علوم انسانی بومی یا غربی؟ ریشه­ مشکلات علوم انسانی در ایران

زمان انتشار: ۰۱:۱۴ ۱۳۹۱/۰۳/۷

مشکلات و مسایل مختلفی برای دانش به ویژه علوم انسانی شمرده می شود، نوشتار حاضر قصد ندارد، همچون اغلب مقالات و تحقیقات مشابه فهرستی بلند از مشکلات موجود را بیان کند، بلکه سعی شده که با بیان مشکلات موجود، روابط میان این مشکلات، جایگاه، اهمیت، تقدم و نسبت میان آنها بررسی شود، تا درنهایت، راه حل یا راه حلها مشخص شود.

رابطه دانش با فرهنگ و جامعه

بیان رابطه دانش با فرهنگ و جامعه بحث مفصلی است و خود نیاز به مقاله ای جداگانه دارد. در این نوشتار با توجه به رابطه ای که با موضوع مقاله دارد، به دیدگاه سه دانشمند برجسته این حوزه از علوم انسانی و فلسفه به صورت مختصر اشاره می شود.

توماس کوهن، معروفترین نظریه پرداز اخیرِ فلسفهِ علم و دانش: “کوهن در مقاله ای که در سال 1968 برای دایرة المعارف بین المللی علوم اجتماعی تحت عنوان «تاریخ علم» نوشت، قایل شد که در تکوین و تحول ابتدایی هر حوزه ای از علم، “نیازها و ارزشهای اجتماعی، تعیین کننده عمده مسایلی اند که کاوشگران آن حوزه بدان می پردازند”(Kuhen, T. 1977, p118 ). در همین مرحله، مفاهیمی که آنها برای حل آن مسایل به کار میگیرند به طور وسیعی “توسط حس و فهم مشترک و عمومی، سنت رایج فلسفی، و یا معتبرترین علوم معاصر شکل می گیرند.”(Ibid) ” (چالمرز،1384،ص119).

کارل مانهایم، بنیانگذار و پدر جامعه شناسی دانش: ” کل زندگی یک گروه تاریخی- اجتماعی همچون ترکیبی به هم پیوسته جلوه می کند. اندیشه فقط تجلی آن است و تاثیر و کنش متقابل میان این دو جنبهء زندگی عنصر اصلی این ترکیب است، که برای درک کامل آن باید جزء جزء همبستگی متقابل را پی جویی کرد.” ( مانهایم، 1380، 392). “امور واقع همیشه برای ذهن در یک بافت فکری و اجتماعی هستی دارند. امکان فهمیده شدن و فرمولبندی آنها تقریباً دال بر وجود دستگاهی عقلی یا مفهومی است”(مانهایم،1380، 152).

میشل فوکو (معروفترین نظریه پرداز اخیر علوم انسانی و به عبارتی پدر علوم انسانی جدید و پست مدرن) بیان می کند که: «فروید، مارکس و نیچه نیز هرکدام ـ به ترتیب ـ نشان دادند که ما استدلال عقلی مستقل و معتبر نداریم ، بلکه عقل انسان خود « اسیر روان ناخودآگاه »_ به نظر فروید _  ، تابعی از « منافع طبقاتی » _ به نظر مارکس _ و یا همواره معطوف به «قدرت طلبی»- به نظر نیچه –  است.» . “از نگاه او[فوکو] علوم انسانی و اجتماعی خود جزئی از فرآیند اعمال قدرت و روابط سلطه بر انسان هستند. بنابراین پرسش اصلی او این است که چگونه اشکال مختلف گفتمان علمی به عنوان نظامی از روابط قدرت ایجاد می شوند. [..] فوکو در سراسر آثار خود در پی تبارشناسی انسان مدرن به عنوان واقعیتی تاریخی و فرهنگی بوده است. ” (دریفوس. 1379، 15)

بنابراین به طور خلاصه می توان اینگونه بیان کرد که دانش با جامعه و فرهنگ رابطه ای متقابل و قوی دارد، رابطه ای تنگاتنگ به طوری که همیشه به یکدیگر وابسته هستند و با یکدیگر تناسب دارند.

نظام دانش مدرن و غربی و تضاد آن با جهان بینی الهی

حال لازم است به این سوالات پاسخ دهیم که دانش مدرن غربی دارای چه جهان بینی است و با چه فرهنگ و جامعه ای تناسب دارد؟ آیا با جامعه کنونی ایران دارای تناسب است یا تضاد؟ آیا جهان بینی جامعه ما که یک جهان بینی دینی و الهی است با جهان بینی دانش غربی تطابق دارد؟

برای پاسخ به این سوالات ،گزیده ای از کتاب «از علم سکولار تا علم دینی» – نوشته دکتر مهدی گلشنی از اساتید برجسته این حوزه آورده می شود، که در آن جهان بینی، مبانی فلسفی، و ویژگی های علم مدرن و جدید غربی از زبان مهمترین فیلسوفان و متفکران اصلی و شاخص این دانش، در قرون 18 و 19 که اوج شکوفایی آن است، بیان شده است.

“در قرن هفدهم میلادی با ظهور دکارت، گالیله، نیوتن و .. علم جدید تولد یافت و مشخصه این علم، استدلال ریاضی و مشاهده تجربی بود.”(گلشنی،1380، 17).

” هیوم (1711-1766) معتقد بود که تنها معرفت قابل اطمینان بشری، آن است. که از طریق حواس کسب شده باشد. وی منکر علیت بود و بنابراین برهان علت اولی را طرد و به برهان نظم نیز حمله کرد و این امکان را مطرح ساخت که نیروی نظم دهنده در خود طبیعت باشد نه وراء آن.

بعد از هیوم نوبت به کانت رسید. وی معتقد بود که ما با دو چیز سروکار داریم: اشیا فی نفسه و پدیده ها ( یعنی نمود ظاهری اشیا فی نفسه). تنها پدیده ها را می توان شناخت و ما راهی به شناخت اشیا فی نفسه نداریم. لذا هم علما و هم فلسفه به لاادری گری سپرده شدند. کانت علم و دین را دو حوزه متفاوت گرفت که وظایف جداگانه ای دارند و لذا تعارضی ندارند. کار علم کشف پدیده ها است و وظیفه دین راهنمایی اخلاقی است. سرآغاز دین در احساس الزام اخلاقی انسان است و خداوند یک اصل مسلم نظام اخلاقی است.

بعد از کانت، اگوست کنت(1798-1857) به میدان آمد و منادی پوزیتیویسم شد. با آمدن کنت علم زدگی اوج گرفت. او می خواست هم مرجع اعلی در علم باشد و هم پیامبر اجتماعی. از دید او هر چه که به وسیله حواس قابل درک نباشد، غیرعلمی و کوشش برای فهم آن نامعقول است. او آنهایی را که دنبال کشف علل بودند، با برچسب بت پرستی محکوم کرد.

جریان بعدی که علم زدگی را تقویت کرد ظهور مارکسیسم بود. مارکس نه تنها روش خود را با روش فیزیک دانان مقایسه نمود، بلکه حتی ادعا کرد قوانینی را یافته است که بدون شرط در علوم اجتماعی و طبیعی حاکمند.” (همان، 21و 22)

“مکتب دیگری که ظهور آن به رشد علم زدگی کمک فراوان کرد ظهور پوزیتیویسم منطقی در قرن بیستم بود. پوزیتیویست های منطقی، تجربه پذیری را معیار معنادار بودن گرفتند و چون قضایای متافیزیکی تجربه پذیر نیستند، آنها را فاقد معنا دانستند.

افکار پوزیتیویست های منطقی با اصراری که بر مشاهده پذیری داشتند به محیط علمی رخنه کرد و بینش پوزیتیویستی حاکم بر افکار فیزیک دانان و سایر متخصصان علوم تجربی شد. پوزیتیویست های منطقی برنامه ای به اسم «وحدت علم» یا «علم وحدت یافته» مطرح کردند تا تمام علوم را به یک منشأ، مثلا فیزیک، برگردانند. پوزیتیویستهای منطقی می گفتند محدودیتی برای علم وجود ندارد و سوالی نیست که نتوان جواب آنرا از علم گرفت. [..] از نظر اینها بین علوم انسانی و علوم طبیعی جدایی وجود ندارد. [..]

تجربه گرایی، حس گرایی و دوری از متافیزیک از خصوصیاتی بود که مکاتبی نظیر پوزیتیویسم، مارکسیسم و پوزیتیویسم منطقی در میان دانشمندان علوم تجربی شایع کردند و هنوز هم بر افکار غالب آنان حاکم است و می توان گفت علت دین زدایی و دین گریزی در محیط های علمی، رواج این فلسفه ها و مکاتب ضد متافیزیکی بوده است. ” (همان، 23)

بنابراین به روشنی مشخص است که تضادهای اساسی و بنیادی میان جهان بینی و علم مدرن و جدید غربی با هر جهان بینی و دین الهی از جمله اسلام، وجود دارد. بنیانها و پیش فرضهای اولیه ای که شاید بتوان گفت مهمترین رکن هر دو جهان بینی چه مدرن و چه الهی را تشکیل می دهند. همانطور که بیان شد، دانش مدرن با جدا کردن و قطع رابطه فیزیک و جهان مادی از متافیزیک یا جهان غیر مادی تولد یافته و به مرور و با رشد و گسترش آن کم کم متافیزیک از جهان بینی مدرن به کلی محو شد و جایی برای آن نماند. در صورتی که از مهمترین اصول هر دین الهی و به ویژه اسلام رابطه تنگاتنگ و دائمی جهان مادی با جهان غیر مادی و خدا است، و با کنار گذاشتن این اصل، کل دین از بین می رود. همانطور که می دانیم این اصل دینی در جای جای فرهنگ و جامعه ما ساری و جاری بوده و هست. پس چگونه می توان از تناسب این دو جهان بینی و این دو فرهنگ سخن گفت؟! و چگونه می توان به سادگی از این تضاد مهم چشم پوشی کرد؟!

مشکل اصلی علوم انسانی در ایران

با جمع بندی مسایل مطرح شده این نتیجه حاصل می شود که مشکل اساسی و بنیادی نظام علوم انسانی جدید در ایران: عدم تطابق دانش و معرفت غربی با جهان بینی، معرفت ایرانی- اسلامی و حتی جامعه و فرهنگ و به عبارتی با کلیت نظام اجتماعی ایران می باشد. همانطور که شرح داده شد، هر دانش و معرفتی دارای یک سری مبانی و پیش فرضهایی است که با جهان بینی آن جامعه مطابقت دارد. دانش غربی یک دانش وارداتی است. «این علومی که اکنون در دانشگاه ها تحت نام علوم انسانی تدریس می شود، مثل روانشناسی، جامعه شناسی، علوم تربیتی، مدیریت و اقتصاد همه اینها علوم انسانی سکولار هستند. برخلاف پوزیتیوست ها که ادعا می کردند علوم از استقرا و تحقیقات آزمایشگاهی شروع می شود، امروز فلسفه علم ثابت کرده – و تقریباً مورد پذیرش تمام فیلسوفان علم با تمام گرایشات مختلف است-که تحقیقات علوم انسانی از آزمایشگاه شروع نمی شود، این مبانی متافیزیکی است که به علوم انسانی جهت می دهد و امکان ندارد روانشناسی، جامعه شناسی، اقتصاددانی، مبانی متافیزیکی و فلسفی نداشته باشد»(خسروپناه، اسفند 1386، مجله برداشت اول. ص 56). این مبانی متافیزیکی و فلسفی در غرب شامل و متاثر از دین مسیحیت منحرف شده، دوران و افکار و فلسفه مادیگرا و این دنیایی و انسان مدار (به جای خدامدار) رنسانس و متاثر از فلسفه بت پرستانه و شرک آلود یونانی بوده است.  پس دانشی که از غرب و براساس جهان بینی و شرایط تاریخی دوران خاصی در غرب به وجود آمده است، دانشی که نه در مبانی و نظریات با دانش و فرهنگ ما منطبق است و نه قادر به حل مشکلات و مسایل ما می باشد. چنین دانشی در اغلب موارد، غیر مفید و حتی مضر برای جامعه ما می باشد. پس از یک طرف عدم تطابق و تضاد داریم و از طرفی بیهودگی و تفننی بودن. بنابراین نظام دانش انسانی در ایران حاشیه ای و طرد شده است. نظامی است محصور در آکادمی و دانشگاه ها و هرگاه هم که بیرون می آید در جامعه ایجاد تنش و اختلال می کند. فمینیسم، مارکسیسم، لیبرالیسم و .. . تضاد دانش جدید غربی با سنت و مذهب از همین جا نشات می گیرد.

پس مهمترین، و اساسی ترین مشکل دانش به ویژه علوم انسانی در ایران را در یک جمله میتوان اینگونه بیان کرد:-«نامتناسب و غیر بومی بودن»، دانش کنونی در ایران، مطابق با جهان بینی و کل نظام اجتماعی و فرهنگی ما نیست و با آن در بسیاری از موارد تناقض و تنافر و تضاد دارد. 

این مشکل اصلی، سر منشاء سایر مشکلاتی است که معمولا توسط محققان این حوزه برشمرده می شود. این مشکل اساسی باعث می شود که هیچگاه این دانش منطبق با جامعه و افراد ما نشود و در جامعه و افراد نهادینه نشود و نه جامعه ما و نه افراد ما نمی توانند با آن ارتباطی برقرار کنند. همیشه به صورت یک تکه جدا و نامتناجس می باشد. البته ممکن است در طول زمان کم کم، جهان بینی و ویژگی های این نهاد خارجی به جامعه و اطرافش سرایت پیدا کرده و آنها را دچار تغییر کند که در این صورت شاید بتواند نهادینه شود و به فعالیت طبیعی بپردازد. البته پس از این مدت طولانی از ورود این دانش غربی و این نهاد دانشی به ایران به نظر می رسد امکان چنین اتفاقی بسیار کم است و نهادهای دیگر و جهان بینی ها و ایدئولوژی های دیگر حاکم در جامعه ایرانی قدرت بیشتری دارند و نمی گذارند که این جهان بینی جای آنها را بگیرد یا حداقل تاکنون این اتفاق صورت نگرفته است.

البته ممکن است این دانش غربی بتواند کارکردهایی برای سایر بخشهای جامعه که به همین صورت با تاثیر و تقلید از جوامع غربی تغییر شکل داده و یا ایجاد شده اند، داشته باشد و برخی از نیازهای آنها پاسخ دهد. البته به شکلی ناقص و صوری زیرا به هرحال خود این نظام دانش در ایران دچار مشکل و بحران است و نظامی سالم و طبیعی نیست، پس نمی تواند محصولی سالم حتی برای بخشهای مذکور داشته باشد. با این مشکل مضاعف که آن بخشها نیز خود دچار مشکل غیر بومی بودن، هستند.

رابطه مشکل اصلی با سایر مشکلات و مسایل علوم انسانی ایران

دولتی بودن نظام دانش در ایران، عامل مهم به وجود آمدن بسیاری از مشکلات و آسیب های علوم انسانی در ایران است. حتی می توان آن را مهمترین تسهیل کننده ی ورود، گسترش و دوام دانش غربی در ایران دانست. اصلی ترین مشتری این دانش دولت بوده و است، آنهم مصرف کننده حقیقی نیست بلکه فقط هزینه کننده است. همچون کالایی لوکس، برای نهاد دانش در علوم انسانی هزینه می کند، بدون آنکه از آن استفاده نماید. البته برای او علاوه بر پرستیژ، دارای کارکردهایی همچون به تاخیر انداختن و یا حتی از میان برداشتن ازدواج، کار و .. جوانان را دارد. البته اگر دولت از این نهاد بهره نیز ببرد، مشکلی بزرگتر به وجود می آید، زیرا مشکل وارداتی بودن و غیر بومی و نامتناسب بودن از نهاد دانش، به کل جامعه تسری می یابد و کل جامعه را دچار بحران می کند. جریانی که در اواخر سلطنت پهلوی در اغلب حوزه ها، و در بعد از انقلاب اسلامی، در دولت آقای هاشمی رفسنجانی در حوزه اقتصاد و در دولت آقای خاتمی در حوزه های سیاسی و فرهنگی ایران به وجود آمد و جامعه به تضادها و بحرانهای شدیدی دچار شد. البته هنوز این تضادها و بحرانها وجود دارد و در سطح و عمق رو به گسترش می باشد و در برهه هایی این گسترش، شدت و ضعف می گیرد.

در اینجا می توان نتیجه گیری کرد که، دو عامل اصلی غیر بومی یا نامتناسب بودن و دولتی بودن که در هم تنیده و به هم وابسته هستند، مبدا و منشاء اغلب مشکلات نهاد علم به ویژه علوم انسانی در ایران می باشند. که مهمترین این مشکلات را می توان به صورت ذیل فهرست کرد(مشکلات ثانوی):

1- مفید نبودن برای جامعه ما: دانش کنونی در ایران نیازهای معرفتی و شناختی و آموزشی و تربیتی اصلی و حقیقی جامعه را پاسخ نمی دهد، نیازهایی که برآمده از متن جامعه و مردم باشد. این نظام گامی در جهت رفع مشکلات و بهبود زندگی آنها برنمی دارد.

زیرا مسأله های دانش غربی مسألهء جامعه غربی بوده و هست، مسائلی چون چگونگی حکومت بر مردم، چگونگی استفاده بیشتر از نیروی انسانی در جهت اهداف مادی و لذت بیشتر، چگونگی تسلط و بهره جویی از جوامع دیگر در جهت منافع خود، بیهنجاری و آنومی پدید آمده بعد از پیشرفتهای مادی مدرنیته و .. . در جامعه غربی برای پاسخگویی به نیاز های شناختی و علمی خود و متناسب با شرایط خود شامل جهان بینی ، فلسفه و .. خود دانشی به نام دانش غربی و مدرن و در حال حاضر پست مدرن به وجود آمده است. چگونه ممکن است دانشِ جامعه غربی با این همه تفاوت و اینهمه تضاد با جامعه ما به درد ما بخورد. چگونه ممکن است این دانش بدون هیچگونه تغییر و یا با تغییر اندک و سطحی و ظاهری، در جامعه ایران کاربردی داشته باشد. جامعه ای که مسائل و مشکلات دیگری دارد و شناخت و راه حل یابی آنها نیز باید در شرایط موجود در این جامعه صورت گیرد و باز باید در این شرایط به کاربری برسد و استفاده شود. نتیجه این جریان علوم انسانی ما را تبدیل به یک شرق شناسی کرده است، شرق شناسی با همان ویژگی هایی که ادوراد سعید برمی شمرد. یک نگاه از بیرون، یک نگاه سفرنامه ای، یک شناخت با هدف بهره گیری از جوامع شرقی توسط جوامع غربی.

2- تغییر ماهیت و تغییر کارکرد نظام دانش: نظام کنونی دانش در ایران، کارکرد اصلی یک نظام دانش در یک جامعه یا یک نظام اجتماعی کلان را ندارد و کارویژه های خود را انجام نمی دهد و فقط برخی از کارکردهای جنبی خود و یا کارکردهای غیرذاتی خود را انجام می دهد. و شباهت چندانی به یک نظام علمی ندارد.

همانطور که توضیح داده شد، نظام دانش غربی نمی تواند در ایران کارکرد یک نظام دانشی را داشته باشد. یک نظام دانش در یک جامعه باید نیازهای معرفتی جامعه را پاسخ دهد و در بخش آموزش باید افراد را برای زندگی بهتر در جامعه مهیا و تربیت کند، باید برای مسایل و مشکلات جامعه راه حل بیابد. ولی نظام دانش موجود در ایران چنین کارکردهایی را ندارد و یا به اندازه نیاز ندارد. البته همانطور که بیان شد، ممکن است بتواند با برخی بخشهای جامعه که با تقلید و تحت تاثیر غرب دچار تغییر شده اند، ارتباط برقرار کند و کارکردهایی را برای آنها داشته باشد. البته این ارتباطات معمولا سالم و طبیعی نیستند، مثلا، کارکرد تولید افراد دارای مدرک و البته ناکارآمد برای دولت، هزینه بر بودن و دولتی بودن نظام دانش، درس خواندن برای مدرک به جای درس خواندن برای یادگیری و به کارگیری. بدین ترتیب، نظام دانش از تولید کننده دانش و توزیع کننده دانش و تعلیم و تربیت نیروی انسانی مبدل به تولید کننده مدرک و پرستیژ اجتماعی شده است. 

3–نظام ناقص، انتقال دهنده دانش نه تولید کننده آن: نظام دانش در ایران کنونی یک نظام ناقص است و نیمی از آن وجود ندارد. این نظام فقط یک انتقال دهنده است، یک آموزش دهنده، ولی نیمه دیگر آن که باید به تولید دانش بپردازد وجود ندارد. حتی کارکرد نقد و گسترش دانش نیز در این نظام به ندرت انجام می پذیرد. “دانشگاه در غرب مولد دانش[مدرن و جدید] و در ایران انتقال دهنده دانش جدید بوده است. دانشی که مبانی فلسفی و روش شناختی آن ریشه در فرهنگ و تاریخ غرب دارد.”(ذاکر صالحی، 1383، ص20) پس همانطور که بیان شد، جامعه ایرانی و مردم این جامعه نمی تواند با این دانش رابطه ای طبیعی برقرار کند و نمی تواند آنرا در خود نهادینه کرده و خود به تولید و توسعه و نوآوری در آن بپردازد،  بنابراین همیشه فقط تحت تاثیر دنیای غرب است و با صرف هزینه های دولتی (نفتی) به ترجمه و توزیع دانش غربی می پردازد.

تئوری های دانش غربی با مبانی فکری و اعتقادی او نامتناسب و ناسازگار است، روشهای تحقیقش نیز در جامعه ناکارآمد و مشکل زا است، موضوعات نیز موضوعاتی نیست که مورد علاقه و نیازش باشد، ساختار و سازمان علمی مناسبی نیز برای فعالیت وجود ندارد. پس دانشی هم وجود ندارد. آنچه هست یک گیرنده و ترجمه کننده و توزیع کننده است و به عبارتی فقط یک مصرف کننده است آنهم برای نیازی کاذب نه حقیقی.

4- ترجمه ای و دنباله رو(نبود خلاقیت و ابداع): همیشه دنباله رو می باشد و همیشه مترجم افکار و نظریات و حتی تحقیقات غربی می باشد. تئوری، روش تحقیق، موضوع، ساختار نهاد علمی و .. همگی از غرب می آید. همیشه منتظر است که غربیها بحثی را شروع کنند و بعد در ایران با فاصله ای زمانی نسبتاً طولانی ترجمه شود. این دنباله روی عواقبی نیز به دنبال دارد و اینکه غربیها همیشه برای عالمان و متعلمان و پژوهشگران ما الگو و رهبر هستند. همیشه چشمشان به آنهاست و پیرو آنها هستند. این پیروی به مرور ممکن است به جامعه نیز سرایت کند و البته در مواردی کرده است، زیرا کنشگران نظام دانش به هر حال بخشی از الگوها و گروه های مرجع جامعه هستند.

5- بی انگیزگی و بد انگیزگی: عدم وجود انگیزه برای نظام علم در کل و هر یک از عناصر جامعهء علمی همچون افراد و فعالان این نظام، برای تحقیق و تولید و توزیع دانش و فناوری. در مقابل آن وجود انگیزه های مخرب و متضاد با ماهیت این نظام، همچون، انگیزه های مادی زودبازده و تاجر مابانه و انگیزه های فرم گرایانه همچون مدرک گرایی، ارتقاء گرایی و .. نیز از همان مشکل اصلی نشات می گیرد. افراد یا با انگیزه های غیر طبیعی وارد این نظام می شوند و یا اگر با انگیزه های صحیح وارد این نظام شوند پس از مدتی به این نتیجه میرسند که نمیتوانند انگیزه های اولیه خود را در آن دنبال کننده، در این حالت یا از این نظام خارج می شوند و یا مانند سایر کنشگران این نظام به انگیزه های کاذب و غیر طبیعی رو می آورند. به همین دلیل نسبت بسیار کمی از دانشجویان به دنبال کسب دانش هستند و اغلب به دنبال کسب نمره و کسب مدرک می باشند. اغلب اساتید نیز فقط دغدغه معیشتی دارند. محققان نیز اکثریت به دنبال تحقیقات و پروژه های درآمدزا می باشند، بدون اینکه به خود دانش و کاربرد آن اهمیتی بدهند. یعنی علاوه بر اینکه انگیزه اصلی کنشگران نظام دانش، انگیزه های سود مادی است، انگیزه های معرفتی و تربیتی، حتی به عنوان انگیزه های حاشیه ای و جانبی وجود ندارد.

6- انگلی بودن: این نظام با اینحال که برای جامعه سودی و منفعت چندانی ندارد ولی هزینه هایی را بر آن تحمیل می کند.

بعد از عامل غیر بومی بودن، مهمترین عامل به وجود آمدن و تداوم این آسیب، عامل دولتی بودن نظام دانش در ایران است. دولت بدون اینکه منفعت و سود مشخصی از دانش انسانی غربی ببرد و حتی با وجود اینکه این دانش او را در بسیاری موارد دچار مشکلات و مسایلی می کند باز برای آن هزینه می کند. مشکلاتی چون به وجود آمدن و گسترش مکاتب مارکسیسم، فمینیسم. این مشکل به نحوی به بیمار بودن سیستم دولت در ایران نیز مربوط می شود. دولتی که با فروش نفت و هزینه آن فعالیت می کند. “همین دانشگاه نفتی است که سازمان دانش ما را شکل می دهد” (فیاض، اسفند 1386، ص64)

7- در خدمت بیگانه و غیر بودن: نظام دانش مدرن در ایران، بیشترین منفعت را به جامعه غربی و مدرن می رساند.

تربیت نیروهای مختلف توسط این نظام و با هزینه جامعه ما و در نهایت استفاده توسط جامعه غربی که به آن مهاجرت نخبگان می گویند. تولید دانشی که برای جوامع غربی مفید می باشد و در راستای منافع آنها قرار دارد. این موضوع را به تفصیل و به روشنی می توان در تاریخ و ورود دانش غربی به جوامع غیر غربی و جامعه خود ما دید. دانشی در راستای اهداف استعماری جوامع غربی بوده و هست. همانطور که بیان شد دانش غربی برای جوامع غربی به وجود آمده است و اگر آنرا به جامعه دیگر وارد کنیم به ویژه جوامعی که اختلاف زیادی با آن دارد، آن دانش تبدیل می شود به یک جزئی از جامعه غربی در آن جامعه ثانی، جزئی که همان منافع و اهداف را در جامعه ای دیگر برای جامعه غربی دنبال می کند. اگر دانشی تولید کند، دانشی را تولید می کند که به درد غرب بخورد. اگر افرادی را آموزش و تربیت کند، آن افراد متناسب و برای جامعه غربی تربیت و آموزش دیده اند. برای افراد تربیت شده نظام دانش غربی در ایران، سه حالت ممکن است اتفاق بیفتد، یا به آن جوامع مهاجرت می کنند و یا در جامعه خودی می مانند و سعی می کنند آنرا شبیه به جوامع غربی بکنند و آنرا تغییر دهند و یا در حالت سوم کلیه آموخته های خود را به دور می اندازند و به همان صورت اول در جامعه خودی به زندگی ادامه می دهند. در دو حالت اول نظام آموزش ما در راستای منافع جوامع غربی عمل کرده است. البته در حالت دوم جامعه و فرد دچار تنشها و مشکلات فراوان می شود. در حالت سوم نیز جامعه ما هزینه ای کرده که هیچ فایده ای برایش ندارد که باز خود ضرر می شود.

از طرف دیگر نیز همانطور که بیان شد، اگر دانشی هم تولید شود و تحقیقی صورت گیرد، موضوع و مساله جامعه غربی وارد ایران می شود و با همان روش دانش غربی و در همان تئوری غربی تحقیق صورت می گیرد و در مجلات و همایشهای آنها ارائه می شود و در جوامع آنها چه برای حل مشکلاتشان و چه برای سوءاستفاده از جوامع ما، به کار برده می شود.

در پایان سایر مشکلات نظام دانش کنونی در ایران همچون، ایجاد تضاد در جامعه، از بین بردن هویت و پیشینه تاریخی و دانش بومی و … را می توان به این لیست اضافه کرد.

 با جمع بندی مطالب بیان شده این نتیجه حاصل می شود که ریشه تمام مشکلات و مسایل علوم انسانی در ایران را باید در مشکل و عامل اصلی، یعنی غیر بومی و غیر اسلامی بودن جستجو و مشاهده کرد. ناگفته مشخص است با رفع این مشکل اساسی، اغلب مشکلات مطرح شده به مرور حل خواهد شد، در غیر این صورت هرتلاشی در این زمینه محکوم به شکست بوده و منجر به هدر دادن هزینه های مادی و غیر مادی و زمان می گردد.

البته آنچه از اسلامی شدن و بومی شدن مد نظر است نه در ظاهر و شکل، آنطور که در اول انقلاب در جریان انقلاب فرهنگی صورت گرفت، بلکه در عمق و جهان بینی و فلسفه علوم می باشد. باید با جهان بینی ای منطبق بر دین، فرهنگ و جامعه خود به سراغ معرفت و دانش برویم، باید منابع دینی و فرهنگی و معرفتی خود را در مرکز دانش خود قرار دهیم و با استفاده از آنها به تولید دانش مفید در شرایط کنونی جامعه خودمان بپردزایم و با بررسی مشکلات و مسایل مختلف خودمان، راه حلهایی برای بهبود وضعیت زندگی مادی و معنوی، این جهانی و آن جهانی خود، ارائه دهیم.

البته مشکلات و سختیها و مخالفانی در این راه نیز وجود دارد، که باید آنها را شناخته و با آنها به مبارزه و مقابله پرداخت.

منابع:

– چالمرز، آلن اف، 1378چیستی علم، سعید زیباکلام، تهران: سمت،.

– خسروپناه، عبدالحسین، نشریه برداشت اول شماره 52، تهران: مرکز بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری، اسفند 1386.

– دریفوس، هیوبرت و پل رابینو. میشل فوکو فراسوی ساختارگرایی و هرمونیوتیک. ترجمه حسین بشیریه. تهران: نشر نی، 1384، چاپ چهارم.

– ذاکر صالحی، غلامرضا. دانشگاه ایران: درآمدی بر جامعه شناسی آموزش عالی، تهران: کویر، 1383.

– فیاض، ابراهیم. سازمان و دانش، نشریه برداشت اول شماره 52، تهران: مرکز بررسی های استراتژیک ریاست جمهوری، اسفند 1386.

– کوهن، تامس. ساختار انقلابهای علمی. ترجمه احمد آرام. تهران: سروش، 1369.

– گلشنی، مهدی. از علم سکولار تا علم دینی. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1380، چاپ دوم.

– مانهایم، کارل. ایدئولوژی و اتوپیا: مقدمه ای بر جامعه شناسی شناخت. تهران: سمت،1380.

 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه