گامی به سوی علم دینی

فرمولی برای علوم انسانی اسلامی

نشریه پگاه حوزه

زمان انتشار: ۱۶:۱۱ ۱۳۸۹/۱۲/۱۶

نویسنده براساس نظریه فطرت که نظریه دینی است اساس و بنیاد معرفت شناختی علوم غربی از جمله جامعه شناسی و انسان شناسی را زیر سئوال می برد . ایشان باارائه دونظریه توسعه دربعدکلان و نظریه زیستی انسان شناسی در منظر خرد ،بین مبنای این علوم با علوم اسلامی تمایز قائل گردیده است.

اشاره: با توجه به اینکه نویسنده این مطلب خود تحصیلکرده علوم اجتماعی و حوزه می باشد، مطلب در خور توجهی می باشد البته نقد موشکافانه این مطلب که در همین سایت می باشد جالب تر است…

1) جهان شناسی مبنای هر گونه معرفتی است. اینکه جهان را چه بدانیم و  اینکه راه شناخت آن چگونه است، دو مقوله درونی مفهوم جهان شناسی است. بدون این شناخت کلان، شناختهای جزئی درونی، پراکنده و بدون انسجام خواهد بود که سبب رکود فکری و عدم رشد علمی خواهد شد. و برای فهم جهان شناسی رشته های زیادی را می طلبد که در یک هماورد به هماهنگی برای فهم آن اقدام کنند.

2 )مهمترین مبنای جهانشناسی اسلامی، فطرت است؛ چرا که جهان مفطور است و خداوند فاطر و فطرت را
اگر معناشناسی کنیم، میتوانیم آن را به خلقت هدایت یافته معنا کنیم که فلسفه ارسطویی ناکام از فهم آن است، چرا که علت و معلول نمیتواند هدایت یافتگی و صیرورت را تبیین کند، هر چند علمای اسلامی سعی در بسط بحث علت و معلول برای رسیدن به صیرورت کرده اند (مثل ملاصدرا)، ولی مفهوم علت و معلول برای رابطه ثابت خالق و مخلوق وضع شده است که برای بسط آن به یک رابطه فعال دیالکتیکی تکلف بسیار زیادی میطلبد و ما را از مطالعه بحثهای پویای مربوط به آن، وا خواهد داشت.

3) در نظریه جهان شناسی فطری، جهان به وسیله خدا خلق شده است و مالکیت  مطلق جهان در وضعیت فعلی نیز در دست خداست و جهان یک نوع صیرورتی به سوی خدا قرار دارد که باز این صیرورت در پناه خداوند قرار دارد. (کل یوم هو فی شان) که در قالب سؤال مخلوقات رخ می دهد (یسئله من فی السموات و من فی الارض). پس عالم محضر خداست (علت و معلول ناتوان از بسط این بحث است و علت عدول هگل از منطق ارسطویی همین نکته است) و رابطه فاطر با این جهان، رابطه علم و رحمت است و این هر شیء را شامل میشود و بر اساس علم و رحمت است که صیرورت نیز رخ می دهد.

4) بعد انسانشناسی فطرت، مردم (الناس) و فطرت مبنای شناختشناسی او را تشکیل می دهد و زندگی مبنای بنیادی مردم می باشد چرا که مردم به انسانهایی اطلاق میشود که در حوزههای جغرافیایی متفاوت زندگی میکنند و تفاوت فرهنگی بر آنها حکومت می کند که نرم افزارهای زندگی آنها را میسازد، ولی آنچه سبب اشتراک همه این انسانها میشود زندگی است و دیگر هیچ.

5) بعد از چارچوب معرفتی یاد شده، نوبت به روش شناسی آن می رسد اگر یک چارچوب معرفتی به یک چارچوب روشن نرسد بیش از یک وهم پردازی و خیالپردازی نخواهد بود. جهان مفطور با یک روش شناخته میشود و آن شهود موجود در زندگی روزمره انسانی است که اساس ارتباطات جامع انسان تشکیل می دهد (ارتباطات انسان با جهان انسانی و غیر انسانی، زنده و غیر زنده) پس کل جهان فیزیکی و غیر فیزیکی با این روش (شهود) در آگاهی انسانی، نقش می بندد.

6) بر همین اساس و بنیاد، روش شناسی علوم انسانی اسلامی رقم می خورد و آن عرف است که بر اساس زندگی روزمره مردم شکل مییابد و تشکیل میشود؛ یعنی سطح فطرت  در سطح کلامی و معرفت شناسی و جهان شناسی به سطح روش که می رسد، تبدیل به عرف  میشود که اساس روش شناسی علوم انسانی اسلامی می باشد. پس دانش انسانی اسلامی بر  اساس سوژه نخبه گرای خود بنیاد شکل نمی گیرد و بلکه بر عرف مردم محور شکل و تشکل  می یابد. و چون متصل به فطرت است به علوم سکولار تبدیل نمی شود.

7) دانش انسانی اسلامی یک دانش زندگی محور است تا یک دانش پیشرفت محور  چرا که نظریه زندگی محوری یک نظریه مردم محور است و نظریه پیشرفت یک نظریه نخبه  گرای سوژه محور. پس به جای تک نگری به نظریه تکامل و تجدد و توسعه و جهانی شدن  نخبه محور به اشاعه و سنت گرایی و ارتباطات میان فرهنگی نیز توجه میشود و ترکیبی از این دو نظریه را در چارچوب خود دارد.

8) از همین جا است که به جای آزادی محوری در علوم انسانی، عدالت محوری حاکم است و آزادی در قالب عدالت دیده میشود نه عدالت در قالب آزادی که به ظلم تبدیل شود، چه ظلم نفسانی که شرک و گناه است و چه شرک اجتماعی که روابط ظالمانه میان انسانها و دولتها که در نهایت به ظلم جهانی تبدیل خواهد شد. پس در این فرمول است که پیشرفت با عدالت همراه میشود.

9) عدالت معرفتی که دانش انسانی اسلامی بنا میکند، بر چارچوب شکل بندی دانش ها در جامعه تاثیر میگذارد. فرمول علوم انسانی غربی که فرمول علوم انسانی پیشرفت محور است، بر زیر بنا بودن علوم تجربی (برای علوم انسانی) تاکید دارد و علوم زیستی زیر بنای کل دانش های بشری قرار میگیرد و اخلاق بر زیست شناسی بنا میشود. پس اصل تکامل مطرح میشود و بقای اصلح و نابودی غیر اصلح که غیر اخلاقی ترین اصل در زندگی انسانی می باشد. پس علوم انسانی غربی بر زیست شناسی و نظریه تکامل و اخلاق ظالمانه بقای اصلح بنا می شود.
10) مبنای علوم انسانی غربی، تقلیل انسان به حیوان است که از نگاه زیست شناسانه به انسان تولید شده است، چرا که انسان زیستشناسی همان حیوان است که فقط روی پا راه می رود (اندیشه هابس و دیگران) و دارای ضریب هوش بالاتر از دیگر حیوانات است. این نوع علوم انسانی به دنبال به دست آوردن قواعد انسان شناسی حیوانی در جوامع می باشد، مثل نظریه سگ محور پاولف برای توجیه رفتار انسانی (نظریه محرک و
پاسخ) یا نظریه های مکانیکی کارکرد گرایی و ساختار گرایی علوم اجتماعی.

11) اولین رشته علوم انسانی که تابع انسان شناسی حیوانی است و قواعد زیست شناسی را اجرا میکند، علم اقتصاد است، چرا که قواعد مکانیکی اقتصادی بر اساس انسان حیوانی ترسیم میشود که به نام تعدیل اقتصادی یا تعدیل عرضه و تقاضا مشهورا ست که مبنایی ترین اصل اقتصادی است که بر اساس آن، اقتصاد ریاضی شکل میگیرد آنچه در این اقتصاد دیده می شود فقط پیشرفت است و غیر اخلاقی و غیر انسانی ترین اصل اقتصادی است که ظالمانه ترین اقتصاد جهانی را تولید و باز تولید میکند که بر اساس آزادی محوری عمل میکند.

12) در نظام معرفتی اسلامی، علوم انسانی زیر بنای علوم تجربی است بر عکس نظام معرفتی غربی که علوم تجربی و زیستی زیر بنای علوم انسانی است که مکتب اثبات گرایی آن را به عهده دارد و تمامی فرازهای یاد شده را طراحی کرده است و این سبب شده است که علوم انسانی غربی غیر انسانی و ضد انسانی شود و پیشنهاد علوم انسانی اسلامی این است که انسانرا به جای خود به عنوان یک انسان نه یک حیوان برگردانید.

۱ دیدگاه

    محمدرضا :

    چرا اسم نویسنده ها رو ذکر نمی کنید؟

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه