فرار سیمین و وجدان نگون بخت ایرانی: نگاهی دیگر به فیلم جدایی نادر از سیمین

زمان انتشار: ۲۳:۲۴ ۱۳۹۰/۱۲/۲۶

وجدان نگون بخت مفهومی است که هگل برای توصیف وضع روانی مسیحیت کاتولیک در اروپا به کار برد. سوال آن است که چرا ایرانیان هیچ گاه و تحت هیچ شرایطی حس خوشبختی نمی کنند و حس نگون بختی ایشان هرگاه که گرایششان مدرن تر می شوند شدت می یابد؟

در مورد فیلم اخیر اصغر فرهادی سخن بسیار رفته و صحبت درباره ی این که فیلم چه می خواسته بگوید و هر پرسوناژ نماد چیست و از در آن چه تکنیک هایی برای بیان این محتوا بهره گرفته شده است چیزی جز اطاله ی کلام نخواهد بود.
کوتاه سخن آن که فیلم درباره ی وضعیتی است که افراد در آن گریزی از دروغ ندارند. این شرایط، شرایط بی اخلاقی است که دامن همه را می گیرد: از کودک و بزرگسال، از کم بضاعت و غنی، از مرد و زن. همه و همه ناگزیر از دروغند و این شرایط است که سیمین (قهرمان داستان) را وادار به مهاجرت کرده و در انتهای فیلم می بینیم که با وجود کش و قوس های داستان، سیمین “جدایی” را بر می گزیند و گزینه ی مهاجرت به خارج کشور را بر می گزیند.
این در شرایطی است که سنت (پدرنادر) به طرز خفت باری به آلزایمر دچار است و نادر، “دلسوزانه” از وی باید مراقبت ند تا زنده بماند. کودک (وجدان پاک) نیز آلوده به ویروس دروغ می شود و می آموزد که باید برای “مصالح” دروغ بگوید. حتی عنصر مذهب نیز نمی تواند چندان در برابر این ساختار مریض مقاومت کند و شوهر مرضیه از مرضیه می خواهد دروغ بگوید.
جدای از همه ی نقدها و سیاه نمایی ها درباره ی فیلم “جدایی”، این اثر فرهادی را باید تلاشی قابل تقدیر برای نمایاندن کژی هایی دانست که اکثریت به دلیل تکرار هر روزه، بدان ها عادت کرده ایم.
کیست که به عدم اعتماد اجتماعی در شهرها (خصوصا شهرهای بزرگ) اذعان نداشته باشد و چه پدیده ای بیش از دروغ در این احساس ناخوشایند دخیل است؟ دروغ!
پرداخت فرهادی از مساله ی دروغ کم نظیر است و بیننده را به تعمق وامی دارد. اما مهم آن است که فرهادی از همه ی این داستان و نشان دادن زوایای مختلف قضیه، به چه نتیجه ای در فیلم می رسد؟
مبرهن است: باید برون کشید از این ورطه رخت خویش را…
سیمین به عنوان کسی که در فیلم آلوده به ویروس دروغ نشده، راهی سرزمینی می شود که درگیر این مصائب نیست: غرب!
سیمین ره به سوی غرب دارد و رفتن را به ماندن ترجیح می دهد.
در این باره است که داد سخن دادن را بیش از سایر جنبه های فیلم لازم می دانم. برای تحلیل نتیجه گیری پایانی فیلم از مفهوم “وجدان نگون بخت” استفاده می کنم:
وجدان نگونبخت ایرانی
– وجدان نگون بخت مفهومی است که هگل برای توصیف وضع روانی مسیحیت کاتولیک در اروپا به کار برد. طبق این مفهوم مسیحیت کاتولیک همواره در دنیا احساس نگون بختی می کند چون تمام آمال خود را در بهشت اخروی می جوید و بدین ترتیب وضع موجود خود را در دنیا سیاه می پندارد.در واقع مسیحیت انسان زمینی را شهروند آسمان تربیت می کند. در واقع یک مسیحی طالب چیزی است که آن طرف گسل (آخرت) و دست نایافتنی است می ماند. او در دنیاست اما وجود دنیایی خود را “مستحیل” در آمال آخرتی خود می نماید.
– حس نگون بختی در مقابل حس خوشبختی مطرح می شود. سوال آن است که چرا ایرانیان هیچ گاه و تحت هیچ شرایطی حس خوشبختی نمی کنند و حس نگون بختی ایشان هرگاه که گرایششان مدرن تر می شوند شدت می یابد؟
– با شدت گرفتن برخورد ایران و غرب جریانی در ایران نضج گرفت که از آن تعبیر به غربزدگی می کنند. غرب زدگی این تفاوت را با غربگرایی دارد که غرب گرایی صرفا یک گرایش (شکلی) است ولی غرب زدگی، فهمی است متفاوت که در اذهان حاصل می شود. فهمی که غرب را با کج فهمی و عدم فهم واقع گرا تبدیل به یوتوپیایی می نماید که آن را با بهشتی دنیوی برابر می کند بی آنکه گسل زمانی و مکانی و حتی غایی بین ما و غرب را در نظر بگیرد. این فهم مریض علاوه بر بدفهمی و ناتوان ساختن ذهن ایرانی در بهم پیوستن گذشته (دیانت و ملیت) و حال (غربیت) تبعاتی دارد که با توجه به مقدمات مذکور قابل درک است.
– وجدان ایرانی نگون بخت است چون در جهان دیگری سر می کند. او در اینجاست ولی دل در جایی دیگر دارد. او در بهشت برین غرب سر می کند گرچه جسمش در ایران مانده. این نگون بختی همواره با اوست و رهایش نمی کند. ایرانی هرگز حس خوشبختی نخواهد داشت.
   بعلاوه مشکل دیگری که پیش می آید آن است که ایرانی علیرغم اذعان به مشکلاتی در کشورش می بیند هرگز اقدام به ساختن وطنش جهت خوشبختی نمی نماید. او آرزوی زیستن در دنیای یوتوپیایی اش را دارد نه ساختن واقعایت را. علتش هم بدفهمی ای است که پای او را از واقع (شرایط فعلی ابران و دیدن قوت ها و ضعف ها) جدا می کند. زیرا که ساختن، محتاج ِ دیدن واقع و درک آن است.
– شاید در اعتراض به نکات فوق گفته شود که اینگونه نیست و ایرانیان با دیدن دنیای غرب (و نه غربزدگی) در تکاپوی ساختن وطن خود افتادند. اما فقط یک مقایسه ی سطحی می تواند دلیلی بر سخنان بنده باشد:
غرب در قرن 20 دو جنگ جهانی خانمان سوز را تجربه کرد (از گفتن تاریخ سخت غرب اقلا از قرن 17 تا قرن 20 پرهیز می کنم). آتش این دو جنگ را تک تک اروپاییان درک کردند. برخورد ایشان در این دو جنگ چه بود؟
حضور تمام قد اروپاییان در دو جنگ به حدی بود که حتی دانشمندان شان نیز در جنگ حضور داشتند. بازسازی اروپا پس از جنگ جهانی بر روی ویرانه ها آغاز شد و اروپای مرفه کنونی بر فراز آن ویرانه ها در عوض ِ تلاش ایشان به دست آمد. جنگ ایران آیا اینگونه بود؟ هرکه گرایشات متجدد تر داشت از جنگ بیشتر فاصله گرفت و حتی به پرورش ادبیات ضد جنگ پرداخت! اساتید دانشگاه ها (به خصوص اساتید علوم انسانی که داعیه ی آرمان خواهی و وطن پرستی دارند) کدامیک در جنگ حضور داشتند؟! از نام بردن اساتیدی که با ایشان درس گذراندم و مذمتشان معذورم که جنگ را به چشم دیدند و آنها که توانستند به غرب کوچیدند و آنها که نتوانستند در کلاس هایشان پوسیدند.جنگ، وجدانِ نگون بخت ایرانی را به سخره گرفت و آنهایی توانستند از وطن دفاع کنند که در فضای اوایل انقلاب، وجدان نگونبختشان را پس زدند.
– باز مقایسه کنیم: اصحاب مکتب انتقادی تا تیغ هیتلر تهدیدشان نکرد ایستادند و به امریکا نگریختند. حال آنکه جریان مهاجرت نخبگان از پیش از انقلاب متداول بوده و پس از انقلاب هم پیگیری شد و اینک نیز شدت گرفته. اگر نخبگان بروند چه کسی باید وطن را بسازد؟ وجدان نگونبخت اصلا سودای ساختن نداشته و ندارد و نخواهد داشت. او برای یوتوپیایش نفس می کشد. آنها که توانستند رفتند؛ آنها که نتوانستند در فضای مجاز، یوتوپیای خود را یافتند: ماهواره و اینترنت
– سخن آخر آنکه وجدان نگون بخت همواره از شرایط حاضر ایران ناراضی است و هیچ گاه قصد ساختن را هم در سر ندارد. بنابراین هر جا که توانست فرار را بر قرار ترجیح داد…

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه