گفتاری از استاد حیدر رحیم‌پور در جلسه رونمایی "کتاب تلخ ترین نوشته من"

فرهنگ در محاصره اقتصاد است

زمان انتشار: ۱۶:۲۵ ۱۳۸۹/۱۱/۱۲

مثل اون موقعیه که ما در دوران سیاسی آغاز انقلاب و دوران سیاسی افتتاح انجمن طلاب و دانشجویان داشتیم که واقعاً افرادمون کم، ولی اونقدر جهانگیر بود که نشر به همه جا بلافاصله سرایت می‌کرد. غافل از این که بحث این کتاب اقتصادیه؛ و اونطوری نیست که بشه سریع نشرش کرد….

من از اینکه عزیزانی به معنای واقعی استثنایی، در مجلس ختم کتاب تلخترین نوشته من شرکت کردن متشکرم! بله در مجلس ختم! نوشته‌ای که ثمره ۶۰ سال مطالعه من بود و متأسفانه در دوران انقراض فرهنگی ظهور کرد و شهید شد! از اینکه برای جوان من تعزیه گرفتید از همه متشکرم … .
عرض شود رفقایی که با من همیشه بودن می‌دونن که من یک آرزو دارم که از خدا می‌خوام تا اون کار رو نکنم نمیرم و اون اینه که «رساله ولی فقیه» رو تموم کنم. گرماگرم نوشتن این کتاب بودم، چهار پنج تا پیشامد کشاورزی شد دیدم که بر من که مجتهد جامع‌الشرایط در این رشته هستم واجبه که این کار رو بکنم؛ اون کتاب رو کنار گذاشتم و به این نوشته پرداختم. وقتی که نوشتم کتاب را دادم به آقای اسلام زاده و گفتم برو بده چاپش کنن. آمد و خیلی خوشحال گفت یکی از ناشرین روبروی دانشگاه تهران سلام رسونده و گفته تمام اینو بدید به من. من هم قبول کردم. وقتی چاپ شد دیدم پشتش نوشته۲۰۰۰ تومن! (این که مردم همیشه میگن کتاب گرونه، من میگم خاک تو سرتون، کتاب به اندازه یک پیتزا هم نمی‌ارزه!) گفتم چرا ۲۰۰۰ تومن؟ گفت برای اینکه سی درصد‌ش سهم توزیع میشه، سی درصدش سهم ناشر، بیست درصدش سهم مؤلفه، بقیه اش هم هزینه کاغذ و چاپ. گفتم مگه خودمون مردیم؟ خب خودمون نشر می‌کنیم. این حرف رو من زدم بر این تصور که جامعه، مثل اون موقعیه که ما در دوران سیاسی آغاز انقلاب و دوران سیاسی افتتاح انجمن طلاب و دانشجویان داشتیم که واقعاً افرادمون کم، ولی اونقدر جهانگیر بود که نشر به همه جا بلافاصله سرایت می‌کرد. غافل از این که بحث این کتاب اقتصادیه؛ و اونطوری نیست که بشه سریع نشرش کرد. وقتی نگارش تموم شد، گفتم خب یک بازبینی می‌کنم دوباره چاپ می‌کنم. بازبینی کردم و زیادترش کردم و یک ریزه از سروته‌اش زدم و خط کتاب ریزتر شد و تعداد صفحات کمتر و مبلغش رو هم نوشتم۱۰۰۰ تومن. بعد زنگ زدم به آن ناشر که اینطوری شده، فرموده بودید همه‌اش رو برای ما بفرستید، چکار کنیم؟ گفت خب شما از بین بردی دیگه! وقتی ۱۰۰۰ تومن کردی کی میاد بفروشه؟ این یعنی اینکه فرهنگ ما صددرصد در محاصره اقتصاده! گفت قابل نشر نیست. و این از دید ناشر بود نه از دید فروش! چون برای فروش که هر چی کمتر باشه بهتر می‌خرن. بعد رفتم سراغ اصناف خودمون، تعاونی ها و اتحادیه ها. من توی دامداری گوسفندی، شخصیت اول رو در مشهد داشتم. اونها هم گفتن ما این کتاب رو نمی‌تونیم پخش کنیم، این کتاب زندگی ما رو بهم می‌ریزه، این رو توی اداره دست هرکس ببینن اگر حراست نگیردش بیرونش می‌کنن! هر جا که رفتیم دیدیم همین حرفاست. یاد حرف پروفسور مولانا افتادم. یک وقت منزل آقا یک مجلسی بود که صاحبان قلم و نویسنده‌ها و محققین هر کدوم از هنرشون می‌گفتن، آقا هم به به و چه چه می‌زدن که بله خیلی خوبه ماشاله مبارکه .. وقتی نوبت به مولانا رسید گفت: خب شما آثارتون خوبه، قدرت نشرتون کجاست؟! شما قدرت نشر ندارین. به نظرم کسی این حرف رو نفهمید. فقط من فهمیدم وقتی که نوشته هام رو در محاصره‌ی نشر دیدم.. .
من جایی نوشته بودم هر جا رو نگاه می‌کنی یک خائن هست یک خر یک خل! خائنش اون چپی است، خرش هم اون راستی که آلت واقع می شه، خلش هم حزب‌اللهیه است! بعد ایراد گرفتن، نوشتم «خائن و خرفت و یکی که می شیند غصه می‌خورد»! خدا رحمت کنه علی شریعتی رو، گفت رفتن به یکی از این شخصیتها گفتن تو حالا چیکار می‌کنی؟ گفت هیچی، حالا ما می شینیم غصه می‌خوریم! حالا هم حزب‌اللهی‌ها تو اداره‌ها می‌شینن غصه می‌خورن. خاک تو سرت! نودوهشت درصد شماهایید. انقلاب تو غلافی گیر کرده. بله، ما ۹۸ تا می‌زنیم بر گِل می‌خوره اونا دو تا می‌زنن بر دل می خوره! سازمان اونها آنچنان پیوسته و وابسته است که حد نداره. شما باور می‌کنید قدرت کمونیستها و توده‌ای‌ها در نشر از قدرت همه مسلمونها بیشتره؟! روزنامه‌ها هم همینطور. شما بدونید روزنامه تا پشتیبان نداشته باشه دوام نمیارد نه در ایران نه در هیچ جای دیگر. روزنامه‌ها همیشه در یک ملافه‌پیچی هستن، یا مال راستهاست یا مال چپها، یا مال غربه یا مال شرق، اینها نمیان و نمی‌توانن حقایق را بنویسند. شاید خیلی‌هاشان غصه هم می‌خورند؛ بله غصه می‌خوره، نونش رو هم می‌خوره! عوض خورشت، غصه می خوره!
خیلی خب. وسایل ارتباطات جمعی که اینطوره. پس چه کنیم؟ حرکت ملی می‌خواد. حرکت ملی گاه گاه اتفاق می‌افته. یک وقت یک کسی یک تحرکی ایجاد می‌کنه، یکبار هم یک جو، تحرکی ایجاد میکنه. وقتی انتشارات ندارید، کتابهایی بنویسید۳۰ تا، ۴۰ تا، ۵۰ تا، دوتا اینجا، هفت تا اونجا، سی تا اینجا، اگه فرهنگ نده دانش که میده به مردم. یک شخصی که دانشمنده ولی منزویه در آمریکا و فرانسه به من گفت: حالا که داری این حرفها رو می‌زنی بذار بهت بگم که ببینی آیا حق دارن صهیونیستها همه کاره باشن یا نه؟ جمعیت صهیونیست‌های رسمی در جهان که مدیریت دارن، به صدهزار نفر هم نمی‌رسه، حتی پنجاه هزار نفر هم نمی‌رسه. الان دارن وهابیت درست می‌کنن، تا یک مسلمان کشی در آینده راه بندازن. وقتی که نیروهای نظامی‌شان بروند بیرون، اینقدر مسلمان بکشند تا مردم خودشان بگن آقا ما حکومت سکولار می خوایم، حکومت مذهبی نمی خوایم! اون طرف گفت می‌دونی صهیونیست‌ها چرا همیشه میدان دار هستند؟ سازمان مرکزی شان یک مقاله را میده میگه این بایست فرهنگ عمومی بشه، این باید۲۰ میلیون مرتبه در جهان منتشر بشه، یکیش بی‌بی‌سی، یکی دیگش فراش مدرسه فلان روستا، یکی دیگش نمی‌دونم کارمند فلان اداره! وقتی این حرف رو می‌زنه تمام نیروها می‌دونن که این مطلب رو ظرف 2ماه، ۶ ماه یا اگه فرصت کوتاه باشه ظرف ۱۰ روز، باید چیکار کنن. باید به۲۰ میلیون بلندگو منتشر کنن. بعد که تشخیص دادن فرهنگ شده، میگن خیلی خب ولش کنید، دیگه نیاز به حمایت نداره! حالا یک طبقه هست با فرهنگ خاص که مثلاً ده میلیون نفره؛ یک طبقه دیگر مثلا طبقه رجال که یک میلیون نفره … . در انقلاب ما هم چند نفر بودند که کارگردانی امور امام رو می‌کردن. طبقات اونا هم متفرق بود. مثلاً۴۰ – ۵۰ تا بازاری، 40-50 تا دانشجو، 30-40 تا طلبه. همه‌شان نیروهای دست دوم و سوم و اینها. خدا رحمت کنه یک نجار بود دم مدرسه نواب که اونجا یک مغازه داشت؛ این رابط ما بود هم با قم هم با فرانسه هم با تهران و قرار این بود که وقتی یک کار سیاسی با من داشت با زبان بازاری با هم صحبت کنیم. من چون اون موقع ساخت و ساز داشتم از او چوب و در می‌خریدم. مثلاً به من زنگ می‌زد که فلانی بزرگی کنید یک مقدار پول برای ما بیاد که کارگرای ما منتظرند. بعد برای اینکه ببینم فوری است یا نه، می‌گفتم خیلی خب فردا میارم، می‌گفت به جان شما همین امروز، بعضی وقتها می‌گفت خیلی خب دو سه روزه بیارید، یک وقت دیگه می‌گفت همین الساعه. یک بار فوری مرا خواست و گفت فردوسی‌پور ـ خدا رحمتش کنه ـ از پاریس زنگ زده که «آقا» امشب با رادیوی فرانسه مصاحبه داره، ما با تلفن تکرار می‌کنیم و شما اونجا بنویسید، چون ضبط مناسب نبود. رفتم خانه‌شان، سه چهار پنج نفر دیگه هم بودن، تلفن کرد و همین چند نفر سخنرانی رو نوشتند. بلافاصله من مطابق کردم و درستش کردم. بعد، از ساعت 12 شب به بعد، بچه‌ها میامدند پنج شش تا ورقه رو میگرفتن می‌رفتن تکثیر می‌کردن و موقع سحر پخش می‌کردن. 50 تا ۱۰۰ تا ۲۰۰ تا در خانه‌های اشخاصی که باید می‌رسوندن. این رو همینجا داشته باشید. من در شاندیز باغ داشتم، چفت باغمون یک باغی بود مربوط به سرهنگ صدیق وزیری که از افسرهای عالی مورد توجه شاه بود ولی بسیار هم متدین و درست و کوچکترین خلافی نمی‌کرد. همون وقتی که همه کاره بود با شاه مستقیماً تماس می‌گرفت که فلان کار غلطه و اینها، نظر می‌داد و مؤثر هم بود. ولی عقیده اش این بود که شاه برای ایران بزرگترین نعمت و رحمته هر کی هم با شاه مبارزه کنه خائنه. ما رفیق بودیم و هر دوتا هم نسبت به یکدیگر خیلی صمیمانه منافق بودیم! آن شب در باغ او هم از این اعلامیه ها انداختیم و برای این که شک نکند صبح اول وقت رفتم در باغ و مشغول به کار شدم. آمد به من گفت خیلی عجیبه، خمینی همین امشب با رادیو فرانسه صحبت داشته و متن صحبتش سحر در خانه من بود! حتماً کار خود رژیمه که این متن رو از قبل تهیه کرده و یک نسخه به خمینی داده که پشت رادیو بخونه! آن وقت چیزی بهش نگفتم. گذشت و بعد از انقلاب که دیدمش و مورد عفو قرار گرفته بود، بهش گفتم فلانی، گول خوردی، اون اعلامیه رو اون شب من در خانه تو انداخته بودم!

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه