سینمای معوق!

زمان انتشار: ۱۶:۱۵ ۱۳۹۱/۰۵/۱

سینمای ما بعد از انقلاب، سینمایی وابسته است؛ سینمایی دولتی و سفارشی در وضعیت معوق.

ادعای این سینما و مسئولان دولتی اش که خود را قیم می پندارند، از آغاز تا امروز ابتذال زدایی است و ارزشی سازی و اخلاق گرایی.


از در راندن فیلم فارسی و فیلم –انتلکت قبل از انقلابی، پس از مدتی با شکست سینمای «عرفانی» و قهر مخاطب با سینما، به از پنجره وارد شدن هر دو جریان انجامید؛ به خصوص فیلم فارسی، ظاهراً برای سرگرم سازی و آشتی با مخاطب، اما در واقع فقط برای پر کردن جیب. تسلیم و کرنش مسئولان نسبت به این جریان، معلول سیاست های غلط ضد سرگرمی بود.


«دستاورد بزرگ» مدیریت سینمایی کشور در این سی سال، ایجاد و راه اندازی تنها یک جریان سینمایی بود تا به امروز: سینمای جشنواره ای، سینمای نامستقل با یارانه ی مادی و معنوی دولتی که پس از کسب جوایز بسیار جهانی – معتبر و نامعتبر- فقط به پز دیپلماتیک شبه هنری بدل شد، با درونی تهی، سیاه یا خنثی، اگزوتیک یا اکولوژیک و روشن فکرزده ی بی مخاطب با کاسه ی گدایی در دست.xml:namespace prefix = o />


هدف و رسالت این سینمای گلخانه ای تنها گرفتن جایزه بود؛ به هر قیمت حتی فولکورفروشی و وطن فروشی.


جالب است که فیلمسازان این جریان با پول دولتی و بی نظارت آن، به زندگی انگلی خود ادامه داده و هم طلبکار دولت شدند و هم مخاطب داخلی. اینان باج می گیرند از ما و باج می دهند به آن ها-به «از ما بهتران»-سیاست گزار و خط دهنده ی این جریان، جایزه دهندگان فرنگی اند و مسئولان سینمایی ما برای عقب تر نیفتادن از قافله، در حمایت از اینان و فیلمشان، با آن ها کورس می گذارند. با این استدلال تسلیم کسب: «اگر فلان جایزه ی مهم را برد، چه کنیم؟» وقتی استراتژی نداریم، به یقین در سر این استراتژی دیگران قرار داریم.


اما نسخه ی داخلی مسئولان به سمت سفارشی سازی فیلم های «ارزشی»، «دینی»، «فاخر» و «معناگرا» رفت با هزینه ی نجومی و از سوی دیگر رها کردن اکران و بازگذاشتن دست مبتذل سازان بی خطر.


اگر بین هنرمند یا دقیق تر اهل هنر، با حکومت انس و الفتی در کار باشد، با سفارش، هدایت، حمایت و نظارت، این رابطه به ضدش بدل و به بی حرمتی هر دو منجر می شود.


سینمای ایدئولوژی زده، فیلمساز سوبسیدی و نه مستقل و هنرمند، خیلی تربیت می کند. سینماگری که قصدش یاری به هر حکومتی است، اول باید مستقل باشد و انتخابگر. باید سوژه باشد نه ابژه.


سینماگری که از قبل دولت به جایی می رسد و به نوایی -ثروت و شهرت-  با کمترین مقاومتی نسبت به سفارش گر، با بی توجهی مادی و معنوی و احیاناً بایکوت مواجه می شود، ناچار به اعتراض و مخالفت بر می خیزد و برای عرضه و فروش فیلم حمایت نشده اش دست به هر ترفندی می زند؛ حتی اپوزیسیون بازی. و حکومتی که متوجه نشود تبلیغش توسط اهل هنر، فقط با رهاکردن و به حال خود گذاشتن «هنرمند»ـ و فیلمسازـ و باج ندادن به آن ها امکان پذیر است، محکوم به از دست دادن هنر و حتی تبلیغات است.


دولتی کردن سینماگران و اصناف شان ظاهرا آسان ترین راه حل است، اما قطعاً بدترین آن.


 گرایش داشتن حتماً با پذیرش هم سنخ و همگام نیست. سینمای دولتی و سفارشی، نه با پذیرش،گرایش و نه با اندیشه و دل سر و کار دارد؛ بلکه با نیازهای مادی فیلمسازان مواجه است.


گرایش «ارزشی»سازی -سفارشی سازی ـ و سوبسیدی، فیلمسازی را که از نشان دادن روابط ساده ی انسانی در یک صحنه عاجز است، وامی دارد تا ابد از کمک سازمان ها و نهادهای دولتی همچون صغیری محتاج تغذیه کند. سینمای رام و جعلی و ایدئولوژی زده ی حاصل این کژ راهه است.


بار این سینما، روی شانه های دولت و ملت سنگینی می کند و جز ضرر معنوی، زیان مالی فراوانی نیز دارد.


این همه هزینه ی میلیاردی دولت بر ای یکی دو فیلم ظاهراً ارزشی با فروش ناچیز گاهی دیگر مضحک می شود.


چند ده میلیون تومان فروش در مقابل چند میلیارد هزینه و هزینه های سنگین دولتی برای فیلم هایی که هرگز اکران نمی شوند. این همه گردش پول در فیلم هایی که با سرمایه های کلان و وام های دولتی ساخته می شوند، قادر نیستند حتی هزینه های تبلیغ خود را برگشت دهند.


ساز و کار در سینمای ما برعکس است؛ به جای سود در اکران، سود فیلم ها در تولید است. هیچ کجای دنیا و هیچ سینمایی چنین نیست؛ حتی سینماهای شکست خورده ی دولتی روسیه ی سابق و اقمارش.


بعضی فیلمسازان سوبسیدی -و نور چشمی ـ ما پا را فراتر گذاشته و در فروش فیلم شان که دولت و نهادهای دولتی، کل هزینه اش را پرداخته اند ، شریک می شوند و نه در سود فیلم. به این نمی گویند فساد و باج گیری؟چنین است که آن ها تهیه کننده هم شده اند و با پول دولتی، بساز و بفروشی می کنند و برج سازی.


فروش میلیاردی چند فیلم نیز اصلاً به معنای فروش جدی و سود نیست. در ضمن یک میلیارد فروش در تهران، یعنی 300 هزار بلیت. این یعنی 3 درصد جمعیت ده میلیون به بالای تهران. پس سنگ فروش و مخاطب را به سینه زدن دیگر چه صیغه ای است؟


سینمای دولتی و مدیرانش به جای مدیریت سینما و ایجاد زیر ساخت ها، استودیوهای فیلمسازی و حرکت به سوی صنعتی کردن و زمینه سازی برای شکل گیری عملی سینمای ملی، جشنواره بازی می کنند و با نظریه های معناگرایی و فاخر -بخوانید پرخرج و عظیم- نسخه های غلط می دهند و به فیلمسازان زورکی باج می دهند و خوارج پروری می کنند. اما خوارجی بی اعتقاد، بی هویت و بی هنر.


این همه یعنی از کار افتادن  سیستم هوشمند ارگانیسم.


سینمای ما قبل مسئله ، بی روایت و فاقد ساختار و بی ارتباط با مخاطب، سینمایی جعلی است و معوق.


سینما، دیالوگ است نه مونولوگ؛ دیالوگی بین فیلم ساز و مخاطب. دولت حائل بین آن دو ـبا هر نیتی- مانع ساز و کار است. فیلمساز تا وقتی نتواند رو در رو با مخاطبش تعامل کند، هرگز نه پالایش می شود و رشد می کند، نه موثر می افتد. پس حرفش هر چقدر ارزشی باشد، وقتی مورد پذیرش و باور مخاطب نباشد، در هوا می ماند و به فعل نمی رسد.


سینما، اول باید سینما باشد نه ظرف، نه ابزار. فیلم باید ابتدا خوب باشد و خوش ساخت و جذاب، و بفروشد و دخل و خرج کند. پس از آنکه فیلم خوب بود، یعنی فرم داشت و سرگرم کرد، می تواند محتوای «ارزشی» هم داشته باشد و موثر.


در هنر و سینما، این فرم است که محتوا می سازد و تا وقتی فرم نباشد -و بلدی- محتوایی در کار نیست؛ چه ارزشی، چه غیر ارزشی. تقدم محتوا بر فرم، ضد هنر است یا حداکثر «هنر» ایدئولوژی زده و شعاری است و معوق.


 


 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه