نقد فیلم "زندگی مشترک آقای محمودی و بانو"(2)

سرگردان های ناراضی

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۸:۰۰ ۱۳۹۳/۰۴/۳

دستش درد می کند، با این حال کارهای خانه را به خوبی انجام می دهد. “بیست و چهار ساعته توی آشپزخانه است.”وقتی ساناز از او می پرسد که رازش را به آقای محمودی گفته یا نه؟ می گوید: “معلومه که گفتم، به اون نگم، به کی بگم؟” و وقتی که با رامتین درد و دل می کند، در نهایت خدا را شکر می کند که شوهر و فرزند خوب، تن سالم و خوشبختی دارد. رامتین او را متوجه موقعیت های مختلفی که می توانست داشته باشد می کند و به فکر فرو می برد

فیلم زندگی مشترک …، از نقطه ای آغاز می شود که ساناز، خواهر زاده محدثه به همراه رامتین، به خانه آقای محمودی، و همسرش محدثه وارد می شوند. آنها آمده اند که خانه آنها را بازسازی کنند. دیوارها را بردارند و به جای آنها ستون بگذارند. فضای خانه قدیمی است. ادم ها آرام اند و حتی به آرامی با هم بحث می کنند. رنگ لباس های  آنها، آبی، خاکستری، قهوه ای و طوسی است. حتی دختر خانواده هم ملزم به رعایت متانت در انتخاب لباس هایش می شود. اما مهمانان تازه وارد با اتوموبیل قرمز مدل بالایشان، انگار رنگ را به خانه می آورند. لباس های ساناز و آرایش او، از رنگ های گرم است که در بین چهار شخصیت دیگر، او را متمایز می کند. او شاد است و صدای بلند خنده اش، در خانه می پیچد و سکوت و آرامش خانه را بر هم می زند. این فیلم، بحران شخصیت ها را روایت می کند، آنجا که در زندگی خود، باورها، و رفتارهای خود تردید می کنند. در حالی که ساناز از رفتار، حرکات و عقاید و لباس هایشف نماینده قشری از زنان است که خواهان استقلال و آزادی اند، محدثه با لباس های گلدار و زنانه، وقار و متانت، و کدبانوگری و وفاداری، نماینده زنانی منفعل و قدیمی است. این دو در نقابل با هم به هیچ نتیجه ای نمی رسند. ساناز به آنچه آرزویش را دارد، نمی رسد، همیشه در حال جنگیدن برای آن است. محدثه هم در آنچه تا کنون بوده است و آنچه باید می بوده است، شک می کند.

نگین سومین زن فیلم است که بین انتخاب هر یک از این دو شق سرگردان می ماند. او در آینده به کدام یک از این دو نزدیکتر است؟ در عین حال، نگین در انتهای فیلم می تواند نماینده مخاطب فیلم باشد. مخاطبی که همه شقوق موجود را دیده است و در مورد هیچ یک به نتیجه نمی رسد. همه آدم های فیلم، از موقعیت خود ناراضی اند. چه آدم های سنتی یا قدیمی و چه آدم های دوران جدید یا به عبارتی متجدد. کارگردان فیلم، هیچ یک از این آدم ها را برتر از دیگری نشان نمی دهد، همه آنها در نهایت، ناراضی اند. قرار نیست الگوی مشخصی ارائه شود. تنها آنچه موجود است، ارائه می شود. خانواده محمودی که یک عمر در زندگی قدیمی خود، فرو رفته اند، با حضور زوج متجدد، آشفته می شوند. زندگی شان متلاطم می شود و آنچه را که ستون و مایه استحکام می پنداشتند، به یکباره فرو ریخته می بینند. دیواری که روی آن را با چوب پوشانده اند، نمادی است از ستونی که زندگی آن هارا به سختی نگاه داشته، ستونی که برای پنهان کردن و زیبایی اش، به وصله ناجوری متول شده اند. ساناز و رامتین هم درمانده اند. سیالیت زندگی ساناز، مثل انسان های پست مدرن است. هیچ چیز ثبات ندارد، شاید برای اینکه آنچه او می خواهد، نشدنی است. او می خواهد “همه دیوارها را بردارد، همه چیز بازِ باز” او از دیوار خسته شده است. رامتین هم گیج و مستأصل به از دست رفتن زندگی اش نگاه می کند. او معماری است که برای برداشتن دیوارهای این خانه، پا به آن گذاشته است، اما می بیند که برداشتن دیوارهاف همیشه هم خوب نیست. در نگاهی کلی تر، کارگردان سعی در نمایش موقعیت نامشخص افراد درجامعه ای همچون جامعه اکنون ما داشته است. اگر چه در بسیاری جهات به خوبی از پس آن برنیامده است. یک خانواده سنتی که بتواند در طول سال ها، همچنان به سنت پای بند بماند، توسط عامل دیگری تقویت می شود و همین عامل او را در مقابل چنین سوالات و چالش هایی هم تضمین می کند. این عامل، پای بندی به دین و شرعیات است که در مقابل اصول اخلاقی و نسبیت پذیری آن در دنیای مدرن و پست مدرن، مستقل و با ثبات است. در غیر این صورت چه چیز به صورت جدی مانع تغییر سنت های قدیمی در چنین خانواده ای می شود؟

گذشته از این، برخی گره های موجود در فیلم نامه، رویدادهای موجود در آن را برای مخاطب، سوال برانگیز می کند. این که ساناز و رامتین به چه دلیل، نیمه شب قصد رفتن از خانه  محمودی را داشتند و بعد چه چیزی موجب عوض شدن تصمیم ساناز و ماندن شان شد؟ این که با توصیفات محمودی از مادر ساناز مبنی بر تحجرش، ساناز چطور موفق به دست یابی به چنین زندگی ای شده است. گذشته او چطور بوده است؟ داستان زن رفوگر و آقای محمودی، تا چه حد جدی بوده و آیا نمونه خیانت بوده است یا وفاداری؟ همه این ها نکاتی است که در فیلم، برای مخاطب حل نشده باقی می ماند. ساناز در انتهای فیلم گریه می کند، چون آنچه ایده آلش می خواند، دست نیافتنی و برای خودش نیز محل شک است. او رامتین را دوست دارد، اما نمی خواهد تعهدی در قبالش داشته باشد. محدثه از رفتار شوهرش و “هوایی شدن او” پس از دیدن ساناز، دلگیر است. محمودی هم به خاطر آنچه محدثه نیست، ناراضی است و در عین حال از آنچه خودش در نظر محدثه باید می بود و نیست، بیم ناک است. مشکل رامتین نیز، سیالیت بیش از حد ساناز و راضی نشدن او به ازدواج است. در واقع فیلم، گره ای را نمی گشاید، تنها سعی در نمایش و نه بازنمایی آنچه به زعم سازنده در جامعه در جریان است، دست می یابد، اما نمایشی خوش ساخت و هنرمندانه، بی که مخاطب را ملول کند. بازیگران بازی نسبتا قابل قبولی ارائه می کنند، مخصوصا قاسم خانی که با هنرمندی نقش خود را ایفا می کند. اما  محدثه ی این فیلم، کلیشه ای بود از طاهره ی به همین سادگی، با این تفاوت که طاهره در پایان فیلم، مسیرش را می یابد، اما محدثه تازه به تمام آنچه داشته است، شک می کند.

آقای محمودی(حمید فرخ نژاد)، یک مرد به اصطلاح سنتی است. او به هنگام آمدن مهمان ها، در خانه کت و شلوار تیره می پوشد، سبیل دارد، و تسبیح دستش می گیرد و فرش فروش معتبری در بازار است. او ساناز را به خاطر انتخاب رامتین که به نظرش لباس مردانه نپوشیده، بازخواست می کند. او با ساناز شوخی می کند و می خندد، اما در عین حال به خاطر رفتارهای خارج از قاعده ش، او را مواخذه می کند. آقای محمودی، گوش می ایستد و به مکالمه ساناز یا نگین با تلفن و به گفتگوی ساناز و رامتین گوش می دهد. وقتی ساناز از او می پرسد که ارازش را به خاله گفته است یا نه؟ می گوید “من به خاله ت چیکار دارم؟” و وقتی از او می پرسد که اگر الان می خواست خاله را انتخاب کند، این کار را می کرد؟ می گوید نه. لحظه تردید او همین جاست. وقتی که می بیند، همسری که در آشپزخانه باشد، مدام روی اصولش پافشاری کند، به خودش نرسد و از جامعه خبر نداشته باشد، او را راضی نمی کند. او مردی ست با خواسته های مدرن، اما با عادات و عقاید قدیمی. او نه نماینده مردانگی مردان سنت است و نه مردان دوره جدید را به تصویر می کشد، به والله قسم می خورد، اما با دختر نامحرم بگو بخند می کند، و در گذشته اش، نقطه تاریکی از رابطه با یک زن وجود دارد، و… . شخصیت آقای محمودی، که کل قصه به نام اوست، شخصیتی کامل نیست. شخصیت او به درستی پرداخته نشده است و مخاطب را در سردرگمی فرو می برد. او حتی نمی تواند نماینده برخی از مردان مانده بین سنت و دنیای جدید جامعه ما باشد؛ آقای محمودی از زندگی اش ناراضی است، اما نمی داند خواسته اش چیست؟ او از همسرش ناراضی است، اما حقوقی را که برای ساناز قائل است و آنچه را که از جانب او دوست داشتنی می داند، برای همسر و دخترش قائل نیست و آن ها را توهین می داند.

اما ظاهرا محدثه(هنگامه قاضیانی) در ماندن در دنیای خود، شک ندارد. محدثه کدبانویی است که لباس های گلدار، با رنگ های ملایم می پوشد، آرایش می کند و متین و موقر صحبت می کند. دستش درد می کند، با این حال کارهای خانه را به خوبی انجام می دهد. “بیست و چهار ساعته توی آشپزخانه است.”وقتی ساناز از او می پرسد که رازش را به آقای محمودی گفته یا نه؟ می گوید: “معلومه که گفتم، به اون نگم، به کی بگم؟” و وقتی که با رامتین درد و دل می کند، در نهایت خدا را شکر می کند که شوهر و فرزند خوب، تن سالم و خوشبختی دارد. رامتین او را متوجه موقعیت های مختلفی که می توانست داشته باشد می کند و به فکر فرو می برد، اما او با این وجود از زندگی اش راضی است. او از شوهرش زخم خورده، از او بابت برخوردش با ساناز و غر زدن به خاطر ظاهر و عقایدش، دلخور است، اما همچنان معتقد است که راه درستی را پیش گرفته. او زندگی ساناز را یک فاجعه می بیند و معتقد است که سخت گیری هایش برای تربیت دخترش نگین، لازم بوده و به همین دلیل به تربیت دخترش مطمئن است. با این همه تردید در او را وقتی می توان دید که در حضور دخترش گریه می کند. او نیز، زندگی اش را بر باد رفته می بیند، با وجود تلاش برای ساختن زندگی خوب، گویی حرف های ساناز درست است. کسی قدر او را نمی داند، آنچه را که برایش تلاش کرده، مهم تلقی نشده و در تربیت دخترش هم توفق چندانی نداشته است. آقای محمودی از محدثه راضی نیست و محدثه از آقای محمودی.

ساناز(ترانه علیدوستی) دختر خواهر سختگیر و متحجر محدثه است. با مردی به عنوان همسرش به خانه آنها آمده، اما معلوم می شود که آنها زن و شوهر نیستند. رامتین، ساناز را در زندگی ش آزاد گذاشته، اما ساناز با این وجود همه حقایق را به او نمی گوید. ساناز دیوارها را دوست ندارد و دوست دارد همه چیز باز باشد. او آبرو داری می کند و بدرفتاری رامتین را به خانواده محمودی بروز نمی دهد، سر میز شام، سیگار می کشد و بی محابا از مسائلی که کسی اشاره ای به آنها نمی کند، حرف می زند. ساناز، نمی خواهد در قید کسی گرفتار شود، دوست دارد کسی را دوست بدارد، اما تعهدی در قبال او نداشته باشد. او به رامتین می گوید که به او “گیر ندهد و تنهایش بگذارد.” در واقع از زمانی که سوالات و حساسیت های رامتین شروع شده، ساناز به این نتیجه رسیده است که “به درد هم نمی خورند.” او به رامتین می گوید که می خواهد هر طور که دوست دارد زندگی کند، نه آنطور که همه زندگی می کنند و درست می پندارند.  او معتقد است که قرار دادی که زمانی به عنوان عقد ازدواج بسته می شود، نباید دائمی و همیشگی باشد؛ چه آدم ها عوض می شوند، نظراتشان تغییر می کند و ممکن است پس از چند سال بخواهند کس دیگری را انتخاب کنند.

 رامتین(پیمان قاسم خانی) اما، سعی می کند مردی امروزی باشد. همسن محدثه است، اما روحیه شادی دارد. او به راحتی با بزرگترها شوخی می کند و ساناز را در همه امور آزاد گذاشته است. از همسر قبلیش جدا شده است و حالا برای ازدواج با ساناز مصر است، اما او راضی نمی شود . از ساناز بابت دروغش در مورد حرف زدن با دوست مشترکشان متین، پریشان شده و او را بازخواست می کند. در گفتگو با محدثه اعتراف می کند که به همسر قبلی ش سخت می گرفته است و به این می اندیشد که اگر رفتار مقابل ساناز را با همسر سابقش می داشت، شاید او ترکش نمی کرد. او از ساناز خواسته است که این قدر وقتش را در آشپزخانه تلف نکند و ساناز به یکباره، آشپزی را ترک کرده است. او بابت اشتباهش در زندگی گذشته و اشتباهش در زندگی اکنونش افسوس می خورد. او آرزوی زنی همچون محدثه را دارد؛ چون “دلش پاک است.”رامتین هم مثل بقیه تردید دارد. او بین ماندن در دنیای قدیمی مردانه و داشتن زنی چون محدثه، و گذار به دنیای جدید وداشتن زنی جدید و بی قید مردد است. نه تاب داشتن زنی در اشپزخانه را دارد و نه می تواند با بیثباتی سانازگونه ها کنار بیاید. او به ساناز می گوید که “شبیه کولی ها شدی، ازین زندگی به اون زندگی.” و زبان بیان پاسخ ساناز را که “چرا فکر نمی کنی شماها میاید تو زندگی من و میرید” ندارد؛ این ساناز است که بقیه را ترک می کند، چون گرفتاری را تاب نمی آورد. اما رامتین این را به او نمی گوید چون تا حدودی به او حق می دهد؛ آزادی حق اوست. اما آنچه مشخص است، رامتین از ساناز راضی نیست و ساناز هم از رامتین.

نگین(ترلان پروانه)، دختر دبیرستانی محمودی، از عادت ها و خواسته های زنان، در برابر مردان خبر دارد. مدام گوشی به دست دارد و با یک ناشناس حرف می زند. در مورد لباس پوشیدن، رفت و آمد و بسیار رفتارهای دیگر، با مادرش بحث می کند. او قوطی سیگار ساناز را به خاطر بو و شکل ش می خواد و با او به آزانس مسافرتی می رود. اگر چه هنوز آن قدر جسور نیست که بی اجازه کاری کند یا واقعیت را انکار کند، اما با بسیاری از سخت گیری های مادرش کنار نمی آید.

در انتهای فیلم، ساناز پس از بحث با رامتین و گرفتن پاسپورتش برای سفر به ترکیه با متین، مستأصل و گریان می شود. رامتین به دوست داشتن ساناز و انتهای این رابطه فکر می کند. آقای محمودی موفق به روشن کردن سیگار نمی شود، او در رسیدن به بسیاری از خواست هایش به همین نقطه رسیده است؛ همین است که او را کلافه می کند. محدثه صورتش را از نگین می گرداند و گریه می کند، او هم پریشان خاطر و به بن بست رسیده است. نگین با ناراحتی به مادرش خیره می شود.

۱۵ دیدگاه

    شروان :

    نقد بسیار زیبایی بود خیلی ممنون

    علی :

    سپاس.خیلی زیبا بود

    امين :

    نقد بسيار خوب و مفيدي بود، از خواندنش واقعا لذت بردم. ولي در جايي گفتيد شخصيت آقاي محمودي به خوبي پرداخته نشده که تا حدي با حرفتون مخالفم، تو محيطي که يکسري شخصيت سنتي و مدرن داره اتفاقا وجود فردي مثل آقاي محمودي لازمه، کسي که تلفيقي از اين دو است، مساله اي که اکثر مردم جامعه ما باهاش درگيرن…

    شیدا :

    ممنون از نقدتان بسیار بهره بردیم فقط به نظر من اگر شخصیت ها سردر گم هستند نه به دلیل ضعف فیلمنامه ، بلکه این سردرگرمی دقیقا در میان جامعه وجود دارد و این فیلم نشانگر این سردرکمی است .

    شادی :

    نقد دوست داشتنی و مفیدی بود.مرسی

    هدیه جون :

    نقدتون خیلی خوب بود فقط باید بگم که در جامعه ی امروز ما واقعاً همه بیشتر اوقات ناراضین و این فیلم تونسته بود که این مشکل رو به مردم توضیح بده و راه حلی هم براش ارائه داده بود و این راه حل دیالوگ خانم علیدوستی بود:حالا لزومی نداره همه از هم راضی باشن .البته ببخشید من عین دیالوگ ایشون رو یادم نیست ولی مفهومش این بود.البته شاید راه حل های دیگه ای رو هم این فیلم بیان کرده باشه…

    نیلی :

    تو فیلم یه سردرگمی بود که من دوست داشتم
    اما نقد شما خوب بود

    رضا :

    نقدتون رو خوندم و ممنونم . به نکات خوبی اشاره کردین . اما بعضی قسمتا باهاتون مخالفم . یکی از مهم ترین نکات فیلم ، این بود که ما ادمها درباره هم خیلی سریع قضاوت میکنیم و این اکثر مواقع درست نیست . مثلا پدر خونواده با دیدن ماشین و لباس های پسره میگه بچه قرطی در صورتی که میبینیم اینجوری نیست و انسان حتی پخته ای هم هست . حتی بیننده هم در مورد شخصیت ها قضاوت میکنه که عمدتا اشتباه . مثلا دختره نمی خواست با متین بره ترکیه . یا حداقل این قطعی نبود اما ما با دونستن بلیط و اینکه متین داره میره ترکیه ، این قضاوت رو میکنیم و اخر فیلم میگه میخوام برم ، هرجایی . و ازونجایی که گفت متین با دونستن رابطه اونها خودشو وارد ماجرا کرده ، پس قاعدتا نباید دختره بخواد باهاش رابطه داشته باشه
    من هم تو سایتم نظر کوتاهی نوشتم . خوشحال میشم بخونین

      م :

      اینکه گفتین ساناز گفته به خاطر اینکه دوست بودند و نمی خواسته رامتین بفهمد قضیه را مخفی کرده و دلیل بر رابطه با متین نیست. در حالیکه در فیلم نشان می دهد که ساناز بی رغبت به متین نیست و می خواهد با او ارتباط داشته باشد و در سکانسی دیگر هم نشان میدهد که رابطه با رامتین برایش تمام شده است و به او می گوید که من فکر می کنم به دردت نمی خورم.
      موفق باشید.

    mahdi :

    مرسی از نقدتون. بازی ها واقعا زیبا بود و قابل توجه اما این فیلم هم مثل اکثر فیلم های ایرانی پایاننداشت

    میلاد :

    نقد جالب و گیرایی بود
    متاسفانه در بسیاری از سایت های فارسی به عنوان نقد فیلم صرفا فیلم را به زبان خودشان تعریف می کنند و در اخر هیچ چیز درخوری نصیب خواننده نمی شود! اما نقد باید دریچه ای تازه را باز کند و به گونه ای باشد که خواننده را به مرور قیلم و حتی تماشای مجدد فیلم از نگاه و دیدگاهی متفاوت وادارد و چیزی را ببیند که تاکنون ندیده و به ان توجه نکرده است. از این نقد که این ویژگی را هر چند اندک داشته است بسیار لذت بردم. و از سایت شما و همچنین خانم احمدی تشکر می کنم
    پاینده باشید

    ehsan :

    با تشکر فراوان
    نقد جالی بود شخصیت پردازی های خوبی داشت…
    در مورد سردرگمی که در داستان فیلم احساس می شد بنده فکر می کنم، این سردرگمی اتفاقی یا به علت قصور نویسنده فیلمنامه یا کارگردان نبوده بلکه نشان دهنده ی سردرگمی ای است که در جامعه در خیلی از افراد وجود دارد، مشکلی بزرگ که کوچک پنداشته می شود…

    محسن حیدری :

    نقد منصفانه و واقع بینانه ای بود. فقط به این نکته توجه شود که مشکل اساسی بین رامتین و ساناز بر سر این است که رامتین ایرانی می خواهد چشمانش را بر روی بی بند و باری ساناز ببندد و ساناز ایرانی می خواهد که مردی سازگار با بی بندوباری در کنار خود داشته باشد. در حالی که اگر قطره ای خون ایرانی در رگ های فردی باشد می داند که مرد ایرانی نمی تواند بی غیرت باشد و زن ایرانی نمی تواند به کسی که دوستش دارد تعهدی نداشته باشد.

    حسین :

    به نقد نمره ی 15از 20 می دهم.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه