سربه مهر: سربه زیر از آخرین نفسهای رنجور دینداری پسامدرن شهری

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۳:۴۳ ۱۳۹۲/۱۰/۱۵

او به «وبلاگ» روی آورده است که به واقع آیینه‌ی فردیت‌های گم‌شده‌ی حیات مدرن است. جامعه‌ی وبلاگ‌نویسان جماعتی سرخورده از زندگی عمومی و اجتماعی خویشند که به دنبال «خود» (self)، غلطیدن در خود، خود بودن و خود نمایاندن بازگشتی به خویشتن دارند و اینچنین آرامشی در اتصال به فردیت بنیادین خویش می‌یابند. بلاگ‌نویسان، جماعت وبلاگی خود را دوست می‌دارند چراکه تنها در میان آنهاست که فارغ از نقابها و نقشهای مصنوعی و اقتضائات اجتماعی خویشتن بی‌پرده‌ی خویش را در معرض اشتراک گروهی قرار می‌دهند.

سربه مهر روایت سرگشتگی شهروندان تنهای جامعه مدنی است. حکایت آشنای زندگی‌های پرهیاهو اما توخالیِ هویتهای گمشده‌ای که مکان پرسه‌زنی‌های بی‌هدف آنان را «شهر» می‌نامند و آنان را «شهروند». کلان‌شهر مدرن چیزی نیست جز شبکه‌ای از مظاهر تهی و بی‌معنا که تنها با ارجاع فریب‌آمیزشان با یکدیگر بقا یافته‌اند، همچون نماد بی‌هویتش «برج میلاد» که به عنوان بلندترین برج مخابراتی جهان معرفی می‌شود. مخابرات چیست؟ مهمترین مایه بقای این شبکه پوشالین مفاهیم معنازدایی شده زندگی شهری تا همگان همچنان بر این احساس کاذب استوار باشند که «چیزهای بسیار مهمی در آن بیرون وجود دارد!» این شبکه عظیم مناسبات بی‌مایه باید آنچنان شکوهمند استوار بماند و تبلیغ شود تا کسی چون صبا که گمشده‌ای درون خویش دارد، لحظه‌ای در اهمیت زیاد مشاغلی چون «برگزاری همایش» در برج میلاد شک نکند و به قول حامد آنرا «تجمل» نپندارد. کسب و کاری که نمونه تام مشاغل مدرن جامعه مدنی است: تخصص، علم و مهارت در آن حرف اول را می‌زند، جدی گرفتن سلسله مراتب، نقشها و آداب ارتباطات عمومی بسیار مهم است و از همه مهمتر اینکه امورات بدون بیگانه شدن آدمها از واقعیت و فردیت شخصی‌شان انجام نمی‌شود تا جاییکه حامد به عنوان یکی از رازهای سربه مهرش، از جای خالی دندانی در دهانش می‌گوید که موقع خندیدن باید مواظب باشد تا حالت خنده‌اش را به هم نزند. او که اسطوره نمونه زندگی در جامعه مدنی و شهروند نمونه شهر بازیگران و صاحبان نقشهای تصنعی است، حتی در زندگی خصوصی خود نیز درگیر «ازخودبیگانگی» است و شش سال با تعارف و تظاهر و نقش بازی کردن رابطه‌ای را که هیچ معنای حقیقی‌ای برای او نداشته ادامه داده تا امروز تنها یک دختر خردسال که جایگاهی کاملاً حاشیه‌ای در زندگی او دارد، از آن رابطه به یادگار داشته باشد. حامد که با منطق مدنی خود، ازدواج را تنها نوعی «قرارداد دوطرفه» می‌داند، فهرستی بلندبالایی را دشمن می‌دارد که «مختل‌کنندگان نظم از خودبیگانه‌ی شهری» هستند: موقع پول شمردن آدمها به دستشان نگاه می‌کنند، موقع حرف زدن اس‌ام‌اس می‌زنند و گوشیهای خود را در موقع ملاقاتهای مهم خاموش نمی‌کنند!

     امَا صبا کسی است که در میانه‌ی این زندگی شهری پرجنب و جوش که ترس از عقب ماندن از قافله پیشرفت و تلاش شهروندان، همواره همه را به تحرک و پیشروی بیشتر فرامی‌خواند، انگیزه‌ی پیشرفت را از دست داده است. صبا که فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد است و بر اساس انتظارات اجتماعی فرد موفقی در جامعه محسوب می‌شود، وضعیت خود را ارضاکننده نمی‌یابد. او حفره‌ای درون خود یافته است که مانع از آن می‌شود که همچون حامد یک شهروند باانگیزه و نمونه جامعه شهری باشد. یکی از تلاقی‌های بسیار جالب صبا با نظم غیرانسانی شهری موقعی است که در اتاق کنفرانس زندانی شده و بخاطر سیستم حذف آنتن تلفن همراه با پیغام «تنها تماس‌های اضطراری» مواجه می‌شود، با اشاره بسیار حکیمانه و ظریفی به عادت آدمهای شهری که می‌کوشند مسائل را به جای اینکه در درون خود حل کنند، بیرون از خود و به کمک ابزارهایی مستقل از انسان و با تحمیل بر انسان حل کنند، می‌پرسد به چه تماسهایی تماس اضطراری گفته می‌شود و از اینکه نیازهای واقعی انسانی در فهرست تماسهای اضطراری قرار نمی‌گیرد و تنها تماسهای مرتبط با حفظ نظم جامعه شهری مثل آتش‌نشانی و پلیس فهرست مرسوم تماسهای اضطراری را می‎‌سازد، شکوه می‌کند. در شرایطی که دوست و هم‌خانه‌ی صبا به هر دستاویزی مثل برنزه کردن با مهتابی برای تسریع پیشرفت مدنی خود تمسک می‌کند، صبا بیشتر در درون خود فرومی‌رود و بیشتر از جامعه‌ای که پیشرفت در آن مستلزم بیگانه شدن از خویشتن خویش است فاصله می‌گیرد. او به «وبلاگ» روی آورده است که به واقع آیینه‌ی فردیت‌های گم‌شده‌ی حیات مدرن است. جامعه‌ی وبلاگ‌نویسان جماعتی سرخورده از زندگی عمومی و اجتماعی خویشند که به دنبال «خود» (self)، غلطیدن در خود، خود بودن و خود نمایاندن بازگشتی به خویشتن دارند و اینچنین آرامشی در اتصال به فردیت بنیادین خویش می‌یابند. بلاگ‌نویسان، جماعت وبلاگی خود را دوست می‌دارند چراکه تنها در میان آنهاست که فارغ از نقابها و نقشهای مصنوعی و اقتضائات اجتماعی خویشتن بی‌پرده‌ی خویش را در معرض اشتراک گروهی قرار می‌دهند. وبلاگ «آرام باش» تمام هویت صبا را در خود دارد و حداقل تسکینی است که او برای درمان «افسردگی مدنی» خود یافته است. جستجوهای اینترنتی او در آغاز فیلم نشان از این دارد که او بشدت از وضعیت خود هراسان است و به دنبال راه‌حلهایی مثل نگهداری از گربه خانگی، ازدواج کردن و پیدا کردن کار است تا معنایی دوباره را به زندگی ملالت‌زده‌اش بازگرداند.

     زندگی شهری حیاتی تماماً سکولار است و روایت فیلم نیز بر این مفهوم صحه می‌گذارد. تمام آنچه تا اینجا گفته شد روایتی از بحران معنا در زندگی اجتماعی بدون خداست که فرقی نمی‌کند در تهران، پکن، فرانکفورت یا نیویورک اتفاق بیفتد. انس گرفتن با حیوان خانگی، غرقه شدن در شهوات، پناه بردن به موسیقی و مسکرات، یا درست کردن وبلاگ همه راه حلهایی پسامدرن به بحران معنای زندگی مدرن هستند و همگی در همه جای جهان طرفداران بسیاری دارند. سؤال اینجاست که اگر این حکایت در تهران روایت گردد تا عنصری به نام اسلام یا بهتر بگوییم تشیع و مسلمانی به آن افزوده شود چه تفاوتی در ماجرا بوجود خواهد آمد؟

    کارگردان به این پرسش پاسخ داده است. بهتر است اینطور بگوییم که پیش از او بسیاری از نودینداران جهان به آن پاسخ داده بودند و اینبار این پاسخ در قلب سینما به تصویر درمی‌آید. پاسخ در راه حل بدیلی است که در کنار حیوان خانگی و رابطه آزاد جنسی و موسیقی و وبلاگ اینبار توسط ادیان عرضه شده و آن تجربه‌ای دینی از ارتباط با خداوند است. مسکّنی برخاسته از جهان سنت که به نظر می‌رسد کارآمدتر از دیگر مسکنهای مصنوعی پسامدرن باشد. معنویتی کوچک، کپسولی، قابل حمل و کم‌نمود که کمترین اصطکاکی با حیات روزمره مدرن نداشته باشد. آرامشی درونی بی کمترین ایجاد تلاطمی در جهان خارجی و زندگی روزمره!

     امّا اینجاست که کارگردان مسلمان ما به مشکلی برمی‌خورد که کارگردان مسیحی و بودایی موقع روایت این نسخه شفابخش پسامدرن دینی با آن روبرو نمی‌شوند و آن اینکه کمترین تجربه دینی و معنویت قابل قبول اسلامی نماز است که متأسفانه برای خودش دنگ و فنگی دارد. طهارتی و وضویی و چادر نمازی و محل پاکیزه‌ای که نتیجه‌اش می‌شود چند دقیقه اختلال در جریان معین گذران امور و البته متوجه شدن دیگران و تغییر نگاه آنها به آدم و تعارضهای بیشتر با نظم مستقر! صبای روایت اسلامی بحرانهای زندگی مدرن شهری که به دنبال خدایی می‌گشت تا حل شدن مشکلات روزمره و احتمالاً اندکی تسکین درونی را از او بخواهد حال با مسأله‌ای بغرنج روبرو شده و آن اینکه چگونه نماز خواندنش را از دید شهروندان محترم دیگر مخفی کند! مسأله‌ی بزرگ فیلم سر به مهر می‌شود معضل پیاده کردن قرائت سکولار و ذلیلی از اسلام که کمترین اصطکاک را با زندگی شهری سکولاری مثل زندگی شهروندان تهرانی داشته باشد. پیروزی بزرگ اسلام رنجور و ذلیل سربه مهر وقتی اتفاق می‌افتد که صبا نماز قضائی را در نمازخانه بنای عظیم پردیس ملت –که الحق بدترین و حاشیه‌ای‌ترین نقطه آن ساختمان معظم است- می‌خواند در حالیکه با تزلزل و هراسی وصف ناپذیر دلیل غیبتش را برای همسر آینده‌اش پیامک می‌کند. جناب آقای مقدم‌دوست، الحق که مرثیه‌ی خوش‌پایان شما بر آخرین نفسهای رنجور دینداری پسامدرن شهری مایه عزت تمام مؤمنانی شد که با دیدن سربه مهر، از بیم حذف کامل و از اساس اسلام از زندگانی مردمان، آرمان تأسیس جامعه‌ای اسلامی و تحول بنیادین در حیات سکولار مدرن را افسانه‌ی مندرس پیر جماران پنداشتند تا اینچنین برای نماز میتی که لیلا حاتمی بر پیکر نیمه جان اسلامی عقیم و بی‌خاصیت خواند سوت و کف بزنند و شما را برای حفظ آخرین سنگر اسلام در جمهوری اسلامی بستایند…

محمدحسین بادامچی/ دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی فرهنگی

۱ دیدگاه

    حضرت ماه :

    تحلیل بی نظیری بود به نظرمیرسه که این نگاه نگاه غالب جامعه رو داره تحت تاثیر قرارمیده و این رنگ پسامدرنی که نمادمدرنیته رو باخودش داره حمل میکنه ینی سکولاریسم رو به همراه داره و ذهن هرایرانی که به قول دکترفیاض هنوز نفهمیده مدرن چیه واردپست مدرن شده رو وچاره اشتباه انداخته ویگه فهیم ترین و ایده آل ترین آدمای اطرافمون هم توی این آشفتگی دست چپ و راستشونونمیتونن تشخیص بدن چه برسه به ما

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه