علم و دین : مصاحبه با آلن سانداژ

زمان انتشار: ۱۳:۰۰ ۱۳۹۰/۰۹/۱۷

اشاره: نوشته ی زیر، گفتگو با آلن سانداژ، دانشمند اخترشناس است. کلیت سخنان او در تکاپوی ذهنی اش در یافتن بنیانی مطلق برای جهان است. وی معتقد است که علم و فلسفه، توان یافتن این بنیان را ندارند و تنها راه، توسل به الهیات است. اثبات ممکن نیست و تنها با ایمان قلبی و نه فهم عقلی می توان به این مطلق دست یافت. .
آنچه در بیان این دانشمند دیده می شود فاصله ی عمیقی است که بین عقل و شناخت با دل و ایمان قائل است. این فاصله همان فاصله ای است که راه را برای سکولاریسم مهیا نمود بدین سبب که اگر ما با این امر، بین ام قدسی و عرفی قائل به جدایی خواهیم بود! این دیدگاه در اندیشه ی مسیحی بسیار امکان طرح یافته و این را باید علاوه بر اتفاقات تاریخی ای که بر مسیحیت رخ داده در ذات دین مسیحی جست. حال آنکه اسلام، دینی است که به هیچ وجه قائل به این فاصله نیست و این فاصله آن هم به این شدت در دین اسلام، قابلیت طرح ندارد. عقل چنانچه مستقل از وحی امکان تحقق بیاید راه را

–  آیا در اوایل زندگی، در معرض
آموزه های یک دین خاص قرار گرفتید و آیا این دین به هنگام شروع آموزش های علمی در سال های
آغازین فعالیت، بر کار شما تأثیری بر جای گذاشته است؟

– من شاید تا چهل سالگی در مورد مسیحیت چیزی نمی دانستم. در نوجوانی به کلیسای متدیست ها
می رفتم، ولی هیچگونه آموزش عقیدتی در این زمینه ندیدم. بنابراین، مدت ها بعد، تنها
از طریق خواندن مطالب مختلف در مورد آئین مسیحیت بود که به شناخت این سنت نائل آمدم.
–  بنابراین وقتی که آموزش های علمی خود را
آغاز کردید مجبور نبودید از عقاید مسیحیت دست بردارید چون در واقع اصلاً اعتقادی بدان
نداشتید؟  
                                            
.
ـ من خیلی دیر به شناخت معنوی دست یافتم و آن هنگامی بود که به خاطر یک سؤال اساسی
در مورد هدف به ستوه آمده بودم. از سن یازده سالگی دوست داشتم که اخترشناس بشوم. بُعد
علمی کشف ناشناخته ها در جهان برایم بسیار مهم بود. اما از سن حدود 20 سالگی این سؤال
ذهن مرا به خود مشغول داشته بود که هدف زندگی چیست؟ تلاش من برای یافتن این سؤال از
طریق علم راه به جایی نَبرد.                                                                                                            
.
–  یعنی برای یافتن جوابی معنوی به پرسش
از اهداف، با بحران مواجه شدید…

دقیقاً. البته این سؤال فلسفی هم برایم مطرح شد که چرا به جای آنکه هیچ چیز وجود
نداشته باشد چیزی وجود دارد. ضرورت یافتن پاسخی برای این دو سؤال یعنی هدف از زندگی
چیست؟ و تبیین هستی چگونه است؟ مرا به مطالعه ی فلسفه سوق داد. من همچنین با مسأله
درک اصول علم اخلاق و اخلاقیات، مواجه بودم. خوبی چیست؟ من معتقدم علم به لحاظ ارزش گذاری
خنثی است در حالی که دین دارای بار ارزشی است. با این حال من نمی توانستم همچون نیچه
به نیهیلیسم روی آورم یا همانند آلبر کامو و شوپنهاور به اگزیستانسیالیسم گرایش پیدا
کنم. این افراد از جمله محزون ترین افراد در عالم بودند و به گمان من هر یک از آنها
در نهایت شکستگی و ناامیدی درگذشتند. من تحت تأثیر نظریه ی نسبی بودن اخلاق قرار نگرفتم.
به گمان من باید یک مطلق وجود داشته باشد و تنها پاسخ مطلق آن است که هر آنچه خداوند
اراده کند اخلاقی است. وجود خداوند را نمی توان اثبات کرد و اینجاست که ایمان در برابر
عقل قرار می گیرد. من به نحوی با لوتر هم عقیده ام، زیرا وی معتقد بود که انسان باید
عقل را نفی کرده و به ایمان روی آورد، چرا که ایمان و عقل در نقطه ی مقابل یکدیگر قرار
دارند. بنابراین من در برخی جهات، اسکیزوفرنیک هستم.

–  این رویکرد، تقریباً شبه الهیات عقلانی
است ـ باید جایگاهی برای ایمان در نظر داشت، زیرا عقل نمی تواند چنین توانمندی هایی
داشته باشد. منظورتان این است؟

ـ من در یک حرکت از حالات علمی خود به سوی دین، دچار مشکلات جدی بودم و حتی در
مقطعی به این نتیجه رسیدم که الهیات یک موضوع تجربی است. کتاب مقدس، مسیحیت یا هر دین
رسمی دیگر، قوانینی را که برای هدایت زندگی انسان لازم هستند مشخص می کنند و آن قوانین
به مرحله ی اجرا درمی آیند.

–  بنابراین نوعی علم الهیاتی
وجود دارد؟

من تأکید دارم بگویم که الهیات یک علم تجربی است، زیرا قوانین آن معین شده اند.
سؤال اساسی این است که این قوانین از کجا آمده اند؟ آیا این قوانین اصالت دارند؟ در
این جاست که ایمان پا به صحنه می گذارد. در اینجاست که پس از گذر کردن از شبی تیره
و تار، باید به این نتیجه برسید که نمی توانید به اینگونه مسائل بپردازید مادام که
یک دانشمند تقلیل گرا هستید و من یک دانشمند تقلیل گرا هستم.

–  از کدام جهات، علم و سنت های
دینی با یکدیگر مرتبط هستند؟

من یک کیهان شناس هستم. کار من، مطالعه ی تکامل جهان است و به مدت چهل سال به انجام
این کار مبادرت ورزیده ام. به نظر من، حادثه ی خلقت اثبات وجود خداوند نیست. من معتقدم
که امکان هیچ اثباتی وجود ندارد. به گمان من انسان می تواند ایمان خود را با گفتن اینکه
رخداد خلقت، روی داده است تقویت کند اما نظریه ی انفجار بزرگ اذعان نمی دارد که این
رخداد، خلقت جهان است. این رویداد یک فاجعه است، با این همه، معمای خلقت جهان از هیچ
چیز، همچنان به عنوان یک راز باقی می ماند. داستانی که در کتاب «سفر پیدایش» در مورد
خلقت جهان آمده با روایتی علمی شروع شده و تمام ابهامات گذشته را کنار نهاده است، تنها
برای آنکه خود ابهامات جدیدی را ایجاد نماید.

–  آیا از میان برداشتن خرافات
ادیان اساطیری اولیه برای شما اهمیت دارد؟

بدون یکتاپرستی، هیچ دینی معنا ندارد.

–  به نظر می رسد که شما توانایی
کتاب «سفر پیدایش» را در ارائه ی اندیشه ای فراتر از اندیشه های خرافاتی تحسین می کنید…

بله، هر چند به نظر من این  اندیشه ها جای
خود را به یک راز توضیح ناپذیر داده اند. من نمی توانم راز وجود را بدون اعتقاد به
ماوراءالطبیعه درک کنم. البته ادای چنین سخنی از سوی یک دانشمند کاری بس عجیب است.
من به مسأله به گونه ای دیگر می نگرم. من تنها از طریق ماورءالطبیعه است که می توانم
راز وجود را درک نمایم.

–  یعنی فکر می کنید که این
دیدگاه شما در مورد ماوراءالطبیعه، جهان را برای مطالعه و پژوهش علمی گشوده می دارد؟

مهم ترین چیزی که می توان در مورد جهان گفت این است که جهان اساساً خردمندانه می باشد
و به هیچ وجه دچار آشوب نیست. این بدان معناست که این جهان به آن اندازه منظم هست که
بتوان آن را مورد مطالعه قرار داد. در علم جدید، آشوب وجود دارد اما نمی تواند توضیح
دهد که جهان چگونه اداره می شود؛ در غیر این صورت پیشرفت علم امکان پذیر نخواهد بود.
اعتقاد من به بعد معنوی، نه تنها از علم اخلاق و اخلاقیات، بلکه از وجود و پرسش از
مقصد وجود ناشی می شود. تمام این چیزها به خدایی اشاره دارند که فلاسفه بدان معتقدند،
نه خدایی که در کتاب مقدس معرفی شده است.

–  شما چگونه این خلأ را در
اندیشه یا عمل خود از بین می برید؟

هم پاسکال و هم کی یرکگارد در زمینه ی مرتبط ساختن این دو خدا با یکدیگر مشکل داشتند.
هر دوی آنها معتقد بودند بین این دو، شکاف عمیقی وجود دارد. انسان در یک سوی این شکاف
عظیم، که همان سمت و سوی عقل است، می ایستد و به آن سوی دیگر که سمت و سوی ایمان است
می نگرد. اگر انسان بخواهد، به معنای کلاسیک کلمه، فردی دینی و معتقد به خدا باشد،
باید از روی این شکاف عظیم جهش کند.

–  شما با تأکید بر اراده، در
مقابل آن دسته از افرادی ایستاده اید که می گویند، «نه، من می توانم اثبات کنم که می توان
از علم یا فلسفه به دین رسید».

تصور نمی کنم که بتواند اثباتی وجود داشته باشد. این ایمان است نه عقل. اگر بتوان
آن را اثبات کرد دیگر ایمان نیست. البته این بدان معنا نیست که من مجذوب الهیات بنیادگرا
هستم. من در مورد هرمنوتیک مطالعه داشته ام و برای آنکه دریابم بنیادگرایان چه می گویند
به کلیساهای آنها می رفتم. رفتار آنها مرا به شدت عصبانی می کرد، زیرا آنان تکامل را
به سخره می گیرند و می گویند، زمین تنها 6000 سال عمر دارد. در زمینه ی هرمنوتیک، آنان
به هفت قانون تفسیر کتاب مقدس اعتقاد دارند. من قانون هشتمی را ارائه دادم مبنی بر
اینکه هر جا کتاب مقدس با شواهد علمی، اختلاف اساسی دارد، آنگاه انسان باید هرمنوتیک
تفسیری خود را تغییر دهد به نحوی که بتواند هر دوی آنها را تحت پوشش قرار دهد. من در
مکتب آنان، دانش آموز خوبی نبودم.

–  آیا به نظر شما، ایمان آوردن،
نه تنها پذیرش توحید به طور کلی است، بلکه اعتقاد به این هم هست که عیسی پسر خداست
که کشته شده و مجدداً زنده خواهد شد؟

این همان پریدن از روی شکاف است. به نظر من این گفته را نمی توان اثبات کرد، ولی
اندیشه ای آرام بخش است.

–  از آنجا که موضوع مرگ و زنده
شدن مجدد عیسی مسیح در کتاب مقدس آمده است، آیا می توان گفت بخشی از این جهش با پذیرش
سخنان کتاب مقدس عملی می گردد؟

من به دوستان دانشمند و پژوهشگر خود گفته ام که کتاب مقدس، از هر گونه اشتباه بری
است. اما واقعاً نمی توانم آن را باور کنم مگر آنکه هرمنوتیک خود را در این زمینه اعمال
نمایم. تفسیر گنوسی، عبارت از این بود که این روح عیسی بود که برانگیخته شد و نه جسم
او.

–  آیا امروزه یک دانشمند ـ یک دانشمند
مسیحی ـ باید به دلیل آنکه جسم انسان دوباره احیا نمی شود به تفسیر گنوسی روی آورد؟

روح می تواند آن چیزی باشد که از جسم مرده برمی خیزد. اما هنگامی که من می گویم
می خواهم قوانین فیزیک را بشکنم و در زمینه خلقت ماده و راز وجود به ماورالطبیعه اعتقاد
داشته باشم کار زیادی انجام نداده ام. چرا نباید یک معجزه، برای بار دوم یا سوم رخ
دهد؟

–  اگر خداوند همه چیز را آفریده
است پس چرا نمی تواند معجزاتی را در داخل جهان به انجام رساند؟ اگر او یک بار قوانین
فیزیک را زیر پا گذاشت، چرا این کار را برای بار دوم تکرار نمی کند؟

بله، این همان چیزی بود که دوستان بنیادگرای من آن را پاسخ معمایی می دانستند که
من با آن مواجهم.

–  آیا شما هم گاهی اوقات آن
پاسخ را حس می کنید؟

من دوست دارم که با راز و معما زندگی کنم.

–  شما دلایل محکمی در مورد
اینکه چرا بین علم و دین باید جدایی باشد، ارائه دادید. آیا دیدگاه شما در مورد این
جدایی، اسکیزوفرنیک است یا اشاره به آن دارد که اشیاء بایستی چگونه باشند؟

در نظر من، علم و الهیات کاملاً از یکدیگر جدا هستند. مگر اینکه بخواهند معمای
وجود را حل کنند. بُعد الهیات من تشنه کامانه در جست وجوی بنیانی مطلق برای حیات است.
این بعد من، پرسش از هدف خلقت جهان را رها ساخته و با ذهن من به توافق رسیده است، با
این حال نتوانسته علم مرا تحت تأثیر خود قرار دهد.

–  آیا شما تنشی بین این دو
حوزه ی جدا از هم احساس نمی کنید؟ آیا به عنوان یک دانشمند حرفه ای و یک مسیحی اهل
عمل، دچار مشکل می شوید یا این جدایی برایتان مسأله ساز نیست؟

مسأله ساز نیست، زیرا من به این نتیجه رسیده ام که علم نمی تواند پاسخ بسیاری از
پرسش هایی را که به طور طبیعی به ذهن فردی متفکر و ذی شعور، متبادر می شود ارائه کند.
پرسش هایی در حوزه ی احساس، در حوزه ی اخلاق، در حوزه ی دریافت موسیقی و غیره وجود
دارند که علم پاسخی برای آنها ندارد. اگر بگوییم این حوزه­ها بخشی از زندگی نیستند، سخن ناروا گفته ایم. اما
از سوی دیگر، علم ـ به خودی خود و فی نفسه ـ تنها راه دستیابی به حقیقت عینی است و
ما هرگز نمی توانیم از طریق الهیات به این نوع حقیقت دست یابیم.

*  آلن سانداژ:  اخترشناس برجسته ی رصدخانه ی کارنگی در واشنگتن

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه