آوینی اندیشمند دفاع مقدس

نویسنده:

نشریه پنجره

زمان انتشار: ۱۸:۰۹ ۱۳۸۹/۱۲/۱۳

پرسش از چگونگی پیدایش و رشد اندیشه، متوقف و موقوف به پرسشی پیشینی تر است که آیا میان نظر و عمل، رابطه ای برقرار است؟ به بیان روشن تر، آیا اندیشه در خلاء متولد می شود و انسان، تا چه حد فارغ از زمانه اش توان اندیشیدن دارد؟ اگر این مقوله را در فلسفه بررسی […]

پرسش از چگونگی پیدایش و رشد اندیشه، متوقف و موقوف به پرسشی پیشینی تر است که آیا میان نظر و عمل، رابطه ای برقرار است؟ به بیان روشن تر، آیا اندیشه در خلاء متولد می شود و انسان، تا چه حد فارغ از زمانه اش توان اندیشیدن دارد؟ اگر این مقوله را در فلسفه بررسی کنیم، تکلیف بقیه معارف بشری روشن است. برخی بر این باوراند که فلسفۀ وحدت گرای افلاطونی، آینه ای از دغدغه سیاسی او برای توجیه حکومت فیلسوف- شاه بوده است؛ افلاطون، دموکراسی آتنی را منشاء قتل سقراط می دانست. به همین منوال، فلسفه کانت نمودی از توجیه فیزیک نیوتنی و اندیشه هگل، توجیه دولت پروس و متاثر از انقلاب فرانسه بوده است. این حکایتِ معرفتی در قرن بیستم هم ادامه داشته و عقل گریزی فلسفه های اگزیستانس و حتی نسبی گرایی فلسفه های تحلیل زبانی را متأثر از جنگ جهانی دوم می دانند؛ هیتلر اوج تعقل تجدد شناخته می شود و عقل گریزی پیامد عقل مدرن. تنها به همین نمونه اکتفا کنیم که فرانتس روزنتسوایک، فیلسوف اگزیستانسیالیستی است که فلسفه اش، حاصل نوشته هایی است که بر کارت پُستالهای ارسالی به پشت جبهه های جنگ می نوشته است. (دلاکامپانی،1380: 141)

سیری متأملانه در این طرح مساله، امروزه در رشته های همچون «فلسفۀ فلسفه» یا «جامعه شناسی فلسفه» قابل پی گیری است و مجالِ پرداختن تشریحی به آن، در این مقال کوتاه میسر نیست. مَخلصِ کلام، در بند

یکم:

اینکه اندیشه ورزیِ آدمی و مفهوم سازیِ بشریِ او، در بستری از تحولات فردی و اجتماعی شکل می گیرد.

دوم: تعیین نسبت ها

سید مرتضی آوینی را بسیاری شاگردِ استاد ندیدۀ مرحوم سید احمد فردید می دانند.(جعفریان،1385) (محمدرجبی،1387)(دیدارفرهی،478:1381) هر چند او، خود در آثارش نامی از فردید نیاورده است.

در نگاهی تاریخی تر، آوینی خود تا مدتی اندک قبل از انقلاب، تکلیفش را با روشنفکری و احوالاتش، روشن کرده بود. انقلابِِ معنوی او، پایان نگرش مثبت اش به هنرِ غرب، فلسفۀ تجدد، مارکوزه و اندیشه انتقادی و تمامی مقولاتی بود که البته اغلب هم، از زاویه هنر و دانشکده هنرهای دانشگاه تهران با آنها آشنایی یافته و بعدها کامل تر شده بود. همین روشن بودن تکلیفش با روشنفکری است که در «حلزون های خانه به دوش» نمایان می شود و «توسعه و مبانی تمدن غرب»، نه تشریحِ غرب، بلکه نقد و گاه طرد غرب است. اما می ماند تعیین نسبتش با دیگر منتقدان غرب و منتقدان روشنفکری. شایسته اشاره در همین جا است که نگارنده، نمی کوشد اندیشه آوینی را وابسته به این و آن کند و سهم این و آن را از اندیشه آوینی تعیین نماید. آوینی اندیشمندی مستقل در جایگاه خودش است. اما به حکم همان قاعدۀ بند یکم، نمی توان از تاثیراتی که از دیگران پذیرفته چشم پوشید. آوینی از مرحوم فردید متأثر بوده است.

آوینی در نقد غرب اغلب یا به سراغ نقد «توسعه و مبانی تمدن غرب» می رود و قبح تمدن غرب را در غلبه نگاه اقتصادی اش می داند یا اغلب آثارش در نقد و بررسی سینما و هنر مدرن است.(ن.ک. مبنای توسعه و مبانی تمدن غرب، 1386) او در ابتدا و در سالهای 1367 تا 1369 در سرمقاله های مجله سوره، فرهنگ غرب را با تکنولوژی اش یگانه می داند و سینما، تلویزیون، و… را از مظاهر تمدن غرب قلمداد می کند. (آیینه جادو) اما در ادامه در سال 1371 در طی مصاحبه ای درباره ویدئو و رواج آن در کشور اظهار می دارد که اگر چه نمی توان از رواج تکنولوژی- در آنجا منظورش ویدئو است- در کشورمان جلوگیری کرد اما باید آن را در خدمت گرفت و البته در همان جا کامپیوتر را خطرناک تر از ویدئو می داند.(رستاخیرجان، 85-122) استفاده از اتومبیل و یخچال و جارو برقی و ماشین لباسشویی و حتی تلویزیون و کامپیوتر می تواند تحت «شرایطی خاص» با سنت و دین داری جمع شود. اما رویکرد تام تاریخی به تمدن غرب یعنی آنچه که در ژاپن امروز روی داده است نمی تواند بدون انصراف از دین و سنت محقق شود، مگر آنکه در بطن دین و سنت یک قوم- ادیان ژاپنی- آمادگی لازم برای همسویی با آن موجود باشد(فردایی دیگر، 11)(برای نمونه های بیشتر، ن.ک. آیت معروفی، نشریه هابیل، 1385) این عبارات، و البته عباراتی بسیار نظیر این، عباراتی فردیدی است. اما آنچه وجه فراغ و تمایز آوینی و مرحوم فردید است، تاملی عمیق تر را می طلبد.

سوم: نگرش تاریخی

فلسفه انقلاب اسلامی، وجه فراغ اندیشه آوینی و مرحوم فردید است. اگر چه فردید، هایدگر را یگانه فیلسوف مفید به حال جمهوری اسلامی و ولایت فقیه می دانست (دیدارفرهی، ص11) اما مرحوم فردید شاید نه از روی غرض و مسائل شخصی، که الله اعلم، بلکه بر مبنای انگاره های معرفتی اش، نمی توانست از انقلابی گری حمایت کند. فردید حتی حرکت انقلابی «در این زمانه» را نوعی غرب زدگی می دانست و آن را تأثیرپذیری از جریان های چپ قلمداد می کرد که خود در غرب، زاده شده بودند. «تفکر فردید درست یا نادرست هیچ موضع عملی نداشت. خودآگاهی، صرفاً تفکر فلسفی و دل آگاهی، صرفاً سیر احوال است. غایتی که این تفکر می جست هر چند حقیقتی دینی است لیکن این حقیقت نیز نه با شریعت -که مستوری قرب نوافل است- و نه با رسم و عادت- که صرف تقلید است- و نه با حکومت و سیاست فرا نمی رسد. این حقیقت در اسم تاریخی عصر تکنولوژی مستور و منهمک در متافیزیک است و ظهورش به پس فردا موکول می شود. باز بنا به تفکر فردید آمادگی برای این پس فردا از راه خود آگاهی و دل آگاهی ممکن است نه یورش و کوبش عوامانه»(سیاوش جمادی، خردنامه همشهری، 38:1386).

این نگاه مرحوم فردید، برخاسته از فلسفۀ تاریخی است که البته مشهور هم شده است. تاریخ در منظر فردید، پریروز، دیروز، امروز، فردا و پس فردا است و آنانکه اندیشۀ فردید را می شناسند، تصدیق خواهند کرد که ظهور یک حوالت تاریخی، منوط به از میان رفتن حوالت تاریخی قبلی است و تغییر حوالت تاریخی، نه با انقلاب و جنگ و امثال این مقولات، بلکه از جایی دیگر رقم می خورد. فلسفۀ تاریخ فردیدی، فلسفه تاریخ هایدگری است و فلسفه هایدگر هرچه باشد، اندیشه و فلسفه تاریخ دینی و البته شیعی نیست و متعلق به غرب است. دشوارتر آن است که نگاه فردیدی، نه تنها با انقلابی گری نبوده، بلکه مخلِّ وجوه ایجابی اندیشه ورزیِ پس از انقلابی است. در اندیشۀ فردیدی، در وجه ایجابی اش، پناه بردن به حکمت انسی و طریقت عرفانی عالم اسلام- عرفان در قرائت ابن عربی و دیگر عرفای اسلام – بسی خوشایندتر از شریعت و احکام اسلام -که بنا به تفسیر فردید مستوری قرب نوافل می باشد- است و امام بیش از آنکه فقیه یا فیلسوف اسلامی باشد عارف و مرید ابن عربی معرفی می شود و راز انقلاب اسلامی در همین عرفان امام شناخته می گردد (دیدارفرهی، 470-475).

اما تقابل های «معرفتی»ِ ضمنی و پنهانی که میان اندیشه مرحوم فردید و انقلاب اسلامی و لوازم معرفتی آن رخ نموده و گاه می نماید را می توان از منظر همان فلسفه تاریخ نگریست. در اندیشه امام (ره) و مرحوم مطهری و دیگر علمایِ «دینیِ» انقلابی، تاریخ، صورت دیگری دارد. بخش قابل توجهی از این اندیشه، صرف خودشناسی و نه غرب شناسیِ صرف شده است؛ تاریخ اسلام و پیامبر(ص) را مبنای تعریف حکومت اسلامی قرار می دهد و تاریخ غرب را بر مبنای تاریخ اسلام تفسیر می کند. تاریخ بشری نه بر اساس متافیزیک یونانی و مدرنیته و پست مدرنیته تعریف می شود، بلکه از انبیاء آغاز می شود و به مهدی موعود(عج) «با تفسیر دینی»، ختم می گردد و تاریخِ غرب، ذیل تاریخ اسلام فهمیده می شود. به همین جهت است که به مشکلی که نگاه تاریخیِ فردید در تقسیم بندی دیروزین تا پس فردای اش در تعیین جایگاه ظهور اسلام و نیز وقوع انقلاب اسلامی دارد (محمدمنصور هاشمی،104:1383) مواجه نمی شود. بیش از این سخن گفتن در باب تمایزات فلسفۀ تاریخ شیعه و فلسفه تاریخ هایدگر، هرچند روشن است، اما در این مقال نمی گنجد.

چهارم: اندیشه آوینی کجاست؟

اما جایگاه اندیشه آوینی در این میان کجاست؟ آوینی در داستان نقد غرب و مواجهه انتقادی با روشنفکران، با فردید هم داستان و البته از او متاثر است. با این همه، آوینی با تأثیری که از انقلاب و امام خمینی(ره) پذیرفته مانند مرحوم فردید، دل به آیندۀ پس فردایی نمی بندد. در کنار نقد غرب به مبانی تمدن اسلامی برمی گردد و می گوید: «مقصد اینست که حقیقتاً نظر اسلام را پیدا کنیم، چه در تأیید این تمدن جدید باشد و چه در رد آن.» (توسعه و مبانی تمدن غرب، 3:1386) شهید آوینی را نمی توان فردیدی خواند. آرائش به حضرت امام(ره) نزدیک تر است تا مرحوم فردید. حکومت اسلامی دغدغه اش است و فیلم های روایت فتحِ وی نشان از اعتقاد به حضور مستقل و داعیه استقلال اسلام از غرب دارد. البته باید توجه داشت که آوینی در پی درک فلسفی غرب آن چنان که فردید بود، نبوده است. یکی از تفاوت های عمده وی با اندیشه فردیدی این است که وی در باب وجه ایجابی تمدن اسلامی و برقراری حکومت اسلامی، ایده دارد. نه در سنت شرق و غرب به شیوه اندیشه فردیدی گرفتار می شود و می ماند و نه خود را نیازمند جعل واژه هایی برای معادل سازی ادبیات غربی می داند. در نظر او بدون شک اگر قصد بررسی مبانی تمدن غربی و مقابله با معیارهای آنان در باب توسعه اقتصادی را نداشتیم، هرگز به سخنان غربی ها گوش نمی کردیم. چرا که براستی در غرب خبری نیست (همان:98). غرب برای او پایان یافته است و انقلاب اسلامی، «آغازی بر یک پایان» و یا بعثت تاریخی انسان و ظهور انسان کامل است. از این رو اگر چه «فردایی دیگر»ِ او، مشتمل بر تعبیراتی شبیه تعابیر مرحوم فردید است، اما هم عمل انقلابی او و هم «فتحِ خون» او امکان تفسیر متفاوتی از «فردایی دیگر» را بدست می دهد. مرحوم مددپور معتقد بود آوینی نگاهش را از فردید می گیرد و از سخنان امام بهره مند و متأثر می شود و او را بیش تر، متاثر از فردید می پنداشت، (دیدارفرهی، 479) اما به نظر می رسد بر خلاف مرحوم مددپور، بایست اذعان داشت که آوینی نگاهش را از امام می گیرد و از سنت فردید، تنها بهره هایی می برد.

پنجم: اندیشمند دفاع مقدس

با توجه به بند یکم، اندیشه ها در ربط مستقیم با عمل، زاده می شوند. اندیشۀ آوینی نیز در ربط با عمل انقلابی زاده شده و رشد یافته است. او در جایی از «راه» رفته می گوید و به همین جهت، حضور در جبهه را ادامه می دهد. بگذارید او را «فیلسوف دفاع مقدس» بنامیم و البته به لحاظ ابهامِ احتمالی ناشی از لفظ فلسفه، «اندیشمندِ دفاع مقدس». او از انقلاب اسلامی و اندیشه امام (ره) توشۀ لازم را برداشته و حضور جدی اش در دفاع مقدس است. نوشته های آوینی، نه بری از خطایند، چون مفهوم پردازی و نظرورزیِ بشری اند، نه آیینۀ جادوی او، آموزگار خوبی برای آموختن هنر و سینمای غرب است، چون متون بهتری برای آموختن سینما وجود دارد، و نه توسعه و مبانی تمدن غرب، منبعی مطلوب برای شناخت تجدد است، چون متونی سطح بالا نیستند. (برای موارد بیشتر ن.ک: مظاهری، نشریه هابیل، 1385) اما پرداختن به اندیشۀ آوینی، در بستری تاریخی و در ربط با عمل او معنا می یابد. بنا به گفته خودش، «آن‏چه که انسان می‏ نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است، همه ‏ی هنرها این‏چنین اند. کسی هم که فیلم می سازد اثر تراوشات درونی خود اوست. اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند آن‏گاه این خداست که در آثار ما جلوه گر می شود. حقیر این‏چنین ادعایی ندارم‏‏؛ اما سعی ام بر این بوده است.» (آوینی، زندگی نامه خودنوشت، بی تا)  اندیشه و عمل آوینی که به هم گره خورده اند، چنانکه «برخی» معتقداند، سرآغاز نوعی اندیشیدن و البته نوعی زیستنِ متفاوت است. بدون درک این تفاوت و بسترهای تاریخی آن، در عمیق ترین لایه های خود، طبیعی است که آثار آوینی همچنان در قیاس با مکتوبات  فلسفی، هنری و امثال آنها، در هر بابی، آثار و اندیشه ای دست دوم محسوب شوند. اگر جنگ هشت ساله، اتفاقی عظیم در عالم بشری فهم گردد، نیاز به فهم و تأمل در اندیشۀ «اندیشمند دفاع مقدس» را یادآوری می کند.

اجازه دهید منتقدانه بپرسیم، جنگ هشت ساله و ادبیات و تاریخ آن، اگر در مجموعۀ انقلاب اسلامی-به عنوان آغاز گونه ای از متفاوت زیستن و اندیشیدن با غرب و تجدد- و اتفاقات معماگونۀ جامعه ایران در این سی سال، فهم گردد، چه کم از دیگر تحولات تاریخ تجدد اروپا و غرب دارد که اندیشۀ آوینی را به رغم ساده نویسیِ ظاهری اش، و با قبول نقد و ابرام ها، و البته در کنار دیگر اندیشه هایی از این قبیل، دچار برخورد سطحی نموده ایم یا در چارچوب اندیشه ها و فلسفه های اگر نگوییم ناسازگار، دستکم ناهمگون با فلسفه انقلاب اسلامی فهم و تفسیر می کنیم.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه