بررسی یک پایان نامه دانشجویی:

فقها و سیاست های علمی دوره قاجار

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

دانشجو: سید علی متولی

استاد: -

دانشگاه: دانشگاه باقرالعلوم

زمان: 1391

زمان انتشار: ۱۲:۵۵ ۱۳۹۱/۱۲/۱۶

تصور فقهای ما از علم یک تصور مقدسی بوده. برای مثال مرحوم آخوند خراسانی می‌گوید یادگیری زبان انگلیسی نه تنها به عنوان این که مقدمه واجب یعنی یادگیری علوم جدید، تکنولوژی و… است، واجب است، خودش هم اصالت دارد. یعنی نه تنها به عنوان این که مقدمه واجب است بلکه تحصیلش ذاتاً واجب است.

«سیدعلی متولی» فارغ التحصیل کارشناسی ارشد جامعه‌شناسی از دانشگاه باقرالعلوم  است . حوزه مطالعاتی ایشان جامعه‌شناسی تاریخی است و بر تاریخ معاصر ایران متمرکز شده اند. ایشان به تازگی از پایان نامه خود با عنوان «نسبت سنجی سیاست‌های علمی با جریان‌های فکری ـ اجتماعی دوره قاجار» دفاع کرده اند. با سید علی متولی در مورد دستاوردهای پژوهش خود در این پایان نامه به گفتگو نشسته ایم.

 آقای متولی چه شد که این موضوع را انتخاب کردید؟

به نظر من ـ که آن را در مقدمه پایان‌نامه هم طرح کرده ام ـ مهم‌ترین مسئله تاریخ فکری ما به طور کلی، مسئله مواجهه با غرب است که اگر بخواهیم یک مقدار بازترش بکنیم، دوتا مسئله می‌شود. یکی توصیف و تبیینی که از غرب می‌کنیم و راهکار مواجهه ما با آن و دیگری اندیشه سیاسی و الگوی سیاسی مطلوب ما برای اداره حکومت است. به نظر من این دوتا مسئله عمده‌ترین مسئله تاریخ فکری ما بوده است. بنابراین آن چیزی که به ما کمک می‌کند تا در مورد آینده فکر بکنیم و مسائل ما انضمامی‌تر و دقیقتر باشد و در واقع راه آینده را پیش پای ما باز بکند، این است که نسبت به مسائلی که در تاریخ فکری خودمان داشتیم، یک مقدار تذکر پیدا بکنیم. یعنی این که ببینیم، گذشتگان ما به چه چیزهایی فکر کردند و به مسائل و تأملاتی که آنها داشتند، به چه نحو پرداخته‌اند و احیاناً این عبرت موجب این بشود که ما دوباره راه و اشتباهات گذشته را تکرار نکنیم.

مواجهه ما با غرب چه مشکلاتی داشته است؟

آن طور که من دریافت کرده‌ام، ما از دوره مشروطه به این طرف، در مواجهه با غرب یک سردرگمی اعم از توصیف و تبیین و نحوه مواجهه به آن داریم که این سردرگمی راه را برای ما بسته است. یعنی به لحاظ فکری یک جورهایی در این صد و خرده‌ای سال که از اولین مواجهه ما با غرب گذشته (من دوره صفویه را جدا می‌کنم، چرا که دوره صفویه ماجرای دیگری دارد) از زمان قاجار به این طرف ما در عرصه سیاسی و سایر بخش‌ها دچار درجا زدن بودیم که این ناشی از ابهام در فضای فکری ماست. بنابراین بازخوانی مواجهه متفکران ما با اینجور مسائل اهمیت دارد.

چون موضوع پژوهش باید یک موضوع قابل دسترس و دقیقتری باشد، موضوع را روی حوزه علم بردم. این که سیاست‌های علمی ما چه بوده و نگاه متفکران ما به علم چه بوده است. یعنی این که متفکران و جریان‌های فکری جامعه ما در دوره قاجار اولا چه کسانی بودند. تعریف هر کدام از این جریان‌های فکری از علم چه بود و نگاه آنها به علم چه بود. آنگاه در مقام مواجهه با ورود علم جدید به ایران، چه موضعی اتخاذ کردند.

در مرحله بعد این که سیاست‌گذاری‌های رسمی علم از کدام یک از این جریان‌های فکری متأثر بود. یعنی آبشخور سیاست‌گذاری رسمی علم در ایران، کدام یک از جریان‌های فکری و قرائت کدام یک از آنان از علم بوده. در واقع این مسئله اصلی بود.

در این زمینه به چه نتایج مشخصی رسیدید؟ فکر می‌کنید که به چه نکته‌ مفیدی توانستید دست پیدا کنید؟

بحث مفصلی است؛ اگر بخواهم اجمالاً بگویم، چند مورد را اشاره می‌کنم. من با بررسی جریان‌های فکری موجود در دوره قاجار، همگی را ذیل دو کلان گفتمان تعریف کرده‌ام؛ گفتمان غرب جغرافیایی و گفتمان غرب ماهوی. هر کدام از اینها صرفاً در مقام توصیف متفاوت بودند و ذیل هر کدام از این گفتمان‌ها هم جریان‌های فقها را داریم و هم جریان روشنفکری را داریم.

 اینها را به تفکیک بررسی کردید؟

 بله. اینها به تفکیک بررسی شده است. مطابق با یافته‌های بنده، گفتمان غرب جغرافیایی توصیفش از غرب، در واقع توصیفی است که مبتنی بر «اندیشه ترقی» است؛ این گفتمان غرب را یک مرحله‌ای از پیشرفت تاریخ بشر می‌داند و ماهیت متفاوتی برای غرب قائل نیست و در واقع یک نگاه رسمی و گفتمان غالب جریان‌های فکری در ایران بوده است. گفتمانی که بعد از انقلاب شهید مطهری ـ آن‌طور که مشهور است ـ قرائت این‌چنینی از غرب داشته است. به نظر من در دوره قاجار این گفتمان حاکم بوده. چه در روشنفکران و چه در فقهای ما. در واقع این اجماع در قرائت از غرب، موجب شده که سیاست‌گذاری‌های علمی ما مبتنی بر این نگاه باشد و تبدیل به سیاست‌های الصاقی علوم سنتی و علوم دینی به علوم مدرن بشود. یعنی این که الآن در دانشگاه‌های ما دروس معارف اسلامی به علوم مدرن الصاق شده، ناشی از غلبه همین گفتمان غرب جغرافیایی در سیاست‌های رسمی علم از دوره قاجار تا حالا است.

پس امتدادش را هم بررسی کرده‌اید. یعنی که این سیاست‌ها تا حالا امتداد پیدا کرده است؟

 بله. تاحدی. می‌خواهم بگویم که ریشه‌اش آنجا بوده. آنجا یک بحث مفصلی در مورد الگوهای مدارسی که آن موقع پیشنهاد شده کرده‌ام و اینکه کدام یک از الگوها مقبول شده ـ که به نظر من این خودش بحث مهمی است که چرا این نوع الگوی مدرسه جا افتاد ـ  و مشاهده می‌شود که در مدارسی که آن موقع تأسیس می‌شود، نیز همین برخورد با علوم غربی رخ می‌دهد.

یعنی برای اولین بار علوم سکولار، علوم سکولار از این جهت عرض می‌کنم که ما قبل از این، در مدارسمان درس جغرافی نداشتیم. درس تاریخ نداشتیم. اینها وارد مدارس ما می‌شود و برای اولین بار اتفاقا اینها محور قرار می‌گیرند و ما یک سری دروس معارف و فقه را ضمیمه این دروس می‌کنیم. جالب است؛ در خیلی از این گزارش‌ها و اسنادی که وجود دارد، این است که مدارس این دورس معارف و فقه و عربی و اینها را بعد از ظهرها ارائه می‌کردند و خیلی از دانش‌آموزان سر کلاس نمی‌رفتند. یعنی کاملاً عین همین الگویی که الآن در دانشگاه‌های ما وجود دارد و دروس معارف جزو دروس حاشیه‌ای و بی‌اهمیتی تلقی می‌شود که فقط نمره بیاور است. این ناشی از یک گفتمان است. یعنی یک گفتمان فکری وجود دارد که از غرب یک قرائتی دارد و نتیجه آن در سیاست‌گذاری‌های علم، یک همچین چیزی می‌شود.

این نگاه در مردم بوده یا در فقها و نخبگان هم چنین چیزی بوده است؟

نه در فقهای ما هم همین نگاه وجود داشته است. تصور فقهای ما از علم یک تصور مقدسی بوده. در روایات ما امر به تحصیل علم شده و غیره. بنابراین آن چیزی که از غرب فهمیدند،‌ علم بوده اما این که آیا این مسائل غربی علم است یا نه توجهی به آن صورت نگرفته است. به نظر من در آن دوره فقهای ما روی ادبیات روایی ما کار اجتهادی نکرده‌اند که تفاوت علم و فضل چه است. در واقع این تقسیم‌بندی‌هایی که در روایات، بعضاً در علوم شده به خاطر اشتراک لفظی که وجود دارد، مشکل ایجاد کرده. بنابراین علما سکوت می‌کنند. به نظر من شدیدترین تهاجم فرهنگی به ایران در آن دوره اتفاق می‌افتد. فجایعی که اینها در رساله آوردند. از جمله این که در یک دوره‌ای از دوره قاجار، در یک مقطع زمانی تحصیل و دانستن زبان فرانسه برای استخدام دولتی اجباری می‌شود. اگر در ایران کسی زبان فرانسه نمی‌دانست، نمی‌توانست شغل حکومتی بگیرد. علمای ما در مقابل این مسائل کاملاً سکوت کرده بودند. یکی از نکات این تحقیقی که انجام شده، این است که هیچ سندی دال بر مخالفت علما با سیاست‌های علمی و ورود علوم جدید و تکنولوژی جدید به ایران وجود ندارد.

البته آن طور که من شنیده‌ام در ایران با تاسیس برخی مدارس جدید مخالفت کرده‌اند.

نکته همین جاست. این بحث اتفاق افتاده. وقتی که می‌گویم علما، باید یک تفکیکی بکنم بین روحانیون و علما. روحانیون و طلبه‌های کوچه بازاری و اتفاقاً خود مردم مخالفت کردند. مردم با چوب و چماق می‌رفتند و مدارس را خراب می‌کردند ولی فقهای ما این گونه نبوده‌اند. من حتی برخی از استفتائات را آورده‌ام. راجع به تحصیل زبان انگلیسی و علوم جدید از آنها استفتا می‌شود. مرحوم آخوند خراسانی می‌گوید یادگیری زبان انگلیسی نه تنها به عنوان این که مقدمه واجب یعنی یادگیری علوم جدید، تکنولوژی و… است، واجب است، خودش هم اصالت دارد. یعنی نه تنها به عنوان این که مقدمه واجب است بلکه تحصیلش ذاتاً واجب است.

این دارد نگاه فقها به علم را می‌رساند. آنها در خیلی جاهای دیگر مخالفت‌هایی داشتند. در عرصه سیاسی و استعمار و جاهایی که غربی‌ها به لحاظ سیاسی و اقتصادی داشتند در ایران تصرف می‌کردند، علمای اسلامی مبارزه کرده اند و شهید هم داده‌‌اند اما نگاهشان به علم غربی چنین نبوده است.

خیلی جالب و عجیب است.

بله. این نشان می‌دهد که نگرش علما و فقهای ما به علم، نگرشی از جنس گفتمان غرب جغرافیایی بوده. در گفتمان غرب جغرافیایی می‌گویند، غرب ذاتاً چیز بدی نیست. غرب یک مرحله‌ای از پیشرفت تاریخ بشر است. من آنجا تفاوت گفتمان‌ها را آورده‌ام. همین نگاه در علم وجود دارد. می‌گویم، در مقابل استعمار سیاسی و اقتصادی، علمای ما مواضع خیلی تندی گرفته‌اند ولی در مورد این تهاجم فرهنگی در حوزه علم اصلاً موضعی نداشتند. جالب است که شما بدانید، در آن دوره و در یک مقطع تاریخی خیلی اندکی، طبق آماری که از وزارت خارجه فرانسه گرفته شده، در روستاهای اردبیل (حالا بد نیست که الآن بعد از سی سال از جمهوری اسلامی گذشته برویم و آمار بگیریم که هم‌اکنون ما چند تا مدرسه در روستاهای آنجا داریم!) آن موقع فرانسوی‌ها در روستاهای اردبیل بیش از سیصد مدرسه داشتند. اینها به طرز عجیب و گسترده‌ای مدرسه ایجاد می‌کردند. در اصفهان، تبریز، اردبیل و جاهای دیگر، آمار مدارس را بررسی کردیم. من در پایان‌نامه‌ام آوردم. اینها حضور داشتند و به راحتی کارشان را می‌کردند. هیچ مشکلی هم نبوده. مسلمان‌ها را هم می‌پذیرفتند. مسلمان‌ها می‌آمدند. من یک جاهایی را نشان دادم که از یک دوره‌ای به بعد، مخاطب اینها کاملاً مسلمان‌ها می‌شوند. یعنی مردم خود کشور ما.

آقای متولی! اگر بخواهید موضوع پایان نامه را به عنوان یک برنامه پژوهشی ادامه بدهید، بعد از این موضوع می‌خواهید در چه حوزه‌هایی کار بکنید؟

 اولا عنوان اولیه پایان‌نامه من از دوره قاجار تا دوره پهلوی بود، منتها بعد متوجه شدم که بحث خیلی گسترده‌تر از این حرف‌ها است و نمی‌شود، در یک رساله جمع بشود. لذا احساس می‌کنم که یک جنبه توسعه این پایان‌نامه این است که یک کسی بیاید یا خود بنده، این بحث را تا دوره انقلاب اسلامی پیش ببرد. یعنی نسبت جریان‌های فکری را با سیاست‌های علمی بررسی بکند و این که تغییر و تحولاتش چه بوده است. مثلاً این که در دوره قبل از انقلاب، جریان انتقادی‌ای که با شریعتی، آل احمد و دکتر فردید شکل می‌گیرد، این چه تأثیری روی سیاست‌های علمی ما می‌گذارد و بعد بحث را ادامه بدهد تا انقلاب فرهنگی و شکل‌گیری شورای عالی انقلاب فرهنگی و… که سیاستگذاری علم چه نسبتی با بحث‌های فکری پیدا می‌کند و بعد از انقلاب چه تحولاتی در آن رخ می‌دهد.

دیگر این است که اگر بخواهیم، مشخصاً راجع به سیاست‌های علمی تأمل داشته باشیم و بدانیم که سیاست‌های علمی آینده ما چگونه باید باشد و سیاست‌گذاری علم ما باید چه الگویی داشته باشد، لازم است که ما دو مقطع تاریخی مهم دیگر را هم بررسی کنیم:

یکی دوره ورود علوم یونانی به عالم اسلام در قرون اولیه است و برخورد و مواجهه‌ای که مسلمان‌ها با این علوم داشتند؛ مثلا وقتی که فلسفه و سایر علوم غربی می‌آید، از آن چه چیزی را می‌گیرند. یکی از چیزهایی که من در پایان‌نامه به آن پرداختم، این است که ما در دروه قاجار از علوم فقط تکنیکش را گرفتیم. یعنی اصلاً علوم را نگرفتیم. به این لحاظ بد نیست که دروسی که در مدارس و دانشگاه‌ها تدریس می‌شوند، تحلیل محتوا بشود.

قاعدتا چون نامش دارالفنون بوده، فقط فن را گرفتند!

بله. این بررسی شود که دارالفنون و حتی مدارس دیگر. چه نگاهی به علم داشتند. جالب است که خیلی از مدارس، بر اساس رمان‌ها و داستان‌ها کارشان را می‌کردند. متون درس‌هایشان از کتاب‌های شعر و نمایشنامه‌ها و اینها تدوین می‌شده و زبان فرانسه از این طریق تدریس می‌شده است. بنابراین این که ما در دوره یونان چه مواجهه‌ای داشتیم و چرا فلسفه را گرفتیم. چرا علم دیگری را نگرفتیم؟ یا اینکه مواجهه ما با نجوم چه مقدار بوده؟ با علم طب و امثالهم، مهم است. که این از همه لحاظ به ما چندتا ایده می‌دهد. یکی در بحث سیاست‌گذاری علم است. ماهیت علوم و نسبت ما با این علوم. یکی هم در مورد نحوه مواجهه فرهنگی و تمدنی است. یعنی بحث کلان‌تری دارد که به لحاظ تمدنی و فرهنگی چه اتفاقی افتاده.

مطالعه دوره دیگر هم مناسب است و آن هم بحث اروپا و غرب است. یعنی در دوره‌ای که این تحول تاریخی می‌خواهد اتفاق بیفتد، به لحاظ علمی از چه الگویی پیروی می‌کند. یعنی در خود اروپا و غرب مدرن چه اتفاقی افتاده است. که ما در همین پایان‌نامه تا حدی به آن پرداخته‌ام. مثلاً فرض کنید. نحوه تکمیل علوم اجتماعی در غرب چه بوده. نسبت علوم سنتی آنجا چگونه بوده. مثلاً فرض کنید. همین نگاه کیهان شناسی یا علم نجوم در نگاه سنتی خود اروپا چه بوده و این در چه فرایندی به یک علم جدید تحول پیدا می‌کند. به نظر من این تفاوت‌های تاریخی و تمدنی مهم است.

یعنی بررسی علم در دوره اسلامی و در دوره شکل‌گیری علم جدید در غرب.

یا مثلا بررسی همین سؤالی که آقای دکتر داوری طرح کردند نیز جالب است که آیا در قرون اولیه مسلمین،‌ علوم یونان که می‌آمد. همه ما شعار می‌دادیم که ما می‌خواهیم تمدن اسلامی داشته باشیم یا علم دینی داشته باشیم؟ نه. فلسفه به راحتی وارد ایران شد. فلسفه مصادره شد و یک قرائت جدیدی از فلسفه یعنی فلسفه اسلامی ارائه شد. این تفاوت‌ها از کجا است. یعنی چرا ما الآن این قدر شعار می‌دهیم و می‌گوییم، می‌خواهیم علم دینی و تمدن اسلامی داشته باشیم. چرا در آن دوره با یک الگوی دیگری اتفاق افتاد. شعار ندادیم ولی عمل کردیم.

 تقریباً یک همچین چیزی. چرا آن موقع لزومی نداشت که شعار بدهیم و الآن آیا لزوم دارد که شعار بدهیم. به نظر من نسبتش در خود غرب هم مهم است. تحول دوره علوم یونان به علوم مدرن، در چه فرایندی اتفاق افتاده است. آیا این آگاهانه بوده و به آن خودآگاهی وجود داشته است یا این که نه. این اتفاق در یک سیر طبیعی اتفاق افتاده و اگر این سیر طبیعی بوده، این سیر چی بوده. به نظر من این یک الگویی است که برای تداوم این نحو نگاه ارزشمند است و می‌شود به آن پرداخت.

پیوند پایان‌نامه خودتان را با بحث‌های علم دینی و علم بومی چه جوری می‌بینید. مثلاً کسانی که دنبال قضیه علم دینی هستند، به نظر شما چگونه می‌توانند از این فضا استفاده بکنند؟ اگر بخواهید یک راهکار یا راهبردی در این زمینه به آنها بدهید، به آنها چه پیشنهادی می‌کنید.

گفتم. این پایان‌نامه یک تمهید و یک مقدمه‌ای است برای این که ما در مورد علم بومی و سیاست‌گذاری‌های علم تأمل داشته باشیم. یک بحثی که اینجا شده، این است که در مورد نگاه جریان‌های فکری ما به علم بحث شده که جریان روشنفکری یا جریان فقها، با گفتمان‌های مختلفشان چه تصوری از علم داشتند. این خودش یک بخشی از توجه به علم دینی است. سابقه علم دینی را در ایران مورد توجه قرار می‌دهد که آیا اصلاً تذکر نسبت به علوم مدرن داشتند، نداشتند. قبول داشتند یا نداشتند. مثلاً فرض کنید در عین این که می‌گویم رویکرد غالب فقهای ما اینجور بوده، ما ذیل همان گفتمان غرب ماهوی نیز فقهایی داشته‌ایم. سیدعبدالحسن لاری که ایشان در یک جایی و در یکی از موضع‌گیری‌هایش می‌گوید، علم طب و پزشکی مدرن را نقد می‌کند. بعد می‌گوید، شما اصلاً نباید به اینها حکیم بگویید. لفظ حکیم برای اینها خیلی لفظ بیخودی است. در واقع یک نقدهای فقهی دارد که یک بخشش است. می‌گوید، اینها مشروبخوار هستند و کسی که مشروبخوار است، اصلاً نمی‌تواند حکمت داشته باشد و نمی‌تواند حکیم باشد. غیر از آن شروع می‌کند و  می‌گوید،‌ این علم طب آنها مثل این است که یک بیمار روانی را با چوب بزنی تا بمیرد و بعد بگویی، خوبش کردم. می‌گوید: پزشکی غربی‌ها با انسان این کار را می‌کند.

 چقدر دقیق.

 آره. این خیلی نقد هوشمندانه‌ و دقیقی است. یک جای دیگر می‌گوید، فکر نکنید که تکنولوژی خیلی خوب است. تکنولوژی غرب بیش از این که مفید باشد، ما را وابسته می‌کند. انسان‌ها را وابسته می‌کند. به نظر من خودش یک نقد مهمی است. این که تکنولوژی یک سری راحتی و رفاه برای شما می‌آورد ولی باعث می‌شود که وابستگی شما به ابزار هی بیشتر بشود. به نظر من این دو تا نقد خیلی عمیق و جدی است. خود شیخ فضل الله در یک دوره‌هایی دقیقاً جریانات سیاسی را به ریشه‌های فلسفی بر می‌گرداند و از تعابیری مثل اباحه و حتی پوزیتیویسم استفاده می‌کند. بعضی از فقهای ما اشارات اینگونه دارند. به نظر من ریشه‌یابی این نگاه‌های این تیپی در تاریخ ما و حتی در فقهای ما لازم است.  فکر می‌کنم، اینها به بحث علم دینی و علم بومی کمک می‌کند.

در مورد حاشیه تصویب پایان‌نامه‌تان صحبت می‌کنید؟ در تصویب آن اصلاً مشکلاتی داشتید یا نداشتید؟ استاد راهنما و مشاور را چه جوری انتخاب کردید؟

چون دانشگاه ما باقرالعلوم بود، من مشکلی در تصویب موضوع نداشتم. حتی در انتخاب استاد راهنما و استاد مشاور و اینها هم خیلی مشکل نداشتم و حتی استاد راهنمایم را بیرون از دانشگاه انتخاب کردم که خارج از عرف دانشگاه ها است. استاد راهنمای من در ابتدا آقای کچویان بود که به واسطه مریضی‌ای که پیدا کرده بود، با کمبود وقتی که من داشتم، نتوانستم با ایشان ادامه بدهم. مجبور شدم که انصراف بدهم و با یکی از اساتید خود دانشگاه کار را پیش ببرم.

نکته دیگر این که یکی از روحانیون مطرح را که به عنوان داور بنده انتخاب کردند نه جامعه‌شناسی خوانده بود و نه تاریخ! صرفاً تأملاتی در حوزه علم و علم دینی داشت و این کار دفاع من را خیلی سخت کرد. ایشان به دلیل رویکردی که به علم داشت با اصل پایان‌نامه مشکل داشت. یک مقدارش به خاطر ضعف اطلاعات تاریخی بود و یک مقدارش همان جامعه‌شناسی نخواندن ایشان بود. حتی قبل از دفاع گفته بود که من نمی‌گذارم این رساله دفاع بشود. اگر هم خواست دفاع بشود، من صفر می‌دهم. یعنی ده هم نمی‌دهم. من سر جلسه رفتم و خیلی تند با هم حرف زدیم و دعوایمان شد!

سر چه دعوایتان شد؟

گفتم که یک بخشش ضعف اطلاعات تاریخی بود. مثلاً من در پایان نامه گفته بودم که سیدجمال چنین کسی بود و چنین نگاهی داشت، یک فکت‌های تاریخی هم آورده بودم، که ایشان اصلاً قبول نداشت. فکت‌های تاریخی این بود که فهم ایشان از دین شبیه به دکتر سروش است. یعنی عصمت پیامبر را زیر سؤال می‌برد. من این فکت‌ها را در پایان‌نامه‌ام آورده بودم. به ایشان بر خورده بود که نه سیدجمال آدم مهمی است. منتها من هم رفرنس آوردم. یک رفرنس علمی به دکتر مجتهدی و دیگران دادم. ایشان می‌گفت، دکتر مجتهدی دیگر کی است؟! گفتم،‌ بابا یعنی چی که دکتر مجتهدی کی است. بالاخره کریم مجتهدی در این حوزه کتاب دارد و کار کرده. خلاصه یک قدری اطلاعات تاریخی بود و یک قدرش هم جامعه‌شناسی. اصلاً ایشان نگاه جامعه‌شناختی نداشت و یک جاهایی گیرهای خیلی عجیب و غریب می‌داد.

البته عمده مشکلش سر شهید مطهری بود. می‌گفت، تو شهید مطهری را خراب کرده‌ای. گفتم، این قرائت رسمی کتاب خود شهید مطهری است. کتابش و محتوایش هست. اگر شما مشکلی با رفرنس‌ها داری بگو. بگو که این غلط است. احساس کردم که یک بخش زیادش تعصب ایشان به شهید مطهری است. در رساله آورده بودم که موضع من گفتمان غرب ماهوی است و از منظر گفتمان غرب ماهوی، گفتمان غرب جغرافیایی و سیاست‌های علمی‌ای که به تبع آن می‌آید را نقد کردم. ایشان به خاطر تعصب روی شهید مطهری با این قضیه یک قدری مشکل داشت و این هی در اشکالات ریز سرریز می‌شد که گیر الکی و اینها می‌دهد. نهایتاً در جلسه دفاع هم یک دعوای خیلی سنگینی داشتیم. استاد راهنما و مشاور من هم کلاً پایان‌نامه را نخوانده بودند و در واقع دعوای ما دو نفره بود.

به نظر خودتان این که استاد راهنما و مشاور کار شما نخوانده بودند،‌ چیز خوبی بود یا چیز بدی بود؟ چون بعضی‌ها دوست دارند که استاد راهنما اصلاً نخواند و دست خود فرد باز باشد و اصطلاحاً کاری به کار ما نداشته باشند. از این حیث به نفع شما شد یا به ضرر شما؟

من که تغییر استاد داشتم. خود استاد راهنمای من می‌گفت، که من موضوع را بلد نیستم. حتی در جلسه دفاع هم گفت که من در این حوزه که ایشان کار کرده، تخصص ندارم. از این جهت برای من خوب بود که من کار خودم را کردم ولی فرض کنید، کلی از تأخیر نوشتن پایان‌نامه من به خاطر این بود که یک استاد راهنمای درست و درمان بالای سرم نبود.

شما ببینید، وقتی که دانشجوی جامعه‌شناسی می‌خواهد تاریخ قاجار و مشروطه را بخواند یعنی می‌خواهد در یک  باطلاق وارد شود. یعنی در وهله اول به نظر می‌رسد که به شدت کار آسانی است. چرا که شما می‌خواهی تاریخ بخوانی دیگر. اما در وهله دوم وقتی که وارد تاریخ مشروطه می‌شوی، با روایت‌های مختلفی از تاریخ مشروطه مواجه می‌شوی که اصلاً اینجا خودش یک کارشناسی دقیقی می‌خواهد که کدام روایت را انتخاب بکنی. اینجا بالای سرت استاد می‌خواهد که بگوید، این کتاب‌ها را بخوان. این کتاب‌ها را نخوان. یعنی خیلی از مطالعاتی که من داشتم بی فایده بود.

فکر می‌کنید اگر در دانشگاه لیسانس خودتان (علامه) بودید، می‌توانستید این موضوع را بردارید؟ از این حیث به آکادمی موجود نقدی دارید که اجازه چنین پایان‌نامه‌هایی می‌دهد یا نه؟ تحلیل شما چی است؟

اصلاً. به هیچ وجه. برای مثا یکی از دوستان خود به نام آقای باقرپور، ایشان هر موضوعی را که در زمینه مباحث اسلامی و… در دانشگاه علامه انتخاب می‌کرد، موضوع توسط گروه رد می‌شد و در نهایت مجبور شد که یک موضوع پیمایشی نسبت دین و رسانه و نمی‌دانم چی، با پر کردن صدتا پرسشنامه این را جمع کنند که برود. علتش هم این بود که گروه اصرار داشت که در پایان‌نامه باید یک پژوهش تجربی کمی وجود داشته باشد.

یا آقای مرتضی هاشمی که الآن دارد در انگلیس درس می‌خواند، برای پایان‌نامه‌اش مجبور شد، یک بخشی از پایان‌نامه‌اش را تجربی تعریف کند. که چون اصل کار نظری بود، یک وصله نچسب و بیخودی شده بود. موضوع اصلی و کار پایان‌نامه‌اش چیز دیگری بود و در کنارش یک کار میدانی هم تعریف کرد که مصاحبه و پرسشنامه و اینها توش بود که گروه راضی بشوند و این تصویب بشود. این مشکل همچنان هست. یعنی بچه‌های علامه باید پرداختن به مسائل اساسی و جدی کشور خودشان را کلاً از ذهنشان خارح بکنند. صرفاً باید بروند رابطه یک چیز را با چیز دیگر بسنجند.

خیلی ممنون از وقتی که در اختیار ما گذاشتید.

۴ دیدگاه

    es :

    ایا امکان دسترسی ب این پایان نامه موجود است ؟

    ابوالفضل اقبالی :

    از پرسش های چالشی و بسیار دقیق و عمیق مصاحبه کننده لذت بردیم!! مخصوصا این سه سوال فوق العاده عمیق و چالشی:
    1. خیلی جالب و عمیق است!
    2. چقدر دقیق!
    3. سر چه دعوایتان شد؟!

    خداوند شما را تایید کند…

    لعیا :

    اگر خدا قبول کند بنده هم جامعه شناسی خوانده ام هم به تاریخ معاصر اشراف دارم، ادعای سیصد مدرسه در روستاهای اردبیل آنقدر گزاف است که متحیر ماندم. مسیونرهای مذهبی اولین کسانی بودند که آموزش نوین را به ایران آوردند اما گستره کار آنها در نیم قرن قبل از مشروطه به سیصد مدرسه در سراسر کشور نرسید چه برسد به اردبیل.
    بعد اجباری بودن زبان فرانسه برای استخدام در دولت (دستگاه اداری کوچکی که نیمی از آن وزارت خارجه بود) به این دلیل بود که زبان فرانسه زبان رسمی دارالفنون بود و زبان علمی دنیای آن روز، بیشتر بحث تفوق فرهنگی است تا تهاجم فرهنگی.
    چه جالب که از موانع سنتی و مخالفت روحانیون شهری با مدارس نوین به این سادگی می گذرند انگار که چوب و چماق تکفیر انها موضوع کوچک و گذرایی بوده.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه