از روشنفکرانِ بزرگ را درباره‌ی‌ عدالت در موضوعِ منازعه‌ی خود متقاعد کنند به این امید که او به آرنولد توین‌بی یا سین مک‌براید [Sean McBride] دیگری بدل شوند. تعداد کمی از این عالی‌جنابان این‌گونه شدند. به نظر من می‌رسید که سارتر ارزشِ این تلاش را دارد به این دلیل که من نمی‌توانستم موضعِ او در قضیه‌ی الجزایر را فراموش کنم، که به عنوان یک فرانسوی قطعاً باید دشوارتر از یک موضع انتقادی از اسرائیل می‌بود. البته من اشتباه می‌کردم.

همچنان که بحث پرطمطراق و غیر جالب پیش می‌رفت، دائماً به یاد خود می‌انداختم که من به فرانسه آمده‌ام که به چیزی که سارتر می‌گوید گوش دهم نه افرادی که نظراتشان را می‌دانستم و آنها را چندان جذاب نمی‌یافتم. ازاین‌رو با گستاخی اوایل بعد از ظهر جلسه را قطع کردم و اصرار کردم که فوراً از سارتر بشنویم. این موجب آشفتگی در میان همراهان [سارتر] شد. سمینار به تعویق افتاد تا مشورتِ سریعی بین آن‌ها صورت گیرد. من تمام این قضیه را مضحک و در عین حال تأسف‌بار یافتم چرا که سارتر به ویژه خود هیچ نقشِ مشهودی در این مشورت نداشت. نهایتاً ما توسط پی‌یر ویکتورِ آشکارا عصبانی دور میز جمع شدیم و او با بدیُمنیِ یک سناتورِ رومی گفت: «سارتر فردا صحبت می‌کند».[6] ازاین‌رو ما، مشتاقانه در انتظار جلسه‌ی صبح روز بعد، مرخص شدیم.

مطمئناً سارتر چیزی برای ما داشت: یک متن تایپ شده‌ی آماده‌ی دو صفحه‌ای – من اکنون کاملاً از روی خاطره‌ی بیست سال پیشم می‌نویسم – که شجاعت انور سادات را با پیش‌پاافتاده‌ترین ابتذالی که قابل تصور است، تحسین کرد. اکنون به خاطر ندارم که چقدر درباره‌ی فلسطین یا منطقه یا گذشته‌ی تراژیک گفته شد. مطمئناً هیچ اشاره‌ای به استعمارِ مهاجران توسط اسرائیل، که از بسیاری جهات شبیه کارِ فرانسه در الجزایر بود، نشد. این سخنرانی تقریباً به اندازه‌ی یک گزارشِ رویترز آموزنده بود، که مشخصاً توسط ویکتور جسور نوشته‌شده بود تا سارتر را، که به نظر می‌رسید کاملاً تحتِ امرِ اوست، از مخمصه نجات دهد. من کاملاً به هم ریختم وقتی دریافتم که این قهرمانِ روشنفکری در سال‌های آخرش تسلیمِ چنین مرشدِ مُرتجعی شده است، و مبارزِ سابقِ عرصه‌ی ستمدیدگان، در موضوعِ فلسطین چیزی بیش از تحسینِ مُتعارف و ژورنالیستی یک رهبرِ از پیش مشهورِ مصری برای عرضه ندارد. باقیِ روز سارتر به سکوتش ادامه داد، و جلسه همانند قبل پیش رفت. من به یاد یک داستان مشکوک افتادم که سارتر بیست سال قبل برای ملاقات با فانون (که در آن زمان از سرطان خون مرده بود) به رم سفر کرد و او را درباره‌ی دِرام الجزایر (بر طبق داستان) 16 ساعت ممتد نصیحت کرد، تا اینکه سیمون او را از این کار بازداشت. آن سارتر برای همیشه رفته بود.

وقتی متن سمینار چند ماه بعد منتشر شد مداخله‌ی سارتر ویرایش شده بود و حتی بیش از پیش بی‌ضرر گشته بود. نمی‌توانستم تصور کنم چرا؛ و تلاش هم نکردم که بفهمم. هرچند هنوز شماره‌ی له تام مدرن را که همه‌ی ما در آن به چشم می‌خوریم را دارم، قادر نبودم که خود را وادار کنم که بیش از چند چکیده را بازخوانی کنم، امروز صفحات آن کاملاً عادی و غیر جالب به نظرم می‌رسند. بدین‌سان من به پاریس رفتم تا از سارتر بشنوم همچنان که سارتر به مصر دعوت شد، تا روشنفکران عرب با او ملاقات و گفتگو کنند، دقیقاً با همان نتیجه، با این حال اگر نگویم مواجهه‌ی من لکه‌ی ننگ بود، مُلوّن بود، با حضور یک واسطه‌ی غیرجذاب، پی‌یر ویکتور، که گمان می‌کنم از آن موقع در گمنامی‌ای که شایسته‌ی آن بود ناپدید شد. گمان می‌کردم پس از آن همچون فبریس[7] در جستجوی نبرد واترلو ناموفق و ناامید بودم.

یک پانوشت دیگر. چند هفته پیش تصادفاً برنامه‌ی هفتگیِ بحثِ فرهنگیِ [Bouillon de culture] برنارد پی‌وُ [Bernard Pivot]،  را دیدم که در تلویزیونِ فرانسه نمایش داده شده بود و کمی بعد مجدداً در ایالاتِ متحده به نمایش درمی‌آمد. برنامه پیرامونِ سارتر بود، اعاده‌ی حیثیتِ آرام پس از مرگش، برجستگیِ جدیدش به‌رغم انتقاداتِ مستمر از معاصی سیاسیِ او. برنارد هانری-لوی [Bernard Henri-Lévy] که به ندرت کسی در کیفیتِ ذهن و شجاعتِ سیاسی می‌تواند تا این حد با سارتر متفاوت باشد، آنجا بود تا مطالعه‌ی ظاهراً تصدیق‌شده‌ی خود پیرامون فیلسوفِ پیر را عرضه کند. (اعتراف می‌کنم که آن‌را نخوانده‌ام، و برنامه‌ای هم برای خواندنش ندارم.) هانری لویِ مغرور گفت، خیلی هم بد نبود، چراکه چیزهایی درباره‌ی سارتر هست که دائماً تحسین می‌شد و به‌لحاظ سیاسی درست بود. هانری لوی این را به این هدف گفت تا چیزی را که نقادی محکم سارتر می‌دانست (و توسط پاول جانسون [Paul Johnson] به سرود تهوع‌آوری تبدیل شده بود)، در این مورد که همواره پیرامون کمونسیم برخطا بوده، متعادل کند. هانری لوی گفت «به عنوان مثال سابقه‌ی سارتر درباره‌ی اسرائیل بی‌عیب بود: او هرگز منحرف نشد و یک پشتیبان تمام‌عیار دولت یهودی باقی ماند.» کلماتِ «سابقه‌ی سارتر درباره‌ی اسرائیل بی‌عیب بود» یک نقل قول نزدیکِ کلمه به کلمه است.

به دلایلی که همچنان نمی‌توانیم درباره‌ی آن مطمئن باشیم، سارتر واقعاً در موضعِ مبناییِ طرفداری از صهیونیسم ثابت ماند. چه به این دلیل که [شاید] ضدسامی شناخته شود، یا به دلیل اینکه [ممکن است] پیرامونِ هولوکاست احساسِ گناه می‌کرد، یا اینکه به خود اجازه نمی‌داد هیچ تقدیرِ عمیقی از فلسطینیان به عنوان قربانیان و رزمندگان علیه بی‌عدالتی اسرائیل کند، یا به دلایلِ دیگری که هرگز نخواهم فهمید. تمام آنچه می‌دانم این است که به عنوان یک مردِ خیلی پیر تقریباً مشابه موقعی بود که کمی جوان‌تر بود: ناامیدیِ تلخ از هر عربی (غیرالجزایری‌ای) که او را به دلیل مواضعِ دیگر و کارش تحسین می‌کرد. مسلماً برتراند راسل [Bertrand Russell] بهتر از سارتر بود، و در سال‌های واپسینش (هرچند وانمود کرد، و شاید برخی بگویند کاملاً توسط هم‌کلاسی سابق من در پرینستون و دوست سابقم رالف شونمان دست‌کاری شد) درواقع مواضعِ انتقادیِ منصنافه‌ای در برابرِ سیاست‌هایِ اسرائیل درباره‌ی اعراب اتخاذ می‌کرد. شاید لازم باشد بفهمیم چرا مردانِ بزرگِ پیر نهایتاً یا تسلیمِ خواسته‌ی جوان‌ترها می‌شوند، یا [تسلیمِ] نوعی تمکینِ انعطاف‌ناپذیر به اعتقاداتِ سیاسیِ غیرقابلِ تغییر. این فکرِ دلسردکننده‌ای برای اندیشیدن است، اما در موردِ سارتر اینگونه بود. به جز الجزایر، عدالتِ منازعه‌ی عرب به سادگی نمی‌توانست تأثیر زیادی بر او بگذارد، و نمی‌دانم که آیا این تماماً به خاطرِ اسرائیل بود یا به خاطرِ فقدانِ بنیادینِ همدردی به دلایلِ فرهنگی یا شاید دینی. در این مورد او کاملاً بی‌شباهت به دوست و معبودش ژان ژُنه [Jean Genet] بود، که اشتیاقِ عجیبِ خود به فلسطینیان را با اقامتِ موقتِ تمدید‌شده با آن‌ها و نوشتنِ [نوشتارهای] فوق‌العاده‌ی «چهار ساعت در صبرا و شتیلا[8] [Quatre Heures en Sabra et Chatila]» و «زندانی عشق [Le Captif amoureux]» برپا داشت.

یک سال پس از برخوردِ کوتاه و ناامیدکننده‌ی ما در پاریس سارتر درگذشت. به روشنی به خاطر دارم چقدر از مرگش ماتم‌زده شدم.



[1] دی دایال (The Dial)، مجله‌ای آمریکایی بود که از 1840 تا 1929 چاپ شد. از 1920 تا 1929 عرضه‌کننده‌ی  تأثیرگذار ادبیات مدرنیستی بود.

[2] turban به دستار، عمامه یا کلاه بی‌لبه‌ی زنانه اطلاق می‌شود، هرچند در این مورد، دوبوار، حقیقتاً پارچه‌ای شبیه عمامه و دستار بر سر می‌گذاشت.

[3] دانشگاهی در بیرزیت فلسطین، در نزدیکی رام‌الله.

[4] ساحل جنوبی رودخانه‌ی سن در پاریس

[5] احتمالاً کنایه از ضعف و ناتوانی ناشی از پیری سارتر است. جمله‌ی اصلی چنین است:

… totally uncommunicative, with egg and mayonnaise streaming haplessly down his face for much too long a time.

[6] عبارت به فرانسوی است: Demain Sartre parlera.

[7] Fabrice (Fabrizio) del Dongo فهرمان ایتالیایی رمان «صومعه‌ی پارم [La Chartreuse de Parme]» از استندال (1783 – 1842)

[8] نام صحیح این اثر چهار ساعت در شتیلا است: Quatre heures à Chatila

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه