بررسی کتاب صبح بنارس علیرضا قزوه

سلام قزوه بر همه الا انقلاب فروش!

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۳:۰۲ ۱۳۹۲/۱۱/۸

این کتاب در برگیرنده هفتاد غزل است. غزل­هایی که هم بیقراری­ها و دلتنگی­های دوری از وطن را در خود دارند و هم از تقابل دنیای شاعر با فضای فرهنگی پیرامونش حکایت می­کنند. بنارس از شهرهای تاریخی و فرهنگی هندوستان و از مراکز شیعیان در شبه قاره هند است. در اشعار این مجموعه با شاعری مواجه می­شویم که همراه باورهای اسلامی خویش به تماشای آداب و رسوم مردمان هند نشسته است. شاعر در کنار این تماشا به توصیف می­پردازد اما همواره در کلماتش در پی آن است که از این تماشا به حیرتی چنان تن ندهد که اصل و باورهای خویش را فراموش کند؛ حتی به اندازه سرودن یک غزل. او باورهای مردمان آن سرزمین را همراه با باورهای خویش ارائه می­دهد و همواره به این باورها و عظمت آنها افتخار می­کند. گویی همه چیز برایش یاد آور باورهای زیبایی است که در او شکل گرفته است:


تا سپیده دم بنارس

 انقلاب ۱۳۵۷ همچنان که در عرصه سیاسی دگرگونی­های بسیاری را رقم زد، در ابعاد فرهنگی نیز مبدا تحولات شگرفی شد. همچنان که انقلاب­ها همواره می­خواهند در تمامی ابعاد سیاسی اقتصادی و فرهنگی به تبیین دیدگاه­های خویش بپردازند. در متن انقلاب ایران نیز اسلام قرار داشت؛ دینی که در تمامی ابعاد فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی صاحب دیدگاه و روش است.

با وقوع این رخداد بزرگ و در طول چند دهه گذشته شاهد شکل­گیری و رشد گونه­ای تازه از نگاه به ادبیات بوده­ایم. رویکردی که در شعر با عنوان «شعر انقلاب» مطرح شده است. نگاهی که قرار است از دریچه شعر به پاسداشت دستاوردهای انقلاب برخیزد و به ترسیم افقی روشن بنشیند. شعر انقلاب باید بتواند در تمامی عرصه­ها صاحب نگاه خاص خود باشد و برای مخاطبانش جهان بینی شاعران خویش را ارائه کند. البته باید گفت که یک دهه اخیر شاهد شکوفایی شاعران جوانی بوده است که با نگاه انقلابی و در قالب­های مختلف به جهان پیرامون خویش می­پردازند؛ شاعرانی که بعضا با بی­مهری­هایی نیز مواجه بوده­اند. جای خالی توجه بیشتر متولیان امور فرهنگی به این بهار با نگاهی عمیق تر به ادبیات حس می شود. بهاری که مبارک است، چنانکه علیرضا قزوه در مجموعه «صبح بنارس» می­گوید:

مبارک­تر از هر مبارک شمایید / شما روشنان شب کهکشان­ها

بهاری که زیباست چون نسترن­ها / بهاری که غوغاست چون ارغوان­ها

بهاری که روئیده از خون، از آتش / بهاری که گل کرده از استخوان­ها

خدایا! خدایا! جوانه… جوانه… / خدایا! جوان­ها… خدایا! جوان­ها…

علیرضا قزوه از شناخته شده ترین چهره­های شعر انقلاب است. کسی که همواره خویش را ملزم به حفظ این نگاه و این رویکرد دانسته است. در میان مجموعه­های منتشر شده از وی مجموعه «صبح بنارس» ویژگی­های خاص خود را دارد. شاعر خود در ابتدای کتابش آورده است: « این پنج سال آخر در شلوغی هند آرامشی عجیب را آموختم. هند به من و غزل­هایم آموخت که دنیا بزرگتر از آن چیزهایی­ست که می­دیدم.» اما مهم‌ترین وجه تمایز «صبح بنارس» با مجموعه‌های قبلی این شاعر، تفاوتی است که مخاطب هم در شعر و هم در خود شاعر این مجموعه با مجموعه‌های قبلی احساس می‌کند. آثار این مجموعه، از تحولی در احوالات شاعر حکایت می­کنند. گویا قزوه در «صبح بنارس» و در آستانه آغاز دهة پنجم از زندگی خویش بیش از هر چیز آرامش را طلب می کند:

یارب! مقیم ساحل آرامش توام / آن تاب و تب سر آمد و آن شور و شر گذشت

این کتاب در برگیرنده هفتاد غزل است. غزل­هایی که هم بیقراری­ها و دلتنگی­های دوری از وطن را در خود دارند و هم از تقابل دنیای شاعر با فضای فرهنگی پیرامونش حکایت می­کنند. بنارس از شهرهای تاریخی و فرهنگی هندوستان و از مراکز شیعیان در شبه قاره هند است. در اشعار این مجموعه با شاعری مواجه می­شویم که همراه باورهای اسلامی خویش به تماشای آداب و رسوم مردمان هند نشسته است. شاعر در کنار این تماشا به توصیف می­پردازد اما همواره در کلماتش در پی آن است که از این تماشا به حیرتی چنان تن ندهد که اصل و باورهای خویش را فراموش کند؛ حتی به اندازه سرودن یک غزل. او باورهای مردمان آن سرزمین را همراه با باورهای خویش ارائه می­دهد و همواره به این باورها و عظمت آنها افتخار می­کند. گویی همه چیز برایش یاد آور باورهای زیبایی است که در او شکل گرفته است:

ای نسیم پر از عطر هندوها! هیچ از روح معبد خبر داری؟ / هیچ از آغاز و مبدا نمی­پرسی؟ هیچ از انجام و مقصد خبر داری؟

ای نسیمی که در کوچه­های هند،‌ شاهد «رام رام»ی و آرامی / از مدینه که می­آمدی این سو، از مقام محمد خبر داری؟

یا:

از شراب شرق توحید خواهد مست شد / گر نسیم هند از خاک خراسان بگذرد

یا:

گرچه نام «رام» و «لچمن» نیز نام اوست / در نگاهم هیچ نامی جز “محمد” نیست

در دلم تا «اشهد ان لا اله» اوست / گوش جانم وام‌دار زنگ معبد نیست

یا آنجا که نهایت و غایت همه عرفان­ها و عاقبت به خیر شدن آن­ها را در گرو رسیدن به الله می­داند:

 کاروان از هفت شهر عشق و عرفان بگذرد / راه بیت‌الله اگر از هند و ایران بگذرد

شاعر گاهی نیز در کنار این تقابل­ها دست به گلایه از هم کیشان خویش می­برد. به مسائلی که جهان اسلام امروز مبتلا به آن است و از روزگاری که بر مسلمان در این ابتلا می­گذرد. از این­که چرا مسلمانان به تکفیر یکدیگر برخواسته­اند؛ از اینکه حول محور کفر، کافران به هم آمده­اند و چرا حول حبل المتین توحیدی اسلام، مسلمانان به یکپارچگی نمی­رسند:

کاشکی این روزها برما نمی­آمد فرود / حسرت این روزها برما فراوان بگذرد

کافر از کافر گذشت و گبر یار گبر شد / کاش می­شد تا مسلمان از مسلمان بگذرد

یا:

اسلام نه این است و نه آن؛ حج حسینی­ست / اسلام شما بازی حجاج و حجج بود

یا آن­جا که به همراه تاریخ به نقد حاکمان و دولتمردانی می­رسد که از روزگار مردمان غافل مانده­اند:

انگار کن که بالش خز،‌ خوابانده شور و حال ورا / سرد است کوچه­ی فقرا، گرم است بستر حسنک

انگار کن در آینه­ی این روزهای تلخ­ترین / شمشیر می­زند حسنک، آن هم برابر حسنک

در چنین حالتی انسان در برابر انسان قرار گرفته و گویی که کسی با خودش در حال جنگ است. در تقابل میان «سردی کوچه فقرا» و «گرمی بستر حسنک» کلمه «کوچه» جایگاه ویژه­ای یافته است. این کلمه از توجه شاعر در انتخاب کلمات حکایت می­کند. به جای کلمه «کوچه» کلمات دیگری مانند «خانه» نیز در این غزل و این وزن ممکن بود. اما کلمه «کوچه» به غیر از این­که فقر و بی­خانمانی را بیشتر نشان می­دهد از بسیار بودن فقرا نیز حکایت می­کند. به­طور کلی می­توان گفت که مجموعه «صبح بنارس» حاوی این­گونه ظرافت­ها در انتخاب کلمات است.

گاهی نیز گلایه شاعر از مدعیانی ست که برمدار دورغ و تزویر می­گردند؛ در زمانه­ای که حلاج طناب فروش است. در روزگاری که «حراج عشق» و «قمار عقل» در آن مرسوم شده شاعر «موج غیرت دریا» را برای باز کردن «مشت هر حباب فروش» طلب می­کند. دراین چنین زمانه­ای شاعر همه را مخاطب سلام خود قرار می­دهد الا «قلب مغلوبان»؛ همان­ها که به واسطه غلبه دنیای تزویر بر ایشان  «انقلاب فروش» شده­اند، و به این خاطر حتی شایسته سلام هم نیستند:

تمام تیمچه­ها پر شد از نقاب فروش / زمانه­ای ست که حلاج شد طناب فروش

حراج عشق ببین در دکان سمساران / قمار عقل نگر در سرای قاب فروش

بگو بلند شود موج همت دریا / چنان­که باز شود مشت هر حباب فروش

سلام بر همه الا به قلب مغلوبان / سلام بر همه الا به انقلاب فروش.

همواره سفر و غم غربت و دوری از وطن عوامل محرک خوبی برای سرایش شعر بوده است. غم غربت آدمی را به خاطره خوانی می­کشاند. به یاد وطن و دوستان و عزیزانی که از آن­ها دور شده است. حتی آدمی در غربت بیشتر به یاد عزیزان از دست رفته خواهد افتاد. همچنان که مجموعه صبح بنارس از این گونه یادآوری­ها کم ندارد. قزوه گاهی این حس را با علاقه­هایش پیوند می­زند. یعنی آن­جا هم که به دوران مدرسه و درس می­رود نیز از کسانی سخن می­گوید که درس و مدرسه را رها کرده و به دفاع از میهن پرداختند. شاعر خود را در آن دوره می­بیند. دانش آموزی که در کلاس درس به یاد پدرش می­افتد و به زیبایی از خاطرات کلاس درس به روزهای هشت سال جنگ تحمیلی می رود:

اول مهر رسید و من، در همان «اول آ» بودم / مثل گنجشک، دلم می­زد؛ مثل گنجشک،‌ رها بودم

پای یک پنجره میزی بود؛ چه تقلای عزیزی بود / پنجره راه گریزی بود؛ خیره در پنجره­ها بودم

گفت: «دل تنگ که ای؟»؛ خندید… گریه کردم که: «پدر»؛ خم شد / …آه بابا! بابا! بابا! سخت دل تنگ شما بودم

جنگ شد، پنجره­ها افتاد، بچه­ها تشنه سفر کردند / هشت نهر آینه جاری شد، تشنه در کرب و بلا بودم

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه