مقدمه دکتر احمد نادری بر دومین ترجمه فارسی از آثار والرشتاین با عنوان اصلی:

علوم اجتماعی نیاندیشیدنی، محدودیت پارادایم های قرن نوزدهمی

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۲۱:۳۱ ۱۳۹۲/۱۲/۱۰

پروژه والرشتاین در اینجا همانند فوکو (وقطعا تحت تاثیر وی) این است که با بررسی تبارشناختی این علوم، نظام سرمایه داری مدرن را رسوا ساخته و تناقضات ساختاری و بنیادین آنرا آشکار کند. تناقضاتی که به بحران حاضر در نظام رسیده است و در نتیجه آنها نظام به سوی تبدیل شدن به “چیزی دیگر” می رود. تطورگرایی در توضیح تاریخ جهان مدرن، بخش اعظم علوم اجتماعی مدرن و اسطوره جهان سرمایه داری را تشکیل می دهد و والرشتاین دقیقا نقد خود را به جامعه شناسی از همین نقطه وارد می کند

 دومین ترجمه فارسی از آثار ایمانوئل والرشتاین از جامعه شناسان انتقادی و چپ جدید که  با عنوان اصلی “علوم اجتماعی نیاندیشیدنی، محدودیت پارادیم های قرن نوزدهمی” توسط  دکتر احمد نادری، عضو هیات علمی گروه انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران ترجمه شده و به زودی به بازار نشر کتاب عرضه خواهد شد. چاپ اول کتاب اصلی در سال 1991 توسط انتشارات پالیتی پرس روانه بازار گردیده است. به مناسبت حضور والرشتاین در ایران در زیر مقدمه اقای دکتر نادری بر این کتاب، که در اختیار پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی گذاشته شده است، تقدیم حضور کاربران گرامی می گردد:

  نوشتن مقدمه بر کتاب والرشتاین، همچون سایر کتابها نیست. وی هم سخت می نویسد و هم پرمعنا و پر مفهوم. برای دانستن وی بایستی تاریخ و علوم اجتماعی را فهمید. وی دائم به تاریخ و نظریه ارجاع می دهد و فرض را بر این می گذارد که مخاطب همه آنها را به صورت پیش فرض می داند. کتاب حاضر دومین کتاب والرشتاین است که به فارسی ترجمه می شود و اثری است بسیار خواندنی در حوزه علوم اجتماعی تاریخی.

در این کتاب، وی با اتخاذ یک رویکرد تاریخی، چیزی که با ارجاع به فرناند برودل آنرا تاریخ بلند مدت می نامد، سعی در تجزیه و تحلیل ریشه های سرمایه داری مدرن و ظهور دولت-ملتها، علوم جدید، ایدئولوژی ها و جنبش های اجتماعی دارد. این رویکرد را می توان در برخی دیگر از رویکردهای انتقادی و پست مدرن نیز مشاهد نمود. اگر نخواهیم والرشتاین را فوکویی بنامیم، بایستی اذعان کرد که افکار فوکو و خصوصا ایده تبارشناسی وی (که البته خود متاثر از نیچه بوده است)، تاثیر عمیقی بر نحوه تفکر وی دارد. در هیچ کجای این کتاب به فوکو ارجاع نشده است اما ایده تبارشناسی وی دائما تکرار می شود.در واقع تلاش والرشتاین در این کتاب را می توان تبار شناسی نظام سرمایه داری مدرن دانست و وی سعی در مشخص نمودن خطوط آن در طول تایخ  دارد.

دکتر احمد نادری

فوکو در تبار شناسی دانش و حقیقت، با تاسی به نیچه به این نکته می پردازد که هم دانش جدید و هم حقیقت هیچ کدام ازلی و ابدی نبوده و هر دوی اینها (والبته نهادها و مفاهیم دیگر) برساخته هایی تاریخی هستند که در تاثیر متقابل با قدرت شکل گرفته اند. شیوه های خاص تعین پذیری اشکال معرفت و روابط قدرتی که از خلال آنها انسانها تبدیل به موضوع قدرت شده و به عنوان ابژه هایی در دست قدرت خود را بازشناسی می کنند. از سوی دیگر، به نظر وی دانش ایجادکننده ی قدرت است. بدین ترتیب که ابتدا از انسان ها موجودات شناسایی می سازد و سپس بر همین شناساها تسلط پیدا می کند. قدرت مولد دانش بوده و حقیقت و واقعیت فرد را در مقام سوژه می سازد و افراد را در دسته بندی های مختلف “علمی” جای می دهد. در اینجاست که دیکوتومی هایی نظیر منضبط / بی انضباط، بهنجار / نابهنجار، سالم / دیوانه ساخته می شود و همگی آنها تبدیل به “موضوع شناسایی” برای شناخت های علمی یا دخالتهای پلیسی و قضایی می شوند.

علوم انسانی مدرن، سمبل پیوند نامیمون قدرت و دانش است و این قدرت است که در شکل گیری، تداوم و بازتولید شاخه های مختلف این علوم دخیل بوده است و لاجرم قرائتی را از این علوم عرضه کرده است که با منافع خاص خود همراهی داشته باشد و به بازتولید قدرت نیز کمک کند. رفتار انسان در جامعه و حتی خود جامعه بایستی بصورت یک شیء و پدیده عینی مورد بررسی و مطالعه قرار گیرد و از آن قوانین فراگیر و قابل تعمیم استخراج شود. علوم انسانی در اینجا نقش کلیدی می یابد، چرا که با اندازه گیری و طبقه بندی انسانها، می توان آنها را “موضوع مطالعه” قرار داد و در نهایت آنها را مورد نظارت، ارزیابی و کنترل قرار داد و در یک “جامعه انضباطی” آنها را “بهنجار” کرد. بنابر این، قدرت و دانش بشدت در یکدیگر فرو رفته اند و مناسبات قدرت، حوزه دانش همبسته با خود و رژیم حقیقت مربوط به خود را دارد و مناسبات دانش بدون پیوند با قدرت امکان وجود ندارد.

شالوده نظری فوکو در دیرینه شناسی دانش، بصورت متداوم و معنی داری در سراسر افکار والرشتاین در مورد تبارشناسی دانش انسانی مدرن بسط و گسترش می یابد. در نظر والرشتاین، نظام سرمایه داری یک نظام تاریخی است که قرنها دوام آورده و از حالتی به حالت دیگر تغییر شکل یافته است، اما ماهیت آن دستخوش هیچ تغییری نشده است. در نظر وی، نظام سرمایه داری با خلق و اختراع ابزارهای خاص خود، که متشکل از علوم انسانی، جنبش های اجتماعی و ایدئولوژی هاست، توانسته تغییرات را اولا بصورت امری عادی درآورده و ثانیا آنها را کنترل کند. از اینرو، علوم انسانی مدرن از نظر وی ساخته قدرت نظام سرمایه داری مدرن است، و در خدمت بازتولید نظام سرمایه داری. ابداع این سه ابزار که تا به امروز توانسته است هژمونی جهان سرمایه داری را بر سراسر دنیا بازتولید کرده و هیچ کجای جهان را از اثرات آن مبرا نسازد، مرهون یک دگرگونی فکری-فرهنگی در یک دوره خاص تاریخی در سالهای پس از انقلاب فرانسه است که به منزله شوکی عظیم در راستای تغییر ساختارهای جهانی، به نظام سرمایه داری وارد آمد. در نتیجه این شوک، بورژوازی به این نتیجه رسید که تلاش برای حفظ اسطوره های بنیادین نظام سابق امکان پذیر نیست و بایستی تغییر را پذیرفت و از آنها استقبال کرد. هنر نظام سرمایه داری جهانی این بود که این مساله را به خوبی فهمید و با خلق سه نهاد جدید، سعی در تغییرات روبنایی در خود نمود. در اینجا بود که ایدئولوژی های محافظه کاری، لیبرالیسم و مارکسیسم جلوه گر شد و علوم اجتماعی مدرن سربرآورد. لذا مساله پیدایش علوم انسانی و علوم اجتماعی، پیوندی تنگاتنگ با قدرت به معنای اعم آن، و با امپریالیسم به معنای اخص آن دارد.

نظام سرمایه داری مدرن که در طول یک دوره تاریخی توانسته است خود را به تمامی جهان فرافکنی کند، روبنای سیاسی خود را مبتنی بر یک نظام بین الدول قرار داده و ساختارهای خوداندیشی تحلیلی این نظام، چیزی نیست جز علوم مدرن و در میان این علوم، علوم اجتماعی ابداعی آن است که نقش بسیار برجسته ای را ایفا می نماید. این نظام با تفکیک سه حوزه اصلی حیات اجتماعی انسانها، موفق به خلق سه رشته علمی مهم (Discipline) شده است: حوزه عمومی اعمال قدرت، حوزه نیمه عمومی تولید، و حوزه خصوصی زندگی روزمره. همین امر مبدا تقسیم دانش است که در معرفت شناسی معاصر، امری حیاتی است. در نتیجه تقسیم این سه حوزه، بایستی سه دانش و رشته علمی متناسب با آنان شکل گیرد که این سه عبارتند از: علوم سیاسی، اقتصاد و جامعه شناسی. این سه باصطلاح رشته علمی، با تکیه بر روش شناسی پوزیتیویستی که از علوم طبیعی اخذ شده بود، به مطالعه سه حوزه متناظر با آنها، بمنظور کشف قوانین عام و قابل تعمیم و جهانشمول حاکم بر رفتارهای انسانها پرداختند و در عین حال خود را نه تنها در دپارتمانها و دانشگاهها به تثبیت رسانیدند، بلکه توانستند (البته با خواست اراده های قدرت) به تاسیس انجمنهای ملی و سپس بین المللی پرداخته و خود را در سراسر دنیا نهادینه کنند.

عینی نگری این علوم، پیش فرضی جدی برای جهان مدرن محسوب می شد و هر آنچه این عینی نگری را نفی می کرد، از حوزه “علم” خارج پنداشته می شد. در اینجا بود که سیر تاریخی آگوست کنت مبنی بر گذار معرفت علمی بشر از یک دوره سه گانه یعنی ربانی، متافیزیک و اثباتی معنی می یافت. هر معرفتی که پیش فرض های متافیزیکی یا الهیاتی داشت، محکوم به ناعلم بودن بود و اساسا آن معرفتی علمی تلقی می شد که به پیش فرض های پیامبران مدرن و بطور خاص کنت ایمان می آورد و پوزیتیویسم را سرلوحه نگرش و معرفت خود قرار می داد. این سه دسته علوم و بطور خاص جامعه شناسی، منادی تفکر مدرن و سمبل نوعی پرستیژ در عصر پس از قرن نوزدهم شدند و تا به امروز نیز این پروسه ادامه دارد. با استفاده از همین علوم بود که داستان اسطوره بنیادین جهان سرمایه داری به شکلی دیگر تعریف شد و آن، چیزی جز تاریخ انقلاب صنعتی نبود. این داستان که با استفاده از همین علوم در تک تک دانشجویان و اساتید و مردمان عادی نهادینه شده است، عبارت است از: روزی روزگاری اروپا در دوران فئودالیسم به سر می برد و مردمان در قرون وحشت و سیاهی زندگی می کردند. در اثر یکسری فرایندهای خاص، طبقاتی ظهور یافتند که به آنان طبقه متوسط می گوییم. این طبقات که تاجران شهری بودند، شروع به تحرکات مختلفی کردند. این تحرکات به همراه ظهور نظریات جدید که خود ناشی از نوعی رنسانس بود، به وقوع پدیده ای به نام انقلاب صنعتی انجامید که در نتیجه آن، علم و تکنولوژی گسترده شد و شیوه زندگی مردمان را با دگرگونی عمیقی مواجه ساخت. تغییر بزرگ اقتصادی مذکور، بدون همراهی یک تغییر بزرگ سیاسی امکان پذیر نبود. تغییری که بایستی نظام ارباب-رعیتی را برداشته و جایگزین جدیدی برای آن برپا کند، نظام ارباب-رعیتی ای که مبتنی بر اشرافیت بود و دایره “آزادی” افراد را محدود می کرد.

این داستان، سیر تحول کشورهای “پیشرفته” بود که در میان آنها بریتانیا به عنوان کشوری که پیشتاز بوده است، نقش الگو را بازی می کند. طبیعی است که در این ماجرا برخی از کشورها دیرتر از بقیه وارد این چرخه شده باشند، لذا آن کشورها “کمتر توسعه یافته” هستند و برخی بسیار بعد از آن، که طبیعتا آن کشورها “درحال توسعه” یا “عقب مانده” هستند. بدین ترتیب، نظام سرمایه داری مدرن تحت لوای همین اسطوره مدرن، الگوی باصطلاح “علمی” خود را ساخته و آنرا نهادینه کرد. الگویی که ناشی از نگرش تک خطی به سنت و مدرنیته بود. در این الگو، در یک سوی خط (سوی ابتدایی آن) کشوها و مردمان ابتدایی و بی فرهنگ و طبیعی گونه بودند و در سوی دیگر خط (سویه نهایی و متکامل آن) مردمان مدرن که اروپایی بودند و صاحب تمدن، تکنیک، علم، و فرهنگ بودند. آنها نمونه اعلای یک انسان فرض می شدند و خود را صاحب سیادت و برتری بر کل دنیا می دانستند.

اقتصاد سرمایه داری مدرن که این تفکرات در بستر آن شکوفا شده بود، نیاز به یکسری مفاهیم برای غلبه و استیلای مستقیم بر مردمان عقب مانده برای توسعه فضای اقتصادی خود از طریق استیلای نظامی داشت، لذا وظیفه محوری و رسالت مداری و منجی گری مردمان متمدن اروپایی، مجوزی برای این استیلا بود. بر طبق این مفهوم، انسان متمدن غربی به عنوان یک سوژه خودمختار و خردمند، خود را موظف و مکلف به هدایت مردمان غیر متمدن می دانست و می بایست بر طبق وظیفه انسانی خود، آنان را از آنسوی خط (یعنی بربریت و نامتمدن بودگی) به اینسوی خط، یعنی تمدن و فرهنگ  منتقل کند. لذا در این راستا، توسل به خشونت و سرکوب امری طبیعی و بطور کلی وظیفه انسانهای متمدن بود. این خط سیر در تمامی ادوار استعمار، اعم از استعمار کلاسیک، نو و فرانو تاکنون ادامه داشته است و نظام سرمایه داری هم اکنون نیز با استفاده از همین مفاهیم “علمی” و با توسل به اصل منجی گری و وظیفه محوری، سلطه و هژمونی خود را بر کل دنیا توجیه می کند.

در ساختن دیکوتومی علمی توسعه یافتگی و توسعه نیافتگی، سایر کشورها که بیشتر “پس رو” و یا کمتر “توسعه یافته” بودند، بایستی به این خوش بینی که در پایه و اساس این داستان وجود دارد، تن داده و برای رسیدن به پیشرفت مایوس نشوند. دلیلی برای ناامیدی وجود ندارد، زیرا مردم پس رو می توانستند (و باید) از مردم در حال پیشرفت و پیش رو تقلید کنند و بدین ترتیب طعم بسیاری از میوه های پیشرفت را بچشند. اینها پیش فرض هایی بود که علوم مدرن مردمان متمدن در قرن نوزدهم سعی در نهادینه کردن آنها داشتند و در این راستا بسیار موفق عمل کردند. علوم نوظهور که خود برساخته های قدرت بودند، وظیفه شناخت مردمان در ابعاد و مکان های جغرافیایی مختلف را برعهده گرفتند. سه دسته اول به شناخت سیاست، اقتصاد و اجتماع اروپایی یا مردمان متمدن پرداختند و برای شناخت مردمان “دیگر” نیز علومی دیگر خلق شده و تثبیت شدند. این علوم عبارت بودند از: مردم شناسی که بعدها نام انسان شناسی به خود گرفت، و دیگری شرق شناسی. مردم شناسی علمی بود که به شناخت مردمان جوامع بدوی که از نظر اروپایی ها دارای هیچ سامان سیاسی مشخصی (دولت) نبودند، می پرداخت و شرق شناسی علمی بود که به شناخت مردمان دارای سامان سیاسی دولتی (در نوع غیر اروپایی آن) می پرداخت. لذا مردم شناسان به مطالعه جوامع بومی پیش از اختراع خط و شرق شناسان با ابداع مفهومی بنام “شرق”، یعنی جایی که غرب نیست و در تقابل با آن قرار داشته و یک “دیگری” ناشناخته است؛ به مطالعه جوامع پس از ابداع خط یعنی چین، هند و جهان عرب پرداختند.

علوم انسانی مدرن و در اینجا علوم اجتماعی بطور خاص روشی بود برای تشریح سنت های تغییر نیافته و راهی بود برای وارد کردن جهان “دیگر” به حوزه تمدن. این علومِ قدرت ساخته، تبدیل به ابزاری برای کمک به بازتولید حکومتهای مدرن (از سویی عادی سازی تغییرات در جهان مدرن و از سوی دیگر شناخت و تسلط بر مردمان جهان غیر اروپایی) شدند. وظیفه بنیادین این علوم، نهادینه ساختن اسطوره بنیادین نظام سرمایه داری مدرن است، که در آن، مفاهیمی از قبیل توسعه، تمدن  و … مفاهیم کلیدی محسوب می شوند و اساسا زیربنای فکری این نظام را تشکیل می دهند.

پروژه والرشتاین در اینجا همانند فوکو (وقطعا تحت تاثیر وی) این است که با بررسی تبارشناختی این علوم، نظام سرمایه داری مدرن را رسوا ساخته و تناقضات ساختاری و بنیادین آنرا آشکار کند. تناقضاتی که به بحران حاضر در نظام رسیده است و در نتیجه آنها نظام به سوی تبدیل شدن به “چیزی دیگر” می رود. تطورگرایی در توضیح تاریخ جهان مدرن، بخش اعظم علوم اجتماعی مدرن و اسطوره جهان سرمایه داری را تشکیل می دهد و والرشتاین دقیقا نقد خود را به جامعه شناسی از همین نقطه وارد می کند. جدای از مباحث مطرح شده در بالا در مورد استعمار، نکته جالبی که والرشتاین در نقد پیش فرض های جامعه شناختی مدرن مطرح می کند این است که برخلاف تفکر غالب جامعه شناسانی همچون دورکیم (در طرح دیکوتومی جامعه مکانیکی / ارگانیکی) و یا تونیس (در گذار از اجتماع به جامعه)، رفتن به سوی وارونه سازی آنهاست. این پیش فرضهای دوگانه که اوج آنرا در دوگانه تونیس می توان یافت، مدعی گذار انسانها از اجتماع (Gemeinschaft) به جامعه (Gesellschaft) هستند و خط سیر منطقی فوق را در نهادینه سازی اسطوره بنیادین مدرن دنبال می کنند. برخلاف این تصورات غالبی، والرشتاین معتقد است که ما از جامعه به اجتماع در حرکتیم. او می گوید ما تنها در یک جامعه هستیم و آن تنهاجامعه، در حال خلق اجتماعات چندگانه و معنادار برای ما بوده است. بر خلاف تونیس، وی معتقد است که اجتماعات در حال زوال نبوده اند و آنها هیچ گاه در زندگی ما پیچیده تر، فراگیرتر، سرسخت تر، و تعیین کننده تر از امروز نبوده اند. از سوی دیگر، وی با زیرسئوال بردن منطق روشنگری، پیدایش ضدفرهنگهای متعدد کنونی را امری واکنشی در مقابل امری نامعقول بنام منطق جهانی و عقلانی می داند که در حال ظلم روزافزون به افراد بشری است. او می گوید اگر ما طبق نظر تونیس از اجتماع به جامعه حرکت می کردیم، هیچ کدام از ناهنجاری های فعلی رخ نمی داد و اکنون همه غرق در جهان منطقی روشنگری بودند، جهانی که نظریه پردازان علوم جدید و پیامبران این عرصه وعده داده بودند. جهانی که در آن خطوط طبقاتی و قومیتی بر روی یکدیگر قرار گرفته و در آن پایین ترین طبقات، با پایین ترین قشر قومیتی (که هر دو ابداعات نظام سرمایه داری مدرن اند) همپوشانی داشته و در آخر به نژاد پرستی می انجامد. جهانی که در آن، اقشار فرودست، در نتیجه پدیده نژادپرستی، هم در بیرون و هم در درون نظام جای می گیرند تا موتورمحرکه تولید و انباشت سرمایه و نهایتا بازتولید نظام سرمایه داری باشند.

در چنین جهانی، علوم مدرن به افراد فرودست چنین آموزش می دهد که بایستی تحصیل کنند، مهارتها را یاد بگیرند، و از آن همه مهمتر، ارزش های زیربنایی جهان سرمایه داری را جذب کنند و “خود را بالا بکشند” تا به نقطه مطلوب برسند. البته در این میان سهم کشورهای توسعه یافته هم این خواهد بود که به برادران خود کمک کنند تا آنان به توسعه دست یابند. علوم اجتماعی در این میان، با پیش فرضهای قرن نوزدهمی خود نقش مهمی در نهادینه کردن اسطوره تاریخی بنیادین جهان مدرن، و اسطوره زایی در جهان دارد.

والرشتاین در این میان با خوانش مجدد مارکس و برودل و با کمک تبار شناسی علوم انسانی مدرن و بطور خاص علوم اجتماعی، اقتصاد و تاریخ، می خواهد به اسطوره زدایی از جهان مدرن بپردازد. کاری که البته فوکو نیز به نحوی دیگر به آن مبادرت ورزید و آنچنان که هابرماس گفته بود، لقب “تروریست مدرنیته” را کسب است. چه در پیش فرضهای نیچه ای، چه در پیش فرضهای فوکویی و چه در والرشتاینی، تبار شناسی علوم مدرن، لاجرم به تروریسم عقل مدرن، و آنچه والرشتاین به آن اسطوره زدایی می گوید می انجامد، چرا که تبارشناسی به پیش فرض های بنیادین و اساسی، و همچنین سیر تاریخی پدیده های اجتماعی می پردازد و سعی در خوانشی متفاوت از روایت غالب دارد.

جهان سرمایه داری مدرن و نظام جهانی شکل گرفته بر محور آن، در شکل جدید آن که از ابتدای قرن شانزدهم و با محوریت اروپا سربرآورده است، با بوجود آوردن نظام دانشگاهی خود و علوم مربوط به آن، توانسته است در بازتولید خود موفق باشد و از اینرو، همچنان که والرشتاین معتقد است، بایستی این علوم و خصوصا علوم اجتماعی، خود را از پیش فرضهای قرن نوزدهمی آن رها کنند و به آن “نیاندیشند”. ضرورت تجدید نظر در ساختارهای نظام دانشگاهی جهان، و منسوخ کردن دپارتمانهای اقتصاد، جامعه شناسی،انسان شناسی، علوم سیاسی، جغرافیا و تاریخ؛ و تشکیل یک دپارتمان مجزا بنام “علوم اجتماعی تاریخی”، راه حلی است که والرشتاین آنرا پیشنهاد می دهد و البته خود می داند که این درخواست، یک اقدام سمبلیک بیش نخواهد بود.

بی شک رهایی از پیش فرضهای قرن نوزدهمی، امری است که بایستی در سراسر جهان صورت پذیرد، اما بنظر می رسد این مساله در ایران بیش از پیش به آن نیاز است. چه در حوزه فنی و چه در حوزه علوم اجتماعی، گفتمان پیشرفت گرایانه که خود مبتنی بر پیش فرضهای قرن نوزدهمی است، همچنان حرف اول و آخر را می زند. قدرت این پیش فرضها، در ترکیب آن با وضعیت کشور از لحاظ فنی و تکنیکی (که خود معلول غلبه استبداد و استعمار غیرمستقیم در زمان پهلوی و قبل از آن بوده است) در ایران آنچنان بوده است که علوم انسانی و علوم اجتماعی را نیز حوزه دست اندازی مهندسین و پزشکان (والبته در دهه اخیر دامپزشکان!) کرده است. از اینرو، رهایی از این پیش فرضها در ایران، تلاشی مضاعف و سخت را می طلبد. از سویی عالمان علوم اجتماعی بایستی خود را از پیش فرضهای قرن نوزدهمی برهانند و با تکیه بر داشته های بومی خود و همچنین استفاده از تجربیات دیگران، به سوی یافتن آلترناتیوهای نظری بومی حرکت کنند،  و از سوی دیگر، مهندسان و دامپزشکان بایستی پای خود را از کفش علوم انسانی درآورده و اجازه دهند آنان خود به حوزه کاری خود اهتمام ورزند.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه