نقد فیلم "اشباح" داریوش مهرجویی

عبور از شبح زدگی انسان مدرن

نویسنده:

منبع: علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۹:۵۱ ۱۳۹۲/۱۱/۲۰

می توان اشباح را فیلمی زندگی گرا به حساب آورد و اصلی ترین پیام آن را بازگشت به زندگی با عبور از خویشتن تفسیر کرد. با این زوایه دید، اشباح به شدت ضد فردگرایی است و خودخواهی ها و ماندن در خویشتن ها را مهمترین دستمایه اعتراض به مدرنیسم و نابودکننده زندگی جمعی آرامش بخش انسان قرار می دهد.

اشباح فیلمی معنا گراست

فیلم اشباح مهرجویی را آن چنان که از نام آن نیز پیداست در واقع باید فیلمی در زمره فیلم های معنا گرا به حساب آورد. فیلمی که به شدت نمادین است و نشانه ها با مخاطب حرف می زنند. این مخاطب را به ناچار به وادی نشانه شناسی می کشاند. داستان فیلم عمدتا در فضایی ابری و بارانی به پیش می رود که نمادی است از غم و تاریکی و غربت و فیلم جز در صحنه پایانی به صورت سیاه و سفید ضبط شده است که بر تاریکی و غربت داستان فیلم می افزاید.

روایت اعتراضی پست مدرن است از مدرنیسم

اگر اشباح را با رویکردی اجتماعی تحلیل کنیم در واقع روایت اعتراضی پست مدرن است از مدرنیسم و با کمی تصرف در متن و تفسیر دلالت ها می توان اشباح را فیلمی زندگی گرا به حساب آورد و اصلی ترین پیام آن را بازگشت به زندگی با عبور از خویشتن تفسیر کرد. با این زوایه دید، اشباح به شدت ضد فردگرایی است و خودخواهی ها و ماندن در خویشتن ها را مهمترین دستمایه اعتراض به مدرنیسم و نابودکننده زندگی جمعی آرامش بخش انسان قرار می دهد. فردهایی که با فرایند تفکیک و قشربندی اجتماعی عمودی (فرادست و فرودست) و مرزبندی هویتی به دنبال اشغال کردن جایگاه های تعریف شده اجتماعی هستند نه شکوفایی انسانی خویشتن.

عبور از خویشتن و بازگشت به خویشتن

اشباح از سویی دیگر به دلیل خاصیت پست مدرنش پارادوکسیکال می شود و این بار دعوت به بازگشت به خویشتن می کند و بازگشت به زندگی را جز با بازگشت به خویشتن میسر نمی داند. در رویکرد اجتماعی به اشباح عبور از خویشتن و بازگشت به خویشتن را باید مهمترین پیام فیلم قلمداد کرد. اساسا نام فیلم نیز از همین پیام برگرفته شده است. انسان هایی که خودشان نیستند و به صورت شبحی از انسان در آمده اند. مهرجویی تلاش دارد هویت های برساخته اجتماعی را عامل این شبح زدگی انسان مدرن بداند و تلاش دارد با عبور از قشربندی اجتماعی مدرنیسم انسان ها را به واقعیت خویش بازگرداند   از همین رو به سنت نزدیک می شود و شخصیت هایی که نقشی آرامش بخش و التیام آفرین در فیلم بازی می کنند هویتی سنتی دارند رزا و دایی بابا.

عبور از شبح زدگی انسان مدرن و وصول به وحدتی انسانی

شاید اوج این اعتراض مهرجویی را بتوان در صحنه ای از فیلم مشاهده کرد که رزا دختر خدمتکار منزل که وجودش برای مازیار پسر بیمار خانواده و بازگشته از غرب آرامش بخش است از سوی مازیار دعوت می شود بر سر میز غذا بنشیند و این در حالی است که رزا تعجب می کند و به نوعی منتظر است تا مادر خانواده این اجازه را به وی بدهد و مادر نیز به دلیل مهری که به پسرش دارد این اجازه را می دهد و وقتی دایی بابا سر می رسد با تعجبی مثبت اشاره به دور یک میز نشستن می کند و در اینجاست که با عبور از مرزبندی اجتماعی مدرنیسم و خودهای برساخته شبح گونه همه دور یک میز جمع می شوند و وحدتی انسانی رقم می خورد.شبح نماد وهم و غیر واقعیت است و مهرجویی در صدد مبارزه با آن است.

داستان فیلم روایت به هم خوردن یک زندگی است که ظاهرا از قبل از انقلاب شروع می شود. پدر دائم الخمر خانواده تیمسار اخراجی ارتش است که با دائم الخمری اش زندگی را به گند می کشد. در میانه فیلم زن تیمسار متوجه می شود که تاجی کلفت خانه باردار است و در کش و قوس فیلم متوجه می شود که تیمسار دائم الخمر دسته گل به آب داده است و تاجی نیز قربانی خماری تیمسار شده است و حسادت زنانگی باعث اخراج تاجی از خانه تیمسار می شود و وی به سراغ خواستگار قدیمی اش معمار می رود معمار که متوجه بارداری وی می شود قصد دارد وی را از خانه بیرون بیندازد که در همین کش و قوس 100 هزار تومان -که به قول معمار معادل 7 تا پیکان است- پولی را که زن تیسمار به تاجی داده است از میان بقچه اش به وسط حال می ریزد و معمار مسحور می شود و راضی به نگه داشتن تاجی می شود و تاجی باردار را به عقد خود در می آورد. زن تیمسار که دائم درگیر با تیمسار است تصمیم می گیرد پسر 8 ساله اش مازیار را به لندن بفرستد تا پسرک به دور از این دعواها بزرگ شود و برخلاف قولی که به مازیار می دهد هرگز دو هفته بعد به لندن نمی رود و مازیار در غربت لندن تنها بزرگ می شود.

آفتاب شرق نیز نم کشیده است

اکنون مازیار که نقاشی زبردست است به ایران برگشته اما بیمار و افسرده برای بیماری اش نیاز به آفتاب و خورشید دارد و از باران و زندگی ابری غرب فرار کرده است و به دنبال خورشید و آفتاب شرقی می گردد. مهرجویی با این بازگشت فضای ضد مدرنیستی فیلم را بیشتر می کند و غربت و تاریکی غرب را در برابر روشنایی و گرمی شرق قرار می دهد و تقابلی جدی از مدرنیسم و سنت را به تصویر می کشد. اما در دیالوگی مازیار از کم رنگ بودن نور و گرمی آفتاب شرق نیز ناله می کند و گویی آفتاب شرق نیز نم کشیده است. اینجاست که مهرجویی به آلوده شدن شرق نیز اعتراض دارد انگار جایی نمانده است که سنت دست نخورده و پاک باقی مانده باشد.

زن شرقی و عشق آرامش بخش

در این میان مازیار به رزا دختر خدمتکار منزل علاقه مند می شود و با عشق به رزا جانی دوباره می گیرد و پس از دو سال دست به قلم و تابلو نقاشی می برد و نقشی از رزا را بر تابلو می زند. مازیار به این زندگی سرد و تاریک و شبح شدن انسان ها که هیچ جوشش و گرمی ندارند اعتراض دارد و ظاهرا این رزاست که شبح نیست و وجودش برای مازیار گرمابخش است. رزا درس نخوانده است و یک دختر ساده و بی تکلف است که برای التیام بیشتر درد مازیار گردنبند عقیق قرمز خود را که مادرش از مشهد برایش آورده به وی هدیه می دهد که البته مادر مازیار از این اتفاق آشفته می شود.

گرفتاری سنت در منجلاب مدرنیسم

رزا نماد سنت است و مازیار نماد انسان خسته از مدرنیسم و وهم، در صحنه ای از فیلم نیز که مازیار در حال نشان دادن نقاشی هایش به رزا است مسیر نقاشی هایش نیز از وهم به واقعیت است. عشق مازیار به رزا بر ملا کننده یک حقیقت ناگفته می شود رزا دختر تاجی است دختری که تاجی از تیمسار باردار شده بود و زن تیمسار او را به خانه خود آورده است و ناگزیر می شود حقیقت را به مازیار و رزا بگوید و ظاهرا در جایی که فیلم در مسیر یک آرامش قرار است قرار گیرد گناه پدر دامنگیر رزا می شود و رزا تحمل بارسنگین حرام زادگی را ندارد و به مثابه یک انسان شکست خورده خانه را ترک می کند زندگی دیگری که با گناه پدر به فروپاشی می انجامد. و انگار این مدرنیسم وهم آلود آرامشی برای سنت نیز باقی نخواهد گذاشت و و رزا که نماد سنت است را نیز در منجلاب خود فرو خواهد برد.

غرب راه نجات نیست!

مازیار دچار بیماری لاعلاجی شده است که این بیماری را از پدر به ارث برده است و ظاهرا با رفتن رزا بیماری اوج می گیرد مادرش که شاهد رنج کشیدن مازیار است به او خطاب می کند که وی را به اروپا برای درمان خواهد برد اما مازیار با خنده ای تلخ به یاد او می آورد که دکترهای اروپایی وی را جواب کرده اند و در اینجا مهرجویی غرب زدگی را بر سر مادر مازیار خراب می کند مادری که بیش از 20 سال مازیار را در غربت و تنهایی لندن رها کرده و او را از مهر مادری خود محروم کرده است می خواهد با پزشک اروپایی درد مازیار را درمان کند این صحنه از فیلم اعتراض به خودباختگی و غربزدگی و شبح مادری است.

گذر از ظلمت به نور

مازیار که رنج سختی از بیماری اش می برد از مادر می خواهد که قرص های سیانور را به زیر زبانش بگذارد و کسی که این زندگی را به او داده اکنون این زندگی را از او پس بگیرد اما مادر برایش چنین کاری سخت است و بیشتر شدن رنج مازیار مادر بالاخره تصمیم میگیرد این کار را بکند اما قرص ها پیدا نمی شود مازیار نهایتا جان می دهد و با رفتنش از این دنیا آفتاب از میان پنجره به روی تختی که مازیار به روی آن خوابیده می تابد و فیلم رنگی می شود. گذر از ظلمت به نور.

لعنت به وهم، لعنت به خود، لعنت به شبح مدرنیسم

مدرنیسم خودخواه و وهم آلود مقصر شبح گونگی انسان و نابودی زندگی است و شراب قرمز رنگ این نماد اعلای وهم عامل همه بدبختی هاست. خودخواهی زنانه ای که باز هم میراث مدرنیته است مادری را از یاد مادر مازیار برده است و مازیار را 20 سال در غربت تنها گذارده است و پدری که با دائم الخمری اش که نماد توهم و خودخواهی مردانه است در آمریکا دست به خودکشی زده است پدری در آمریکا، مادری در ایران و پسری در انگلیس نماد یک زندگی مدرن است همه در خودشان مانده اند مردی که هیچگاه پدر نشده است زنی که مادر نشده است و خانواده ای که شکل نگرفته است.

البته اگر نگاهی عمیق تر به فیلم مهرجویی داشته باشیم مهرجویی دنیا را عامل همه بدبختی ها می داند و گناه پدران را عامل هبوط انسان به دنیا می داند که با رفتن از دنیا طعم نور و روشنایی را خواهد چشید.

۴ دیدگاه

    !!!!!
    من که برعکس این برداشت را داشتم!!!!
    واقعا فکر می کنید، مهرجویی هم با چنین برداشتی از فیلمش موافق است؟!
    من فقط ناامیدی، یأس و خودکشی با چاشنی نقد یا بهتر بگوییم تخریب وضعیت سیاسی اجتماعی کنونی و گذشته ایران را متوجه شدم. آنهم در قالب نمادهایی بهم ریخته و آزار دهنده، که به نظر می رسد برون دادی از وضعیت شخصی کارگردان آن می باشد.
    به نظر من این فیلم را جز فیلمی سیاه و نهیلیستی نمی توان در نظر گرفت.

      مجتبی احمدی :

      سلام خدمت جناب رشیدی بنده تعریفی متفاوت از نقد دارم حقیر بر این باورم که نقد ماندن در فیلم و بررسی خطوط ظاهری آن نیست بلکه ماهیت نقد در معنا بخشی یا معنا گیری از فیلم است چرا که بنده فیلم را یک ساخت ارتباطی می دانم که بر اساس نظریه تولید و مبادله معنا وقتی از ذهن کارگردان خارج می شود در بستر اجتماعی معنای خود را پیدا می کند لذا منتقد مکمل فیلم است برای کامل شدن فرایند ارتباطی از اینرو نقد حلقه تکمیل کننده فرایند تولید و مبادله معناست لذا وقتی اکران فیلم تمام می شود کار کارگردان برای تولید و مبادله معنا تمام می شود اما کار منتقد شروع می شود من به عنوان یک تحصیلکرده رشته فرهنگ و ارتباطات وظیفه دارم به فیلم معنا ببخشم تا مخاطب با این معنای تولید شده فیلم را تماشا کند اگر اصالت با معنا باشد نمادها و نشانه و فرم مهم نیستند تفسیر از آن ها مهم است لذا بنده اصلا یک منتقد فرم گرا نیستم چرا که وظیفه من به عنوان یک علوم اجتماعی خوانده با یک علوم سینما خوانده متفاوت است حقیر با این رویکر حتی مرگ مولف که سهل است اعتقاد به قتل مولف هم دارم وظیفه من پیوند زدن فیلم با بستر اجتماعی زندگی مردم است تا فیلم کاربردی شود چرا که مردم بر اساس معانی که در زندگی برایشان تولید می شود پدیده های اجتماعی را می شناسند و با آن ها ارتباط برقرار می کنند لذا بنده وظیفه دارم فیلم را در یک بستر اجتماعی برای مردم تفسیر کنم نه در خود فیلم اگر سایر نقدهای بنده را هم ببینید مانند نقد پنجاه قدم آخر و چند متر مکعب عشق این خصیصه را در نقدهای حقیر خواهید دید
      چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

    احسان :

    یعنی شاذترین برداشتی که می شد از فیلم داشت!!!
    بیش تر به نظر می رسد ناقد محترم این حرف ها را به فیلم تزریق می کنند.

      مجتبی احمدی :

      آقا احسان سلام
      فکر کنم اگر پاسخ بنده به جناب رشیدی را مطالعه کنید دلیل این نوع نگاه به فیلم از سوی منتقد را دریابید.
      با تشکر از شما که وقت گذاشتید و نقد حقیر رو خوندید

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه