طرحی برای انتخاب رشته، بر پایه تحلیل انتقادی نسبت رشته های دانشگاهی و جامعه

نویسنده:

منبع: وبلاگ سوتک

زمان انتشار: ۱۶:۱۵ ۱۳۹۲/۰۸/۱

نگاه «منحصراً تحصیلی» به رشته نگاهی ناقص و ضعیف است. انتخاب رشته بخصوص در مقطع کارشناسی ارشد آغاز فعالیت جدی در یک «حوزه ی علمی و اجتماعی» است و به نوعی مهمترین معرّف «هویت اجتماعی» هرکسی است. حتی می خواهم از این هم جلوتر بروم و بگویم با بضاعت امروز اساتید و وضعیت نابسامان سیستم آموزشی ما، مقوله ی «آموزش» بیشتر متکی به خودِ فرد است تا برنامه رسمی درسی دانشگاه. در عوض قصد دارم که بعد جدیدی از ماهیت رشته تحصیلی را در اینجا برجسته کنم که عموماً توجه چندانی بدان نمی شود و آن «نگاه به رشته تحصیلی به مثابه ی حوزه ی کاری» است. یعنی آن بخشی از اجتماع که شخص با آن درگیر است و به نوعی در جامعه با عنوان این حوزه ی عملی شناخته می شود. انتخاب رشته در واقع انتخاب حوزه ی اجتماعی عمل هرکسی است.

پیشگفتار:

گذشت آن روزگاری که ما به مدد چند عقل نحیف جوانانه به دنبال راهی برای انتخاب رشته می گشتیم اوضاع سخت بر ما گران آمد و زندگی بر ما سخت، سخت شد و تصور آن روزها شاید مهمترین مشوق من برای نوشتن چنین مطلبی باشد برای آیندگان. ابتدای راه ساده دلانه از این و آن، هرجا که صاحب سخنی می یافتیم، باب مشورت را می گشودیم و سؤال تکراری مان را که «شما درباره تغییر رشته چه می گویید» اما پاسخها به قدری پراکنده و ناسازگار با یکدیگر بودند که امکان جمع آوری آنها در یک قالب کلی و فراگیر بسیار دشوار می نمود. ورود موضوعی مثل هجرت به حوزه هم مسأله را به مراتب پیچیده می کرد. کثرت پارامترهای مؤثر و نامعلوم بودن سطح و میزان اثرگذاری هریک در تصیمیم گیری مسأله را بسیار بغرنج تر می نمود. نهایتاً من خودم به شخصه از خیر حل کلی مسأله گذشتم و سعی کردم به هر زور و زحمتی بود بصورت شخصی مسأله را حل کنم که البته خود این فراز و نشیب بسیار داشت و در جای خود شاید جای بررسی داشته باشد.

   علی ایّ حال برای آغاز تصمیم گیری گمان بنده آغاز از «روش تصمیم گیری» است.

    تجربه شخصی حقیر نگارنده نشان می دهد که بصورت کلی دو روش عمده برای تصمیم گیری انتخاب رشته ممکن است: 1) روش استقرائی 2) روش قیاسی. روش استقرائی که روش متدوالتر و سهل الوصولتر و به گمان عده ای کارآمدتر است، مبتنی بر «بررسی رشته ها و گزینه های موجود و انتخاب از میان اینها»ست. بر پایه ی این روش ابتدائاً باید «اطلاعاتی» را از رشته های موجود جمع آوری کرد و سپس تقارنی را میان خود و یکی از آنها برقرار کرد. برعکس در روش قیاسی شما ابتدائاً به «نوع کار»ی که می شود و مطلوبتر است می اندیشید و در مرحله دوم به سراغ وضعیت رشته ها و دانشگاه ها می روید تا محل فرود خود را دقیقتر تعیین کنید. یعنی از یکسری مبانی نظری به یک انتخاب خواهید رسید.(1)

    روش استقرائی مشکلاتی اساسی دارد که هر گونه استقراء گرایی افراطی دارای آن است و آن خلأ نظری در حرکت است. مثلاً اولین مسأله این است که از میان رشته های موجود سراغ کدامها خواهی رفت؟ دومین مسأله در همان واژه اطلاعات نهفته است. منظور چه اطلاعاتی است؟ سومین مسأله وضعیت دانشگاه های کشور است. دانشکده ها و رشته های ما عملاً فاقد انسجام مفهومی و ماهیتی اند و پاسخ سؤالی مثل «مهندسی مکانیک چیست» واقعاً مبهم و نامشخص و مبتلا به هزار نظرگاه متفاوت است. حتی گاهی مفهوم اصلی پنهان است و با کنکاش ظاهری (گشتن دانشکده) و پرس و جو بدست نمی آید. مثال آن همین دانشکده و رشته ریاضی دانشگاه شریف خودمان است که به اعتقاد من ماهیتی جز «بطالت و علافی و مسخرگی و بیهودگی» ندارد امّا اینرا از زبان هیچکسی نمی شود بیرون کشید ولو قلباً به آن معتقد باشند! چهارمین مسأله و مهمترین مسأله این است که در وضعیت اسف بار فعلی آکادمیک مملکت ما آن هم در حوزه علوم انسانی احمقانه ترین کار ورود به دانشگاه با پذیرفتن چارچوب علمی و فرهنگی و فلسفی موجود است و لاجرم نگاه استقرائی به علت فقدان مبانی نظری عاری از توان تصور و خلاقیت «چیزی جز آنچه هست» است!

    در نهایت روش استقرائی چون با عینیت رشته سروکار دارد و فاقد مبانی انگیزه بخش لازم برای تحمل مشکلات و خلق چارچوبهای جدید است، پارامترهای تصمیم گیری را به چیزی در حد اینکه «رفقا کجا بیشترند» یا «کجا کنکورش آسانتر است» تقلیل می دهد. هرچند اهمیت اینگونه پارامترها غیرقابل کتمان است – مثلا پارامتری مثل «رضایت خانواده» از این جنس است و در عین حال فوق العاده ضریب بالایی دارد- اما محاصره شدن در میان اینگونه عوامل راه را بر تصمیم درست و رضایت بخش قطعاً خواهد بست.

    امّا آفت روش قیاسی هم دقیقاً همین مبحث آخر است و آن هم امکان تصمیم گیری ایده آل گرایانه بدون توجه به مسائل و مشکلات عینی و مصلحت سنجی های عاقلانه است. روش قیاسی اگر منجر به تصمیم گیری بی هوا و غیرواقع بینانه شود نهایتاً خسرانی عظیم برجا خواهد گذاشت. مورد مثال معروف این موضوع مبحث متعارف حوزه رفتن است که بخاطر شرایط خاص حوزه علمیه بسیاری را یا از ادامه راه باز می دارد و یا به راه های انحرافی (از ورود به سیاست و تجارت حرفه ای تا انحرافات اخلاقی و فکری) می کشاند.

***

با این حساب اعتقاد من بر این است که علاوه کردن روش قیاسی به واقع بینی های عینی و بررسی محدودیت­های عملیاتی و مصلحت سنجی های تاکتیکی (یعنی درنظر گرفتن پارامترهای حاشیه ای نظیر شرایط محل تحصیل، اساتید و دانشجویان، عرفهای علمی و فرهنگی رشته ها برای فعالیت حرفه ای، نظرات پدر و مادر و همسر، شرایط خانوادگی و… که طبیعتاً بعضی به تدبیر قابل مدیریتند و بعضی قابل دور زدن و پاک کردن صورت مسأله و برخی غیرقابل مدیریت و جزو شرایط مرزی حل مسأله!) می تواند در فرآیندی شامل سعی و خطای چند رشته، گزینه ی «ایده آل» و در عین حال «ممکن» را پیدا کند.

   از اینجا به بعد آنچه اهمیت می یابد مشخص شدن همین مبانی نظری است که روش قیاسی مبتنی بر آن است و بیش از آن -یعنی انطباق عینی آن مبانی بر وضعیت فعلی- موضوعی شخصی است که هرکسی باید خود به شخصه به تحلیل و جمع بندی نهایی آن بپردازد.

مبانی نظری انتخاب مجدّد رشته/ قسمت اول: درباره دو مشخصه تعیین کننده ی عمل اجتماعی

مقدمتاً باید عرض کنم که نگاه «منحصراً تحصیلی» به رشته نگاهی ناقص و ضعیف است. انتخاب رشته بخصوص در مقطع کارشناسی ارشد آغاز فعالیت جدی در یک «حوزه ی علمی و اجتماعی» است و به نوعی مهمترین معرّف «هویت اجتماعی» هرکسی است. حتی می خواهم از این هم جلوتر بروم و بگویم با بضاعت امروز اساتید و وضعیت نابسامان سیستم آموزشی ما، مقوله ی «آموزش» بیشتر متکی به خودِ فرد است تا برنامه رسمی درسی دانشگاه. در عوض قصد دارم که بعد جدیدی از ماهیت رشته تحصیلی را در اینجا برجسته کنم که عموماً توجه چندانی بدان نمی شود و آن «نگاه به رشته تحصیلی به مثابه ی حوزه ی کاری» است. یعنی آن بخشی از اجتماع که شخص با آن درگیر است و به نوعی در جامعه با عنوان این حوزه ی عملی شناخته می شود. انتخاب رشته در واقع انتخاب حوزه ی اجتماعی عمل هرکسی است.

   به عنوان مثال در چنین تعریفی «صنعت» یک حوزه ی عملیاتی کلان است. حوزه ی کلان صنعت خود شامل حوزه های صنعتی دیگری است: صنایع الکترونیک و مخابرات، صنایع حمل و نقل، صنایع نفت و گاز، صنایع عمرانی، صنایع تأمین نیرو و غیره. البته خود این حوزه ها هم طبیعتاً تقسیمات جدیدی می یابند تا مثلاً 2 حوزه ی «کشتی­سازی» و «موشک سازی» در ذیل صنایع حمل و نقل از یکدیگر تفکیکی اساسی پیدا کنند. حوزه های کلان دیگری هم وجود دارند: حوزه  کلان «بازرگانی»، حوزه کلان «اقتصاد»، حوزه ی کلان «سلامت»، حوزه کلان «سیاست»، حوزه ی کلان «امنیت»، حوزه ی کلان «فرهنگ»، حوزه ی کلان «تربیت». (شاید لیست کامل نباشد و کمی نیازمند کم و زیاد کردن) طبیعتاً ما به سبک سکولاریسم رایج چیزی از «حوزه ی کلان دین» نمی گوییم چرا که معتقدیم، دین مبنای اساسی تمامی این حوزه هاست. از «حوزه ی کلان علم» و همینطور «حوزه ی کلان هنر» هم سخنی نمی گوییم چون علم و هنر لاینفع را بیهوده می دانیم و بر خلاف علم منفعل و هنر خودبسنده ی غربی، لاجرم علم و هنر دینی را مجبور به حضور جهتمند و فعال در یکی از حوزه­های کلان قلمداد می کنیم.

    انتخاب رشته تحصیلی به منزله ی انتخاب حوزه ی کلی عملیاتی انتخاب کننده است. اما پیش از آنکه دقیقتر به بررسی نسبت رشته های فعلی دانشگاهی و حوزه های کلی یادشده (صنعت و بازرگانی و اقتصاد و سیاست و امنیت و فرهنگ و تربیت) بپردازیم باید مشخصه ی دومی را که «علاوه بر انتخاب حوزه ی عمل» شرط لازم برای انتخاب «کار مطلوب» است معرفی کنم. این مشخصه دوم که متأسفانه اصلاً در سیستم دانشگاهی ما محلی از اعراب ندارد و به کلی در نظام دانشگاهی ما «گمنام» و «کمرنگ» است، «لایه یا سطح عمل» در هر حوزه است. هرکسی که تصمیم می گیرد در هر حوزه ای  به فعالیت بپردازد باید تکلیف موضوع دومی را هم برای خود مشخص کند و آن اینکه «در کدام سطحِ این حوزه می خواهد به فعالیت بپردازد؟»

    منظور من از «سطح عمل» جایگاه او در آن حوزه ی کلان است. مثلاً آنانکه برای فعالیت خویش صنعت را برگزیده اند در سطوح مختلفی به کار مشغولند. یک سطح، «سطح پژوهشی» است. یعنی کسانی که در دانشگاه ها (اساتید و دانشجویان دکترا) یا پژوهشکده ها و مراکز رشد و پارکهای فناوری و مراکز تحقیق و توسعه صنایع به انجام پژوهشهای گوناگونی برای پیشبرد مرزهای تکنولوژی مشغولند. پژوهشهایی که می تواند از سطحی بسیار انتزاعی مثل آزمایشات فیزیک نانو مواد تا سطحی بسیار عملیاتی مثل طراحی چراغی زیباتر برای خودروی ملی را در بر بگیرد. حتی موضوع این پژوهشها می تواند خودِ همین حوزه ها باشد. مثلاً مسائل حوزه صنعت خوردو، یا مسائل کلی تر حوزه صنایع حمل و نقل، یا حتی پژوهش درباره کلیت وضعیت صنعت کشور. سطح دوم «سطح مدیریتی» است. یعنی کسانی که به اداره – یا بهتر بگویم: هدایتِ- حوزه های صنعتی مشغولند. سطح مدیران صنعتی در کشور ما عمدتآً دولتی هستند و آنها هستند که تصمیمات اساسی گردش چرخ صنعت را در تمام حوزه های صنعتی می گیرند. یک سطح دیگر، «سطح کارآفرینی» است. یعنی کسی که نه در مقیاس کلان بلکه در حوزه ای خرد، خود وارد گود می شود و به واسطه توانایی شخصی و خلاقیتش، صفر تا صد تولید چیزی را به تنهایی انجام می دهد. سطح چهارم «سطح تکنسینی و خدماتی» است. یعنی نقش آفرینان اداری (مثل ناظران خط تولید یا کنترل کیفیت)، یا مشغولان به امر خدمات (مثل مهندسان تعمیرکار) را دربرمی گیرد. سطح آخر هم «سطح کارگری» است. ممکن است علاوه بر اینها سطوح دیگری هم باشند، منتها تفاوت بر سر «نوع کار و جایگاه آن» است. این سطوح در یک نظام منسجم سازمانی در کنار یکدیگر بافته شده اند و سازوکار حوزه ی کلان صنعت را می سازند.

     پیش از جلو بردن مطلب، شاید بد نباشد برای تقریب ذهن مثال دیگری بزنم. مثلاً حوزه کلان فرهنگ را در نظر بگیرید. خود این حوزه کلان به زیرحوزه های خردتری قابل تجزیه است. (البته دقت کنید که این نوع تجزیه از نوع تجزیه علوم انسانی است نه علوم ریاضی. یعنی کل برابرِ واقعی جمع اجزا نیست بلکه چیزی غیر از آنهاست. مثل انسان که برابر مجموع اندامهایش نیست بلکه کلیتش معنایی فرای مجموعه اجزایش دارد) مثلاً در نظر بگیرید حوزه خانواده، حوزه ی کودکان، حوزه مسائل جوانان، حوزه ی مباحث زنان، حوزه فرهنگ عمومی (اعتقادی و رفتاری) مردمان شهری، حوزه فرهنگ عمومی روستایی، حوزه فرهنگ سازمانی و حرفه ای، حوزه ی فرهنگ سیاسی مردم و سیاستمداران، حوزه ی فرهنگ اقتصادی مردم و سرمایه داران، و حتی حوزه ی فرهنگ مردمان کشورهای اسلامی، حوزه ی فرهنگ امریکاییان و …

    امّا از زاویه ی دیگر حوزه ی فرهنگ و زیرحوزه های آن سطوح عمل مختلفی دارند. سطح اول باز «سطح پژوهشی» است. از مبانی معرفت شناختی گرفته تا استخراج اصول عملیاتی و سپس دستورالعملهای جزئی تر نیاز به تولید دانش و نرم افزار برای حرکت به سمت جهت مطلوب دارد. سطح دوم، «سطح سیاستگذاری و مدیریتی» است. یعنی هر یک از این حوزه ها نیاز به سیاستگذاری و قانون گذاری دارد. مثلاً نهادی مانند شورای عالی انقلاب فرهنگی در حوزه کلان فرهنگ و نهادی همچون سازمان ملی جوانان در حوزه فرهنگ جوانان چنین جایگاهی دارند. سطح سوم، «سطح عامل فرهنگی» است که چیزی مشابه سطح کارآفرینی در حوزه صنعت است. یعنی کسانی در زمره نویسندگان، روزنامه نگاران، شاعران، هنرمندان، کارگردانان، مشاوران(روان­شناسها)، مبلغان و… که به نقش آفرینی در عینیت صحنه فرهنگ جامعه مشغولند و پیامهای فرهنگی را در حوزه های خاصی که برای خود تعریف کرده اند، مستقیماً به مخاطبان می رسانند. سطح آخر هم «سطح تکنسینی فرهنگی» است که تمام دست اندرکاران فنی بخش فرهنگ را دربرمی گیرد. ناشران، بازیگران، توزیع­کنندگان محصولات فرهنگی، عکاسان، گرافیستها و تمامی عوامل تولید در این دسته جای می گیرند.

    از همینجا معلوم می شود که حوزه فرهنگ دچار یک مشکل معرفتی اساسی در بطن خود است و آن هم اینکه زیرحوزه های آن نه بر اساس هدف فرهنگی ای که دنبال می کنند، بلکه بر اساس «ابزارها و وسایل فرهنگی» دسته بندی شده است. همانطور که حوزه ی صنعت بر اساس اهداف درونی خود یعنی ارتقای تولید محصولات مختلف بنا به اهداف تولیدی تقسیم می شود، فرهنگ هم باید بسته به اهداف خویش در بخشهای مختلف طبقه بندی شود و نه بر اساس ابزارها. هدف فرهنگ در نظام اسلامی تحول تک تک ساحتهای جامعه از نظر اندیشه و رفتار و معیار و هنجار از فرهنگ غربی به فرهنگ اسلامی است و حتی این جهت می تواند مخاطبینی خارج از ایران را هم هدف قرار دهد. تقسیم حوزه های فرهنگی به کتاب و مطبوعات و سینما و تئاتر و سایبر همانقدر احمقانه است که تقسیم صنعت بر حسب شیوه های تولید: دستی، گلخانه ای، ماشینی، کارگاهی، کارخانه ای، خانگی. درست است که هریک از حوزه ها مانند صنعت حمل و نقل هم شامل شیوه تولید کارخانه ای باشد و هم شامل شیوه تولید کارگاهی اما این هر دو از حیث خروجی مطلوب صنعتی یکسان اند و خود کارگاه ها و کارخانه ها فی نفسه مطلوبیتی خاص ندارند و در صورت لزوم در دل هر حوزه به وضعیت آنها رسیدگی می شود. عیناً مثل اینکه در دل حوزه ای مانند حوزه «فرهنگ کودکان» تمام ظرفیتهای موجود باید فعال شوند و این ظرفیتها اعم از برنامه خردسالان تلویزیون و نشریات و کتابهای کودکان و بازیهای کامپیوتری و غیره است. معنای این، آن است که وزارت ارشاد به جای تقسیم به معاونتهای مطبوعات و سینما و تئاتر و کتاب باید به معاونتهای خانواده و جوانان و کودکان و غیره تقسیم شود و هریک از اینها اهداف خویش را در قالبهای مختلفی پی گیری کنند و نظارت و جهت دهی خویش را در قالبهای موجود همچون رادیو و تلویزیون و سینما پی­گیری کنند. این نکنه ی مهم را نباید فراموش کرد که «معیار تقسیم» همه چیز را تحت فشار قرار می دهد تا آنجا که مسأله ای مانند «خانواده» را از صورت مسائل وزارت ارشاد انقلاب اسلامی حذف می کند و مسأله ی دیگری مانند «وضعیت معیشتی بازیگران» را به جای آن می نشاند که خود اظهر من الشمس است که این کجا و آن کجا!

مبانی نظری انتخاب مجدّد رشته/ قسمت دوم: درباره نسبت فعلی رشته های دانشگاهی با 2 مشخصه اساسیِ کار

 نگاه «صرفاً تحصیلی و آموزشی» و «فاقد هدفگیری اجتماعی کاربردی» به رشته های دانشگاهی مسأله ای عارضی نیست که تنها مبتلابه دانشجویان انتخاب کننده ی این رشته ها باشد، بلکه این دیدگاه به نوعی در ماهیت این رشته ها و دانشگاه های ما «تنیده» شده است. به عبارت دیگر ماهیت دانشگاه در مملکت ما آنچنان دچار انحراف است که آنچه ما بعنوان «نسبت دانشگاه و جامعه» بعنوان اساسیترین پایه ی هویتی دانشگاه مطرح می کنیم، حتی بصورت «مسأله» هم در دانشگاه مطرح نیست و بالکل تصوری از آن وجود ندارد. ظاهراً دانشگاه همه چیز هست جز «محلی برای تربیت افراد مورد نیاز جامعه» و این یعنی اینکه عملاً دانشگاه و سیستم آموزشی و رشته های آن-شاید بجز چند استثناء- به سوی هیچیک از امور مهم و مورد نیاز جامعه هدفگیری نشده است. چنین خلاء اسف باری است که  عملاً دانشگاه ما را به غده ای زائد در ساختار جامعه ایرانی مبدل کرده تا به قول جامعه شناسان کژکاکردهای آن بسی بیشتر از کارکردهای مفید آن باشد.(2)

   با مقدمه ی پیشین بخوبی می توانیم این آفت عظیم «بی ربط بودن دانشگاه و جامه» را تشریح کنیم. همانطور که گفتیم هر کار مطلوب اجتماعی باید توسط دو مشخصه ی اساسی تعیین شود تا بتوانیم آنرا مانند یک نقطه در دستگاه مختصات دوبعدی در مختصات مشاغل اجتماعی ردیابی کنیم. آیا انتخاب هر رشته ی دانشگاهی به منزله ی انتخاب یک «حوزه و سطح» مشخص برای فعالیت اجتماعی و گذراندن دوره های ضروری برای آمادگی حضور در آنجاست؟

    پاسخ دادن به این سؤال کمی جسارت می خواهد، امّا ادعای من این است که نه تنها بخش اعظمی از رشته های دانشگاهی هیچ تناسب منطقی ای با «حوزه یا سطحی از اجتماع» که قرار است دانشجو را به سمت آن پرتاب کنند ندارند. بلکه اساساً در بسیاری از رشته ها بحث از این هم عقب مانده تر است: اصلاً «حوزه یا سطحی از اجتماع که بخواهند دانشجو را برای حضور در آنجا آماده کنند وجود ندارد. اصلاً تعریف شده نیست!»(3)

    مثال خود را باز می خواهم از حوزه کلان صنعت انتخاب کنم، چرا که هم شفافیت بیشتری دارد و هم در کشور ما به دلایل متعدد توجه زیادی به آن می شود و نسبت به حوزه های دیگر توسعه یافته تر است. قصد ما این است که رشته های مرتبط با حوزه کلان صنعت را مورد بررسی قرار دهیم.

    رشته های مهندسی بصورت کلی رشته هایی هستند که بصورت عرفی متناسب و مرتبط با حوزه ی صنعت به شمار می روند. به عبارت بهتر این رشته ها قرار است نیروی انسانی مورد نیاز حوزه های و لایه های مختلف ذیل صنعت را تأمین کند. حالا کمی دقیقتر به ساختار رشته های مهندسی نگاهی می اندازیم: مهندسی مکانیک، مهندسی شیمی، مهندسی مواد، مهندسی برق، مهندسی عمران. اصلاً وجه و اعتبار تقسیم بندی این رشته­ها چیست؟ مثلاً همین مهندسی مکانیک را در نظر بگیرید: معنی مهندسی مکانیک چیست؟ حوزه ی هدف مهندسی مکانیک کدام صنایع است؟ دانشجو قرار است نهایتاً کارگر شود یا تکنسین یا کارآفرین یا مدیر یا پژوهشگر تکنولوژی؟ آیا هر حوزه یا سطح عملیاتی آموزش مختص خود را نمی طلبد؟ آیا هیچ تفاوتی در تحصیل میان آنکه قرار است از «مدیران صنعت نفت کشور» باشد با کسی که می خواهد «پژوهشگر تکنولوژیک بخش کشتیرانی صنعت حمل و نقل کشور» باشد وجود ندارد؟

در همین مهندسی مکانیک شما مقطع کارشناسی ارشد را در نظر بگیرید. الحق و الانصاف به نظر شما چیزی احمقانه تر از تقسیم گرایش ها به «سیالات و جامدات» وجود دارد؟ این یعنی اینکه ما علوم و فنون خویش را مانند یونانیان قدیم بر حسب جامد یا سیال بودن ماده ی مورد بحث انتخاب می کنیم! نتیجتاً چیزی هم که باید دانشجو بخواند «مکانیک سیالات پیشرفته» است نه «بررسی وضعیت خودروسازی کشور»

    با چنین پشتوانه ی جاهلانه ای که پشت رشته ای مثل مکانیک وجود دارد، رشته ی دانشگاهی در سردرگمی و گمراهی دست و پا می زند. همین می شود که دانشجوی لیسانس و فوق لیسانس مهندسی مکانیک که قرار است صنایع مادر این کشور را بچرخاند 5-6 سال مدام انتقال حرارت و ترمودینامیک و سیالات و …. می خواند بی آنکه ذره ای حتی از حوزه ی کلان صنعت اطلاع پیدا کند چه برسد به اینکه حوزه ی خردتری را هدف قرار دهد. درباره ی «سطح عمل» هم که وضع خرابتر است و هیچگونه دیدگاهی درباره اینکه دانشجویان قرار است کدام لایه ی صنایع کشور را پر کنند وجود ندارد. (4)

    حالا شما ببینید همین مهندسی مکانیک و سایر رشته های مهندسی اقلاً حوزه ی کلان هدفشان (صنعت) مشخص است، اما درباره رشته های علوم پایه وضعیت از این هم اسف بارتر است. گرچه رشته های پایه یعنی شیمی و فیزیک و ریاضی باید حضوری جدی در زنجیره ی صنعتی پیدا کنند – و در کشورهای مبدأ کپی برداری سیستم آموزشی ما وضع به همین شکل است- اما هنوز اساتید و بزرگان این رشته ها ترجیح می دهند همچون جمهوری های خودمختار کردستان عراق و جدایی طلبان باسک اسپانیا برای خود باشند و فارغ التحصیلانشان را هم به خارج بفرستند تا از نظرها دور شوند و یا دوباره استاد شوند تا این چرخه مضحک دوباره به حیات خویش ادامه دهد!

    البته همه جا وضعیت به اندازه مکانیک درام نیست. مثلاً رشته ای مانند هوافضا بخوبی به سمت پژوهش در ضنایع حمل و نقل هوایی هدفگیری شده است. یا رشته ی مهندسی نفت که بواسطه نام و ماهیتش تعریفی صحیح دارد. همینطور شاید در حوزه ی کلان «سلامت» و رشته های مرتبط با آن بخصوص پزشکی وضعیت تا حدودی بهتر باشد و این مهم بخصوص بواسطه پیوند وثیق و زیربنایی «دانشگاه پزشکی و بیمارستان» است.

***

علاقه دارم جمع بندی مباحث این بخش را در نقد وضعیت امروز رشته های دانشگاهی به صورت فهرست وار بیاورم:

1) وضعیت اکثریت قریب به اتفاق رشته های دانشگاهی ما از نظر هدفگیری حوزه و سطح اثر دقیق آنها -بعنوان تأمین نیروی انسانی و انجام پژوهش- نامشخص است. مثلاً معلوم نیست که رشته ای مانند اقتصاد قرار است پژوهشگر اقتصادی تربیت کند، یا مدیر اقتصاد کلان کشور، یا مشاور اقتصادی بنگاهی. در کدام زیر حوزه؟ در اقتصاد مالی، یا اقتصاد صنعتی، یا اقتصاد تجاری یا موارد دیگر. همینطور مثال مهندسی مکانیک که در متن آمد. مثالها فراوانند…

2) بسیاری از حوزه ها، زیرحوزه های اجتماعی و بخصوص لایه های مختلف آنها هستند که بخاطر مسأله ی فوق الذکر بالکل محروم از آموزش و پژوهش مختص خویشند و در بهترین حالت جذب نیروی انسانی و تربیت آنرا به روشهای بومی خود انجام می دهند. مثلاً مقوله ی مدیریت که در تمام حوزه های «فرهنگ و سیاست و امنیت و اقتصاد و تربیت و بازرگانی» همیشه توسط مهندسانی که هیچ دانش اندکی مرتبط هم نداشته اند انجام شده است. این مشکل یکی بخاطر فقدان نظام تربیت مدیران این حوزه ها و دیگر بخاطر سیستم گزینش سیاسی و اتوبوسی مدیران است.

3) باز بخاطر مشخص نبودن هویت دقیق رشته ها، مواد آموزشی عمدتاً بسیار ابتدائی، بسیط و ناکارآمدند. مانند رشته ی جامعه شناسی که بیشتر از هرچیزی به مطالعه ی آثار جامعه شناسان کلاسیک قرن نوزدهم اروپا می پردازد، بدون آنکه مشخص کند این نظریات را درباره «کدام مسائل» ایران و «چگونه» به کار خواهد برد؟ (5) این یعنی «اصالت نظریه شناسی بر حل مسائل واقعی» که واضحاً اولی فقط به درد کلاسهای درس و پز روشنفکری می خورد و دومی به درد مملکت و مردم و جامعه. مثال مهندسی مکانیک هم که در متن آمد.

4) از سوی دیگر به خاطر ساختار وارداتی نظام آموزش عالی، ما بعضاً دارای رشته هایی با حوزه و سطح مشخصیم که حوزه و سطح مورد نظر آنها هنوز در جامعه ی ما تعریف شده و جا افتاده نیست. مثالی که زدیم رشته های علوم پایه بود که هنوز علاقه ندارند که در زنجیره ی صنعتی داخلی کشور قرار گیرند و ترجیح به خودمختاری دارند. البته خودمختاری آنها هم واقعی نیست چرا که چون آنها در چارچوب عرف بین المللی پژوهشی عمل می کنند عملاً بعنوان یکی از مهره های زنجیره ی صنعتی کشور تعیین کننده ای مثل امریکا عمل می کنند. مثال دیگر رشته روانشناسی است که سعی دارد «سطح مشاوره» را در زیرحوزه های مختلف حوزه فرهنگ فعال کنند و این درحالیست که چنین جایگاهی در ایران بر خلاف کشورهای غربی بصورت سنتی وجود داشته و بخشی از وظایف «نظام روحانیت دینی» به شمار می آمده است.

5) نکته ی آخر درباره «وزنی» است که به هریک از رشته ها در نظام ارزشی جامعه می دهیم. این «وزن» طبیعتاً نشان دهنده ی اهمیتی است که به هریک از حوزه های کلانی داده می شود که عرفاً آن رشته ها بدان مرتبطند. حال خودتان با توجه به «رشته های عامه پسند روی بورس جامعه» قضاوت کنید که میان حوزه های «صنعت و بازرگانی و اقتصاد و سلامت و سیاست و امنیت و فرهنگ و تربیت» کدامیک اهمیت بیشتری در جامعه ما دارد؟ تصور من بر این است که حوزه ی صنعت بخاطر «تلقی غلط از توسعه و روش توسعه یافتن» در میان مسئولان و بخاطر «بازار کار و درآمد و اعتبار اجتماعی مناسب» در میان مردم پراهمیت تر است. بعد از آن شاید حوزه ی سلامت و رشته های پزشکی قرار گیرد. حوزه ی بازرگانی هم گرچه نماینده ی خاصی در دانشگاه ندارد اما اقبال مناسبی به آن وجود دارد (حتی از طرف مهندسان و پزشکان و سیاسیون و امنیتیون و فرهنگیان و اهالی تربیت!!!) شاید با من چندان مخالف نباشید که حوزه های «تربیت و فرهنگ» در انتهای چنین لیستی قرار خواهند گرفت و این یعنی فاجعه ای عظیم در جامعه ما!

مبانی نظری انتخاب مجدّد رشته/ قسمت سوم: درباره نسبت «دو مشخصه ی اصلی کار مطلوب» و «شخصیت افراد»

امّا غرض اصلی این نوشته و کاربرد عملی آن استفاده از این تحلیل برای انتخاب رشته ای متناسب با روحیات و توانایی های شخصی هرکسی است و این قسمت کوششی است برای نیل به این مهم.

    از قدیم الایام همه می دانستند که سه پارامتر «استعداد و علاقه شخصی و نیاز جامعه» به آن رشته، تعیین­کننده های اصلی انتخاب اند، منتها بحث بر سر سازوکار و نظامی است که این سه را با میزان اهمیت هرکدام به کارگیرد. بالاخره علاقه ضریب بیشتری دارد یا نیاز جامعه؟ منظور از استعداد چیست؟ و بالاخره نحوه اثر هریک چگونه است؟

   گفتیم که به نظر می رسد انتخاب کار مناسب و متناسب با شخصیت مقدم بر انتخاب رشته است، چرا که انتخاب رشته باید با توجه به آن انجام شود، پس باید به نحوی خصوصیات شخصیتی را با مشخصات دوگانه کار متناسب کرد. اما پیش از آن لازم می دانم که کمی درباره این سه پارامتر توضیح دهم:

الف) منظور از علاقه میل درونی و ذوقی و احساسی و روانی است به سمت موضوعی خاص. یعنی به نظر من علاقه چیزی از جنس «احساس» است نه «فکر». یعنی ممکن است شما اهمیت انجام کاری را بصورت عقلی دریافته باشید اما بصورت روانی میل به انجام آن نداشته باشید. گرچه در این باره اختلاف نظر ممکن است وجود داشته باشد اما اعتقاد من بر این است که انجام درست کاری آن هم در بلندمدت قطعاً نیاز به «علاقه» دارد و تنها الزام فکری کافی نیست. داشتن علاقه یعنی شما باید لحظه لحظه ی کاری که انجام می دهید، قلباً لذت ببرید.

امّا آنچه علاقه به چیزی را می تواند پدید آورد چیزهای مختلفی می تواند باشد:

–        استعداد داشتن در عملی باعث خوب انجام دادن آن است و این حس مثبت نسبت به آن علاقه ایجاد می کند. مثلاً شما در مدرسه ابتدایی تان می بینید که خوب فوتبال بازی میکنید و به آن علاقه مند می شوید.

–        تشویق اطرافیان می تواند علاقه ایجاد کند.

–        الگو گرفتن از افراد مورد علاقه و نزدیکان (بالاخص پدر یا برادر برای پسرها و مادر و خواهر برای دخترها) علاقه به کاری یا چیزی را پدید می آورد.

–        «افکار» هم می توانند باعث علاقه شوند. مثلاً وقتی اهمیت چیزی بصورت نظری با وجود شما آمیخته می شود، شوقی درونی برای انجام آن می یابید، چرا که آن فکر به باوری قلبی مبدل شده که می تواند در انسان شوق احساسی و روانی برانگیزاند. مثلاً اگر کودکی در خانواده ای تربیت پیدا کند که پدر خانواده مدام از فضائل روحانیت می گوید فرزند ناخودآگاه به روحانی شدن گرایش پیدا می کند. مراد من اصرار عقلی نیست بلکه گرایش به چیزی بدون فشار عقلی و بصورت درونی است.

–        «تربیت» بصورت کلی نظام احساسی و فکری انسان را می سازد و بر روی معیار خوبی و بدی و علاقه اثرگذار اصلی است.

–        و عوامل دیگر…

بنابراین من دو چیز را رد می کنم: یکی اینکه انسان به هرچیزی علاقه داشته باشد لزوماً در آن استعداد دارد و دوم اینکه انسان در هرچیزی استعداد داشته باشد لزوماً به آن علاقه دارد.

ب) انسان پدیده ی پیچیده ای است و بررسی استعدادهای او بصورت مطلق بسیار مشکل است، چرا که لایه ها و سطوح شخصیتی و عملیاتی او به قدری پیچیده است که معیار طبقه بندی مشخص نیست. به جای این بهتر است که استعدادها را در چارچوبی که مورد نیاز ماست محدود کنیم تا بتوانیم آنها را ارزیابی کنیم. یعنی به جای اینکه بصورت انتزاعی به این فکر کنیم که «من چه استعدادهایی دارم؟» خود را با گزینه های متفاوتی روبرو کنیم تا ببینیم استعداد مورد نیاز آنرا داریم یا نه؟ یعنی صورت مسأله را از «استعدادهای انسان» به «استعدادهای مورد نیاز کار اجتماعی» تغییر خواهم داد.

    در چارچوب مباحث پیشین و آنچه در ادامه خواهد آمد، ما با دو نوع استعداد مواجهیم. یکی استعدادی متناسب با حوزه ی کار: مثلاً بصورت کلی حوزه ی فرهنگ در برابر حوزه صنعت توانایی به مراتب بالاتری در مسائل ذهنی و فلسفی می طلبد و اصولاً اصحاب فرهنگ رابطه بهتری با اندیشه های انتزاعی و ذوقیات احساسی دارند تا صنعتیون عینی نگر، عملگرا، کمی نگر و کم حوصله. و دیگر استعداد متناسب با سطح کار: مثلاً پژوهشگر حوزه ی فرهنگ با روزنامه نگاری که در سطح دیگری از نظام فرهنگی عمل می کند استعدادهای متفاوتی می طلبد. مثلاً اولی نیازی به این ندارد که آثاری جذاب و همه فهم و جریان ساز بیافریند اما دومی تمام هم و غم خویش را بر آراستگی نوشته می گذارد اما در عوض لازم نیست به اندازه او در مسائل غور کند و حوصله واکاوی و بررسی دقیق همه ابعاد را داشته باشد.

ج) نیاز جامعه یک امر یکتا نیست. به تمامی اموری که ما می خواهیم از آن سخن بگوییم نیاز هست اما دعوا بر سر دو چیز است: یکی اینکه «اولویت و اضطرار» کدامیک برای جامعه بیشتر است و دوم اینکه کدامیک «با شخصیت ما متناسب» است به نحوی که واقعاً بتوانیم گرهی از آن باز کنیم و نه اینکه برعکس مثل خیلی های دیگر وبال گردن جامعه شویم.

***

  گفتیم که برای انتخاب «عمل اجتماعی مناسب» دو مشخصه باید معین شوند: اولی «حوزه ی کلان و زیرحوزه­ی اجتماعی آن عمل» است و دومی «سطح عمل در آن حوزه» است. چنانچه این دو مشخصه معین شوند باید به میان رشته های موجود رفت و رشته ای که بیشترین هماهنگی را با این دو (به خصوص حوزه) داشت انتخاب کرد.

   برای بدست آوردن مدل کارآمدی برای انتخاب صحیح دو مشخصه عمل اجتماعی لازم است که کمی تقریب مهندسی به کار بریم چرا که مقایسه تک تک عناصر ممکن از هر حوزه و سطح با یکدیگر از نظر مجموع این سه پارامتر کاری بسیار دشوار و شاید ناممکن است. ناممکن بودن آن هم از دو حیث پررنگتر است. یکی اینکه بدست آوردن لایه های مختلف عمل در همه حوزه ها کار آسانی نیست و دوم اینکه پی بردن به اینکه کسی در فلان سطح بهمان حوزه استعداد عمل دارد یا نه کاری تقریباً نشدنی است.

    تقریب مهندسی ما به این صورت است که پارامتر علاقه را تنها در انتخاب «حوزه» و پارامتر «استعداد» را تنها در انتخاب «سطح» و نیاز را در هردو اعمال می کنیم. به این صورت که ابتدا برای انتخاب حوزه در میان آن حوزه هایی که علاقه کلی به آنها وجود دارد استراتژیک ترین را انتخاب می کنیم و در میان لایه های اضطراری ترِ آن حوزه هم به سمتی که توانایی و استعداد بیشتری در آن سراغ داریم حرکت می کنیم.(6)

    علت این است که «تا حدودی» می توان استعداد متناسب با لایه های مختلف حوزه ها را مستقل از اختلاف حوزه ها در نظر گرفت و لایه ها را از حیث استعدادی یکی دانست. یعنی اینکه قائل به این شویم که مثلاً مدیریت فرهنگی از حیث استعدادی تفاوتی با مدیریت صنعتی ندارد و هر دو تنها به یک نوع «استعداد مدیریتی» نیاز دارند. از سوی دیگر می توان گفت که میان علاقه به پژوهش فرهنگی و روزنامه نگاری تفاوت چندانی وجود ندارد و علاقه به حوزه ی کلی تعلق می گیرد و نوع کار تأثیر چندانی در آن ندارد.

    بنابراین کسیکه از میان حوزه ها تنها به حوزه ی استراتژیک تربیت علاقه دارد اولاً به خود نگاه می کند که در کجای نظام تربیتی (معلمی و مدیری و پژوهش و …) مستعد است و ثانیاً کجا خلأ بزرگتری وجود دارد. به همین ترتیب کسیکه در خود استعداد پژوهش می یابد به سراغ حوزه ای می رود که علاقه به پژوهش در آن داشته باشد و البته نیازهای جامعه را هم در طیف استعداد و علاقه خود در نظر می گیرد.

***

 غرض اصلی این متن رسیدن به همان «مدل انتخاب کار مطلوب اجتماعی» و سپس «رشته مطلوب» از روی آن است. اما در خلال نگارش بخش دوم که خیلی غرض نگارش آنرا نداشتم پررنگتر شد. این اتفاق را به فال نیک می گیرم هرچند بخش پایانی کمی در ذیق وقت آخر هفته ی حقیر خلاصه تر از آب در آمد.

    متن شامل گزاره های نادقیق بسیاری است که دقیق کردن آن نیاز به پژوهش بسیار دارد. حتی مدل هم از نظر خودم بسیار اولیه است و بیشتر چارچوب کلی آن برای من ارزشمند است و الا الگوی انتخاب آن نیاز به جرح و تعدیل دارد.

   نکته ی دیگر اینکه یکی از نقصهای جدی متن این است که نظام حوزه در آن لحاظ نشده است. گرچه منظور من از دانشگاه کلیتی بود که شامل هرگونه نظام آموزشی و پژوهشی از جمله حوزه هم می شد لیکن تعیین جایگاه دقیق حوزه در چنین چارچوبی و تعیین نسبت دقیق آن با دانشگاه تا زمانی که اینها به وحدت برسند موضوعی است که از عهده نویسنده خارج است.

    درضمن از طولانی بودن متن و ناسازگاری آن با محیط خلاصه گویی وبلاگی هم پیشاپیش عذرخواهی می کنم.

پی نوشت:

1) در این نوشته ترجیح دادم به جای واژه «شغل» از واژه های «کار» و «عمل اجتماعی» استفاده کنم، چرا که واژه شغل بیشتر ناظر به تأمین مالی است و حال آنکه برای من بیشتر هدف آن عمل مد نظر بود.

2) درباره ی این کژکارکردها حرف بسیار است. کژکارکردهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بسیاری وجود دارند که پرداختن به آنها مجال دیگری می طلبد.

3) بعضی حرفهایم را درباره وضعیت رشته های دانشگاهی در این وسطها آوردم. گرچه شاید برای خیلیها ثقیل باشد. فکر می کنم بشود خیلی بیشتر از اینها در نقد ساختارهای آکادمیک امروز سخن گفت. ساختارهایی که شاید متصلب ترین ساختارهای کشور با متعصب ترین نگاه بانان ممکن امروز ما باشند.

4) مثلاً در مهندسی مکانیک شریف خودمان کسی مثل دکتر دورعلی دوست دارد دانشجو را در لایه ی پژوهشی آن هم در لایه ی خیلی خردتر «طراحی قطعه و دستگاه» ببرد و اینطوری 6 واحد دانشکده را کنده و به آن سمت برده، یکی دیگر مثل دکتر بهزاد خدمات تکنسینی را هدف گرفته و مدام همایش «تعمیر و نگه داری» برگزار می کند و دو واحد تعمیر و نگه داری ارائه می دهد که دانشجویان باید بین آن و «اخلاق مهندسی» دکتر بهادری و مشتی چیزهای دیگر که همگی همینقدر به هم بی ربطند، یکی را انتخاب کنند! یکی دیگر مثل دکتر سیف خواسته حوزه ای را هدف قرار دهد که نام «صنایع دریایی» را انتخاب کرده که خود کشکول جدیدی است و از کشتی سازی(حمل و نقل) تا اسکله سازی(عمران) را دربرمی گیرد و چندواحد مهندسی دریا و اقیانوس و نهر و غیره ارائه می دهند که انصافاً خود قضاوت کنند که ربطش به همان صنایع مورد نظر خودشان چیست. درباره حوزه ی کاری اساتید، درسهایی که بصورت اختیاری ارائه می شود و برنامه دانشکده و مسائلی از این دست می شود ساعتها مرثیه های جانگداز گفت و شنید و گریست…

5) البته وجه غالب را عرض می کنم و نه بدون استثناء هرچیز و هرجا و هرکسی را که مشمول عنوان «جامعه شناسی» است. قطعاً افرادی هستند که غیر از این می اندیشند و عمل می کنند.

6) بوضوح مشخص است که این طرح کلی یک روش انتخاب رشته است و دقائق و ظرایف آن جای کار و پژوهش بسیار دارد. پس آنرا با مدارا بخوانید.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه