درباره سه رمان برجسته سيمين دانشور

علیرغم نگاه اشراف زده دانشور، سووشون رمان انقلاب است

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۵:۱۲ ۱۳۹۲/۱۲/۱۸

در سووشون سيمين بي‌عدالتي را به تصوير مي‌کشد که از محدوده امور مربوط به مردها مي‌گذرد و وارد روابط عاطفي مردم مي‌شود. در نگاهِ اول خیلی زنانه و سطحی به نظر می‌رسد اما عمیق که می‌شوی می‌بینی عجب استعاره‌ای است از جامعه آن روزگارِ ایران که کاري نمي‌شود برايش کرد جز رساندن لقمه‌پاره‌اي به دهان‌هاي وامانده از زغوريت. اما در ساربان سرگردان قلم سیمین دیگر آن قوت سابق را ندارد.

18 اسفند دو سال پيش، نويسنده‌اي از ميان ما رفت كه آثارش جدا از صادقانگي‌شان، از اولين آفرينش‌هاي ادبي درباره انقلاب و مبارزات انقلابي بود. سيمين دانشور با سووشون‌اش تصويري به يادماندني از مبارزات مردمي بر عليه استبداد ساخته و پرداخته‌ است.

رمانِ خوب با یک بار خواندن به پایان نمی‌رسد. پایانِ مطالعه رمان تازه آغازِ حیاتِ مجازیِ شخصیت‌ها و حلاجیِ روابط و قصه‌ها در ذهنِ مخاطب است.

آثار سيمين دانشور از اين لحاظ آثار برجسته‌اي هستند. چون شخصيت‌ها در ذهن مي‌مانند و با مخاطب زندگي مي‌كنند. شخصيت‌ها با كنش‌هاي به ظاهر كوچك‌شان ذهن خواننده را درگير مي‌كنند و معنا مي‌آفرينند. اين كنش‌ها و ماجراها اگرچه در ظاهر و در اولين نگاه ساده و سطحي به نظر مي‌آيند اما در پس پشت خود معناهاي عميقي دارند.

ماجرایِ سحر(کره اسبِ خسرو، پسرِ یوسف و زری) که دخترِ حاکم هوسش را کرده بود و به زور آن را امانت گرفتند، بسیار حرفِ اجتماعی دارد و به همین بهانه کوچک، سیمین دانشور به‌خوبی بخشی از روابطِ جامعه آن روزگارِ شیراز را نشان مي‌دهد. سيمين بي‌عدالتي را به تصوير مي‌کشد که از محدوده امور مربوط به مردها مي‌گذرد و وارد روابط عاطفي مردم مي‌شود. نذرِ زری که یک هفته در میان، نان و خرما دادن به زندانی‌ها و دیوانه‌ها بود در نگاهِ اول خیلی زنانه و سطحی به نظر می‌رسد اما عمیق که می‌شوی می‌بینی عجب استعاره‌ای است از جامعه آن روزگارِ ایران که کاري نمي‌شود برايش کرد جز رساندن لقمه‌پاره‌اي به دهان‌هاي وامانده از زغوريت. خان کاکابرادرِ یوسف نمونه کم‌نظیری از اشرافِ محافظه‌کار و حزبِ باد است و بسیار خوب درآمده.

این رمان خیلی «داستانِ انقلاب» است و از این بهتر نمی‌شود یک دوره سیاهِ پهلوی را در شیراز نشان داد. دوره‌‌اي كه از آن كم نوشته ‌شده و مردم آن را كم ديده‌اند. به اين معنا، دانشور يكي از اولين داستان‌نويسان انقلاب است. سووشون را که کنار بگذاريم، دو رمان بهم پيوسته او يعني «جزيره سرگرداني» و «ساربان سرگردان» دقيقا رمان انقلاب هستند و اتفاقا نمونه‌هاي کاملي از رمان انقلاب هستند، چرا که ماجراي انقلاب را از وسط يا حتي از آخرش تعريف نمي‌کنند، بلکه بيشتر به اين مي‌پردازند که چه شد که انقلاب شد.

انقلاب از نگاهِ اشراف

فقط می‌ماند یک نکته کوچک و آن این‌که دانشور هر کار کند باز هم دارد از دیدگاهِ زنی از طبقه مرفه به جامعه‌اش نگاه می‌کند و همین است که راویِ او حتی نمی‌تواند به اندازه یوسف به میانِ مردمِ دهات برود و برای‌شان کاری بکند و این بیشتر به خاطرِ «اشرافی» بودنش است تا «زن» بودنش. زری محکوم به زن بودن است و در کشمکش‌هایِ سیاسی به بازی گرفته نمی‌شود. شاهدِ مثالِ آن صحنه‌ای است که بزرگانِ طوایفِ اطرافِ شیراز در خانه یوسف به شور نشسته‌اند که با قوایِ حکومتی که برایِ سرکوب‌شان در حالِ حرکت به سمتِ پادگانِ سمیرم است چه کار کنند. در این صحنه زری جز فراهم کردنِ بساطِ قلیان کارِ دیگری نمی‌کند. یکی دو بار هم اگر نظرش را می‌گوید کسی چنان وقعی به آن نمی‌نهد.

این دیدگاهِ ناظر به نویسنده کمک کرده تا حواسش به دوربینش جمع باشد و به دقت رفتارِ همه شخصیت‌هایش را در صحنه نشان دهد. دقيقا مانند زني نگران که در پستو نشسته و همين‌طور که پرده را با دو انگشت اندکي کنار زده، مو به مو رفتار و گفتار آدم‌ها را زير نظر مي‌گيرد. اما نکته دیگر این‌جاست که زری در اين جايگاه، خود نیز تا حدودی قبول دارد که از اوضاع سر درنمی‌آورد و جز آرامش و سلامتیِ مردش و حفظِ کانونِ خانواده‌اش چیزِ دیگری نمی‌خواهد. همه حواسِ او پیشِ دو دخترِ دوقلویش و خسرو پسرِ نوجوانش است.

در مورد دو رمان به هم پيوسته دانشور سوال اين است که چطور شده که صحنه‌های مبارزاتِ انقلابیِ مردم در کفِ خیابان‌ها راهی به آثارِ داستاني دانشور نیافته‌اند؟ یک پاسخ می‌تواند این باشد که هستی- شخصیتِ اصلیِ دو رمانِ دانشور- اگرچه مبارز است و کارش به زندان و تبعید به دریاچه نمک کشیده می‌شود، قطعاً از مردم و با مردم نیست.

جلال کادری بسته‌تر

جلال این جرئت و شناخت را دارد که به میانِ مردمِ دهات برود و ازشان بنویسد که حاصلِ آن می‌شود نفرینِ زمین و از رنجی که می‌بریم. هرچند او هم در نفرینِ زمین یک معلمِ دل‌زده بی‌اعتقاد است و در داستان‌های از رنجی که می‌بریم، دانایِ کلی با گرایشاتِ مارکسیستی که با رقت منعکس می‌شوند، وگرنه از بینِ این همه روستاهایِ رنج‌ کشیده ایران به سراغِ معدنِ زیرآب که کارگرانش دست به شورشِ مسلحانه می‌زنند نمی‌رفت. اما راویِ او موفق می‌شود به واسطه همین نزدیکی به مستضعفین و مردمِ فقیرِ روستا، ماجرایِ تقسیمِ اراضی و مثلاً زمین‌دار شدنِ دهاتی‌ها را تصویر کند. مردمی که در تأمینِ آب برایِ مزارعی که تازه صاحب شده‌اند (و هیچ هم از این زمین‌دار شدن خوشحال نیستند) حتی قدرت و نقشی ندارند. موتورِ آب هم دستِ پسرِ خان است و این مردم آخرش هم همه چیز را ول می‌کنند و مثلِ سلوچ، جایِ خالی‌شان را در روستاها می‌گذارند و به شهر می‌آیند.

و بقیه‌اش را در جزیره سرگردانی دانشور می‌خوانیم؛ در سرنوشتِ فاطمه سبزواری که یکی از هزاران حلبی‌نشینِ کنارِ تهران است. و گرسنگی و مرض میانِ مردمِ این شهرِ حلب بیداد می‌کند. حتی اگر فرح بیاید و از وسط‌شان رد بشود، سودایِ دانشجوهایِ مبارز برایِ طغیان کردنِ این مردمِ له شده آخرش هم نمی‌گیرد.

آن‌جا هم جالب است که همین سیمین دانشور (که می‌گویم داستانش واقعاً داستانِ انقلاب است) باز از دیدگاهِ هستی به دنیا و جامعه‌اش نگاه می‌کند که هرچقدر هم عدالت‌خواه و انسان‌دوست باشد، باز هم دختری از خانواده اشراف است و با پایان گرفتنِ جزیره سرگردانی می‌بینیم که بین دوست پسرِ مبارزش و سلیم مذهبی (که او هم از خانواده‌ای مرفه است و در واقع نسخه «مرد» هستی است)، سلیم را انتخاب می‌کند و با این کار یعنی که بیش از این «نمی‌کشد» که مبارزه کند!

دانشور پشیمان

در ساربان سرگردان که ادامه داستانِ هستی است، یک چرخشِ عجیب در داستان اتفاق می‌افتد. هستی که در آن‌جا نشان می‌داد بیش از این توانی برایِ مبارزه ندارد، این‌جا چهره یک مبارزِ حرفه‌ای را از خود به نمایش می‌گذارد. جزیره سرگردانی با صحنه حضورِ هستی و مامان عشی‌اش (عشرت که نماینده قشرِ زنانِ عشرت‌طلب است!) در سونایِ زنانه آغاز شده بود و اینک ساربان سرگردان با صحنه اسارتِ هستی در زندانِ پهلوی به علتِ مشارکت در فعالیت‌های خراب‌کارانه.

به وضوح مشخص است که دانشور تصمیم دارد چرخشِ بزرگی به نفعِ شخصیتِ اصلی‌اش در داستان ایجاد کند تا او را از ژستِ دخترِ اشرافیِ ناتوان و بی‌علاقه به مبارزه خارج کند و از او فعالِ ضدِ شاهنشاهی بسازد. این تغییرِ مسیر در روندِ داستان اگرچه به خودیِ خود جذاب و ستودنی است، اما قضاوت درباره موفقیتِ دانشور در اجرایِ داستانیِ این تحول را باید بر عهده مخاطب نهاد.

زنانه یا پیرزنانه

آنچه پیداست، او بسیار بیش از آن‌که زنانه به داستانش نگاه کند، پیرزنانه نگاه می‌کند. دانشور ديگر آن نويسنده رئاليست چيره دست سووشون نيست که با توصيف برف و شيره خوردن زري دهان مخاطب را آب بيندازد. او حالا از عجيب‌ترين تجربه‌هاي شخصيت‌هايش هم به سادگي رد مي‌شود:

ساواک به ارتباطِ هستی و مراد با شبکه‌های خراب‌کاری علیهِ رژیمِ پهلوی پی برده است، بنابراین این دو جوان باید به شدت تنبیه و تهدید شوند. چگونه؟ آن‌ها را همانندِ بسیاری مبارزانِ دیگر با چشمانِ بسته سوارِ هلی‌کوپتر می‌کنند و به عمقِ دریاچه نمک می‌برند. به «جزیره سرگردانی».

صدایِ چرخشِ بال‌های هلی‌کوپتر را شنید. آن‌قدر نزدیک بود که بتواند بفهمد هلی‌کوپتر است. دستی بازویش را گرفت  و در صندلیِ عقبِ هلی‌کوپتر نشاندش. یک نفر دیگر را هم کنارش نشاندند. هواپیمایی غرش‌کنان فرود آمد. صدایِ پاهایِ مسافرانی آمد که پیاده شدند. از کجا آمده بودند و به کجا می‌رفتند و این رفتن‌ها و آمدن‌ها برای چه بود؟ «و گوش‌هایم که هم می‌شنوند و هم می‌بینند». هستی از زیرِ نوارِ سیاهی که بر چشم داشت مراد را شناخت.

چشم‌های هستی و مراد را گشودند. دو تا مردِ دیگر هم بودند. اینک نورِ عظیم، سکوت و برهوت. انگار آسمان سرتاسر خورشید بود – جزیره سرگردانی همان‌طورکه کراسلی وصفش را کرده بود و صدایِ مردِ اول که در آن برهوت هوهو کرد و علمی با بیرقِ سپید به دستِ مراد داد.

_ اگر تصمیم گرفتید با ساواک بدونِ قید و شرط همکاری کنید، فردا که به سراغتان می‌آییم، این بیرق را به علامتِ تسلیم در هوا تکان تکان بدهید. وگرنه همین‌جا می‌مانید تا جمجمه‌هایتان مثلِ جمجمه‌هایی که رویِ دریاچه نمک… شیر فهم شد.

و صدایِ مردِ دوم: دمِ آخر و این همه زمختی. برای‌شان آب و نان نمی‌گذارید؟ آخر گوسفند را هم که بخواهند بکشند اول آبش می‌دهند. این زبان‌ بسته‌ها…

_ تو فضولی نکن.

مردها که رفتند مراد و هستی به هم نگاه کردند. مراد که حالا یک مردِ ریشو بود گفت: اول باید کاری بکنیم که از این نورِ کشنده برهیم. علم را به زمین فروکرد و شن‌ها را دورش جمع کرد و مانتویِ هستی را رویش کشید. دو نفری‌شان می‌توانستند زیرش بنشینند. با تبِ تندِ زمین و آسمان چه می‌توانستند بکنند؟[1]

آنچه هست، دانشور با این تجربه خیلی عجیبِ دو جوانِ مبارز بسیار سهل‌انگارانه برخورد می‌کند. آنچه نمی‌بینیم حیرتِ هستی و مراد از تنها رها شدن در جزیره سرگردانی است. حتی در وجهِ عینیِ کار صحنه فرود آمدن در کویر و بعد پروازِ دوباره هلی‌کوپتر (که چقدر می‌تواند برای این دو تبعیدی هول‌انگیز باشد!) را نمی‌بینیم.

تازه بعد از این‌هاست که هستی هوس می‌کند در جزیره سرگردانی تفرجی کند:

هستی گفت: تا قوتی در پاهایمان هست در جزیره گشتی بزنیم. چندان بزرگ نیست.

مراد نگاهی به جزیره کرد و گفت: گمان نکنم وسعتِ جزیره بیشتر از دو کیلومتر در یک و نیم کیلومتر باشد. از دریاچه چند متر بالاتر است. احتمالاً به علتِ طوفانِ شن.[2]

و خلاصه ماجرایِ گیر افتادنِ مراد و هستی در دریاچه نمک و بعد رها شدنِ خوش‌اقبالانه‌شان چنان به ایجاز و بی‌حوصله روایت می‌شود که گویی تجربه‌ای هم‌ارزِ تجربیاتِ دیگرِ زندگی است.

جدال نقش با نقاش

در اين رمان دو جلدي (يا بگوييم دو رمان پيوسته) سيمين دانشور در چند صحنه به عنوان شخصيت حقيقي خودش وارد اثر مي‌شود. به عنوان مونس و همدم هستي. به عنوان يک استاد دانشگاه که توانسته دل دانشجويش را به دست بياورد و البته با شخصيت واقعي خودش. يعني تصويري که خودش از خودش ارائه مي‌دهد. خانم دانشور سرسخت و تودار که هرکسي را به راحتي به خلوت خودش راه نمي‌دهد و با ديگر اعضاي دانشکدهء هنرهاي زيبا هم جدي و محکم برخورد مي‌کند. اما هستي که نکته جذابي ندارد چطور به خلوت او راه مي‌يابد؟ شايد به اين دليل که توانسته شخصيت داستان او باشد و از آن عجيب‌تر مي‌توان گفت به اين دليل که سيمين هم هستي را مونس و همدم خودش مي‌بيند. او مونس تنهايي‌هاي خودش را که با دست خود آفريده به خلوت خود مي‌خواند. حالا سيمين نقش است يا نقاش؟

خیانت در خانواده اشرافی

نکته کوچکی که در آثارِ دانشور دیده می‌شود، خیانت است. مردِ خانواده اشرافی به‌راحتی به همسرش خیانت می‌کند. چه این مرد گنجورِ متمول و لاقیدِ جزیره سرگردانی باشد، چه حتی یوسفِ خان‌زاده و نسبتاً دین‌دارِ سووشون.

در سووشون خانمِ خانه متوجهِ رابطه شوهرش با کلفتِ خانه می‌شود. آن‌جا خانمِ خانه که زری باشد به جنگِ این کلفت می‌رود و کلفت توی روی او می‌ایستد. در جزیره سرگردانی هم مامان عشیِ عشرت‌طلب یکهو به خودش می‌آید و متوجهِ رابطه شوهرش با پسیتا خدمت‌کارِ فیلیپینیِ خانه می‌شود. اتفاقاً این‌جا هم کلفتِ خانه توی روی خانمِ خانه می‌ایستد. تنها تفاوت این‌جاست که این بار در پایانِ اثر مامان عشی را می‌بینیم که خودآگاه یا ناخودآگاه این خیانت را با فضاحت تلافی کرده:

مادر موهایش را پشتِ سرش برد و با یک گیره طلاییِ بزرگ، آن‌ها را به هم پیوست. به سراغِ لاکِ ناخن، کمدها را بهم ریخت: پسیتایِ پتیاره توی چشمم نگاه کرد و گفت: مگر ارباب اخراجم بکند، وگرنه از این خانه نمی‌روم. اگر تو بیمارستان مامایی بکنم، تمامِ پولش را باید بدهم خرجِ کرایه اتاق و خوراک و پوشاک… [3]

گذشته از همه این حرف‌ها و اگر پا بر این بفشاریم که دانشور از دیدگاهِ اشراف به انقلاب نگاه کرده است، آثار او به واسطه ثبتِ بخشی از مبارزات علیهِ رژیمِ پهلوی آثاری گران‌قدرند.

حماسه يوسف

سووشون يک شور حماسي عميق دارد که در ماجراي کشته (شهيد؟) شدن يوسف نهفته است. صحنه تشييع يوسف که پايان بندي رمان دانشور است يک صحنه تاثيرگذار است که شوري عاشورايي دارد و باعث مي‌شود مخاطب بر اين کشته مظلوم که مي‌رود مراسم تشييعش به يک شورش بدل شود، دل بسوزاند.

1-      ساربان سرگردان، ص ۹۲

2-      ساربان سرگردان، ص ۹۳

3-      جزیره‌ سرگردانی، ص ۲۵۶


 

 

 

۱ دیدگاه

    میم صاد :

    خیلی خوب و قابل استفاده بود. با اینکه آقای اسطیری داستان می نویسند اما نکات جامعه شناسانه خوبی در ادبیات شناسایی کردند. من سووشون را خوانده ام و با حرفهای نویسنده خیلی موافقم؛ مخصوصا دقت های نوشتاری شان مثلا در کشته (شهید؟) نوشتن یوسف.
    خیلی ممنون اقای نویسنده.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه