گفتگو با دکتر سعید زاهد زاهدانی

زاهد: انقلاب اسلامی ناقض دوگانه سنت-مدرنیسم/علوم اجتماعی وارداتی هم ناقص است و هم بی‌قواره‌

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۱:۳۷ ۱۳۹۲/۱۱/۶

مکتب فرهنگستان کمال بیشتری دارد و کاربردی‌تر هم هست. به رویکرد علامه مصباح اشکالات اساسی وارد است، نقد به رویکرد آِیت الله جوادی آملی هم این است که نمی‌توان با یک مبنای فلسفی وارد بحث تجربی شد و نیاز به یک منطق از جنس تجربه دارد. منطقی که مرحوم حسینی‌الهاشمی ساخته‌اند از جنس هر سه است؛ یعنی هم از جنس تجربه است، هم عقل و هم وحی.

 دکتر سعید زاهد زاهدانی دانشیار جامعه شناسی و رئیس بخش جامعه‌شناسی و برنامه‌ریزی اجتماعی دانشگاه شیراز، مدیر انجمن جامعه‌شناسی ایران در استان فارس، مدیر مرکز اسناد و کتابخانۀ ملی استان فارس و دبیری همایش‌ها و سمینارهای مختلف علمی را در کارنامه خود دارد. همچنین طرح «جنبش هاي اجتماعي، متاثر از رابطه سه بعدي فرد-جمع-رابطه» که توسط دکتر زاهد در دو نشست کرسی نقد و نظریه پردازی در دانشگاه شیراز ارائه شده بود از سوی «هیات حمایت از کرسي هاي نظريه پردازي نقد و مناظره وزارت علوم» حائز رتبه نوآوري شده بود. این اولین گفتگوی پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی با این استاد چامعه شناسی است که با موضوع «وضعیت علوم اجتماعی در ایران » ترتیب داده شده است.

سوال اول دربارۀ ماهیت علوم اجتماعی است. شما اساساً چه تعریفی از علوم اجتماعی دارید؟ آیا آن را مجموعه‌ای از مفاهیم می‌دانید یا ذات و ماهیتی برای آن قائل هستید که آن را علوم اجتماعی کرده است؟

اگر هر چه در اطرافمان هست را پدیده بنامیم، یکی از انواع آنها پدیده‌های اجتماعی هستند؛ یعنی موضوعاتی که به خاطر اجتماعی زیستن انسان به وجود آمده‌اند و وجود حقیقی و عینی دارند. انسان برای اینکه بتواند جهان اطراف خود را خوب درک کند و با آن تعامل کند و به زعم مکاتب مختلف به آن تسلط پیدا کند و از آن برای کمال خود استفاده کند، نیاز به شناسایی این پدیده‌ها و به‌دست آوردن قواعد و سازوکارهای آنها دارد. تمام فعالیت‌هایی که برای درک پدیدۀ اجتماعی و تحلیل و توصیف آنها انجام می‌شود، مجموعه‌ای را شکل می‌دهد به نام علوم اجتماعی. بنابراین علوم اجتماعی اندیشه‌هایی است که به صورت سیستماتیک و روشمند، حول محور پدیدۀ اجتماعی برای توصیف، تبیین و تحلیل آنها اتفاق می‌افتد.

هم مبانی ناقص است، هم واردات

آیا در ایران هم با همین کلیّتی که فرمودید به مسئله نگاه می‌شود یا مثلاً اقبال به برخی مکاتب بیشتر است یا اقتضای سیاسی و زمانی در کار است؟ این نگاه چه قوت و ضعفی دارد؟

علومی که ما الآن به عنوان علوم اجتماعی می‌شناسیم وارداتی هستند و چون وارداتی هستند، بنا به سلیقۀ واردکنندگان و بنا به نوع تأویل کسانی که در معرض آن قرار گرفته‌اند، شاکله‌ای پیدا کرده‌است؛ این شاکله هیچ وقت شکل صحیح، کامل و جامعی که در موطن خود داشته را در جامعۀ ما ندارد. بنابراین طبیعتاً آنچه که هست مجموعه‌ای از اندیشه‌ها و دانش‌هایی است که در برخی جاها بیشتر رشد داشته و در برخی جاها کمتر و یا گرایش به بعضی از مکاتب در آن بیشتر و کمتر بوده‌است؛ خلاصه بسیار ناجور و ناهنجار وارد جامعۀ ما شده‌است.

بنابراین علوم اجتماعی وارداتی از غرب، هم ناقص است و هیکل بی‌قواره‌ای دارد و هم روی اندیشه‌ها، جهان‌بینی و دانش‌های بومی ما سوار نشده‌است و یک وجود عاریتی و غریب است. حال ما با این تکثیر انبوهی که در دانشگاه‌ها داریم، این دانش را در افراد مختلف تکثیر کرده‌ایم؛ یعنی افراد زیادی به این علوم مبتلا شده‌اند و چون مبتلا شده‌اند، خیلی هم نمی‌خواهند خود را نفی کنند و دست از سر آن بردارند و یک تعصب هم(چه ناحق و چه به‌حق) نسبت به آن پیدا کرده‌اند. از آن طرف آنهایی هم که ریشه در دانش‌های بومی ما دارند، نسبت به ما ناباورند.

 

ما خودمان با توجه به سابقۀ علمی‌ای که مردم ایران دارند و بیشتر از 2000 سال هم هست، یک مجموعۀ علوم بومی داریم که با این علوم بومی حداقل دو تمدن را رقم زده‌ایم؛ یکی تمدن ایران باستان است که به قول ابن‌خلدون وقتی اسکندر وارد ایران شد و دانشمندانی مثل ارسطو با او بودند، دانش‌های ایرانیان را به یونان بردند و بعد با استفاده از آنها دانش یونانی تولید کردند. دیگری هم تمدن بعد از اسلام که از درخشندگی بسیار بالایی برخوردار است؛ تمدن اسلامی‌ای که ساکنین فلات ایران با کمال دادن به دانش‌های موجود آن زمان آن را به وجود آوردند. بنابراین خود ما یک سابقۀ تولید علم داریم.

آیا علوم اجتماعی هم در آنها وجود داشته؟

بله، مثلاً اندیشه‌های خواجه نصیرالدین طوسی در کتاب «سیاست‌نامه» خیلی باارزش هستند. قبل از او هم فارابی و بیرونی اندیشه‌های اجتماعی داشته‌اند. بعد از آنها هم اندیشه‌های اجتماعی کم و بیش وجود داشته‌است. اما ماهیت و وجود آنچه که از غرب وارد جامعۀ ما شده‌است، با آنچه دانش‌های بومی ما پیگیری می‌کند متفاوت است. در دانش‌های بومی ما به خاطر اینکه زیر سایۀ تعلیمات اسلام و قرآن کریم تولید شده، واقعیت غیب و واقعیت مشهود در کنار هم وجود دارند؛ ما حتی واقعیت غیب را اصل می‌دانیم و واقعیت مشهود صورت ظاهر آن است.

بنابراین دانش‌های ما بر مطالعۀ این دو پدیده اشراف دارد. اما آنچه که از غرب آمده فقط به واقعیت مشهود توجه دارد و به اصطلاح علوم تجربی است و این علوم تجربی که فقط با اتکا به تجربه می‌خواهد جهان را درک کند، ناقص است. بنابراین تقریباً می‌توان گفت آن اندیشمندان ایرانی که خودشان تولید علم داشته یا آنهایی که بر آن میراث تکیه داشتند، علوم آمده از غرب را به نظر نیاورده‌اند. حال بعد عینی آن اینگونه است که هر پدیده‌ای که از غرب وارد جامعۀ ما می‌شود، ابتدا تکفیر می‌شود و بعد آرام آرام به خاطر هجوم فرهنگی و اقتصادی‌اش جا می‌افتد و پذیرفته می‌شود. اینکه ابتدا تکفیر می‌شود به این خاطر است که از جنس اندیشه‌های بومی ما نیست و چون برای کسانی که اندیشه‌های بومی را تولید می‌کنند و می‌پذیرند غریب است، آن را پس می‌زنند. اما بعد که آن پدیده در زندگی مردم قرار می‌گیرد و به آن مبتلا می‌شوند و می‌بینند نمی‌توانند با آن کاری کنند، با آن کنار می‌آیند.

بنابراین علوم اجتماعی وارداتی از غرب، هم ناقص است و هیکل بی‌قواره‌ای دارد و هم روی اندیشه‌ها، جهان‌بینی و دانش‌های بومی ما سوار نشده‌است و یک وجود عاریتی و غریب است. حال ما با این تکثیر انبوهی که در دانشگاه‌ها داریم، این دانش را در افراد مختلف تکثیر کرده‌ایم؛ یعنی افراد زیادی به این علوم مبتلا شده‌اند و چون مبتلا شده‌اند، خیلی هم نمی‌خواهند خود را نفی کنند و دست از سر آن بردارند و یک تعصب هم(چه ناحق و چه به‌حق) نسبت به آن پیدا کرده‌اند. از آن طرف آنهایی هم که ریشه در دانش‌های بومی ما دارند، نسبت به ما ناباورند.

این دوگانگی امروز، شرایطی را در کشور ما به وجود آورده که می‌توان اسم آن را بحران علوم اجتماعی گذاشت. این بحران در صورتی حل خواهد شد که ما بر پایه اندیشه‌های بومی خودمان و با استناد به واقعیت غیب و مشهود، شروع به ساختن دانش‌های علوم اجتماعی جدید کنیم؛ به گونه‌ای که از این دانشِ ناقصِ وارداتیِ تجربی عقب نباشد و قطعاً چیزی بهتر از آن باشد و طرفداران علوم اجتماعی را قانع کند. در این صورت علوم اجتماعی در جامعۀ ما به سامان می‌شود وگرنه اگر همین‌طور بخواهیم ادامه بدهیم، باز هم یکی طبق سلیقۀ خودش به اندیشۀ بوردیو می‌پردازد، دیگری هابرماس و دیگری گیدنز و غیره. خلاصه هر کدام بر یکی تأکید می‌کنیم بدون اینکه ارتباطات بین اینها را خوب درک کنیم و یک آشفته‌بازار درست می‌کنیم.

لزوم توافق بر سر مفاهیم

حضور علوم اجتماعی در ایران و این بحران که فرمودید چه تبعاتی دارد؟ آیا تبعات مثبتی هم دارد و یا فقط ناهنجاری تولید می‌کند؟

ما اساساً بدون علوم اجتماعی نمی‌توانیم زندگی کنیم. این اصل را بپذیریم که علوم اجتماعی به ما کمک می‌کند زندگیمان را مدیریت کنیم. علوم اجتماعی به معنای تعامل با پدیده‌های اجتماعی، هر جور که باشد، چه بنا بر فطرت آن را درک کرده باشیم و چه از روی تجربه و خطا به‌دست آورده باشیم، به هر حال به آن نیاز داریم. به هر حال پدیده‌های اجتماعی در جامعۀ ما حضور دارند. نمی‌توانیم بگوییم سازمان نداریم، دولت نداریم، مجلس نداریم. اینها هستند و ما مجبوریم با اینها کارکنیم و نحوۀ تعامل با اینها را علم به ما می‌گوید. حال چه علم کامل یا ناقص یا وارداتی یا بومی، بالاخره یک علم لازم است و ما از داشتن علوم اجتماعی ناگزیریم. حال هر چه زودتر این علوم اجتماعی را سر و سامان بدهیم، تکلیفمان روشن‌تر می‌شود و راحت‌تر می‌توانیم پدیده‌ها را مدیریت کنیم؛ اما اگر آن را سامان ندهیم، یکی با دید بوردیویی به پدیده‌ها نگاه می‌کند و تفسیر می‌کند، دیگری با دید هابرماسی می‌نگرد و تفسیر می‌کند، یکی از علامه طباطبایی (ره) کد می‌آورد و غیره.

در نتیجه آشفتگی و اختلافاتی که گاهی بین نخبگان جامعه می‌بینید، به وجود می‌آید و این مسئله به این برمی‌گردد که ما روی مفاهیم اصلی پدیده‌های اجتماعی توافق نداریم. کسی یک طور می‌فهمد، دیگری طور دیگر و هر دو هم قصد اصلاح دارند؛ اما چون تفاهم ندارند دچار مشکلاتی مبنی بر سوءتفاهم می‌شوند. بنابراین باید هر چه زودتر تکلیف علوم اجتماعی را روشن کنیم و طبیعی هم هست که نمی‌توانیم علوم اجتماعیِ غیربومی داشته باشیم. باید با سرعت و دقت به یک توافق نسبتاً قابل قبول برسیم که همه بتوانیم با آن کار کنیم. مثلاً ما مدتها بر سر «مشروعیت» و «مقبولیت» دعوا داشتیم. ما در جامعه‌شناسی می‌گفتیم «مشروعیت» و منظورمان «مقبولیت» بود، اما در حوزه می‌گفتند «مشروعیت» و نه «مقبولیت»؛ یعنی مدتها بر سر لفظی که همه بر مفهوم آن توافق داشتیم اختلاف داشتیم.

دانشی برای تفسیر و تبیین تمدن مدرن

از نظر تاریخی چه نیازها و اتفاقاتی باعث شد تا علوم اجتماعی مدرن شکل بگیرد، چگونه به ایران وارد شد، چه مسیری داشت و آیا ناظر به نیاز مردم بود؟

در غرب چه علوم طبیعی و چه علوم اجتماعی نسبت به پدیده، پسینی هستند؛ یعنی اول پدیده شکل گرفته و بعداً مطالعه شده است. زمانی که یک تحول عمیق در جامعۀ غرب به وجود آمد و در مقابلِ کلیسا موضع‌گیری شد و دولت‌ها ساخته‌شدند و خود را منظم کردند، تمدن مدرن به وجود آمد. اندیشمندانِ جامعه برای اینکه این پدیدۀ اجتماعی جدید و این تمدن را درک کنند، شروع به کار جامعه‌شناسی کردند. بنابراین رشتۀ جامعه‌شناسی و به طور کلی علوم اجتماعی برای تفسیر و تبیین تمدن مدرن به وجود آمد و تفسیرهای مختلفی از این تمدن شد؛ مثلاً مارکس یک جور تفسیر کرد، وبر جور دیگر و غیره. در واقع خیلی از اندیشمندان چون می‌خواستند جواب مارکس را بدهند وارد جامعه‌شناسی شدند و جامعه‌شناسی ساخته شد؛ یعنی شاید بتوانیم بگوییم چیزی که بیشترین انگیزه را برای شکل‌گیری جامعه‌شناسی به وجود آورد، اندیشۀ مارکس بود.

یعنی شما آگوست کنت را آغازگر جامعه‌شناسی نمی‎دانید؟

بله. آگوست کنت می‌خواست پدیده‌های اجتماعی را مطالعه کند؛ ولی به نظر من مارکس که خیلی هم از نظر زمانی با کنت فاصله ندارد و تقریباً همزمان است، بهترین مبلغ جامعه‌شناسی و باعث رونق و سر و صدا کردن آن بوده است.

در جامعۀ ما وقتی انقلاب مشروطه اتفاق افتاد، اندیشمندان ما به فکر اندیشه‌های اجتماعی افتادند. از نمونه‌های آن می‌توان به تألیف کتاب آیت‌الله نائینی علیه مشروطه نام برد؛ البته از دورۀ فتحعلی شاه کتاب‌هایی تألیف شد مثل «معراج السعاده» که البته بیشتر مایۀ روان‌شناختی دارد؛ اما بیشترین حرکت را بعد از مشروطه می‌بینیم؛ چون تماس با غرب زیاد شده و ترجمۀ کتاب‌های غربی گسترش پیدا می‌کند؛ وقتی رضاخان حاکم شد، مدرنیسم با سرنیزۀ رضاخان وارد کشور شد و حال باید اداره می‌شد؛ یعنی باید یک عده متخصصِ انواع پدیده‌های جدید اجتماعی یعنی ادارات دولتی و غیره می‌شدند.

تمدن مدرن می‌خواهد خود را بر همۀ عالم حاکم کند. ابتدا با این شعار آمد که «مدرنیسم در مقابل سنت قرار دارد» و جنگ سنت-مدرنیسم را مطرح کرد. در جامعۀ خودشان این دیالوگ اتفاق افتاد و آن را برای بقیۀ دنیا هم تجویز کردند و تمام تاریکی‌ها را به سنت و تمام روشنایی‌ها را به مدرنیسم نسبت دادند تا می‌رسیم به دهه‌های 60 و 70 که انقلاب اسلامی که صددرصد مبتنی بر سنت‌های ملی بود اتفاق افتاد و آنها را شوکه کرد و قاعدۀ سنت-مدرنیسم را از کارآیی انداخت. بنابراین اندیشمندان غربی «پست‌مدرنیسم» را طراحی کردند و گفتند ما قبول داریم که مدرنیسم باید در عالم حاکم شود، اما اجازه بدهید هر کشور و فرهنگی با توجه به سنت و فرهنگ خودش مدرن شود

بنابراین از زمان رضاخان به این فکر می‌افتند که دانش اجتماعی را هم داشته‌باشند و دانشگاه هم همان زمان‌ها ساخته می‌شود. البته کسانی که پشت سر ورود مدرنیسم به جامعۀ ما بودند و رضاشاه را اداره می‌کردند، علاقه‌ای نداشتند که اینها روی این علوم مسلط شوند. آنها خودشان را مسئول مدیریت جامعۀ ما می‌دانستند و معتقد بودند هر چه ما کمتر خبر داشته‌باشیم بهتر است. اما کم‌کم و به‌خصوص از دهۀ 20 که آزادی‌ها بیشتر می‌شود، خودِ ایرانی‌های به اصطلاح وطن‌پرست و کشوردوست چشم و گوششان یک مقدار باز می‌شود و آرام‌آرام این علوم را کسب می‌کنند. طبق آنچه که گفته می‌شود آقای دکتر صدیقی، وزیر کشور دولت مصدق، اولین کسی است که لفظ جامعه‌شناسی را به‌کار می‌برد و کتاب می‌نویسد یا ترجمه می‌کند؛ یعنی در این زمان‌ها ملت خودشان به فکر ملیّت خود و ورود به کارهای اجتماعی می‌افتند و دانش اجتماعی وارد ایران می‌شود که البته به نظر من برخلاف خواست قدرت‌های غربی بوده است. چون جامعه‌شناسی بعد از آن تا سال 1342 دیگر مورد توجه قرار نمی‌گیرد. سال 1342 یک مؤسسۀ تعاون در دانشگاه تهران برای تربیت تعدادی تکنسین تعاون جهت کار در تعاونی‌ها برای مدرن کردن روستاها بعد از انقلاب سفید، تأسیس می‌شود. این مؤسسه سال 1344 به دانشکدۀ علوم اجتماعی و تعاون تبدیل می‌شود. البته برای اینکه روی فارغ‌التحصیلان این دانشکده زیاد نشود، بعد این دانشکده را کمونیست‌پرور خواندند تا کسی زیاد به تحلیل‌های آنان توجهی نکند.

رشد اصلی علوم اجتماعی در واقع بعد از انقلاب اسلامی است. در دانشگاه شیراز رشتۀ جامعه‌شناسی در سال 1353 با فشار دانشجوها تأسیس شد. بعد از انقلاب در اکثر دانشگاه‌های کشور این رشته گسترش پیدا کرد.

انقلاب اسلامی ایران؛ ناقض قاعدۀ سنت-مدرنیسم

راجع به زمان و مکان پدید آمدن علوم اجتماعی، بعضاً این تلقی وجود دارد که علوم اجتماعی همه‌جایی است. نظر شما چیست؟

این موضوع را از دو مسیر می‌توان پی گرفت؛ یکی از لحاظ ماهیت علم و یکی هم از این جهت که دانشی است برای تبیین تمدن مدرن.

ماهیت علم در غرب از قرن 16 و 17 به بعد تجربی شد و ملاک صحت آن هم تجربه شد و هر چه که فراتر از تجربه بود از اعتبار افتاد. وقتی علوم اجتماعی به وجود آمد و می‌خواست حرکت تمدن مدرن را تبیین کند، برای اینکه در گروه علم‌ها به شمار آید، تمام تلاش خود را برای تجربی شدن به کار گرفت؛ اما واقعیت این است که نتوانستند آن را صددرصد تجربی کنند و وقتی وارد سیستم دانشگاهی آنها شد، به آن لقب هنر(art) دادند. بنابراین هرچند تلاش‌های زیادی صورت گرفت و حتی علوم اجتماعی را با آمار همبسته کردند تا آن را ریاضی جلوه بدهند، اما در خودِ نظام غربی برای علوم اجتماعی مثل دیگر علوم سخت یعنی فیزیک و شیمی و غیره اعتباری قائل نشدند. بعد هم که مکتب‌های پست‌پوزیتیویسم و منتقد به وجود آمد و گرایش به تحقیقات کیفی افزایش پیدا کرد.

منظر دیگر اینکه علوم اجتماعی دانشی است که تمدن مدرن را تبیین می‌کند. تمدن مدرن می‌خواهد خود را بر همۀ عالم حاکم کند. ابتدا با این شعار آمد که «مدرنیسم در مقابل سنت قرار دارد» و جنگ سنت-مدرنیسم را مطرح کرد. در جامعۀ خودشان این دیالوگ اتفاق افتاد و آن را برای بقیۀ دنیا هم تجویز کردند و تمام تاریکی‌ها را به سنت و تمام روشنایی‌ها را به مدرنیسم نسبت دادند تا می‌رسیم به دهه‌های 60 و 70 که انقلاب اسلامی که صددرصد مبتنی بر سنت‌های ملی بود اتفاق افتاد و آنها را شوکه کرد و قاعدۀ سنت-مدرنیسم را از کارآیی انداخت. بنابراین اندیشمندان غربی «پست‌مدرنیسم» را طراحی کردند و گفتند ما قبول داریم که مدرنیسم باید در عالم حاکم شود، اما اجازه بدهید هر کشور و فرهنگی با توجه به سنت و فرهنگ خودش مدرن شود؛ یعنی در واقع سنت پایگاهی شد برای ترویج مدرنیسم و اندیشه‌های آن و بعد هم این داستان را تبدیل به «جهانی شدن» کردند؛ یعنی گفتند مدرنیسم پدیده‌ای جهانی است و همه مجبورند مدرن شوند و نمی‌توانند در مقابل آن مقاومت کنند، پس همه باید جهانی فکر کنند و بومی عمل کنند.

معتقدین به مدرنیسم؛ واسطه و عامل مدیران استثمارگر مدرنیته

بنابراین اینکه اندیشه‌های جامعه‌شناسی از کشورهای زادگاه خودش به کشورهای جهان سوم از جمله ایران وارد شود، به برنامه‌ریزان جهانخوارِ استعمارگر یا استثمارگر کمک می‌کند که ساختارهای سازمانی تنظیم شده در نظام مدرن را به راحتی به کشورهای جهان سوم تسرّی بدهند تا این کشورها را با دست و مدیریت خودشان اداره کنند؛ یعنی اگر بنده به همین ساختار مدرنیسم معتقد باشم، در جامعۀ خودمان مدافع آن می‌شوم و سعی می‌کنم تنظیمات جامعۀ خودمان را بر اساس مدرنیته شکل بدهم؛ خب من که مدرن اصیل نیستم، مدرن اصیل اروپایی و آمریکایی است، بنابراین او می‌شود مدیر و من می‌شوم واسطه و عامل برای مدرن کردن جامعه به همان شیوه‌ای که در غرب ساختارسازی و الگوپردازی شده و طوری تنظیم شده که تمام منابع جهان سوم را به سمت کشورهای اصلی بکشاند. این بحث مرکز-پیرامون هم به نوعی تفسیر همین مطلب است؛ در واقع جامعه‌شناسان تاریخی به شیوه‌های مختلفی تلاش کرده‌اند این حرکت را تفسیر کنند که یکی از آنها هم والرشتاین است که اینگونه تفسیر کرده است. بنابراین اگر از این زاویه نگاه کنیم، علوم اجتماعی خود دانشی است که به استعمارگران برای استثمار بیشتر منابع و مردمِ کشورهای جهان سوم کمک می‌کند.

البته فراموش نکنید که از آن طرف هم ما به علوم جتماعی نیاز داریم و از این طرف این خصلت را دارد. بنابراین ما با پدیدهی ‌ای مواجه هستیم که اولاً علم صلب مثل فیزیک و شیمی نیست، ثانیاً ابزاری است در خدمت استعمارگران و از آن طرف خود ما که می‌خواهیم جامعه را مدیریت کنیم به آن نیازمندیم و باید بدانیم که این ویژگی‌ها را دارد و باید تمام تلاشمان را بکنیم که آن را بومی کنیم. وقتی بومی شود، قسمت استثماری آن از بین می‌رود و همه روی آن توافق می‌کنیم و می‎توانیم به سرعت به سمت سازندگی برویم.

سعید زاهد زاهدانی

نقصان مبنایی: عدم توجه به واقعیت غیب

آیا علوم اجتماعی دوران قوت و ضعفی هم دارد؛ یعنی به همان مقدار که در دوران دورکیم کارآیی داشت، امروز هم کارآیی دارد؟ در ایران چه تلقی از آن وجود دارد؛ آیا ما علوم اجتماعی را در همان جایی که در غرب ایستاده می‌فهمیم یا یک فهم مقطعی از آن داریم؟

همۀ علوم می‎خواهند پدیده‎ها را توصیف، تبیین و تحلیل کنند. ما همیشه وقتی می‌خواهیم این کار را انجام دهیم، یک سری الگوهای ذهنی درست می‌کنیم که در فلسفه، در هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی دسته‌بندی می‌شوند؛ به عبارت دیگر از یک زاویۀ هستی‌شناسی و معرفت‌شناسیِ خاص است که ما روش‌شناسی را می‎سازیم و با آن روش با پدیده‌ها برخورد، کسب اطلاعات و نظریه‌پردازی می‌کنیم و به توصیف، تبیین و تحلیل می‌رسیم. هر مقدار آن زمینۀ هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و روش‌شناسیِ ما قدرت داشته باشد، نظریه‌پردازی ما هم قدرت پیدا می‌کند. می‌دانیم که ما انسان‌هایی ناقص و در مسیر تکامل هستیم؛ بنابراین دانش ما از واقعیت و حقیقتِ پدیدۀ عینی فاصله دارد؛ اما دائماً تلاش می‌کنیم این فاصله را کمتر کنیم.

در غرب کسانی مثل کنت، مارکس، هگل و غیره که جامعه‎شناسی را شروع کرده‌اند، با یک هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و روش‌شناسیِ خاص وارد شده‌اند و پدیده‌ها را بررسی کرده‌اند که نقص و کمالی هم داشته است. اندیشمندان بعدی اینها را نقد کردند و به کمال بیشتری رساندند و همین طور تا به امروز برسیم. ما می‌توانیم بگوییم این اندیشه‌ها روز به روز به سمت تکامل پیش رفته است؛ اما این کمالی که به دست آورده در حد قالب‎های هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و روش‌شناسی خودش است؛ یعنی نمی‌تواند از آن فراتر برود. شما می‎توانید چیدمان داخلی اتاق را تغییر بدهید و کمال بدهید، اما نمی‌توانید از مرز دیوارها و سقف فراتر بروید؛ یعنی مرز رشد و گسترش دانش‌ها، همان هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و روش‌شناسی آنهاست. حال هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و روش‌شناسیِ جهان‌بینی‌ای که واقعیت را فقط واقعیت مشهود می‌بیند، یک ظرفیت و قابلیت دارد و هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و روش‌شناسیِ جهان‌بینی‌ای که واقعیت را واقعیت غیب و مشهود می‌بیند، ظرفیت و قابلیت دیگری دارد و فراتر از واقعیت مشهود می‌رود. در این صورت اگر دانشی را بر اساس این جهان‌بینی تولید کنید، طبیعتاً گسترده‌تر و با قوت و کمال بیشتری خواهد بود.

مکتب دیگر، مکتب فرهنگستان علوم اسلامی است که مرحوم آیت‌الله سید منیرالدین حسینی‌الهاشمی پایه‌گذار آن بودند. ایشان معتقد بودند ما در دانش‌های گذشته‌مان فلسفۀ چیستی داشته‌ایم، فلسفۀ چرایی هم داشته‌ایم، اما فلسفۀ چگونگی نداشته‌ایم و باید آن را بسازیم. بنابراین تمام همت خوشان را در راستای تنظیم فلسفۀ چگونگی گذاشتند تا بین دین، عقل و تجربه یک رابطۀ منسجم و منطقی برقرار شود که هر سۀ اینها در یک سیستم و الگو قرار بگیرد. در نتیجه ایشان یک فلسفۀ چگونگی تولید کردند و بر اساس این فلسفه که قابل تعمیم به همۀ پدیده‌هاست، یک الگوی نظریه‌پردازی طراحی کردند

انتخاب و واردات سلیقه‌ای

با این حساب آنچه که ما از غرب وارد می‌کنیم دو نقص دارد؛ یکی اینکه مبتنی بر هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و روش‌شناسی‌ای است که فقط متعهد به مطالعۀ واقعیت مشهود است و دیگر اینکه وقتی می‌خواهیم دانش‌ها را انتخاب کنیم، یک شاکلۀ علمی مسلط بر کل اندیشه‌های غربی نیست که این انتخاب را انجام دهد و سلیقه‌ای و زمانی و مکانی انتخاب می‌شود. یکی از انگلستان چیزی می‌آورد، یکی از آلمان و غیره؛ یعنی کامل هم وارد نمی‌کنیم؛ بنابراین هم نقص مبانی و هم نقص گزینشی وجود دارد. دانش‌ها در کشور ما با این دو نقیصه مواجه است. اگر ما در بومی‌سازی، اولاً با اتکا به واقعیت غیب و مشهود باهم، شروع کنیم و هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و روش‌شناسی‌مان را بسازیم و علوم و نظریه‌ها را تولید کنیم، با توجه به آن مبانیِ فلسفیِ گسترده‌تر می‌تواند کامل‌تر از علوم وارداتی باشد و ثانیاً اینکه در فضای اجتماعی خودمان هم تولید می‌کنیم؛ بنابراین با پدیده‌هایی که با آنها مواجه هستیم هماهنگ‌تر است و از این جهت نقص دوم را هم نخواهد داشت.

مکتب اسلام، کمال در شناخت واقعیت غیب و مشهود

پس از همۀ جهات ترجیح دارد که ما به سمت تولید علوم اجتماعی بومیِ مبتنی بر هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و روش‌شناسی «اسلامی» برویم. چرا اسلامی؟ چون کمال در شناخت واقعیتِ غیب و مشهود تنها در مکتب اسلام اتفاق می‌افتد؛ زیرا واقعیت غیب کلاً در حیطۀ دانش الهی است؛ یعنی هیچ انسانی، حتی پیغمبر خدا هم نمی‌تواند ادعا کند که واقیت غیب می‌داند؛ خودِ پیامبر اسلام(صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) بارها فرموده‌اند من غیب نمی‌دانم و مالک سود و زیان خویش نیستم. بنابراین فقط خدا غیب می‌داند و وقتی بر مبنای اسلامی کار کنیم، به دانش غیب صحیح می‌رسیم. حال کسی که دانش غیب صحیح دارد، چون نسبتِ بین واقعیت غیب و مشهود و کمالش را هم بهتر می‌شناسد، خطایش کمتر است. پس ضروری است که ما بر اساس هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و روش‌شناسیِ اسلامی به تولید علوم اجتماعی بپردازیم تا به علوم اجتماعی کامل و دقیق برسیم.

متولی پدیده‌های اجتماعی؛ مخاطب علوم اجتماعی

مخاطب علوم اجتماعی کیست؟ دولت یا برنامه‌ریزان یا مردم؟ آیا همۀ مکاتب علوم اجتماعی یک مخاطب دارند؟

مصرف‌کنندۀ اصلی علوم اجتماعی دولت است؛ چون دولت متولی پدیده‌های اجتماعی است. مردم هم در حدی که متولی پدیده‌های اجتماعی شوند، مخاطب علوم اجتماعی هستند؛ مثلاً کسی می‌خواهد خانواده‌اش را اداره کند یا شخصی شرکتی تأسیس می‌کند، هر کدام در حد خودشان مخاطب هستند؛ ولی مصرف‌کنندۀ اصلی همان حکومت است.

سه نحلۀ متمایز

به نظر شما در جامعۀ خودمان با توجه به اقتضائات موجود چطور می‌توانیم به طرحی که فرمودید برسیم؟

از اول انقلاب خیلی‌ها از اجمال اندیشه‌ای که عرض کردم مطلع بودند و به همین مناسبت در جریان تولید علوم انسانی اسلامی قرار گرفتند. تلاش‌هایی که در طول این سی و چند سال صورت گرفته، سه نحلۀ متمایز از هم را به ما نشان می‌دهد؛

یکی نحله‌ای است که عمدتاً توسط آیت‌الله مصباح یزدی و طلبه‌ها و دانشجویان ایشان پی‌گیری شد. آنها معتقدند ما باید مسائل جامعۀ اسلامی را ابتدا به دانش‌های وحیانی که از روایات و قرآن داریم، عرضه کنیم و پیرامون این مسائل فرضیه‌سازی کنیم؛ وقتی فرضیه‌ها به دست آمد، با همین روش‌های علوم انسانی و علوم اجتماعی موجود، آنها را تجربه و بررسی کنیم؛ اگر اثبات شدند، آنها را به سمت برنامه‌ریزی ببریم و اگر رد شدند و یا مغایر با اسلام بودند، آنها را کنار بگذاریم. این اندیشه طبیعتاً منتقدانی دارد؛ مثلاً یکی از انتقادها این است که روش‌های علوم اجتماعیِ موجود بر اساس هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی غربی‌ها شکل گرفته‌اند و با هستی‌شناسی و معرفت‌شناسی ما جور درنمی‌آید؛ یا اگر فرضیه‌هایمان را متون بگیریم، متون را که مسلّم می‌گیریم، پس چطور می‌شود آنها را آزمایش کرد و غلط از آب دربیاید.

نحلۀ دیگری که عمدتاً آیت‌الله جوادی آملی و شاگردان ایشان پی‌گیری می‌کنند، معتقد است که ما از همان مبانی هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و روش‌شناسیِ اسلامی شروع کنیم و مبانی را شکل بدهیم و بعد از روشن شدن روش‌شناسی، با آن به مطالعه بپردازیم. البته این نحله هنوز به تولید علمی نرسیده است ولی تلاش‌هایی دارد. خودِ آیت‌الله جوادی کتابی در مورد محیط زیست نوشته‌اند و تلاش می‌کنند نسبت خودشان با عالم خارج را هم برقرار کنند؛ چون این را می‌دانند که علت اینکه تمدن اسلامی نتوانست گسترش پیدا کند و متوقف شد، این بود که ما نسبت خودمان با خدا و همچنین با انسان را به دست آورده بودیم، اما با محیط به دست نیاورده بودیم؛ یعنی فلسفه‌ای نساخته بودیم که نسبتمان با محیط را به ما بگوید.

مکتب کامل و کاربردی

مکتب دیگر، مکتب فرهنگستان علوم اسلامی است که مرحوم آیت‌الله سید منیرالدین حسینی‌الهاشمی پایه‌گذار آن بودند. ایشان معتقد بودند ما در دانش‌های گذشته‌مان فلسفۀ چیستی داشته‌ایم، فلسفۀ چرایی هم داشته‌ایم، اما فلسفۀ چگونگی نداشته‌ایم و باید آن را بسازیم. بنابراین تمام همت خوشان را در راستای تنظیم فلسفۀ چگونگی گذاشتند تا بین دین، عقل و تجربه یک رابطۀ منسجم و منطقی برقرار شود که هر سۀ اینها در یک سیستم و الگو قرار بگیرد. در نتیجه ایشان یک فلسفۀ چگونگی تولید کردند و بر اساس این فلسفه که قابل تعمیم به همۀ پدیده‌هاست، یک الگوی نظریه‌پردازی طراحی کردند. طبق نظر ایشان ما با توجه به قاعده‌ای که در بحث‌های فلسفی‌مان به دست آورده‌ایم، می‌توانیم نظریه‌پردازی کنیم و این نظریه‌پردازی را هم به گونه‌ای تنظیم کنیم که هم در قالب فکر از معصوم پیروی کند(که آن را احکام توصیفی می‌نامند)، هم در جهت‌گذاری، اهداف اسلامی را مراعات کند(که آن را اهداف ارزشی می‌نامند) و هم در تعیین تکلیف و قانون‌گذاری، اسلام را مراعات کند(که آن را احکام تکلیفی می‌نامند).

بنابراین این سه نوع احکام را شاخص و ملاک صحت خودشان قرار می‌دهند که که در مسیر تحقیق، هر جا این سه نقض شد غلط رفته‌ایم و هر جا موافق این سه رفته باشیم، درست رفته‌ایم. در بخش دوم و برای تبدیل نظریه‌پردازی به مدل عملی و اجرایی هم روشی ساخته‌اند که در اینجا باز هم همان سه نوع احکام، ملاک صحت هستند. این سیر طی می‌شود تا به برنامه‌ریزی و عملیات اجرایی برسد. مرحوم حسینی‌الهاشمی در زمان حیاتشان چند بخش را هم پیش بردند؛ مثل چگونگی تنظیم نظام اطلاعات کشور و مسائل دیگری که شاگردان ایشان در حال ادامۀ آنها هستند.

نظر شما به کدام نحله نزدیک‌تر است؟

مکتب فرهنگستان کمال بیشتری دارد و کاربردی‌تر هم هست. به نظریۀ اول اشکالات اساسی وارد است، نقد به نظریۀ دوم هم این است که نمی‌توان با یک مبنای فلسفی وارد بحث تجربی شد و نیاز به یک منطق از جنس تجربه دارد. منطقی که مرحوم حسینی‌الهاشمی ساخته‌اند از جنس هر سه است؛ یعنی هم از جنس تجربه است، هم عقل و هم وحی.

به نظر شما مکتب فرهنگستان می‌تواند طرح جامع و کاملی را به مسئولین امر ارائه دهد؟

من فکر می‌کنم اگر مشکلات بودجه، امکانات و موانع کاری آنها برطرف شود و تنبلی هم نکنند، می‌توانند مدل اجرایی خوبی ارائه کنند.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه