سینمای اندیشه،سینمای فرهنگ،سینمای تمدن

زمان انتشار: ۱۷:۲۰ ۱۳۹۱/۰۲/۲۲

نویسنده در پی آن است تا نگاهی گذرا دیگر بار به مفاهیم فرهنگی و سینمایی ایران داشته باشد.

نمی دانم کجا و از چه کسی شنیده بودم
که مرتضی آوینی هیچ وقت از صحنه غذا خوردن آدمها فیلم نمی گرفت. حقیقت این گزاره
را وامی گذارم به کسانی که بیشتر با آثار سینمایی او آشنایی دارند اما در صورت صحت
این مساله لابد باید دلیل آن را در بینش او نسبت به انسان جست که در آثار مکتوبش
باقی مانده است . هرچه باشد او ملقب به سید شهیدان اهل قلم است و افسوس که هنوز
آثار مکتوبش چونان آثار سینمایی اش آن چنان که بایسته و شایسته است مورد توجه واقع
نشده و سخن از این بی عنایتی سخت تاسف بار است. چندی پیش که دوستی از همکلاسی هایم
می خواست پایان نامه کارشناسی ارشد خود با عنوان بازنمایی جنگ در نقاشی های دفاع
مقدس را تدوین کند کتابی از آوینی با عنوان “انفطار صورت” را به او دادم
و به او گفتم این کتاب را ببین که حتی فصلی دارد با عنوان “جنگ در آینه مصفای
نقاشی متعهد” و او بسیار از این کتاب بهره برد. تصور کنید در رشته دانشگاهی
مطالعات فرهنگی که مفاهیمی چون رسانه و ارتباطات، بازنمایی، روایت، مصرف، سبک
زندگی و امثالهم از کلیدواژه های آن محسوب می شوند هیچ ارجاعی به آثار آوینی داده
نشود. آثاری که حتی قبل از ظهور این رشته در محافل آکادمیک ما به ویدئو و سینما و
تلویزیون و حتی تحلیل نقاشی ها پرداخته است. البته همه اینها به این معنا نیست که
بتی از آوینی بسازیم و تمامی افکار و نوشته های او را چونان مانیفستی جلوی خود
بگذاریم و بدون هیچگونه تامل و نقادی و بازاندیشی مدام تکرار کنیم خیر اما لااقل
می توان سخن او را نیز چونان سخن دیگران شنید و در عرض دیگران قرار داد.

بگذریم و به سطر آغازین بازگردیم.
آوینی نیازهای بشر را جملگی منشا گرفته از میل به کمال الهی می داند. حتی نیازهای
مادی که حاصل ضعف های مادی بشر اند در خدمت تکامل روحانی بشرند. انحراف انسان
شناختی از آنجایی آغاز می شود که آن حقیقت غایی که نیازهای انسانی، سائق و وسیله
نیل به آن محسوب می شوند به محاق می رود و این نیازها اصالتی بالذات پیدا می کنند.
وقتی نیاز، به چیزی غیر از خودش ارجاع نیابد دچار خودبنیادی می شود. ارضای نیاز
برای نیاز ثمره همان نگاهی است که غایت هنر را نیز به شکلی خودبنیاد، خودش تعریف
می کند و دم از هنر برای هنر می زند. دوری باطل که معلوم نیست چطور یک ذهن عاقل می
تواند پذیرای آن باشد. به راستی اگر تعبیر ما از هنر، زیبایی و جذابیت در حد کمال
استعلایی است باز چطور می توانیم هنر را از نسبتی که با انسان برقرار می کند تهی
کنیم؟ کاش لااقل آزاده بودیم و می گفتیم هنر باید برای انسان باشد تا بتواند برای
هنر باشد! این به محاق رفتن حقیقت غایی مساله ای نیست که تنها برای هنر اتفاق
افتاده باشد و آن را خالی از معنا و دچار خودبنیادی کرده باشد. وقتی از معنا حرف
می زنیم از چه چیز سخن می گوییم؟ معنای معنا چیست؟ معنا همواره در جایی دیگر است.
معنا ارجاع امر حاضر به غایب است. اگر معنا دم دستی و سهل الوصول بود از معنا
بودگی می افتاد. بی معنایی و با معنایی را می بایست در شدت حضور و غیاب آن جست.
آنگاه که عالم شهادت به هیچ غیبی ارجاع نیابد هیچ معنایی هم وجود نخواهد داشت.
معنای هر چیزی در غایت آن نهفته است در آن جایی که بدان راهی است و به آن اشاره می
کند و به آن ارجاع می یابد. در دوران بی معنایی غایات فراموش می شوند و یا به
تعبیر رساتر ابزار، خود مبدل به غایات می شوند.

چنین است که اصحاب فرانکفورت به عنوان
وارثان مارکسیسم با نگاهی نقادانه از عقلانیت ابزاری سخن می گویند. عقلانیتی که در
آن وسایل تبدیل به هدف شده اند عقلانیتی که در آن نگاه ارزشی به نگاهی عملگرایانه
و سودجویانه بدل گشته است. عقلانیتی که در آن ارزش به ایجاد شناخت نیست بلکه ارزش
همه چیز به تولید نتایج سودمند مادی و اقتصادی تقلیل یافته است. ارزش انسان نه به
آگاهی و تعالی او بلکه به میزان منفعتی است که ایجاد می کند. عقلانیت ابزاری به
همه چیز نگاه ابزاری دارد و غایت او همین ابزار است. پس عجیب نیست که چنین
عقلانیتی در تکنیک و تکنولوژی موسع شود و پیشرفت کند. فارغ از هرگونه ارزشگذاری
نسبت به تکنیک به هیچ وجه نمی توان منکر پیشرفت عظیم تکنیکی در دوره معاصر غرب شد.
اما می توان نشان داد که این پیشرفت از کجا آب می خورد و ثمره چه نوع نگاهی به
هستی بوده است. اما گرچه فرانکفورتی ها به عنوان نئومارکسیست ها وارثان مکتب
انتقادی مارکس اند اما آنها تیغ انتقاد خود را به سمت خود مارکس نیز می گیرند که
همه چیز را به حوزه اقتصاد حواله داده بود. آنها از کلید واژه ای به نام صنعت
فرهنگ استفاده می کنند. تاکید بر مفهوم صنعت فرهنگ نمایان می کند که این مکتب در
صدد واژگون کردن تلقی مارکسیسم ارتدوکس از زیربنا بودن حوزه اقتصاد است. آنها به
ما نشان می دهند که قوت سرمایه داری تنها به حوزه تولید مربوط نمی شود بلکه سرمایه
داری با در اختیار گرفتن حوزه فرهنگ بقای خود را تضمین کرده است. به واقع قدرت
اساسی سرمایه داری از مقوله فرهنگ ناشی می شود. این مکتب مانند مارکس به تضادهای
درونی نظام سرمایه داری اذعان دارد ولی مانند مارکس، سرمایه داری را آنچنان دست کم
نمی گیرد چرا که معتقد است نظام سرمایه داری با ایجاد سطح رفاه بالاتر و رواج مصرف
گرایی و ایجاد سازوکارهایی برای کنترل اجتماعی دقیق به واسطه رسانه ها و کالاهای
مصرفی، خود را همچنان استوار نگاه داشته است. می توان گفت که اگر مارکس از خود
بیگانگی را در تولید جستجو می کرد مکتب فرانکفورت این مقوله را در امر مصرف جستجو
می کند و مصرف عمده در عصر حاضر مصرف فرهنگی است. اما به راستی مصرف فرهنگی چیست و
آیا مصرف فرهنگی همواره موجب از خودبیگانگی و از دست دادن ذهنیت انتقادی و آگاه
است؟


دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه