گفتگو ی خواندنی پیرامون علوم اجتماعی در ایران

انتظاری: علوم اجتماعی در ایران بیشتر شبیه یک شوخی است/ وقتی تقاضای دولتی نباشد علم تولید نمی شود

نویسنده:

فصل تحول

زمان انتشار: ۰۲:۰۶ ۱۳۹۲/۱۱/۸

مثلاً در کشور آمریکا، جامعه­شناسی کاملاً در جامعه حضور دارد. به عنوان نمونه در دهۀ 50، ارتش آمریکا از تعدادی جامعه­شناس دعوت می­کند که فلان‌مشکل را در نیروهای هوایی بررسی کنند و حاصل این مطالعه، مبنای تئوری «گروه مرجعِ» «مرتون» و «احساس محرومیت نسبیِ» «استوفر» می­شود.

 

در سال‌های اخیر مباحث زیادی دربارۀ علوم انسانی و غربی بودن و ناکارآمدی آن و ضرورت تحول و تولید علم بومی مطرح شده است.از جمله علوم اجتماعی که سالانه تعداد زیادی دانشجو و استاد در سراسر کشور به تحصیل و تدریس آن مشغول هستند و کشور و مردم را متحمل هزینه‌های سنگینی می‌کند؛ علوم اجتماعی‌ای که کاربرد و حضور آن در جامعه دیده نمی‌شود. اما واقعاً چرا علوم اجتماعی در کشورِ ما ناکارآمد و بی‌استفاده مانده است و حتی بعضی آن را مضر و گمراه‌کننده می‌دانند؟ اگر این علوم، غربی و ناکارآمد است، چرا علوم اجتماعی بومی و اسلامی تولید نمی‌شود؟ یا چرا این همه دانشجو برای تحصیل آن پذیرش می‌شود؟

در این زمینه گفتگویی با دکتر «اردشیر(علی) انتظاری»، مدیر گروه جامعه‌شناسی و استاد دانشگاه علامه طباطبایی(ره) داشتیم که در زیر گزیده‌ای از آن را می‌خوانید. دکتر انتظاری دارای مدرک دکترای جامعه‌شناسی و سابقۀ تدریس در دانشگاه‌های علامه طباطبایی(ره)، تهران، تربیت معلم، باقرالعلوم(ع) و دانشگاه بین‌المللی چابهار است و انجام پروژه‌های متعدد پژوهشی و تألیف کتاب و مسئولیت‎های اجرایی مختلفی از قبیل: رئیس مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه‌ها، کارشناس امور پژوهشی سازمان تبلیغات اسلامی، رئیس و دبیر جشنوارۀ مطبوعات کشور و غیره در کارنامۀ ایشان دیده می‌شود. وی همینک مدیر گروه جامعه شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی است.

موضوع علوم اجتماعی

 به عنوان سؤال اول بفرمایید منظور از علوم اجتماعی و وجه تمایز و مرز آن با سایر رشته‌های دانشگاهی چیست؟

علوم اجتماعی مجموعه­ای از دانش­ها را د ر برمی­گیرد که راجع به روابط انسان بحث می­کند. حال این روابط در قالب­های مختلف مورد بررسی قرار می­گیرد؛ در واقع وقتی که ما راجع به الگوهای مناسبات جمعی و کنش متقابل انسان­ها و شکل­گیری و تحولات جامعه صحبت می­کنیم، می­شود جامعه­شناسی. وقتی راجع به ارتباطات بین انسان­ها و بین رسانه­ها و گیرندگان پیام­ها صحبت می­کنیم، می­شود علوم ارتباطات اجتماعی. وقتی راجع به برنامه­ریزی برای رسیدن به اهداف خاصی صحبت می­کنیم، می­شود برنامه­ریزی اجتماعی. وقتی راجع به مناسبات بین مردم در قالب اجتماعات و به خصوص فرهنگ مردم صحبت می­کنیم، می­شود مردم­شناسی. وقتی راجع به گروه­های آسیب‌دیده و حاشیه­ای صحبت می­کنیم و اینکه چطور می­توان از آنها دستگیری کرد، می­شود مددکاری اجتماعی. مجموعۀ اینها در حوزۀ علوم اجتماعی قرار می­گیرد.

 می­توان گفت علوم اجتماعی از آن جهت که موضوع آن مناسبات میان انسان­ها در سطح کلان و خرد است، از سایر حوزه­های علوم انسانی که ممکن است موضوعشان فقط انسان یا تفکر انسان یا مسائلی از این قبیل باشد، متمایز می­شود. بعضی­ها در بعضی نحله­ها، اقتصاد را هم جزء علوم اجتماعی می­دانند و بعضی هم آنها را تفکیک می­کنند. به هر صورت علوم اجتماعی حوزه­ایست که معطوف به مناسبات میان انسان­ها، الگوهای مناسبات و جامعه به طور کلی است؛ حال این جامعه می­تواند جامعۀ ملی یا جهانی یا منطقه­ای یا کوچک‌تر مثل اجتماعات قومی باشد.

 

علوم اجتماعی؛ مولود تغییرات اجتماعی

روند تطور علوم اجتماعی در ایران بعد از انقلاب اسلامی تا زمان حال را چگونه می‌بینید؟ به نظر شما این روند با مسائل جامعۀ ایران شکاف پیدا کرده است یا به آن نزدیک شده است؟

علوم اجتماعی بر اثر اقتضائاتی به ایران وارد شد. به خصوص بعد از مشروطه شرایطی به وجود آمد که این اقتضا را داشت؛ تغییرات اجتماعی، توجه متفکرین را به خود جلب می­کند. در دنیا هم تحت تأثیر رنسانس و عصر روشنگری و عبور از سنت به مدرنیته، تغییراتی اتفاق افتاد. وقتی تغییر اتفاق می­افتد، پدیده خودش را نشان می­دهد. خیلی از پدیده­ها وجود دارند ولی به دلیل ثابت بودن، دیده نمی‌شوند؛ اما وقتی تغییر اتفاق می­افتد، جلب توجه می­کنند. به دلیل این تغییر در جوامع(از سنتی به مدرن) و هم به دلیل مسائلی که در اثر این تغییر به وجود آمد، از قبیل انواع کجروی­ها، بیماری­های اجتماعی و غیره، توجه متفکرین به این پدیده یعنی «جامعه» جلب شد و تحت تأثیر عصر روشنگری و به کارگیری عقلانیت در شناخت، دانش جامعه­شناسی شکل گرفت.

در ایران هم تقریباً چیزی شبیه آن در دورۀ مشروطه اتفاق افتاد و تغییرات اجتماعی رخ داد. هم به دلیل خودِ تغییر اجتماعی و هم به این دلیل که خودِ مشروطه نگاهی به غرب دارد، توجه متفکرین جلب شد و تحت تأثیر آراء و اندیشه­های متفکرین غربی ـ چه فلاسفه و چه جامعه­شناسان ـ دانش جامعه­شناسی را فرا گرفتند که اینها باعث شکل­گیری علوم اجتماعی در جامعۀ ایران شد. در اندیشۀ افراد مختلفی مثل سیدجمال­الدّین اسدآبادی، جلال آل احمد، صادق هدایت و دیگران می­توان ظهور اندیشۀ علوم اجتماعی را مشاهده کرد. این مسئله ادامه می­یابد تا دورۀ قبل از انقلاب که گرایش­های چپ در ایران خیلی غلبه پیدا می­کند. یک دلیل آن اتفاقاتی است که در جریان کودتای 1332 و سرکوب مذهبی­ها رخ می­دهد و در این سرکوب از حزب توده خیلی بهره گرفته می­شود.

مارکسیسم؛ جلوۀ چیرۀ علوم اجتماعی 

این مسئله همچنان ادامه می­یابد تا اواخر دورۀ پهلوی که به دلیل گرایش­های سوسیالیستی‌ای که فرح پهلوی داشت و اجازه گرفته بود که فضای فرهنگی کشور را از دست مذهبی­ها خارج کند و در اختیار گروه­های چپ قرار بدهد، عملاً چپ­ها در فضای فرهنگی کشور خیلی رشد کردند؛ به خصوص بعد از قیام خرداد 42 که ترس حکومت از مذهبی­ها بیشتر شد. در آن زمان بسیاری از حوزه­های هنری و فرهنگی ما در اختیار گروه­های چپ و مارکسیست­ و حزب توده بود و آنها به‌خصوص در تئاتر و سینما و کتاب­های داستان خیلی نفوذ داشتند. حتی در تلویزیون هم خیلی دیده می­شدند؛ هنرمندانی که از چهره­های آنان هم می­شد فهمید که گرایش­های مارکسیستی دارند.

درواقع در آن زمان، به نوعی هم چپ­ها که با حکومت تعارض داشتند به بازی گرفته شدند و هم به واسطۀ آنها عرصه از مذهبی­ها زدوده شد؛ یعنی حکومت به صورت کنترل‌شده با حربۀ مارکسیستی به جنگ مذهب می­رفت. البته حکومت از ظرفیت­های دیگری مثل انجمن حجتیه­ای­ها هم استفاده می­کرد و جالب اینجاست که شاه هم به بهایی­ها اجازۀ فعالیت می­داد و هم به ضد بهایی­ها؛ این برای شاه خیلی خوب بود که گروه­های مذهبی مختلفی فعالیت کنند و نه شاه و آمریکا، بلکه بهایی­ها را مشکل مملکت معرفی کنند. درواقع انجمن حجتیه مثل باتلاقی بود که مذهبی­ها را جذب و انرژی و ظرفیت آنها را منحرف می­کرد که هنوز هم آثار این انجمن وجود دارد.

در زمان انقلاب و بعد از انقلاب هم خیلی از بزرگان جامعه­شناسی ایران گرایش­های چپ و سوسیالیستی داشتند؛ مثل احمد اشرف و احسان نراقی. حتی خیلی از کسانی که امروزه در فضای دانشگاهی حضور دارند نیز در زمان جوانی گرایش­های سوسیالیستی داشتند. حتی در نظرات دکتر شریعتی که یک جامعه­شناس مسلمان است، می­توان گرایش­های سوسیالیستی را دید. این مسئله فقط در اهالی علوم اجتماعی نبود، بلکه در اهالی انقلاب هم دیده می­شد و این گفتمان مارکسیستی روی آنها هم اثر گذاشته بود. مثلاً اسلام را هم ضد سرمایه­داری و طرفدار مستضعفین می­دانستند و از این جهت مطابق با مارکسیسم می‌پنداشتند که البته این تحریفِ اسلام بود؛ اسلام طرفدار مستضعفین هست ولی نه به معنای مارکسیستی و ضد سرمایه­داری.

در اوایل انقلاب سرمایه­داری یک فحش محسوب می­شد و بین سرمایه دار تجاری و تولیدی تفاوتی قائل نبودند و قوانین مصوب آن زمان بر علیه سرمایه­دار و به نفع کارگر بود و وضع اقتصادی مملکت ما هم ناشی از همان شرایط است که در آن زمان شکل گرفت؛ البته ظاهر  آن به نفع کارگر بود و سرمایه­دارها هم سرمایه­هایشان را از کشور خارج کردند و در کشورهایی مثل امارات سرمایه­گذاری کردند و کارگرها روی دست ما مانند. البته بعداً کمی اصلاح شد ولی هنوز هم حمایتی از سرمایه­دار تولیدی نیست و سرمایه­‌ها به سمت معاملات ارز و سکه و امثالهم می­رودۀ یعنی این گرایش­های مارکسیستی در فضای عمومی کشور اثر گذار بود. از تمام جملات زیبای حضرت امیر(علیه‌السلام) این جمله خیلی معروف شد که: «هیچ کاخی بنا نشد مگر کوخی ویران شد». حتی من در کتاب یکی از اساتید جامعه­شناسی دانشگاه دیدم نوشته بود: «علی(ع) اولین سوسیالیست بود»!!!

در واقع فضای فکری بعد از انقلاب، دینی شده بود ولی دینی که هنوز ارزش­های مارکسیستی در آن جریان داشت؛ می­توان گفت مارکسیستِ تحریف‌شده به سمت اسلام و اسلامِ تحریف‌شده به سمت مارکسیسم. این تأثیرات گفتمان مارکسیسم، در سیاست­های کشور هم دیده می­شد؛ مثل کوپنی کردن اجناس و غیره. امروزه البته مقداری تغییر ایجاد شده است. خیلی­هایی که تحت تأثیر مارکسیسم بودند، گرایش­های لیبرالیستی پیدا کرده­اند و علوم اجتماعی ما هم در اثر تحولات جهانی و جهانی شدن، به سمت غرب آغوش باز کرده است. این اقبال به غرب هم تحت تأثیر رسانه­ها و فضای عمومی جامعه و هم تحت تأثیر افرادی که خود ما به کشورهای غربی برای تحصیل فرستادیم و برگشتند، و هم تحت تأثیر تغییر ذائقۀ دولت(در دورۀ سازندگی و اصلاحات) صورت گرفت.

تقابل علوم اجتماعی و حکومت؛ عدم حضور و ضعف

اما نکتۀ مهم این است که اساساً علوم اجتماعی در ایران ضعیف بوده است. علوم اجتماعی اصلاً ارتباطی با مسائل جامعه نداشته که بخواهد با آن شکاف پیدا کند یا به آن نزدیک شود. همیشه ضعیف و در حاشیه بوده و هیچ جا حضور نداشته است. یکی از دلایل ضعف علوم اجتماعی این است که هیچ‌وقت ـ نه قبل از انقلاب و نه بعد از انقلاب ـ مورد اقبال حکومت­ها نبوده است؛ چون که نطفۀ جامعه­شناسی در ایران تحت تأثیر مارکسیسم، انتقادی بسته شده و جامعه­شناسان انتقادی برخورد می­کنند. البته دل به دل راه داشته و هم حکومت و هم جامعه­شناسان رابطۀ خوبی نداشته­اند؛ یعنی آنچه که اولویتِ حکومت بوده در دستور کار اینها نبوده و بلعکس و حتی گاهی در تقابل هم بوده است. نمونۀ بارز آن انجمن های علمی است. انجمن های علمی محفلی هستند برای اینکه اگر کسی بازنشسته یا اخراج یا زندانی شد، از او تقدیر می­کنند؛ این یعنی تقابل دانشگاه با حکومت و باعث شده که هیچ‌وقت از علم استقبال نشود و همیشه با احتیاط با آن برخورد شود و کیان علم را به اهالی آن ندهند و به افراد دیگر بدهند. در حالی که مثلاً در کشور آمریکا، جامعه­شناسی کاملاً در جامعه حضور دارد. به عنوان نمونه در دهۀ 50، ارتش آمریکا از تعدادی جامعه­شناس دعوت می­کند که فلان‌مشکل را در نیروهای هوایی بررسی کنند و حاصل این مطالعه، مبنای تئوری «گروه مرجعِ» «مرتون» و «احساس محرومیت نسبیِ» «استوفر» می­شود.

چرا این اتفاق می­افتد؟ چون حکومت از حضور جامعه­شناسان استقبال می­کند تا مشکل را حل کنند. اما چنین چیزی هیچ‌وقت در ایران اتفاق نیفتاده است. مثلاً وقتی وزارت کشور می­خواهد طرح تحول اجتماعی بدهد، از هیچ جامعه­شناسی دعوت نمی­کند و در نهایت طرحی ارائه می­دهد که از بنیاد ایراد دارد؛ و خیلی موارد دیگر مثل تحول آموزش و پرورش و از این قبیل.

این باعث ضعیف شدن علوم اجتماعی می­شود. این ضعف را در نداشتن تئوری و تحقیقات اساسی می­توان دید. قدرت جامعه­شناسی این است که در میدان عمل، تحقیق و مطالعه کند و به تئوری برسد. نیاز به حضور و تحقیق و مطالعۀ جامعه­شناسان هست ولی چون از آنها استفاده نمی­شود، هم باعث ضعف طرح­ها می­شود و هم باعث ضعف خودِ علوم اجتماعی.

سرگردانی میان سه حوزۀ معرفتی

دلیل دیگر این ضعف، یک مشکل و تعارض معرفتی است. در غرب مثلاً فرد سکولار شده و تکلیف خود را با مذهب و دیگر مسائل روشن کرده و جلو رفته و شده «دورکیم»، «اسپنسر»، «کوهن»، «مارکس» و غیره. اما در ایران این روند نبوده است. علوم اجتماعی ما از یک طرف متأثر از مارکسیسم بوده، از یک طرف متأثر از لیبرالیسم غربی و از یک طرف اسلام. جامعه­شناسان ما بین این سه حوزۀ معرفتی گیر کرده­اند و تکلیف خودشان را با هیچ کدام روشن نکرده­اند که دو تا را کنار بگذارند و دنبال یکی بروند؛ تئوری من این است که آنها دچار یک بحران و تعارض معرفتی شده­اند و این تعارض معرفتی اجازه نداده که رشد کنند. البته در مواردی که فرد دچار تعارض معرفتی نشده، رشد کرده است؛ مثل احمد اشرف که خود را مارکسیست معرفی کرد و آن دو حوزه را کنار گذاشت و در زمینۀ کار خودش هم خیلی ثمر داشته است. اما کسی مثل دکتر شریعتی بین این سه حوزۀ معرفی گیر کرده، رشد نکرده و یک جامعه­شناسِ متفکر و نظریه­پرداز نشده است؛ یا دکتر سروش یک مترجم زبردست شده نه یک متفکر و نظریه­­پرداز، و خیلی­های دیگر.

 

آیا دلیل اول برآمده از دلیل دوم نیست؟ یعنی اگر این مشکل معرفتی حل می­شد، آن وقت شاید علوم اجتماعی می­توانست به کار گرفته شود و هم کارآمد باشد و هم خودش رشد کند.

اگر حکومت استقبال می­کرد یا یک جریان را حمایت می­کرد، بالاخره به یک طرف کشیده می­شد یا اینکه خود جامعه­شناسان تکلیف خود را با یک حوزۀ معرفتی روشن می­کردند. یک مقدار هم ناشی از فقدان آزاد اندیشی است؛ به همین دلیل جامعه­شناس هم سعی می‌کند بینابین قرار بگیرد و اگر گرایش لیبرالیستی دارد، بگوید من مسلمان و متدیّن هستم و عملاً اندیشۀ خودش هم تحریف می­شود و به خورد جامعه داده می­شود و این خطرناک هم هست؛ اگر دانشجو مارکسیسم را از دهان یک مارکسیست بشنود بهتر است تا از دهان مارکسیستی که خود را مسلمان جا می­زند. این خطرناک­تر است. دانشگاه جای این حرف­هاست؛ باید فضا باز باشد تا هر کس هر اندیشه­ای دارد، آزادانه بگوید.

به هر حال این دو جریان باعث شده که عملاً علوم اجتماعی ضعیف باشد و علوم اجتماعیِ بومی تولید نشود. اگر این موانع برطرف شود، فضا برای تولید علوم اجتماعی باز می­شود.

نظام آموزشی ایران؛ تبذیر زمان، دانش و هزینه‌ها

وضعیت فعلی علوم اجتماعی در ایران را با توجه به کاربرد، آموزش، پژوهش، محتوای درسی و شیوۀ جذب استاد و دانشجو، چگونه می‌بینید؟

مشکل علوم اجتماعی در کشور ما، مشکل همۀ حوزه­هاست؛ یعنی همۀ حوزه­ها با عمل توأم نیستند. درواقع نظام آموزشی ما از اولِ ابتدایی غلط است. ما بچه­ها را بمباران اطلاعاتی می­کنیم و این تبذیر زمان، تبذیر دانش، تبذیر آموزش و تبذیز هزینه­هاست. ما این تبذیرها را به وفور انجام می­دهیم. دانش‌آموز و دانشجو نمی­داند این درس­هایی که می­خواند و می­آموزد به چه دردی می­خورد. بچه­ای که در مکانیکی شاگردی می­کند را با یک دانشجو یا دانش‌آموز مقایسه کنید. شاید استاد مکانیک نخواهد او به راحتی و سریع کار را یاد بگیرد، اما آن بچه دزدکی کار را یاد می­گیرد. ما در دانشگاه یا مدرسه به زور می­خواهیم چیزی را به فرد یاد بدهیم اما او نمی­خواهد. این غلط است. دانشجو یا دانش‌آموز کاربرد این چیزها را نمی­بیند، چون حضور ندارد.

حال مشکل اینجاست که ما خودمان هم در صحنه­ی عمل نیستیم، چطور دانش‌آموز و دانشجویمان را به صحنۀ عمل ببریم. ما به دانشجوها یاد می­دهیم که یاد داده باشیم؛ فقط همین. من در یکی از کشورهای خارجی تحصیل می­کردم؛ اصلاً ندیدم دخترهای دانشجوی آنجا لباس بد بپوشند یا آرایش آن‌چنانی بکنند؛ چون آنقدر مشغول درس و تحصیل بودند و تکالیفشان سنگین بود که فرصت نداشتند به این چیزها فکر کنند. اما اینجا ما به مسئلۀ تفکیک جنسیتی و مسائلی از این دست برمی­خوریم. مشکل اینجا این است که دانشجویان ما بیکارند، پس ذهن و رفتارشان به مسائل حاشیه­ای کشیده می­شود. ما یک درس سبک می­دهیم و آنها هم کار سختی ندارند. اما وقتی منِ استاد یک پروژه­ داشته باشم و بچه­ها را هم به کار بگیرم، عملاً فضا متفاوت و فضای کار و تلاش و تعلیم می­شود. دانشجو وقتی استفادۀ آموزه­هایش را نمی­بیند، انگیزه­ای برای تلاش هم ندارد. اساتید هم ندارند، چون خود آنها هم نمی­بینند. بنابراین این فضا راکد می­شود و فضای راکد محل تولید فساد می­شود. اگر این فضا با نشاط بود و رونق داشت، در آن فساد به وجود نمی­آمد که ما مثلاً بخواهیم تفکیک جنسیتی بکنیم یا نکنیم. منشأ این مشکلات جای دیگری است؛ تقاضایی برای کاربرد آموزش ما نیست، کجا باید به کار گرفته شود؟

وقتی علوم اجتماعی ما ضعیف است و گویی اصلاً وجود ندارد، دربارۀ آموزش، پژوهش و محتوای چه چیزی حرف بزنیم؟ من در دو سیستم دانشگاهی لندن و کشور خودمان تدریس کرده­ام. با جرأت می­گویم حجم درسی که دانشجوی سیستم دانشگاهی لندن برای یک درس می­خواند، از حجم درسی تمام چهار سال دورۀ کارشناسی سیستم آموزشی ایران اگر بیشتر نباشد، کمتر نیست. این یعنی برنامه جدی است. علوم اجتماعی در ایران بیشتر شبیه یک شوخی است.

مسئلۀ دیگر اینکه ما قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را؟ از یک طرف می­گویند علوم اجتماعی غربی و منحرف است، از طرف دیگر به وفور دانشجو برای علوم اجتماعی می­پذیرند. اگر این علوم اجتماعی منحرف است، پس این همه دانشجو چرا پذیرش می­شود؟ این تعارض است. همین جامعه­شناسان و اهالی علوم اجتماعیِ فعلی هم کارآیی ندارند، این همه دانشجو برای چه پذیرش می­شوند؟ در کشور ما خیلی چیزها صوری است، یعنی فقط می­خواهیم شبیه یک چیزی را داشته باشیم.

عوام‌زدگی و عدم رابطۀ ارگانیکی دولت و دانشگاه

به نظر شما وضعیت مطلوب علوم اجتماعی در ایران با توجه به محتوای آن، آموزش و پژوهش، تربیت و به کارگیری استاد و دانشجو، چگونه است؟

باید شرایطی فراهم شود که رابطۀ تنگاتنگ و ارگانیکی بین اهالی علوم اجتماعی و مجریان برقرار شود. این شاه‌کلید نجات علوم اجتماعی است. این ارتباط باید تضمین‌شده باشد. در تمام دنیا وقتی می­خواهند طرحی را کلید بزنند، لازمۀ آن پشتوانۀ پژوهشی است؛ پژوهشی که دانشگاه تأیید کرده باشد. متأسفانه در کشور ما چنین روندی نیست. اگر این روند در جامعه برقرار شود، می­شود جامعۀ علمی و دانش بنیان؛ یعنی مسئولین و مجریان جامعه، تصمیمشان را منوط به کار پژوهشی می­کنند.

عدم این رابطه و نگاه برخی مسئولین ناشی از عوام‌زدگی است. وقتی مسئول فکر می­کند در همۀ حوزه­ها، همۀ مشکلات را می­داند و راه حل آن را هم می­داند، سراغ متخصصین نمی­رود. این عوام‌زدگی است که مانع ایجاد رابطه بین مجریان و جامعۀ دانشگاهی و دانشگاه می­شود. در همۀ دولت­های ما این مشکل وجود داشته که مسئولین نگاه ارگانیک نداشته­اند و دانشگاه را در موقعیت واقعی خود ندیده­اند. اگر طرح­ها، تصمیمات و سیاست­ها با پشتوانۀ پژوهشی و تحقیقاتیِ دانشگاهی اجرا شود، مستند است و بازدهی آنها بیشتر است.

امروزه دانشگاه ما بیمار است و وضعیت خوبی ندارد. چرا باید شرایطی به وجود بیاید که نظام نگران فتنه و مسائلی از این دست باشد؛ چون بستر، بستر­ مناسبی نیست. بستر را باید درست کرد، یعنی همان رابطۀ ارگانیک باید برقرار شود.

عدم تقاضای پژوهش؛ عدم تولید علم بومی 

اگر بگویند این علوم اجتماعی غربی است و نمی­تواند در جامعۀ اسلامی ایران کاربرد داشته باشد چه؟

فرض کنید می­خواهیم مشکل ترافیک را حل کنیم. ما می­خواهیم از دانش اجتماعی استفاده کنیم. شاید مردم هم دانش اجتماعی داشته باشند، اما این دانش عوامانه است و به نوعی نسبت به مناسبات اجتماعی جهل است. آیا دانش غربی بهتر است یا جهل شرقی؟ عوامانه برخورد کردن بهتر است یا دانش غربی؟ همۀ دانش غربی که نجس نیست؛ ما می­توانیم اشکالات آن را تشخیص دهیم. ما کورکورانه ببینیم بهتر است یا با یک دوربین کج و کوله که حداقل چیزی ما نشان می­دهد؟

دانش بومی یا اسلامی کجاست؟ مسئلۀ ما اسلامی بودن و نبودن علوم اجتماعی نیست؛ مسئلۀ ما این است که ما مصرف کننده­ایم، تولیدی نمی­کنیم. اگر بستر فراهم شود، دانش دینی و بومی هم تولید می­شود؛ یعنی باز همان رابطۀ تنگاتنگ و ارگانیک باید شکل بگیرد تا بستری برای دانشگاه فراهم شود و علم بومی تولید کند.

مجریان و مسئولین ما امروز پاسخگو که نیستند بلکه طلبکار هم هستند. اگر مجری مسئول و پاسخگو باشد، مجبور است سراغ پژوهش برود تا جواب مستند داشته باشد. رسانه­ها و مطبوعات ما هم آزاد نیستند، بلکه بدبخت و ذلیل هستند و قدرت مطالبه از مسئولین را ندارند.

وقتی تقاضا برای علم نباشد علم هم تولید نمی شود

این موانع خارج از علوم اجتماعی هستند. وقتی تقاضایی نیست، انگیزه­ای هم برای تولید علم بومی نیست. البته این به این معنا نیست که دانشگاه هم کاری نکند؛ دانشگاه هم باید تحلیل و تبیین خود را از موضوعات ارائه کند. در مورد محتوا هم وقتی این مسائل حل شود، آن هم حل می­شود. اگر محتوا غربی است، چون کتاب­ها غربی است. اگر ما در ارتباط با جامعه باشیم و پژوهش انجام دهیم و به نظریه برسیم، محتوای آموزشی ما هم برخاسته از شرایط جامعۀ خودمان می­شود.

بدون رابطه با حکومت، دانشگاه نمی­تواند پژوهش انجام دهد و پویا باشد؟

فرض کنید من بخواهم راجع به قتل تحقیق کنم؛ به من اطلاعات و آمار داده نمی­شود؛ یا بخواهم دربارۀ نگرش مردم دربارۀ کمیتۀ امداد تحقیق کنم؛ مطمئن باشید دچار دردسر خواهم شد. نمونه­های زیادی از کارهای پایان‌نامه­ای داریم که دانشجویان به علت عدم همکاری و عدم دسترسی به اطلاعات لازم، کارشان ناقص مانده و یا رها شده و موضوع را عوض کرده­اند. یعنی نه‌تنها تقاضای تحقیق و پژوهش ندارند، حتی به خود دانشگاهیان هم اجازۀ تحقیق نمی­دهند.

الزام قانونی برای پژوهش، پاسخگویی مسئولین، دانشگاه در جای واقعی خود

به نظر شما راهبرد مناسب برای رسیدن به وضع مطلوب چیست؟ برای تحقق این راهبرد چه الزاماتی باید وجود داشته باشد؟

  من معقتدم باید در مجلس قانونی تصویب شود که هیچ مسئول یا مدیری حق نداشته باشد هیچ برنامه­ای را بدون استناد به پژوهشِ تأیید شده توسط نهاد علمی انجام دهد. دیگر اینکه مسئولین باید پاسخگو باشند و این تحقق پیدا کند. دانشگاه باید دانشگاه بشود؛ مسئولیت­های دانشگاه نباید سیاسی باشد، بلکه دانشگاهی باشد. در کشور ما مسئول دانشگاه را وزیر تعیین می­کند. اما مثلاً اگر دانشگاه سنگاپور بخواهد مدیر گروه جامعه­شناسی تعیین کند، همۀ اساتید دانشگاه سراسر دنیا می­توانند نامزد این سِمَت باشند. اگر این مسائل رعایت شود و این الزامات وجود داشته باشد؛ دانشگاه و همۀ علوم در جایگاه خودشان قرار می‌گیرند، با حکومت و جامعه مرتبط می‌شوند و به تولید علم و کارآیی می‌رسند.گ

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه