دینداری معاصر در حصار ایمان، علم، تظاهر

عقل گرایی شیعی در مقابل ایمان گرایی، دنیاگرایی و ظاهرگرایی

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۹:۴۲ ۱۳۹۲/۰۴/۶

در همان سال رمانی با عنوان «روی ماه خداوند را ببوس» از مصطفی مستور منتشر می‌شود که استقبال بسیار خوبی از آن می‌شود. این کتاب داستان کسی است که به اعتقادات خود شک می‌کند و در طول داستان،نویسنده نشان می‌دهد از هیچ راهی جز احساسات و ایمان غیراستدلالی،نمی‌توان به وجود خدا معتقد بود. این کتاب تا الآن 41 بار تجدید چاپ شده است.

 برداشت اول: ایمان‌گرایی

به این جمله دقت کنید:

«ایمان دقیقاً ازجایی آغاز می‌شودکه اندیشه وعلم وعقل پایان می‌یابد. به چیزی که ازراه اندیشیدن به دست می ایدنمی‌توان ایمان ورزید[1]

این جمله سورن کی یرکگارد فیلسوف شهیر دانمارکی در کتاب «ترس و لرز» است. کی یرکگارد را پدر اگزیستانسیالیسم و پدر ایمان‌گروی افراطی یا فیدئیسم می‌دانند. او معتقد است «ایمان» و «استدلال» در تناقض‌اند و به تبع آن عقل و ایمان را نمی‌توان یکجا جمع کرد. هرچقدر عقل‌ورزی انسان تقویت شود از ایمان او کم می‌شود و برای اینکه انسان،مؤمن واقعی باشد، باید عقل و استدلال را کنار بگذارد.

اما کتاب «ترس و لرز» هم کتاب جالبی است. کی یرکگارد داستان تصمیم تاریخی حضرت ابراهیم (ع) در به قربانگاه بردن فرزندشان را از نگاه ایمان‌گرایانه خود طرح می‌کند. او ابراهیم (ع) را الگوی آرمانی خود در ایمان و اعتماد به خدا می‌داند و مدام به حال ایشان غبطهمی‌خورد.

قصد از بیان این جمله، طرح موضوع نوعی از دین‌ورزی است که امروز در فضای پست مدرن غربی و در فضای فکری و فرهنگی ایران بیش از گذشته، مطرح می‌شود. دین‌داری عاری از عقل و استدلال، دین‌داری عاری از متن دین، دین‌داری عاری از قران و حدیث، دین‌داری برآمده از احساس و عاطفه و میل شخصی؛ دین‌داری که اقتدای پیروان آن به «محی‌الدین ابن عربی» به عنوان پیامبر این دین و «مثنوی معنوی» به عنوان کتاب آسمانی آناست.[2]

هرچند سابقه این مکتب را باید از آثار افلاطون و نوافلاطونیان متأخر و بعدها در بین متصوفه جستجو کرد، ولی مسئله مهم این است که این مکتب امروز از برج عاج فلسفه و عرفان نزول کرده و در فیلم‌ها و رمان‌ها و مقالات ژورنالیستی، جریان نیرومندی را دنبال می‌کند.

فعلاً قصد نقد و قضاوت راجع به مبانی این مکتب را نداریم، ولی عجالتاً لازم است برای ملموس شدن بحث و دوری از کلی گویی، به چند مورد از شواهد احیاء این گرایش در حوزه فرهنگ و اندیشه اشاره کنیم.

سال 79 نشریه کیان یک شماره به موضوع ایمان دینی اختصاص می‌دهد و در آن اندیشمندان بزرگی (همچون سروش، مجتهد شبستری، ملکیان و …) به زبانی ساده و شبه ژورنالیستی سعی در تئوریزه کردن ایمان فارغ از عقل یا به تعبیر خودشان «پرواز در ابرهای ندانستن»، می‌کنند. در همان سال رمانی با عنوان «روی ماه خداوند را ببوس» از مصطفی مستور منتشر می‌شود که استقبال بسیار خوبی از آن می‌شود. این کتاب داستان کسی است که به اعتقادات خود شک می‌کند و در طول داستان،نویسنده نشان می‌دهد از هیچ راهی جز احساسات و ایمان غیراستدلالی،نمی‌توان به وجود خدا معتقد بود. این کتاب تا الآن 41 بار تجدید چاپ شده است. بعد از این در دهه 80 سیل ترجمه کتاب‌های پائولوکوئلیو و به دنبال آن دالایی لاما و استقبال شدید مردم عادی از این کتاب‌ها را شاهد هستیم. در سال‌های اخیر هم فیلم‌ها و رمان‌های زیادی حول این موضوع خلق شده است. فیلم تحسین برانگیز «هرشب تنهایی» ساخته رسول صدرعاملی، چنین رویکردی دارد. این فیلم داستان زنی را به تصویر می‌کشدکه به خاطر بیماری در اوج بی اعتقادی به معجزه، راهی مشهد مقدس می‌شود. او در طول داستان از راه ارتباط با مردم ساده و سطحی روستایی که‌ایمانی صادقانه و پاک به امام هشتم دارند، آرام آرام به امام معتقد می‌شود. گرایشی هم اخیراً به سمت آیین فتوت و جوانمردی در آثار هنری مشاهده می‌شود که بی ارتباط به همین سنخ ایمان‌گروی غیر عقلی نیست. سریال پرمخاطب «راستش را بگو» و رمان پرتیراژ «قیدار» در همین راستا قابل تحلیل است.[3]

برداشت دوم: دنیا گرایی

واژه سکولار، سکولاریسم، سکولاریزاسیون و … از پربسامدترین واژه‌هایی است که در فضای فکری ایران معاصر به گوش می‌رسد. بهترین معنایی که برای این واژه بیان کرده‌اند، «دنیایی شدن» است. ریشه یابی تاریخی و فلسفی نزاع برسر قلمرو دین مجالی دیگر می‌طلبد ولی به حتم یکی از مهم‌ترین مقاطع تاریخی در تحلیل ریشه این موضوع رنسانس است. رنسانس ضرورت بازتعریف قلمرو دین را نشان داد و در تعریف جدید خود سعی کرد پای دین و نقش خدا را از امور دنیوی قطع کند. در این بین عرصه سیاست و عرصه علم بیش از سایر امور دنیوی دچار دین زدایی شد و بیش از سایر امور محل نزاع گردید. عرصه سیاست را به اهلش واگذار می‌کنیم! اما در باب علم سخن بسیار است.

دکتر مهدی گلشنی در کتاب «علم، دین و معنویت در آستانه قرن بیست و یکم»می‌نویسد: «نیوتن به «خدای رخنه پوش» ایمان داشت. خدایی که وقتی فیزیک او قادر به تبیین پدیده‌ها نبود، وارد عمل می‌شد! اما آرام آرام نقش همین خدا هم در اروپا از بین می‌رود و حدود 100 سال بعد از نیوتون، وقتی لاپلاس کتاب فیزیک خود را به ناپلئون هدیه می‌دهد، با این سؤال مواجه می‌شود که چرا نامی از خدا در این کتاب برده نشده؟ و لاپلاس در جواب ناپلئون می‌گوید نیازی به استفاده از این فرض برای حل مسائلم نبود ..»

و واقعاً حق با لاپلاس بود! کاری که بیکن، دکارت و کانت در معرفت شناسی انجام دادند و شالوده ای که برای علم مدرن ریختند، علم را بهکلی از حضور خدا بی نیاز می‌کرد و این را بزرگ‌ترین دستاورد بشر امروز و جلوه تام عقلانیت می‌دانستند و معتقد بودند با فرارسیدن دوره بلوغ بشر که دوره مدرن باشد، نیاز به هرگونه شی ماوراء الطبیعی در تحلیل مسائل علمی از بین رفته است.[4]

اما ورود این علم با مبانی غیر دینی و در علوم انسانی بعضاً ضد دینی به ایران هم داستان جالبی دارد. این علوم در بدترین زمان و به بدترین شکل وارد ایران شدند. در دوران قاجار که اوج دوران سرسپردگی و افول علم و فرهنگ در سرزمین ما بود و این خود انفعال و نیاز شدید به علوم روز را در ما ایجاد کرده بود، عده‌ای از اشراف و درباریان برای آموزش علوم جدید راهی خارج از کشور شدند. حاصل این سفرها پرورش امثال میرزا ملکم خان بود که معتقد بود«در تمام صنایع از باروت گرفته تا کفش‌دوزی محتاج سرمشق غربی‌ها بوده و هستیم» . در این شرایط و به وسیله این افراد فنون نظامی و طب مدرن و بعد آرام آرام علوم انسانی و فلسفه غربی وارد ایران شد. از سوی دیگر با توفیقات علم جدید و تولیداتی که در صنعت و تکنولوژی داشت و رفاه و امنیت زیادی که فراهم آورده بود، عمدتاً از طرف مردم و حتی مذهبیون مخالفتی با ورود این علوم نمی‌شد. بعضی مانند سیدجمال‌الدین اسدآبادی که دغدغه بازگشت به تمدن شکوهمند اسلامی و قدرتمند شدن جهان اسلام را داشتند، با این علوم از این حیث موافق بودند که باعث افزایش اقتدار و شکوه اسلام می‌شود. عده‌ای از روحانیون و علما هم بنا به روایات و آیات متعددی که تشویق به فراگیری علم و حکمت می‌کنند (از جمله روایت «اطلبوا العلم ولو بالصین»)، به دانش جدید اقبال نشان دادند؛ لذا این علوم بدون کم‌ترین بازبینی، نیازسنجی داخلی و جرح و تعدیل، و با هزینه شدن دین پای آن، وارد کشورمان شد.

بعد از ورود این دانش‌ها و معلوم شدن بعضی پیامدهای آن که فقط یکی از آنها به حاشیه رفتن دین به خاطر ذات سکولار و تمامیت‌خواه علوم غربی بود، علما به تب و تاب این افتادند که در مقابل این علم چه کنند. از طرفی نقصی در این علوم نمی‌دیدند و از طرف دیگر نمی‌توانستند بنشینند و ببینندکه دین به حاشیه برود. در این فضا اولین واکنش‌ها کارهایی بود که مهندس بازرگان و عده‌ای دیگر مثل محمدتقی شریعتی انجام دادند؛ یعنی سعی در تطبیق دین بر علم جدید. بازرگان کتاب «مطهرات در اسلام» را نوشت و سعی کرد اثبات کند چیزی که علم جدید آن را میکروب می‌نامد پیش از این در قرآن بوده و… همچنین محمدتقی شریعتی در کتاب تفسیر نوین«نار الله الموقده» را بنا به قول طنطاوی به«اشعه ایکس» تفسیر کرد![5]

این دفاع‌های نسنجیده نه تنها چیزی از ابهت از دست رفته دین را برنگرداند که بیشتر موجب انزوای آن شد. تا اینکه انقلاب اسلامی اتفاق افتاد و به یک‌باره دین با تمام شکوه و عزت خود به صحنه جامعه برگشت و همه شئون زندگی مردم را پر کرد. این بار نوبت علم جدید بود که مجبور شود خود را با دین هماهنگ کند. علم به حاشیه رفت و در کنج کلاس‌ها و کتابخانه های دانشگاه ها تحت فشار قرار گرفت، تا اینکه انقلاب فرهنگی اتفاق افتاد. انقلاب فرهنگی سال 58 حاصل اختلاف و زاویه‌ای بود که بین فرهنگ عمومی و فرهنگ علمی باز شده بود. اما به خاطر اقدامات صوری و ظاهری در شورای عالی انقلاب فرهنگی آن زمان، کاری از پیش نرفت و تا امروز هرچه انقلاب جلوتر رفت فرهنگ علمی غربی‌تر و سکولارترشد …

این فرهنگ سکولار علمی در همه عرصه های جامعه اثرات خود را نشان می‌دهد، از مدیریت و اقتصاد کشور تا رسانه و هنر و حتی ورزش و سرگرمی، اما مهم‌ترین جلوه آن همانا در دانشگاه ها و نظام آموزشی کشور است. یعنی همان‌جا که مسقط الرأس این فرهنگ بوده است!

برداشت سوم: ظاهرگرایی

مرحوم شهید آوینی به یک نکته تکان دهنده ای در کتاب فتح خون اشاره می‌کنند که عنوان این بخش از آنجا گرفته شده است: «ظاهرِ دین،منفکّازحقیقت آن،هرگز ابا ندارد که با کفر و شرک نیز جمع شود و اصلاً وقتی که دین از باطن خویش جدا شود، لاجرم به راهی این‌چنین خواهد رفت[6]»  همچنین ایشان در همین کتاب می‌نویسد: «کسانی که اجسامشان به جانب قبله نماز می‌گزارند ، اما ارواحشان هنوز همان اصنامی را می‌پرستندکه ابراهیم شکسته بود. اجسامشان به جانب قبله نماز می‌گزارند، اما ارواحشان با باطن قبله که امامت است، پیکارمی‌کنند»[7]

ظاهرگرایی به معنای پیشی گرفتن عمل بر نظر و تقدم اقدام بر فهم، آفت همیشگی جماعت متدین و مذهبی بوده و امروز این آفت برای جامعه مذهبی ایران از همیشه بیشتر است. اصولاً این عامل به عنوان نتیجه وقتی بروز می‌کند که دو مقدمه حاصل شود: اول اینکه نیازها و اقتضائات فضای عمومی بیشتر از نیازها و اقتضائات شخصی باشد و دوم اینکه: مبانی و اصول منبعث از دین و مکتب، بهطور کامل استخراج نشده و یا فهم نشده باشد. مثلاً فیلمی مانند «اخراجی‌ها» وقتی در سینما ساخته می‌شود که اولاً سینمای ما خالی از آثار مقوم انقلاب اسلامی باشد و ثانیاً مبانی سینمای دینی در سازنده فیلم جا نیفتاده باشد. (به تعبیر فلاسفه قابلیت قابل و فاعلیت فاعل هردو در ظهور یک پدیده دخالت دارند)

 پدیده ای مثل انقلاب اسلامی ایران نیازهای عمومی به حضور دین را همانطور که در بخش قبل اشاره شد، در اعلی درجه‌اش بالا برده بود! در کنار آن سؤال بی محتوایی همچون سؤال از «دستاوردهای انقلاب اسلامی» – که جوابش را هم غالباً انتظار است در امور عینی و ملموس داده شود- این نیاز را تشدید کرده بود؛لذامقدمه اول فراهم بود. در کنار این انتظارات زیاد، نظریه پردازی دینی در جزئیات امور مربوط به حکومت اسلامی صورت نگرفته بود و مسائلی مثل جنگ تحمیلی و تهدیدات مختلف نظامی، فرهنگی و … این فرصت را در سال‌های بعد از جنگ هم فراهم نکرده بود. یعنی مقدمه دوم هم فراهم بود، فلذا ظهور پدیده ظاهرگرایی اصلاً دور از انتظار نبود.

ظاهرگرایی دینی سعی می‌کند خلاء ناشی از حضور حقیقی دین در جامعه را با صورتک بزک کرده ای از شعائر دینی پر کند. اگر دستش به سینمای دینی نمی‌رسد، لااقل بودجه ای را برای به تصویر کشیدن صحنه نماز در فیلم‌ها اختصاص دهد! اگر مدیریت دینی ندارد، لااقلمدیران نمازخوان و آشنا با احکام رساله را در گزینش انتخاب کند! اگر علم دینی ندارد، لااقل در دانشگاهیک مرکز معارف و حوزه دانشجویی قرار دهد!

البته تا اینجای ماجرا مشکلی نیست، مشکل از وقتی آغاز می‌شود که به همین وضع عادت می‌شود، به همین «لااقل ها» یعنی همین شرایط حداقلی خو می‌کنیم و مجاز بکار رفته -یعنی صحنه نماز و مدیر آشنا به احکام و مرکز معارف-،جای حقیقت– یعنی سینمای دینی و مدیریت دینی و علم دینی- را می‌گیرد! و با هر حرکتی برای تغییر این وضع مقابله می‌شود.

جمع بندی: هم‌گرایی!

آنچه در سه بخش گذشته آمد سه جریان غالب دین‌داری در عصر حاضر و نسل حاضر است. دین‌داری غیر عقلانی، دین‌داری دنیایی و دین‌داری ظاهری … این هرسه به رقم تفاوت‌های زیادی که دارند در چند چیز باهم مشابهند:

 اولاً هرسه، دین را حداقلی قرائت می‌کنند و به آن عمل می‌کنند. در هیچ‌کدام دین به کار دنیای شخص دین‌دار آنطور که شایسته است نمی‌آید. مسائل زندگی علمی و اجتماعی فرد دین‌دار از جایی غیر از توصیه ها و تجویزهای دینی، تمشیت می‌شود؛وبهطور خلاصه خدا در هرسه مورد از حیات شخص دین‌دار غایب است. متدین ایمان‌گرا اگرچه سعی می‌کند عمیقاً خدا را به یاد داشته باشد و او را مقدس بدارد، ولی از آنجا که این تقدس فقط برای ارضای یک حس آرامش درونی و انفسی است، و هیچ خاصیت آفاقی ندارد، غالباً با هرچیز دیگری که این آرامش درونی را ایجاد کند جایگزین می‌شود. حتی اگر یک جام شراب یا یک موسیقی آرام باشد![8] ؛ متدین دنیاگرا خدایش دست بسته است[9]، اصولاً یا نمی‌خواهد یا نمی‌تواند در امور دنیایی دخالتی کند. از این منظر به تعبیر مهندس بازرگان «خدا و آخرت تنها هدف بعثت انبیاء» است[10]. متدین ظاهرگرا اما می‌داند خدا دستش باز است و می‌داند دین برای همه عرصه ها برنامه دارد، ولی نمی‌داند چطور و چگونه! مثل کسی که می‌داند با چوب می‌توان میز ساخت ولی نمی‌داند چگونه باید ساخت؛  و لذا در عمل فرقی با دوگروه قبل نمی‌کند، نهایتاً کار هرسه عملاً به انکار خدا در امور دنیوی می‌رسد.

ثانیاً هرسه از منبع ارزشمندی به نام «عقل» استفاده لازم و حداکثری را نمی‌برند. عقل برای آنها نه منبع شناخت است نه ابزار شناخت. متدین ایمان‌گرا که اذعان دارد برای حصول ایمان واقعی باید از عقل فاصله گرفت، متدین دنیا گرا فقط از یک جنبه عقل که عقل تجربی باشد بهره می‌برد و از جنبه اصلی آن که ذاتی انسان است و مقوم شناخت است یعنی عقل تجریدی استفاده نمی‌کند و به خاطر همین در شناخت خود دچار لغزش می‌شود. متدین ظاهرگرا هم به شنیده ها بیشتر اعتماد می‌کند تا تفکر و تعقل شخصی، در شناخت حقایق و کسب معارف هم سعی می‌کند مقلد باشد!

ثالثاًهرسه در جهل نسبت به معارف دینی ازجمله کتاب و سنت قرار دارند. به مطالعه، فهم و تأمل در معارف اصیل و دسته اول دین گرایش ندارند. متدین ایمان‌گرا به جای کتاب و سنت، به قلبش رجوع می‌کند و وحی مُنزل را به جای مطالعه سعی می‌کند تجربه شخصی کند!؛ متدین دنیا گرا متن مقدس(!) فلاسفه و دانشمندان علوم جدید از جمله در روان شناسی و جامعه شناسی را ترجیح می‌دهد؛ و متدین ظاهرگرا شاید رجوعی به متون اصیل دین داشته باشد ولی فقط از باب تَیمّن و تبرک است، نه درک و فهم!

نتیجه گیری: عقل‌گرایی شیعی

اشاره: بحث این ما در این مقاله کامل نمی‌شود مگر اینکه بعد از طرح و نقد گرایش‌های فعال دین‌ورزی[11] در فضای فعلی جامعه، گرایش مطلوب و مورد نظر را هم بیان کنیم. لذا در این بخش با طرح جریان عقل‌گرایی شیعه به عنوان جریان مطلوب، بحث مقاله را به پایان می‌بریم.

مباحث عقلی و استدلالی در دنیای اسلام از نیمه قرن اول هجری آغاز شد. اوایل، بحث‌های عقلی به علم کلام محدود بود و شامل مسائلی مانند «جبر و اختیار»، «مسئله عدل»، «حسن و قبح»و … می‌شد. و در این میان دو فرقه کلامی قدرتمند بنا به اختلاف دیدگاهی که در مسائل فوق داشتند، ایجاد شد: اشاعره و معتزله

 اشاعره عالم را جبری می‌دیدند، به عدل الهی قائل نبودند و حسن و قبح اعمال را شرعی می‌دانستند، درنتیجه مشی کلی اشاعره عقل گریزی و متن گرایی بود. در مقابل، معتزله بنا به جهان بینی متفاوتی که داشتند به اختیار انسان قائل بودند، به عدل الهی اذعان داشند و حسن و قبح اعمال را ذاتی و عقلی می‌دانستند، فلذا عقل گرایی رویکرد کلی معتزله بود ولی عقل‌گرایی معتزله تاجایی جلو می‌رفت که گاهی عقل، مستقل از وحی و مستقل از متن دین تلقی می‌شد.

در کنار این دو فرقه کلامی، گروهی به نام متصوفه از اوایل قرن دوم ایجاد شدند. این گروه به معنویت و سیرو سلوک انفسی گرایش داشتند. عقل گریزی و ترجیح احساسات و احوالات شخص عارف بر توصیه ها و تجویزهای دین، از ویژگی‌های این فرقه بود.

هرسه جریان اشاعره، معتزله و متصوفه در فضای اهل سنت نشو و نمو کردند. ویژگی‌های این سه جریان اهل سنت بی شبهات به سه دسته دین گرایی که در بخش‌های قبل طرح و نقد کردیم نیست. ظاهرگراها در عمل شبیه اشاعره، دنیاگراها (با تسامح)شبیه معتزله و ایمان‌گرا ها شبیه متصوفه هستند.

درمقابل اینها مکتب کلامی و فلسفی شیعه وجود داشت که به نوعی به تلازم میان عقل و شرع قائل بود و معرفت انسان را مقدمه ایمان او می‌دانست. مرحوم شهید مطهری در مقدمه کتاب عدل الهی و همچنین در مقدمه جلد پنجم کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم، بطور دقیق مرز اختلاف میان مکتب تشیع با جریان‌های فلسفی و کلامی اهل سنت را نشان می‌دهد که در اینجا مجالی برای بیان آنها نیست.

تلازم عقل با شرع و ایمان با معرفت در مکاتب فقهی و کلامی شیعه ایجاد شد. اما در نهایت جمع میان «قران و برهان و عرفان»[12] که همواره غایت القصوای فقها، متکلمین و حکمای مسلمان بود، در بهترین صورت بندی خود در نظریه «حکمت متعالیه» ملاصدرا، به وقوع پیوست. ملاصدرا سفرهای چهارگانه ای را برای فرد حکیم در آفاق و انفس تصویر می‌کند که برای طی آنها عقل و شرع و عرفان هرسه در کنار هم به کمک او می‌آیند.

حکمت متعالیه که از متن جریان عقل‌گرایی شیعه سربرآورد، ظرفیت بزرگی را ایجاد می‌کند تا انسان در راه دین‌ورزی به جانب هیچ‌یک از جریان‌های سه‌گانه ای که در این مقاله مطرح شد، نلغزد و بین عقل و نقل و ایمان، هیچ‌کدام را فدای دیگری نکند. ایمان قوی داشته باشد بدون اینکه عقل و استدلال را کنار بگذارد؛ با تجربه و مشاهده و استدلال راه خود را پیدا کند، بدون اینکه از مسیر دین و معنویت خارج شود؛ و به متن آیات و روایات عنایت عمیق داشته باشد بدون اینکه عقل و ایمان را تعطیل کند.  این ظرفیت بزرگ، نیازهای ما را چه در بعد فردی و چه اجتماعی مرتفع می‌کند.دین، همانطور که قرآن می‌فرماید: «كَافَّةًلِلنَّاس»[13]است و انسان وقتی عقل و ایمان را برای فهم دین و عمل به آن بکار می‌گیرد، راه صعود به ملکوت و اعلی درجات کمال انسانی را پیدا می‌کند.

 انقلاب اسلامی ایران همانطور که بنیان‌گذار آن معتقد است[14]یکی از دستاوردهای همین ظرفیت بزرگ جریان عقل‌گرایی شیعی است و مسلماًنیازها و اقتضائات نظام اسلامی از جمله، الگوی پیشرفت اسلامی، علوم انسانی اسلامی، سبک زندگی اسلامی و … هم از دل همین ظرفیت قابل استخراج است.


[1] کييرکگارد، ترجمه رشیدیان 1378 ص 81

[2]تذکر این نکته لازم است که حقیقت کلام ابن عربی و مولانا لزوما منطیق بر این گرایش نیست، بلکه کلام این بزرگان استعداد نوعی برداشت منطبق بر این گرایش را دارد و لذا جریان غالب ایمان گروی در ایران، مبانی خود را مستند به قرائتی خاصی از ابن عربی و مثنوی مولوی میکند.

[3] مواردی که ذکر شد فقط بخش کوچکی است از گرایش به ایمان گروی که در میان آثار فرهنگی و هنری به چشم ینده خورده است. حتما موارد واقعی بسیار بیش از اینهاست.

[4]نگاه کنید به نظریه معروف اگوست کنت که در آن حیات بشر را به سه دوره تقسیم میکند. دوره اول دوره دبن و الهیات است، دوره دوم دوره فلسفه و دوره سوم دوره علم که انسان به بلوغ رسیده و نیاز به مفاهیم ماوراء الطبیعی ندارد.

[5]محمد تقی شریعتی، تفسیر نوین، ص331

[6]سیدمرتضی آوینی، فتح خون ، فصل 4 ص52

[7]همان ،  فصل پنجم، ص 64

[8]برای بررسی دقیق نگاه کنید به نظریات نیچه در باب حقیقت و هنر

[9]آیه 64 سوره مائده میفرماید: وقالت اليهوديدالله مغلوله..

[10]بنگرید مقاله “خدا و آخرت هدف بعثت انبیاء” که متن سخنرانی مهندس بازرگان در سال 1371 است.

[11]ذکر این نکته هم لازم است که این سه جریان مطرح شده لزوما تمام جریان های دین ورزی در جامعه را پوشش نمی‌دهد. بلکه از نگاه بنده لااقل میتوان آنها را در زمره مهمترین جریان ها به حساب آورد.

[12]تعبیر علامه حسن زاده آملی

[13]آیه 28 سوره سبا

[14]ر.ک مصاحبه حسنین هیکل با امام خمینی، 2 دی 57

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه