بحران میانمار: ظالم و مظلوم از نگاه علوم اجتماعی

زمان انتشار: ۲۱:۳۶ ۱۳۹۱/۰۵/۶

به جای داوری اخلاقی راجع به یک قضیه جامعه شناختی، مثال های واضحی را که قابلیت تعمیم اجتماعی دارند کنار هم گذارده، یک تحلیل ساختاری بر اساس جامعه شناسی سیاسی بنا شده تا نشان دهد که چگونه زمینه های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و… می تواند یک جامعه را از موضع «مظلوم» به «ظالم» یا برعکس، سوق دهد. مسئله ریشه یابی ساختاری اجتماعی (و نه روانشناختی فردی) بروز پدیده «ظلم»، آنهم در جوامعی که خود قربانی آن بوده اند. اینکه چگونه افراد، گروه ها و جوامع به خود این حق را می دهند که حقوق دیگران را نادیده گرفته و به آن تعدی نمایند.

«جامعه ميانمار شاهد جنايت اکثريت بودايي عليه اقليت مسلمان است.»

          اين گزاره خبري، از يک خشونت گسترده اجتماعي در يک جامعه ناهمگون پرده بر مي دارد. اما ما از ميانمار چه مي دانيم؟ تا چندي پيش در جامعه ما کمتر کسي از وجود کشوري با اين نام خبر داشته و حتي امروز هم که به واسطه آن جنايت، با اين کشور جنوب آسيا آشنا شده اند، کمتر کسي مي داند ميانمار همان «برمه» است. ميانمار يا برمه، تا آنجايي که غرب به ما شناسانده است، جامعه اي است تحت حاکميت يک نظام توتاليتر که قهرمان دموکراسي خواهانش، خانم «آنگ سن سوچي»[1] است. رهبر حزب «اتحاد ملي براي دموکراسي»[2]، حزب مخالف حاکميت، برنده جايزه صلح نوبل در سال 1992 و چهره اي که او را «ناراضي برجسته» جامعه ميانمار مي دانند.

پس ما با يک تناقض مواجهيم؛ جامعه اي که تاکنون تحت حاکميت يک حکومت توتاليتر نظامي بوده و از رهگذر تحمل بيش از دو دهه ستم اين حکومت، شايسته صفت «مظلوميت» شناخته مي شود؛ اينک خود در مقام «ظالم» قرار گرفته و سرکوبگري پيشه کرده است، سرکوب گري که به مذاق حکومت هم خوش آمده و ارتش نيز با بيان اينکه “مسلمانان تبعه ميانمار نيستند” به استقبال آن رفته است.

سازمان عفو بين الملل، عاملان اصلي اين جنايات را نيروهاي امنيتي، ارتش و پليس اين كشور به همراه بودائيان منطقه «راكين» دانسته كه عليه مسلمانان «روهينجا» حملات را ترتيب دادند، زيرا بودائيان، «گروه اقليت»[3] مسلمان را با «داغ ننگ»[4] خارجي بودن، به «طرد اجتماعي»[5] مبتلا کرده اند. آنان مي گويند اينها بنگالي هايي هستند که به درون ميانمار، «مهاجرت درون ريز»[6] داشته اند. چنين ادعايي خنده دار است، چراکه ميانمار کشوري درجه چندم است و نسبت به بنگلادش لطفي ندارد که اين گروه به قصد آن مهاجرت کرده باشند. ضمن اينکه طبق ادعاي دولت بنگلادش و شواهد تاريخي، اين اقليت قرن ها و قبل از استقلال اين كشور از بريتانيا در ميانمار زندگي كرده‌اند و به عنوان شهروند برمه اي شناخته شده اند.

رييس جمهوري ميانمار در ديدار با «آنتونيو گوتيرز» رييس كميسارياي عالي سازمان ملل در امور آوارگان تاكيد مي کند كه بايد مسلمانان ميانمار به يك كشور ثالث فرستاده شوند. وي تاكيد دارد كه “ما تنها در برابر قوم و نژاد خود داراي مسووليت هستيم و ورود «روهينجا»ها به ميانمار غيرقانوني بوده و دولت مسئوليت پذيرش آن ها را ندارد.” اما اين ادعا دروغ است، چراکه مي دانيم در زمان استقلال برمه از انگليس اقليت مسلمان نقش تاثيرگذار بوده و حتي تا مدتي در مجلس اين كشور نمايندگاني داشتند، اما با روي كار آمدن نظاميان در راس حكومت، بحث خارجي بودن مسلمانان و به عبارتي «بنگالي» بودن آن‌ها باب شد. در سال 1982 قانوني در ميانمار تصويب شد كه از به رسميت شناختن «روهينجا»ها به عنوان شهروند ميانمار سرباز زد و پس از آن صدها هزار نفر از اين اقليت به بنگلادش فرار كردند. بر اساس اين سياست دولت ميانمار، مسلمانان اين کشور، در زمره «ملت هاي بدون دولت»[7] به شمار خواهند آمد، امري که مورد تاييد سازمان ملل نيست؛ سازمان عفو بين الملل از دولت ميانمار خواسته كه اقليت مسلمان را به عنوان شهروند ميانماري پذيرا باشد، زيرا براساس قوانين حقوق بشري سازمان ملل نبايد هيچ فردي بدون مليت باشد.

          تناقض زماني بيشتر مي شود که بدانيم خانم سوچي هم همين عبارت را تکرار کرده است. وي هنگام آغاز تور اروپايي خود در فرودگاه «يانگون» پايخت ميانمار گفته: مسلمانان شهروند ميانمار نيستند؛ يعني دليلي بر حمايت از اين افراد وجود ندارد.[8] او هم چون مسلمانان را تبعه ميانمار نمي داند، پس مسئله جنايت بشري در حق آنان را که مصداق «پاکسازي نژادي»[9]  است، فرافکني کرده است.

در اينجا؛ خانم سوچي مردم را به خودي و غيرخودي (ميانماري/غيرميانماري) تقسيم مي کند و مسئله مسلمانان را به جهت غيرخودي بودن آنان، بي ارزش جلوه مي دهد. اين داوري ارزشي درباره انسانها را که مبتني بر ارزش ساختگي «شهروند رسمي ميانمار بودن» است، در حالي صورت مي گيرد که دنيا از خود او تصويري فراتر از ميانمار ساخته و او را يک قهرمان جهاني دموکراسي خواهي جلوه داده است. اينکه چگونه فردي که اينقدر بسته و دگم در مرزهاي جغرافيايي و نژادي مي انديشد، به قهرماني جهاني بدل شده، جاي سوال دارد، اما مسئله مهم تر آنست که او به عنوان يک ليبرال در مقام ارزش گذاري ايدئولوژيک برآمده است. صرف تقسيم بندي آدم ها به خودي و غيرخودي، يک داوري ارزشي و ايدئولوژيک است که با تصوير ليبرال موجود از وي در تناقض است. اگرچه ما در مقام نقد ليبراليسم به صراحت مي گوييم که ليبراليسم خود نوعي ايدئولوژي است، اما خود آنها چنين امري را نمي پذيرند و به مجادله با آن بر مي خيزند. ادعاي تئوريسين هاي ليبراليسم مبتني بر پايان بخشي به عصر ايدئولوژي هاست که البته اين ادعا خود مصداق نوعي پيش گويي جزم انديشانه و يا «پيش گويي خود تحقق بخش»[10] است. چون پيش گويي جزم انديشانه هم صفت ايدئولوژي هاست و پيش گويي دانشگاهي هم به تعبير ماکس وبر[11]، “تنها مي تواند فرقه هاي متعصب ايجاد کند و نه يک اجتماع اصيل”. (کوزر: ص 306)

وقتي خانم سوچي، مسئله انساني و اخلاقي چنين حاد را به واسطه يک داوري سطحي مبتني بر ارزشهاي ناسيوناليستي مي کاهد و انسانها را در صورت خارجي بودن، از حيز انتفاع انسانيت ساقط مي کند، چگونه مي تواند در مقام يک نمونه اخلاقي قرار گيرد؟ اين يک بعد ديگر از تناقضات موجود در پيرامون بحران ميانمار است.

اينکه مردمان مدعي صلح دوستي و پرهيز نفس بودايي که رهبر روحاني شان «دالايي لاما»[12] به عنوان «پيامبر نفي خشونت» از سوي غرب معرفي مي شود، حال مرتکب فجيع ترين جنايات انساني مي شوند، هم تناقضي از همين قسم است. اما با دانستن اينکه دالايي لاما را هم غرب به عنوان يک ناراضي برجسته در ذيل حکومت توتاليتر «جمهوري خلق چين» برساخته و به جهان عرضه کرده است – در پنجمين فهرست سالانه «بانفوذترين زنان و مردان جهان» که هفته‌نامه تايم در شماره ۲ مه ۲۰۰۸ منتشر کرد، دالايي لاما در مقام اول در ردهٔ «بانفوذترين رهبران کشورها و انقلابيون» معرفي شد – انتظار چنداني از او هم نمي رود تا در مقام نفي خشونت و رفع مناقشه پيروان مذهبي اش برآيد. هرچه باشد او هم از جنس عروسک هاي اخلاقي غرب است.

          جامعه، نخبگان و حاکميت «ميانمار» تنها نمونه از اين دست تناقضات نيستند. تاريخ ما هماره چنين تناقضاتي را به شکل همزمان يا در دو مقطع تاريخي نزديک به هم مشاهده کرده است. نخستين نمونه اي که مي توانم برشمرم، کشور نزديک به ميانمار، «ويتنام» است. زماني، مردم و دولت ويتنام شمالي مظهر عدالتخواهي مردمان جهان سومي بودند که حقوق انساني هموطنانشان در ويتنام جنوبي در جريان تجاوز امريکا پايمال شده بود. حکومت کمونيست ويتنام شمالي به جهت مردمي بودنش، واجد توجه جهاني شناخته مي شد و حکومت دست نشانده ويتنام جنوبي مورد نفرت جهانيان بود. اصل حمله امريکا به ويتنام هم که مورد اعتراض جهانيان و از جمله روشنفکران بزرگي چون ژان پل سارتر و برتراند راسل بود که دادگاهي نمادين با عنوان دادگاه راسل براي محکوميت جنايات امريکا در ويتنام، ترتيب داده بودند. به واسطه اين همت جهاني روشنفکران جهان، سرانجام جنگ ويتنام با شکست امريکا و اتحاد دو کشور در ذيل پرچم کمونيسم تحقق يافت. اما اين تنها يک روي قضيه بود. [13]

مثال هايي از اين دست فراوانند. به عنوان مثال همگان داستان نسل کشي ارامنه را شنيده اند؛ درباره اصل اين واقعه و يا جزئيات آن سخنان تاييد و تکذيب بسيار است، اما اگر اين روايت مهاجرات اجباري و تلفات شديد ارامنه توسط ترکان استانبولي را کامل بپذيريم، در عين حال نبايد فرمواش کنيم که همانها چند دهه بعد انتقام سختي از ترکان گرفتند، البته از ترک هاي آذري در قره باغ. اين بار ارمني ها بودند که پس از فروپاشي شوروي، مناطقي از قره باغ را به تصرف درآورده، آذري ها را به مهاجرت اجباري در جهت پاکسازي نژادي واداشتند. پس ارمني هاي مظلوم هم تجربه ظالم بودن را داشته اند و اين آه و فغاني که از جهت رنج مهاجرت يکصد سال قبل دارند، ديگر به گوش کسي باور نمي آيد.

اما بزرگترين مثال براي گذر از «مظلوميت» به «ظالم بودن»، مثال «يهود» است. وقتي اقليت يهودي اروپا، به عنوان بزرگترين قرباني حکومت فاشيستي و نژادپرست «نازي ها» در طول جنگ جهاني دوم، به فلسطين آمدند، کسي در کليت امر مظلوميت آنها – گذشته از آمار و ارقام هاي متناقض و اغراق آميز جنايات نازي ها که به افسانه مي مانست- شکي نداشت. اما همين يهودي ها، به سرعت بدل به بزرگترين گروه نژادپرست جهان شدند که يکي از فاشيستي ترين حکومت هاي جهان را بر پايه ظلم به مردم فلسطين، برپا ساخت. امروزه کسي در فاشيستي بودن «اسرائيل» شک روا نمي دارد؛ اين رژيم، مبتني بر يک جنبش توده اي و شووينيستي[14] با تحريک ايدئولوژيک برساخته از تلفيق «نژادپرستي نهادي»[15] سامي و کيش «بنيادگرايانه»[16] يهود است که در سايه يک حکومت نظامي و اقتدارگرا تدوام يافته است. هرم حاکميت آن محدود به معدود نخبگان حاکمي است که مرتبا در مقام وزير، نخست وزير و رئيس جمهور جايشان را عوض مي کنند و عملا تداعي گر حاکميت يک ديکتات حزبي هستند. بدين ترتيب، بيش از 6 دهه ظلم فاشيسم «اسرائيل» تداعي گر ظلم 12 ساله فاشيسم «نازي» است.[17]

     ddce9__8404 «جيمز نچوي»[18]، عکاس بحران امريکايي در مستندي با عنوان «عکاس جنگ»[19] که کريستين فري از زندگي حرفه اي او ساخته با اشاره به يکي از مشهورترين عکسهايش از بحران جنگ قوميتي 1994 در بوروندي و روآندا (پسر سياهي که سر و صورتش بر اثر ضربات قمه خراش هاي بزرگي برداشته است) توضيح مي دهد که وقتي سربازان و شبه نظاميان قوم وحشي «هوتو»[20] که با سلاح هاي پيش پا افتاده چون چماق و قمه به «توتسي»[21] ها حمله ور شده بودند، شکست خورده به زئير و تانزانيا عقب نشستند، ناگهان بيماري وبا وارد اردوگاه هاي پناهندگان شد و جمعيت وسيعي از آنان را کشت. او توضيح مي دهد که شايد بسياري از کساني که او به عنوان گرسنگان و مردگان از آنها عکس گرفته، چند هفته قبل در قلمرو توتسي ها مشغول جنايت و خونريزي بوده اند و و بين 500 هزار تا يک ميليون نفر آدم را در جنگ هاي تن به تن به کشتن دادند. اما حالا آن قوم «ظالم» در مقام «مظلوم» مشغول دست و پنجه نرم کردن با مرگ است.

تجربه ديگر جيمز نچوي که يکي از دوستانش روايت مي کند، ناآرامي هاي پس از سقوط دولت «سوهارتو»[22] در اندونزي است. پس از درگيري خونبار دانشجويان با ارتش، مردم فرقه فرقه شده در اوج بي نظمي و ناهنجاري جامعه، به جان هم افتادند. نچوي شاهد بوده که چگونه اکثريت، کليساي اقليت «آمبونيزيايي» را آتش زده و چهار تن از آنان را با ضربات چماق و چاقو و قمه کشتند. نچوي شاهد اين کشتار بود و در مورد چهارمين فرد که جمعيت خشمگين ساعتي او را در خيابانها و کوچه دنبال مي کردند تا به قتلش برسانند، همچنان که عکس هاي سياه و سفيد مي گرفت، مرتبا زانو مي زد و التماس مي کرد که او را صرفا به خاطر نژاد متفاوتش نکشند. التماسي که کارگر نيفتاد و تفريح خونبار اکثريت تنها با مرگ نمادي از اقليت به پايان رسيد. اين قاتلين «ظالم» همان مردم «مظلوم»ي بودند که دولت سرکوبگر سوهارتو سالها بر آنان ظلم روا داشته بود. [23]

          قصد من از طرح تناقض «ظالم/مظلوم»، تجديد نظر در مفهوم اخلاقي «ظلم» يا نسبي انگاري در باب اين مفهوم نيست. اتفاقا من مي خواهم نشان دهم که «ظلم پذيري» (مظلوميت) و «ظلم نمودن» (ظالم بودن) دو روي يک سکه اند. همچنانکه در آيين ديني ما «ربا دهنده» و «ربا گيرنده» هر دو محکوم و گناهکار محسوب مي شوند. نه از اين جهت که گناه «ظلم کننده» و «ظلم پذيرنده» يکسان است يا کم يا بيشتر (چنين داوري در محدوده اخلاق و دين امکان پذير خواهد بود که از عهده من خارج است) بلکه چون يک فرد، گروه يا جامعه تنها زماني به ظلم کردن موفق مي گردد که فرد، گروه يا جامعه ديگري از حقوق خود  کوتاه بيايد و تن به آن ظلم بدهد. اين مسئله نه يک رابطه علي و خطي يک سويه ميان ظالم و مظلوم که مسئله اي دو سويه (اگر نگوييم ديالکتيکي) است. بدين معنا که همانقدر که کنش ظالم در ايجاد مظلوميت، موثر است، عنصر مظلوميت هم مي تواند در بروز پديده متقابل ظلم موثر باشد. مگر نه اينست که بزرگترين ظلم هاي بشري را کساني رقم زده اند که احساس مي کرده اند ديگران حقي را از ايشان ضايع کرده اند؟ آيا خونريزترين ملل دنيا، ملل عقب نگه داشته شده – و يا بهتر بگوييم تحقير شده- نبوده اند؟

رهيافت «کنش متقابل»[24] گئورگ زيمل[25] هم چنين برداشتي از مقوله مشابه «فرماندهي/ فرمانبري» دارد. او در يکي از کارهاي معروفش درباره «فرماندهي و فرمانبري»، اثبات مي کند که تسلط، مبتني بر تحميل اراده بالادست بر زيردست نيست، بلکه مستلزم يک کنش دوجانبه است. آنچه که به صورت اعمال قدرت مطلق از سوي کسي و تن در دادن از سوي ديگران نمود دارد، انسان را مي فريبد، حال آنکه قدرت، “مستلزم يک کنش متقابل و مبادله است… که رابطه يک جانبه و خالص فرماندهي و فرمانبري را به يک صورت جامعه شناختي تبديل مي کند.”[26] (کوزر: ص 258)

در اين مجال، هدف من از طرح يک رشته شواهد عيني از تناقض جوامع «ظالم/مظلوم» اينست که به جاي داوري اخلاقي راجع به يک قضيه جامعه شناختي، مثال هاي واضحي را که قابليت تعميم اجتماعي دارند کنار هم گذارده، يک تحليل ساختاري بر اساس جامعه شناسي سياسي بنا نهم تا نشان دهم که چگونه زمينه هاي اجتماعي، سياسي، اقتصادي و… مي تواند يک جامعه را از موضع «مظلوم» به «ظالم» يا برعکس، سوق دهد. اين تحليل نشان مي دهد که انگيزه هاي انساني (به معناي اجتماعي و نه انگيزه هاي فردي که در قالب روانشناسي مطرح مي شوند و نه حتي روانشناسي اجتماعي) مي توانند جوامع را به پذيرش نقش يا منزلت هاي اجتماعي فروتر يا فراتر از آنچه که امروز دارند وا دارند. گاهي اين پذيرش منزلت فروتر از حال، آنان را به موضع «مظلوميت» خواهد برد و منزل هاي فراتر، آنان را به «ظلم» وا خواهد داشت. البته اعتراف مي کنم که در هيچ کدام از متون کلاسيک و متأخر جامعه شناسي، مفاهيم «مظلوميت»، «ظالم بودن» و مفهوم اصلي «ظلم» تعريف نشده و واژه ما به ازاي آن در دست نيست، حال آنکه درباره «خشونت»[27]، «اقتدارگرايي»[28]، «محروميت»[29] و «منزلت اجتماعي»[30] و «منازعات طبقاتي»[31] و… سخن زياد به ميان آمده است. در اين مقال ما قصد معادلسازي يا بنا نهادن واژگان و مفاهيم جديد اجتماعي بر اساس آن مفاهيم قبلا تعريف شده را نداريم و احساس نيازي هم بدان نمي کنيم. بلکه همين که بتوانيم تناقض اجتماعي موجود در جوامع انساني (و نه تناقضات سياسي موجود در رفتار دوگانه نخبگان، سياستمداران و ابرقدرت هاي سياسي) را بر اساس وازگان نادقيق مطروحه تبيين کنيم کفايت مي کند.

اين تأکيد نيز لازم مي نمايد که مسئله مد نظر ما، بررسي ريشه هاي «خشونت» يا «اقتدارگرايي» نيست، بلکه ما دقيقا به ريشه يابي ساختاري اجتماعي (و نه روانشناختي فردي) بروز پديده «ظلم» اشاره کوتاهي داريم، آنهم در جوامعي که خود قرباني آن بوده اند. اينکه چگونه افراد، گروه ها و جوامع به خود اين حق را مي دهند که حقوق ديگران را ناديده گرفته و به آن تعدي نمايند.

ماکس وبر در تعريفي که از «قدرت»[32] مي دهد مي گويد: فرصتي که يک انسان يا شماري از انسانها دارند تا “اراده شان را حتي با وجود مقاومت ديگران، بر کنش جمعي تحميل کنند.” او نشان مي دهد که مبناي اعمال چنين قدرتي مي تواند برحسب زمينه اجتماعي يا موقعيت تاريخي و ساختاري، صورت هاي بس متنوعي را به خود گيرد. (کوزر، ص 315)

بدين ترتيب مي توان گفت که احساس محروميت و تحقير جمعي (و بويژه ملي) هم از جمله همين زمينه هاي اجتماعي و موقعيت هاي تاريخي و ساختاري است که به تعبير ماکس وبر، فرصت پديد آمدن و اعمال قدرت را به يک انسان يا شماري از انسانها مي دهد. به عنوان مثال ظهور پديده توده اي فاشيسم و سپس دولت فاشيستي آدولف هيتلر در آلمان، معلول تحقير ملي آلماني ها در پايان جنگ جهاني اول بود. بر اساس مدل نظري کورن هاوزر در تفسير ظهور رفتار توده اي در جوامع مستعد فاشيسم، يکي از روي کار آمدن نظام فاشيستي در آلمان را مي توان موضع گيري عامه در قبال عهدنامه ورساي و اشغال ناحيه روهر از سوي متفقين دانست. آبل مدعي است که ]در اين مقطع[ توجه گروه هاي مختلف بر مسائلي مختلفي معطوف بود، اما همگي در يک ويژگي مشترک بودند: “تقريبا همه حکومت را از بابت مشکلات خودشان مقصر مي دانستند و حملات خويش را متوجه آن مي ساختند.” (کوهن، صص 19-218) حتي ماکس وبر هم، زماني که در جريان معاهده صلح ورساي(پس از شکست آلمان در جنگ جهاني اول)، شهر و بندر آلماني دانتزيگ به لهستان واگذار شد[33]، گفته بود “بايد از نخستين مامور لهستاني که به شهر دانتزيگ پاي گذارد، با گلوله استقبال کرد”. (کوزر، ص 330)

در اين زمينه مي توان به تحليل الگوي رأي دهي مردم ايالت شلزويگ- هولشتاين[34] آلمان پرداخت که بيشترين استقبال را از به قدرت رسيدن نازي ها کرده بودند. شلزويگ-هولشتاين يک آزمايشگاه بسيار جالب توجه در اختيار ما مي گذارد، زيرا بسياري از عناصري را که مي شد در سطح کلان آلمان يافت، اين ناحيه در مقياس کوچک در خود داشت. وانگهي به عنوان يک ناحيه مرزي و به واسطه حساسيت نسبت به مشکلات ناشي از تسليم اراضي در پايان جنگ جهاني اول، احتمالا اين ناحيه بيشتر تحت تأثير جاذبه ملت گرايانه نازي ها قرار گرفته بود. تمامي اين قبيل نواحي مرزي به ويژه آنها که در مجاورت لهستان بودند، نسبت به ساير مناطق آلمان معمولا حمايت قاطع تري از جنبش هاي ملت گرا به عمل مي آوردند.  (کوهن، ص 231)

بدين ترتيب مي توان گفت احساس مظلوميت ناشي از واگذاري شهرهاي آلماني به بيگانگان، آنان را به ظلم مجدد به ملل همسايه واداشت.

اما آيا اين مثال ها و استدلال هاي ساختارگرايانه يا روانشناسانه اجتماعي، براي توجيه رفتار اقوام قدرت طلب و «جوامع اقتدارگرا»[35] کفايت مي کند؟ آيا صرف اتلاف حقي از يک گروه سياسي يا اجتماعي، مي تواند آنان را در مقابله به مثل، ذي حق سازد؟ مسلما نه. اما همچنانکه قبلا تأکيد کرديم، ما در مقام داوري در اين مقوله نيستيم. بويزه اينکه چنين داوري مستلزم تعريف دقيق حقوقي و فقهي از مقوله ظلم و دسته بندي اقسام آن است. اما همين که بدانيم همين انگيزه هاست که برخي را به «ظلم» (در اشکال مختلف خشونت، استبداد و اقتدارگرايي و…) وامي دارد، يک گام به پيش نهاده ايم. در عين حال بررسي ساختار اجتماعي و سياسي جوامع مختلف نشان مي دهد که زمينه «ظلم» هماره مهياست: مرزبندي هاي جغرافيايي ناهمگون که پراکندگي اقوام و مذاهب را در اين سو و آن سوي مرزها رقم زده است، قطبي شدن از درون جوامع و رشد «محلي گرايي»[36] (که «قوميت گرايي» يکي از نمودهاي آن است) در برابر وعده جهاني گرايي (با تعابير «جهاني سازي»[37] يا «جهاني شدن»[38]) رشد ناهمگون کشورها که دسته بندي «دو جهان» و «سه جهان» را از مدتها پيش رقم زده است، گسترش «نظامي گري» و مسابقه تسليحاتي در جهان و….

من قصد ندارم اين رفتار نامشروع را بر اساس معضلات مطروحه در بالا که ابتلائات هميشگي و روزافزون جوامع بشري اند، مشروع جلوه دهم، اتفاقا معتقدم اين «مظلوميت» کاذب، نمايانگر نوعي تباهي اخلاقي است که دولت و ملت در آن سهيم اند و به نحو روزافزون در حدت و شدت آن همافزايي[39] مي کنند. بدين معنا که دولت نامشروع و ماکياوليست، تباهي اخلاقي جامعه را دامن مي زند تا آنان را متوجه امور فرعي و خارجي کند و نه تنها بقا بلکه قدرت خود را در سايه اين امورات بسط دهد. ملت هم از دولت انتظار دارد اين نياز غيراخلاقي به تباهي بيش از پيش را به بهترين و سريع ترين شکال ممکن تأمين نمايد. پس در اين فراگرد، دولت ابزار ملت و ملت ابزار دولت است. همچنانکه ملت آلمان نياز به تجاوزگري داشت تا زخم هاي ناشي از تحقير خود را التيام بخشد، دولت هم به همراهي ملت نياز داشت تا قدرت طلبي مد نظر خود را تأمين نمايد. همچنانکه دولت نازي، اقليت يهودي را تحت آزار قرار مي داد، ملت آلمان هم با تبختر خاصي که برآمده از فرهنگ ملي گرايانه بزرگاني چون ترايچکه[40] بود، اين قوم را با ديده حقارت و گناهکاري مي انگاشت. پس دولت و ملت، همداستان و همقسم شدند تا آنان را به عنوان دشمنان ملي و مقصران فول فرهنگ و جامعه ژرمن، نابود سازند.

به همين ترتيب مي توان رفتار ميانماري ها را تحليل کرد. ملتي که تحت حاکميت يک دولت سرکوبگر نظامي از درون و تحريم هاي شدديد اقتصادي و سياسي بين المللي از بيرون بوده، هيچ گونه پيشرفت سياسي و اقتصادي را تجربه نکرده و هويت خويش را مخدوش مي بيند، نياز به تخليه اين خشم جمعي و فرافکني آن دارد. ملتي که خود را گناهکار و مظلوم مي بيند، پس دست به کار يافتن گناهکار و ظالم از درون و بيرون مي شود. در اين رهگذر، چه کسي بهتر از مسلمانان؟ آنها جزو «ملت» حساب نمي شوند و هيچ شباهت فرهنگي با «ملت» ندارند، «دولت» هم آنان را بيگانه و مزاحم مي پندارد، پس دولت و ملت دست به دست هم مي دهند تا مشکلات را فرافکني کنند؛ آنهم از طريق کشتار، تجاوز و غارت مسلمانان. دولت از فرافکني اعتراضات و مشکلات داخلي به يک عامل از جنس «ستون پنجم» داخلي خرسند است و ملت هم موقتا زخم هاي ملي خود را از طريق همسازنسازي (يا بهتر بگوييم پاکسازي قومي و ملي) التيام يافته مي بيند.

مگر نه اينست که رژيم هاي توتاليتر همواره مشکلات داخلي را با تجاوز به خارج يا به راه انداختن جنگ داخلي فرافکني کرده اند؟ و مگر نه اينکه جنگ هاي پس از جنگ سرد، عملا جنگ اقوام بوده اند تا جنگ دولتها؟

          حال اگر در کنار تحليل ساختاري اجتماعي، نيم نگاهي به تحليل هاي جامعه شناسانه ديني هم داشته باشيم، خواهيم ديد که برخلاف مذهب مسيحيت که نوعي رواداري در برابر ظلم را به پيروانش سفارش مي کند (سنت تساهل و تسامح در برابر ظلم با روايت منسوب مسيح “اگر کسي به يک طرف صورتت سيلي زد آن طرف ديگر را جلو بياور، بگو به اين طرف هم بزن”) نکوهش «ظلم پذيري» در مذهب تشيع کاملا تبيين شده است؛ شاهد مثال آن روايت آن يار امام موسي کاظم(ع) است که چون حق اجاره شترانش را از هارون الرشيد مطالبه مي کرد، موقتا به ادامه حيات وي اميدوار و راضي بود. اما امام وي را از حتي از اميد به بقاي موقت ظالم هم پرهيز فرمودند (چه برسد به تن دادن به ظلم). طبيعتا در چنين نظام فکري که ظلم پذيري را همچون ظلم نمودن، نکوهش مي کند، چرخه (يا به تعبير جامعه شناسانه: «فراگرد»[41]) ظلم نمي تواند شکل بگيرد. شکل گيري ظلم در اين جوامع، ناشي از فروکاستن ارزش هاي ديني به ارزشگزاري هاي انساني همچون ناسيوناليسم است، امري که سبب مي شود اکثريت قومي، اقليت «آمبونيزيايي» را مورد آزار قرار دهد، نه به اين دليل که آن اقليت مسيحي است و اکثريت مسلمان.  

         IMA750000 مشابه اين قبيل ارزش گذاري هاي انساني است که بودائيان را به عنوان گروهي که نزديک به «جنبش هاي جهان پرهيز»[42] نسبت داده مي شوند، ناگهان ذيل انديشه هاي خطرناک «قوم مدارانه»[43] به «نسل کشي»[44] و «پاکسازي نژادي» مسلمانان وامي دارد و همين ارزش گزاري هاي دگم است که ذهن نخبگان آن جوامع را به خط کشي هاي خودي و غيرخودي وا مي دارد. در اين باره بايد در مورد کساني چون خانم سوچي که اسير «تعصب»[45]، دگم هاي ايدئولوژيک و الگوهاي کورکورانه ناسيوناليستي هستند، اين نکته را افزود که کساني چون او به اندازه همان حکومتي که بدان اعتراض داشته اند، خصايص انحصارگرايانه دارند. در واقع خانم سوچي هم همچون «تروتسکي»[46] است که صرفا از اين جهت ناراضي برجسته نظام شوروي شده بود که پس از مرگ لنين، قدرت را به خود او نسپرده بودند. و البته هيچ بعيد نبود که در صورت تحقق اين امر، خود او چيزي شبيه استالين از آب در مي آمد و ديکتاتوري لنين و استالين را ادامه مي داد (البته به تعبير هانا آرنت[47]، استالين علاوه بر ديکتاتوري لنين، «ديوانگي» خاصي داشت که ويژگي خود او بود). خانم سوچي هم که از حبس 15ساله (و تحريم 21 ساله) خارج شده و توانسته 42 نفر از 48 کانديداي حزب خود را به مجلس ميانمار بفرستد، حالا جزوي از آن ساختار توتاليتر حاکميتي شده و خصايص توتاليتر روحي خود را که تاکنون پنهاني مانده، به نمايش مي گذارد. خانم سوچي، حالا «نمونه آرماني»[48] تفکر توتاليتر است، و برخلاف عقيده وبر که اصراري به وجود اين نمونه در واقعيت عيني نداشت، ما حالا نمونه عيني اين مفهوم ذهني در موضوع «توتاليتريسم» را هم مي توانيم معرفي کنيم.

اين مقوله، موضوع ديگري است که مي بايد به طور جداگانه مورد بررسي قرار گيرد. اينکه چگونه «نخبگان ]ظاهرا[ عقل گرا»[49] که مي بايد طبق تعريف پاره تو[50] در زمره «نخبگان غيرحکومتي»[51] باشند، به «نخبگان حکومتي»[52] و «نخبگان تکنوکراتيک»[53] بدل شده و به جاي آنکه طبق تعريف وبر، «کنش عقلاني معطوف به هدف»[54] ]هاي اخلاقا مشروع [را پيشه کنند، به «کنش سنتي»[55] ]با طعم سنت هاي قوم گرايانه[ و «کنش معطوف به ارزش»[56] ]هاي کاذب [دست مي يازند و بي توجه به «مسئوليت اجتماعي»[57] شان، «بي طرفي ارزشي»[58] را به کنار نهاده، منافع طبقاتي و «گروه منزلتي»[59] خود را در نظر مي گيرند و بر اين اساس در «ظلم» سياستمداران اقتدارگرا و «گروه هاي فشار»[60] شريک مي شوند.

ذکر اين نکته در پايان ضروري مي نمايد که اشاره به اين واژگان متداول در زبان جامعه شناسي نه از سر فضل فروشي يا تفاخر جهت لعاب نهادن بر يک رشته جملات غيرعلمي، که از اين منظر صورت گرفته که نشان دهد آنان که به عنوان نخبگان و نمادهاي جامعه روشنفکري در جهان امروز شناخته مي شوند، در مقاطعي که پاي تضاد منافع با ارزش هاي اخلاقي و علمي به ميان مي آيد از همه اين ارزش ها و هنجارها صرف نظر کرده و جانب منافع شخصي و حزبي ملي خود را مي گيرند. اين در حالي است که ما و امثال ما، چنان جبري در خود نسبت به اين مسائل حس مي کنيم که گاه تحت تاثير کشش کاذب روشنفکري، از وظايف اول و بالذات اخلاقي خود در قبال مسائل جامعه رو به تباهي کنوتي باز مي مانيم. نمونه اين مسائل، بحران کنوني ميانمار است که سنگ محک و محل آزموني براي داوري رشنفکران دموکراسي خواه است، تا ببينيم که جانب ملت و شهروندان هم قوم و هم کيش خود را مي گيرند يا جانب ارزش هاي جهان شمول انساني و اخلاقي را که خود به ما حقنه کرده اند.

 

منابع

کتاب ها:

آرنت- هانا، توتاليتاريسم، ترجمه محسن ثلاثي، نشر ثالث، چاپ سوم، تهران 1390.

آرون- ريمون، مراحل اساسي سير انديشه در جامعه شناسي، ترجمه باقر پرهام، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ هشتم، تهران 1386.

استانفورد کوهن- آلوين، تئوري هاي انقلاب، ترجمه عليرضا طيب، چاپ اول، تهران 1380.

کوزر- ليوئيس، زندگي و انديشه بزرگان جامعه شناسي، ترجمه محسن ثلاثي، انتشارات علمي، چاپ سيزدهم، تهران 1386. 

کوندرا- ميلان، بار هستي، ترجمه دکتر پرويز همايون پور، نشر قطره، چاپ بيست و دوم، تهران، 1390.

گيدنز- آنتوني، جامعه شناسي، ترجمه حسن چاوشيان، نشر ني، ويراست چهارم، چاپ اول، تهران 1386.

روشه- گي، تغييرات اجتماعي، ترجمه دکتر منصور وثوقي، نشر ني، چاپ نوزدهم، تهران 1386.

مقالات و گزارش ها:

لبخند برنده جايزه صلح نوبل به قتل عام، ايرنا، دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۱           

سايه سنگين كشتار مسلمانان ميانماري بر سر “آنگ سان سوچي” مدعي حقوق بشر، خبرگزاري فارس، 30 تيرماه ۱۳۹۱       

خشونت و جايگاه آن از نظر اسلام، سايت کتابخانه طهور، بي تا.



[1]Aung San Suu Kyi

[2]National League for Democracy

[3]Minority group

[4]Stigma

[5]Social exclusion

[6]Immigration (حرکت مردم کشورهای دیگر به درون یک کشور به قصد اقامت)

[7]Nations without states

[8]– گاردین در این باره می نویسد: در آن زمان كه این فعال حقوق بشری میانماری در لندن با سوالی در مورد شرایط اقلیت روهینجا و اقدام های خشونت بار علیه آن ها مواجه شد، گفت: “من نمی دانم آن ها برمه ای هستند یا نه”. این برنده جایزه به اصطلاح صلح نوبل با این جواب تایید كرد كه اگر ثابت شود كه روهینجاها برمه ای نباشند پس این جنایات علیه آنها می تواند قانونی باشد و قابل دفاع است.

[9]Ethnic cleansing

[10]Self- fulfillment prophecy

[11]WeberMax، فیلسوف برجسته اجتماعی و تاریخدان اقتصادی.

[12]– تنزین گیاتسو، چهاردهمین دالای لاما (Dalai Lama)

[13]– میلان کوندرا (Milan Kundera رمان نویس اهل جمهوری چک) در رمان «بار هستی» به زیبایی این ماجرا را شرح می دهد که چگونه همین ویتنام «مظلوم» به یک حکومت «ظالم» بدل شد و علاوه بر ستم بر مردم خودش، کشور همسایه اش «کامبوج» را هم تحت اشغال گرفت. به همین ترتیب مسئله خود کامبوج هم دربرگیرنده یک تناقض است. دار و دسته ظالم «خمرهای سرخ»[13] که در سایه کمونیسم خاص خود، جنایتی فوق تصور را در قبال ملتشان رقم زده و یک پنجم جمعیت کشور را قتل عام کرده بودند، حالا در سیطره همسایه کمونیست خود گرفتار آمده در مقام «مظلومیت» بودند: “در آن دوره، کشور کامبوج مصائب زیادی را پشت سر گذاشته بود: جنگ داخلی، بمباران آمریکایی ها، بی رحمی و خونریزی کمونیست هایی که یک پنجم جمعیت این کشور کوچک را قتل عام کرده بودند. و سرانجام اشغال این کشور به وسیله ویتنام همسایه که که آن زمان کاملا وابسته به روسیه بود. در کامبوج قحطی و گرسنگی بیداد می کرد و مردم بواسطه فقدان مراقبت های پزشکی جان می دادند. سازمان بین المللی پزشکان چندین بار تقاضای ورود به کامبوج را کرده بود ولی ویتنام اجازه نمی داد…” (کوندرا، ص 273)

[14]Chauvinism

[15]Institutional racism

[16]Fundamentalism

[17]– همچنین می توان دو مورد از تاریخ قرون جدید اروپا را مثال زد. زمانی که ناپلئون، کشور همسایه اش «اسپانیا» را تحت اشغال درآورد و برادرش ژوزف را به حکومت آنجا گماشت، در واقع ملت و حکومتی «ظالم» را که بیشتر قاره امریکا را تحت اشغال و «ظلم» خود داشت، در مقام «مظلومیت» نشاند. در سایه همین ظلم ناپلئون به مردم اسپانیا بود که مردم امریکای لاتین فرصت کردند شورش هایی را به رهبری «سن مارتین» و سپس «سیمون بولیوار» ترتیب داده، دولت های مستقل تشکیل دهند. به همین ترتیب زمانی که دولت استعماری اسپانیا، همسایه استعمارگرش «پرتقال» را به اشغال درآورد، گذشه از اینکه یک قدرت ظالم را موقتا در مقام مظلومیت قرار داد، در واقع فرصتی داد تا مردمان تحت ظلم استعمار پرتقال فرصت نفس کشیدن و استقلال بیابند. چندانکه شاه عباس اول صفوی در این مدت توانست جزیره هرمز را از چنگ پرتقال بدر آورده، خلیج فارس را از حضور استعماری آنان پاکسازی نماید.

[18]James Nachtwey (متولد ۱۴مارس۱۹۴۸)

[19]War Photographer. این فیلم در سال ۲۰۰۲ نامزد بهترین فیلم مستند جایزه اسکار، در ۲۰۰۴ جایزه امی و شانزده جایزهٔ دیگر شد اما فقط توانست در سال ۲۰۰۳ برندهٔ جایزه پی‌بادی شود. این مستند توسط موسسه رسانه ای «روایت فتح» ترجمه و پخش شده است.

[20] Hutu یا اباهوتوها یکی از گروه‌های نژادی آفریقای مرکزیکه به طور عمده در روانداو بوروندیزندگی می‌کنند.

[21]Tutsi (اتوسی، توسی، واتوسی یا واتوتسی نیز نامیده می‌شوند)، مردمانی دام‌پرور در آفریقای مرکزی که با جمعیتی ۱٬۵ میلیون نفری، در کنار هوتوها و تواها یکی از سه قومیت رواندا و بروندی را تشکیل می‌دهند.

[22] Suharto دومین رئیس جمهور اندونزی که با کودتا علیه سوکارنو رئیس جمهور موسس این کشور، بر سر کار آمد و سال 1998 قدرت را واگذار کرد.

[23]– این قضایا جدا از مثال های متعدد تناقضات سیاسی رفتار مدعیان «آزادی» است. اینکه استعمارگری فرانسه نه تحت لوای پادشاهی لویی ها و خاندان «بوربون» که زیر لوای پرچم «انقلاب کبیر» و «جمهوری اول» و «جمهوری سوم» صورت گرفت و انقلابی که آزادی را به مردم فرانسه هدیه می داد (بگذریم از اینکه ابتدائا برای آنان نیز هرج و مرج، خونریزی و کینه توزی را رقم زد) آزادی را از مسلمانان شمال آفریقا و بومیان مرکزی و غرب آن قاره می گرفت. بگذریم از اینکه امریکا تحت لوای همین «منشور حقوق بشر» و قانون اساسی منحصر به فردش که مدعی است اولین سند «آزادی خواهانه» و «ظلم ستیز» جهان مدرن است، بزرگترین جنایت ها و «ظلم» ها را در تاریخ رقم زده و الخ….

مثال دم دست تر آن، «کویت» است که در طول جنگ 8 ساله عراق با ایران، همه گونه حمایت مالی و نظامی از رژیم «ظالم» بعث به عمل آورد ولی پس از پایان آن جنگ؛ خود قربانی صدام حسین و «مظلوم» شد تا جاییکه غرب به کمکش شتافت. در مرحله بعد، ناگهان غرب و در صدر آنها رئیس جمهور بوش (پدر)، درباره «ظالم بودن» صدام حسین دچار شک شدند، زیرا بیم آن می رفت که بعد از او حکومت شیعیان مسقر شود. پس صدام از اتهام «ظالم» بودن تبرئه شد و یک بار دیگر فرصت یافت تا قیام های «شیعیان» و «اکراد» را سرکوب کند. در آخرین مرحله هم همچنانکه همگان مستحضرند، مجددا صدام مورد حمله بوش(پسر) قرار گرفت تا ریشه «ظلم» در عراق کنده شود!

[24]Interaction

[25]Georg Simmel (1918-1858) فیلسوف اجتماعی و اقتصادی یهودی تبار آلمانی.

[26]– بحث های مشابهی پیرامون مفهوم «آمریت» را در آثار جامعه شناسان و فیلسوفان اجتماعی مکتب فرانکفورت، بویژه هربرت مارکوزه و یورگن هابرماس می توان یافت.

[27]Violence

[28]Authoritarianism

[29]Deprivation

[30]Social Status

[31]Class Conflict

[32]Power

[33]– ماکس وبر خود عضو گروه مشورتی هیئت نمایندگی آلمان در مذاکرات ورسای بود.

[34]Schleswig-Holstein

[35]societies  Authoritarian

[36]localization

[37]Globalism

[38]Globalization

[39] Synergistic

[40]Treitschke (96-1834) تاریخنگار ناسیونالیست آلمانی و از هوداران توسعه مستعمراتی این کشور. 

[41]Process

[42] Word-rejecting movements

[43]Ethnocentrism

[44]Genocide

[45]Prejudice

[46]Leon Trotsky (1940-1879) لئون داویدوویچ تروتسکی، انقلابی بلشویک و متفکر مارکسیست اهل روسیه که پس از مرگ لنین توسط استالین کنار زده شده و سپس در تبعید در مکزیک به قتل رسید.

[47]Hannah Arendt (زاده ۵ اکتبر ۱۹۰۶ در لیندن، هانوفر – درگذشته ۴ دسامبر ۱۹۷۵ در نیویورک، امریکا)، فیلسوف، فلسفه سیاسی و تاریخ‌نگار آلمانی – یهودی تبار که کتاب هایی چون «خشونت»، «انقلاب» و «توتالیتریسم» از وی به فارسی ترجمه شده اند.  

[48]Ideal type

[49]Rationalist elite

[50]Vilfredo Federico Damaso Pareto. ویلفرد پاره تو، اقتصاددان و جامعه شناس ایتالیایی که بیشتر با «نظریه نخبگان» شناخته می شود..

[51]Non-governmental elites

[52]Governmental elites. بنا به تعریف پاره تو، نخبگان حکومتی از افرادی ترکیب می شوند که مستقیم یا غیر مستقیم در حکومت نقشی عمده دارند و نخبگان غیرحکومتی هم بقیه نخبگان را شامل می شوند. البته اصطلاح نخبگان در کاربرد پاره تو هیچگونه دلالت اخلاقی یا افتخارآمیز ندارد و تنها به کسانی اطلاق می شود که “در هر یک از شاخه های فعالیت بشری بالاترین نمره را به دست آورده باشند.” (کوزر، ص 4-523)

[53] Technocratic elite

[54]Rational Goal – Oriented action

[55]Traditional action

[56]Rational Value – Oriented action

[57]Social responsibility

[58]Value neutrality

[59]Status group

[60]Pressure group

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه