فرهنگ مصرف جایگزین فرهنگ انقلابی: جامعه شناسی مصرف در ایران در گفتگو با دکتر ابراهیم رزاقی

زمان انتشار: ۱۸:۲۶ ۱۳۹۰/۱۱/۸

در شرایط کنونی، غرب خود را از استعمار کهن بی نیاز می بیند، زیرا از طریق طبقه مصرف گرا و وابسته به غرب، منافع خود را پیش می برد. این طبقه در عین تامین منافع غرب، منافع خودش را هم تامین شده می کند. چون نقش پیمانکار و دلال غربی ها را دارد. در این صورت صنعت و نظارت معنا ندارد. این طبقه که “طبقه فراملی” نامیده می شود، تا وقتی که قدرت دارد، مردم را سرکوب می کند و وقتی هم که از قدرت بیفتد، جای خودش را به طبقه دیگر مشابهی می دهد که توانایی ایفای نقش برای غرب را داشته باشد.

دکتر ابراهیم رزاقی، اقتصاددان برجسته و استاد بازنشسته
دانشگاه تهران است که پس از اخذ مدرک کارشناسی از دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران،
وارد دانشگاه پاریس یک شد و دکترای خود را با پایان نامه ای
درباره “تاثیر نفت بر اقتصاد ایران” اخذ کرد. از ایشان سه کتاب با عنوان
“آشنایی با اقتصاد ایران”(نشر نی)، “الگوی مصرف و تهاجم
فرهنگی”(چاپخش) و “نقدی بر خصوصی سازی”(رسا) به چاپ رسیده که نشان
دهنده رویکرد به انقلاب اسلامی و چالشهای پیش روی آنست. دکتر رزاقی از جمله صاحب
نظرانی است که در دیدار اقتصاددانان با رئیس جمهور، انتقادات خود را با رئیس دولت
مطرح کرده است. گفتگوی زیر که بخشی از آن در شماره 84 هفته نامه پنجره منتشر شده
است، به بررسی ابعاد اجتماعی و فرهنگی جامعه مصرفی و مصرف گرایی در ایران اختصاص
دارد.

 

پنجره: تعریف شما از
اصلاح الگوی مصرف چیست؟

اصلاح الگوی مصرف در درجه
اول یک موضوع اقتصادی است، چرا که مصرفی در کشور ما رواج پیدا کرده که ربطی به نوع
تولید ما نداشته و در نتیجه ما را وابسته به نفت کرده است. در یک بیان بسیار ساده،
ما سرمایه اصلی مان، نفت را می فروشیم تا مصرف انبوه و بی ضابطه داخلی را از خارج
تامین کنیم. اما ابعاد دیگر مسئله که به مراتب مهم تر است و بحران عمیقی در جامعه
ما را رقم زده، ابعاد فرهنگی است، که نوع الگو و روابط فرهنگی خانواده، دانشگاه و
جامعه را می سازد. ملت را به صورتی شکل می دهد که علاوه بر جوانانمان، سایر اقشار
جامعه هم تاثیر پذیرفته اند و شهروند ما را بدل کرده به انسانی غربی که از خود
ایرانی اش نشانی ندارد و از او کاغذ سفیدی ساخته که دیگران روی آن می نویسند. حال
ما به جایی رسیده ایم که آنچه که هستیم را قبول نداریم  می خواهیم آن چیری شوبم که آنها دمی خواهند،
این مسئله البته عمومیت ندارد، اما در حال گسترش است. خوب چنین مسائلی در جوانان
طبیعی است، اما در نسل های دیگر عجیب است. این ابعاد فرهنگی به جامعه و سیاست تسری
می یابد و حتی دگرگونی های سیاسی را هم ممکن است در بر داشته باشد و این خود یک
خطر بالقوه است.

 

پنجره: الگوی مصرف ایران
را به عنوان یک کشور در حال توسعه چگونه می بینید؟ جدا از بحث رهبری در باب تفاوت
توسه و پیشرفت، اساسا با این دسته بندی توسعه یافته و در حال توسعه موافقید؟

بله، ما اساسا با دو نوع
جامعه مواجهیم، جامعه ای که صنعتی شده است، نوع تولید، نوع مصرف، ترکیب جمعیتی و
نوع نگاه به زندگی دستخوش تغییر شده و البته انحطاط فرهنگی هم داشته است، پیشرفت
داشته، اما مادی گرایی حاکم شده و مردم به دنبال درآمد و مصرف بیشتر هستند. این
نوع نگاه کشورهای صنعتی حالا به کشور ما که از دسته دوم است، وارد می شود، در
حالیکه صنعتی هم نیست. اقتضائات و الزامات جامعه صنعتی با جامعه ما متفاوت است، از
همه مهم تر ساختار اقتصادی متفاوت است، آنها در بخش خدماتی خیلی بیشتر از بخش های
صنعتی و کشاورزی اشتغال دارند، بیشتر مواد اولیه و انرژی می خواهند، در حالیکه
ایران و کشورهای جهان سوم، مواد خام دارند و باید براساس تولید خودشان مصرف کنند.
حال سوال مهم اینجاست که آیا ما هم باید تولیدات آنها را مصرف کنیم؟

در طول تاریخ جوامع به
طور طبیعی به شکلی سامان یافته اند که تولیدات خودشان را مصرف کنند، اما جوامع
صنعتی امروز به این اکتفا نمی کنند، چون بازارهایشان اشباع است و تولیدشان مازاد
مصرف. بخصوص که مواد خام را باید وارد کنند، لذا روابط اقتصادی و سیاسی را طوری
سامان داده اند که از ما ارزان بگیرند و بازارهای خودشان را رشد دهند.

 

پنجره: الگوی مصرف حاکم
بر کشورهای توسعه یافته از چه زمانی شروع شد؟ از زمان صنعتی شدن یا از رکود
اقتصادی قرن گذشته؟

بنیان این نوع مصرف،
حاکمیت حداکثر سود است. دنبال کردن حداکثر سود در شرایطی که بازار اشباع نشده
باشد، اشکالی ندارد، اما زمانی مشکل ایجاد می شود که تولید مازاد بر مصرف باشد. در
فرهنگ عمومی همواره تلاش بر صرفه جویی و پس انداز بوده است، بویژه که فرهنگ مسیحی
این را تایید می کرده است.

 

پنجره: آیین پروتستان.

پروتستانتیزم هم بر این
مسئله چیزهایی را افزوده، من جمله اینکه صرف کار و تولید افراد عبادت است. تناسب
کار و مصرف زمانی به هم خورد که رکود بزرگ اقتصادی در سالهای 1929 تا 1932 در غرب
بوجود آمد. سرمایه داری به این نتیجه رسید که در این شرایط مضمحل خواهد شد، بخصوص
که رقیبی جدی همچون شوروی داشت که مبانی او را زیر سوال برده بود. و چنانچه راه حل
سریعی بوجود نیاید، شورش های کارگری دولتهای غربی را سرنگون خواهد کرد. از اینجا
آن الگوی سابق اقصادی رنگ باخت، آن الگوی ساده ذهنی که می گفت کارگرها اگر حقوق
نگیرند و یا بی کار شوند، مشکلی بوجود نخواهد آمد، بلکه تعدادشان کم می شود، به
طور طبیعی رونق اقتصادی بوجود می آید و باز همان ها سر کار باز می گردند. تفکر
تنازع بقای اقتصادی که انتظار داشت، در شرایط سخت اقتصادی کارخانه های ضعیف تر به
طور طبیعی ورشکسته شوند و قوی ترها جای آۀنها را بگیرند و رشد بوجود آید. اینها
دیدند که اگر قرار  بر آراء کلاسیک آدام
اسمیت باشد، به زودی همه کارخانه ورشکسته می شوند، لذا راه حلشان این بود که مردم
را به مصرف دعوت کنیم، خود دولت پیش قدم شد و بودجه را طوری تنظیم کرد که کسری
داشته باشد. برخلاف تفکر قبلی، باید دولت هم در اقتصاد دخالت کند، پول تزریق کند،
تقاضا ایجاد کند، کارهای زیر بنایی و عمرانی انجام دهد و … در این شرایط رکود از
بین خواهد رفت. اما وقتی بحران بعدی هم بوجود آمد، به این نتیجه رسیدند که باید
راه حل دائم داد و منتظر بحران بعدی نشد. کینز نظریه ای را ارائه داد که ما باید
روی انسان ها کار کنیم تا مصرف گرا شوند. پژوهش های او نشان داد که برای انسانها
تفاوت چندانی میان نیاز عینی و ذهنی مصرف وجود ندارد، انسان موجودی است که می
تواند به چیزی فکر کند و علاقه او را نیازمند کند. انگار که واقعا نیاز دارد. می
شود روی انسان کار کرد که در عین سیر شدن، باز هم غدا بخواهد، باز هم لباس بخرد،
ماشین های متعدد داشته باشد و …

تبلیغات عظیمی روی جوامع
صورت گرفت که فرهنگ آنان را دستخوش تغییر کرد، انسانها دیگر روی مصرفشان فکر نمی کنند،
تولید کنندگان، سرمایه داران، بازاریاب ها و دست اندرکاران صنعت تبلیغ تصمیم
گیرنده هستند و دولتها. اینها آدم ها را نیازمند می کنند. انسان غربی امروز، زنده
است به مصرف. حتی زمینه هایی به مصرف کشیده شد که قابل تصور نبود، مثل نیاز جنسی.
بدین شکل که انسان هر قدر بخواهد می تواند ارتباط جنسی داشته باشد.

اینها برای اینکه
انسانها را مسخ کنند و در سنین بلوغ فکری، متوجه نیازها و اولیت های اصلی خود
نباشند، سرگرم مصرف شان کردند. در نتیجه، اخلاق، دین و خانواده نابود شد و ماحصل
آن دنیای امروزی غرب است. این تفکر ادعای جهانی شدن دارد و می خواهد کل دنیا را
زیر سلطه خود ببرد.

این نوع تفکر اقتصادی،
اشتغال زایی و رفاه و آسودگی را در پی دارد، ورودش در جهان سوم هم، همه تبعات منفی
را خواهد داشت، اما رفاه و اشتغال نه. چراکه تمام کالاها در جایی دیگر تولید می
شود و فقط منابع اولیه را از آن کشورها ارزان می برد. فروش کالای کشورها توسعه
یافته در جهان سوم هم، ضعیف تر شدن اقتصاد این کشورها را خود به خود به دنبال می
آورد. در نتیجه نوع الگوی مصرف غربی، بحران شدیدی در جهان سوم بوجود خواهد آورد.

در چنین شرایطی است که
غرب خود را از حضور استعمار کهن بی نیاز می بیند، بلکه با به وجود آوردن طبقه مصرف
گرا و وابسته منافع خود را پیش می برد. این طبقه در عین تامین منافع غرب، منافع
خودش را هم تامین شده می بیند. چون نقش پیمانکار و دلال غربی ها را دارد. در این
صورت صنعت و نظارت معنا ندارد. این طبقه که “طبقه فراملی” نامیده می
شود، تا وقتی که قدرت دارد، مردم را سرکوب می کند و وقتی هم که از قدرت بیفتد، جای
خودش را به طبقه دیگر مشابهی می دهد که توانایی ایفای نقش برای غرب را داشته باشد.

علاوه بر این، تبعات
منفی دیگری هم هست که کل جهان را تهدید می کند، نابود شدن منابع خام کره زمین،
فرسایش خاک، فقر گسترده، آلودگی شدید هوا و محیط زیست و …

 

پنجره: بر این اساس نوع
الگوی مصرف جامعه ما چیست؟ ملاک تنظیم و تدوین این الگو، ملاک اقتصادی است یا
فرهنگی؟

رابطه غرب با جهان سوم،
خود به خود تغییر الگوی مصرف را هم در پی داشت. چون کالاهای جدید و نیازهای کاذب
جدید را به آنان تحمیل کرد. مثلا ما در ایران نوع مصرف قند خودمان را داشتیم، بنا
به وجود مزارع گسترده انگور و خرما، قند ما از نوع خرما و کشمش بود. اما با ورود
قند مصنوعی از غرب، ما وابسته به قند وارداتی از روسیه شدیم چون خودمان توان تولید
آن را نداشتیم. ما اگر هم می خواستیم که صنعتی شویم، بایستی تولید بومی خودمان را
گسترش می دادیم نه اینکه برویم سراغ تولید قند به شکل غربی ها. چون تولید ما با
آنها قابل رقابت نیست.

ملاک مصرف، نوعی نظم
طبیعی است که همان چیزی را مصرف می کنیم که تولید می کنیم. دوم باورها و ارزشهای
فرهنگی و همین طور توانمندی های داخلی است. نوع مصرف ما هم وابسته به شرایط اقلیمی
و توان تولیدمان بود، شاید اگر ایران همه بیابانی و گرم بود، فقط از خرما ارتزاق
می کردیم و اگر کوهستانی بود از انگور. بر این اساس نوع صنعت ما بوجود مآمده است،
مثلا بنا به طبیعت بیابانی و خاک رس فراوان، هنر سفالگری بوجود آمده و هنر معماری
و … بنابراین همه چیز بومی بوده است.

اما از یک زمانی نگاه ها
متوجه به بیگانه بوده است، از دیگران فکر و الگو خواسته اند. برخلاف کسانی چون
امیرکبیر و مصدق، همیشه از خارجی ها کمک گرفته اند. این کار _اگر نگوییم خیانت و
تفکر استعماری_ در بهترین توصیف ممکن، غفلت بوده است. از مستشارهای انگلستان و
فرانسه، از دانشمندان امریکایی، از صندوق بین المللی پول، از بانک جهانی تجربه و
کمک خواسته ایم. خوب آنها مسائل و ارزشهای اجتماعی و بنیان های اقتصادی خودشان را
دارند و تجربه آنها به درد ما نمی خورد، بگذریم از اینکه به دنبال منافع خودشان
هستند که نافی منافع ماست. این کار در دوران بعد از جنگ هم انجام شد و تفکر تعدیل
اقتصادی حاکم بود تا زمانی که آقای احمدی نژاد آمد. ایشان هم برخلاف شعارهایی که
مطرح کرد، عملا برنامه های بانک جهانی را پیش می برد.

 

پنجره: آنها هم با ارائه
آمارها و گزارش های مثبت از ایران، مرتبا این برنامه ها را تشویق می کنند.

بله، در صورتی که باید
تجدید نظر کنند، چطور ممکن است که ما مردم را زیر فشار های شدید اقتصادی قرار دهیم
و آخر ماه یک 50 هزار تومان هم بدهیم. اصلا باید ببیند که این الگوی اقتصادی غربی
کجایش با تفکر اسلامی همخوانی دارد؟

 

پنجره: بنابراین شما
معتقدید که برای اصلاح الگوی مصرف، نیازمند جهاد علمی در زمینه اقتصاد و تدوین
الگوی اقتصاد اسلامی هستیم؟

بله، منتها من در آغاز
کار عنواینی چون اقتصاد اسلامی و بومی را بسیار ثقیل مبی دانم، هنوز ما خیلی فاصله
داریم تا دست یابی به اینها. منتها اگر همین اخلاق حداقلی اسلامی را هم ملاک عمل
مسئولین قرار دهیم، نباید خیلی از این مسائل حاکم باشد. ما اینقدر از باورهایمان
دور شده ایم که شما می شنوید که سه هزار نفر از دولتمردان ایران، فرزندانشان را
برای ادامه تحصیل به خارج از کشور فرستاده اند. اینها مسئولین همین مملکت اند، چرا
باید تمام نگاه شان به غرب باشد؟ چرا خانواده هایشان باید کاری را بکنند که مردم
ما نمی کنند؟ صد میلیارد وام می گیرند، پس نمی دهند، و می توانند هم ندهند.
بازخواست هم نمی شوند.

ببینید ما الان چند نفر
جوان بیکار در کشورمان داریم؟ چقدر شغل کاذب داریم؟ چرا همه تمایل دارند که درآمد
داشته باشند، بدون شغل تولیدی و کار مفید؟ ما الان سه میلیون نفر مغازه دار در
کشورمان داریم، در صورتی که دویست الی سیصد هزار نفر باید داشته باشیم. اول انقلاب
چهارصد هزار نفر بود که دویست هزار نفر مازاد بشمار می آمد. ما حتی اخلاق اسلامی
را هم رعایت نمی کنیم، کجا با اقتصاد اسلامی همراهی خواهیم کرد؟ ما که کارگرمان را
اخراج می کنیم و بیمه و بازنشستگی اش برایمان مهم نیست، کجا و علی (ع) که رعایت
شمع بیت المال را هم می کرد؟ مگر نزدیک ترین الگو به اقتصاد اسلامی، همین قانون اساسی
موجود نیست؟ چقدر از قانون اساسی را اجرا می کنیم؟ چرا برخلاف نص صریح قانون
اساسی، همه اقتصاد کشور را سپرده ایم به بخش خصوصی؟ چرا فقط می خواهیم عده ای را
پولدار کنیم؟ چرا نظارت بر واردات نداریم؟ چرا همیشه می گویییم بخش دولتی بد است؟
مگر صنایع کلان کشور مثل نظامی و هسته ای که این همه پیشرفت کرده، دولتی نبود؟
اساسا این فکر که اقتصاد دولتی یا خصوصی کلا بد است، اشتباه است. باید تلفیقی از
دولتی، تعاونی و خصوصی با نظارت دقیق بوحود بیاید.

 

پنجره: امروز در آستانه
توسعه پیشرفت قرار داریم، کما اینکه تاکیدات رهبری مبنی بر جهاد اقتصادی هم در
همین راستاست. در مقایسه اقتصاد ما با چین و هند به عنوان دو اقتصاد آسیایی با رشد
روزافزون، به نظر شما الگوی پیشرفت این دو کشور چقدر با الگوی مصرفشان مرتبط بوده
است؟

 

آنها تولید می کنند برای
ایران، اجازه نمی دهند که تولیدشان زیاد در داخل منعکس شود. ژاپنی ها یک فرمول کلی
توسعه در اقتصادشان دارند که سه ماده دارد؛ اول واردات ارزان مواد خام و انرژی،
دوم صادرات کالاهای ساخته شده. سوم مصرف تولیدات داخلی. همین قوانین را چین هم
اجرا کرده است. علاوه بر این یک اصل دیگر را هم از ژاپن آموخته و اجرا کرده اند که
البته اخیرا تحت فشار امریکا _که بازار عمده چین را تشکیل می دهد_ تا حدودی آن را
تعدیل کرده اند. آنهم اینست که باید ارزش پول ملی را چنان پایین آورده و ارز خارجی
را گران کرده اند که هیچ کالایی وارد نمی شود، فقط یک اقلیت می توانند مصرف کنند. اینقدر
ارز خارجی گران است که وقتی کسی بخواهد وارد کند، برایش نمی صرفد و به این نتیجه می
رسد که درست است کالای داخلی به پای کالای خارجی نمی رسد، اما با پولی که من دارم
می توانم چهار برابر کالای خارجی، جنسی داخلی بخرم.

اما به الگوی اقتصادی ما
بنگرید: صادرات ارزان مواد خام و انرژی، واردات هر چه بیشتر، مصرف فراوان و ترجیحا
از کالاهای خارجی. دلاری که باید به دلیل تورم موجود 4500 تومان باشد، 100 تومان
خرید و فروش می شود. فقط نسبت به سال 87 دلار باید سیصد تومن گران تر شده باشد. در
این شرایط تولید کننده داخلی باید تورم کشور را تحمل کند، مزد بالا و هزینه های
دیگر را بپردازد، اما تولید کننده خارجی کالایش را به نرخ ثابت و ارزان دلار به
ایران صادر می کند و تورم بر او تاثیری ندارد.

در چین و هند، مزد بی
اندازه ارزان است، و این رقابت عظیمی را بوجود می آورد، امریکایی ها 15 دلار در یک
روز برای کارگر می پردازند و در چین 15 سنت برای یک ساعت، یعنی حدود یک دلار در
روز. هندی ها که طبقات عظم فقیر و جوبیای کار را دارند، بیش از آنکه به فکر مصرف
باشند، در رقابت تولیدی هستند. اما در کشور ما هیچ کس به فکر تولید نیست، نه دولت
و نه مردم، دولت هم مرتبا به مردم وعده می دهد، احزاب هم همین طور، کاندیداهای
انتخابات هم که ما برای شما چه می کنیم و چنان و شما حق دارید که همه چیز داشته
باشید و بیش از این ها باید مصرف کنید، پول نفت باید سر سفره شما باشد و اینها.

 

پنجره: با این کار، دولت
عملا بار مسئولیت تولید را از دوش مردم برداشته و وظایف خود را سنگین تر کرده است.
به نحوی که همبستگی ملی برای صرف جویی و همراهی با تولیدکنندگان و دولت برای
پیشرفت وجود ندارد و مردم دولت را یاری نمی کنند.

بله. تولید کنندگان را
هم کنار گذاشته اند. از مردم خواسته اند که فقط مصرف کنند. کار بجایی رسیده که همه
ناراضی هستند، حتی کسی که در رفاه حداکثری بسر می برد و از مشکلات طبقات پایین خبر
ندارد، برای دولت غر می زند، آن بیچاره ای که نان شب ندارد هم همین طور. سوال
اینجاست که چطور می خواهید مردم را راضی کنید؟ جوابش در تغییر فرهنگ ماست، فرهنگ
تولید به جای فرهنگ مصرف. یعنی بازگشت به سنت های اجتماعی خودمان، که خودمان را
طوری تعریف می کردیم که ارزش آدم ها پول نیست، به کار و تلاش مفید است.

 

پنجره: عبارت معروف
“کار جوهره مرد است”.

بله، کارمندهای ما 500
تومان هم که حقوق بگیرند، کار مردم را راه نمی اندازند. نه دولت، نه کارمند، نه
کارگر هیچ کدام به تولید و پرهیز از مصرف گرایی خو نکرده اند. قبلا کالای امریکایی
و اروپایی مصرف می کرده اند، حالا چینی، چند صباح دیگر هم حتما هندی.

خوب چاره چیست؟ ریشه
مشکل را عده ای در نظام حاکم ب کشور جستجو می کنند، که مثلا مشکل از حکومت دینی
است و نظام جمهوری اسلامی ناکارامد است. یا دولت بی کفایت است و اقتصاد بیمار.
اینها آدرس اشتباهی می دهند، مردم را فریب می دهند که خودشان بر سر کار بیایند.
بحث را سیاسی می کنند، در حالی که اقتصادی است و فرهنگی. اتفاقا باید به آنها گفت
که مسبب مشکل خود شمایید، این مشکل ریشه در دوران حاکمیت شما دارد، اگر هم مشکل حل
نشده، بخاطر آنست که دولت کنونی نسخه های شما را ادامه می دهد.

بحث اساسی اینست که ما
باید برویم به سمت اصلاح الگوی مصرف و تولید. و هر کدام بفهمیم که در این نقشه
راه، چه وظیفه ای به عهده داریم، چه باید تولید کرد و چقدر باید مصرف کنیم. حق من
چیست و وظیفه من چه؟

 

پنجره: اینجا نکته جالبی
مطرح می شود، ژاپنی ها که یک اصلاحات نه چندان سریعی را در قرن نوزدهم تجربه کرده
و اسمش را انقلاب میجی می گذارند، که همه ابعاد جامعه شان را دستخوش تحول کرده
است. ما هم سی سال قبل انقلابی را تجربه کردیم که می بایست تمام ابعاد زندگی فردی
و اجتماعی ما را اعم از سیاست و فرهنگ و اقتصاد و .. را تغییر می داد. چه شد که
علیرغم چنین انقلاب عظیمی ما باز هم در بسیاری زمینه ها همچنان به الگوهای غلط
فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی گذشته بازگشته ایم؟ آیا نمی باید الگوی انقلابی مصرف
در جامعه ما حاکم باشد و اقتصاد انقلابی؟

من اخیرا در مصاحبه ای
با نشریه “راه” این موضوع را باز کرده ام. اما به صورت مجمل باید بگویم
که اتفاقا تحولی عظیمی در اقتصاد فرهنگ ما هم رخ داد و الگوهای ایثار و انقلاب
حاکم شد، تا پایان جنگ هم ادامه داشت. که مثلا مردم از رفاه زدگی بازگشتند، کسی که
فرض کنید خودروی گران قیمت امریکایی داشت، خجالت می کشید آن را از خانه اش بیرون بیاورد.
اما همان موقعه هم گروهی در خفا همان سبک و سیاق خودشان را ادامه می دادند. گروهی
همچتان فرزندانشان را به خارج می فرستادند، گروهی از دادن مالیات سر باز می زدند و
نظام را یاری نمی کردند، تا حدی که امام نهی شان کرد که نمی شود با خمس و زکات
مملکت را اداره کرد، مالیات یک مصرفی دارد و زکات مصرف دیگر. یا اینکه چرا اینقدر
کالا وارد کزده اید؟

اما اوج این ماجرا، پس
از رحل امام بود. تا قبل از آن کسی نمی توانست به قانون اساسی ما ایراد بگیرد و
زیر پا بگذارد. در زمان جنگ یک برنامه 20 ساله طراحی کردند که قرار شد همه برنامه
ها بر اساس آن طراحی شود، صنایع خودکفا باشد، نفت را ارزان نفروشیم، از وابستگی
نفتی کاسته شود، سود بانکی مقید باشد.

 

پنجره: اساسا یکی از
مسائلی که در قانون اساسی معطل مانده، همین تفکیک سود از بهره بانکی است.

بله، اما در سال 68 که
اولین برنامه توسعه را نوشتند، از این برنامه 20 ساله عدول کردند، اقتصاد را دو
دستی به بخش خصوصی خودشان دادند، نظارت دولت را نادیده گرفتند، هرج و مرج اقتصادی
و رانت حاکم شد، بخش تعاون را محدود کردند و اگر دخالت رهبر انقلاب نبود که
فرمودند بیست درصد اقتصاد باید تعاونی باشد، همان هم حذف می شد. همین هم که هست
الان مجهول است، چون لازمه اقتصاد تعاونی، رشد آگاهی اقتصادی همه افراد و مشارکت
آنان در کنار بخش خصوصی بزرگ است. اما فعلا که چنین چیزی نمی بینیم.

من اینها را تحت تاثیر
اقتصاددانان وابسته به تفکر امریکایی می دانم. امریکا در رقابت با نظام کمونیستی
شوروی بر این بود که الگوی اقتصادی خود را بر جهان حاکم کند، تا هیچ کشوری از
دولتی بودن سخن نگوید. البته می دانید که اقتصاد سرمایه داری هم شاخه های متعددی
دارد، امریکا به کمک صندوق بین المللی پول و بانک جهانی، اصولی را تدوین کردند و
افرادی که گرایش به تفکر اقتصاد امریکایی داشتند، را پشتیبانی کردند.

 

پنجره: به نحوی که در هر
انتخابات ریاست جمهوری، حداقل یکی از دو طرف اصلی، فارغ التحصیل اقتصاد آزاد از
امریکاست.

بله، پشتیبانی فکری و
سیاسی و مالی کردند، مثلا وام دادند. کما اینکه بعد از جنگ ما هم گرفتیم به قولی
30 میلیارد دلار و به قولی دیگر 60 میلیارد. الگویی را حاکم کردند که هر چه
دولتیست خصوصی کنید، مالیات ها را کاهش دهید، مزد و حقوق را تثبیت کنید، واردات را
دخالت نکنید، مجموعه ای اتز دستور العمل ها برای اینکه دولت بی اختیار و ناتوان
شود، که بتوان براحتی دولت ها را جابجا کرد، چرا که اگر دولت امکانات و توان
اقتصادی داشته باشد، روی پای خود می ایستد و استقلال اقتصادی و تبعا سیاسی دارد.
اما اگر اقتصاد امریکایی حاکم باشد، و دولت کوچک باشد، دولت ناچار از تبعیات از
سرمایه داران متمایل به اقتصاد بازار است و سرمایه داران هم که گرایش به امریکا
دارند. در چنین فضایی دیگر اثزی از انقلابی گری در اقتصاد نمی ماند.

در فضای بعد از جنگ و در
شرایط غیر سیاسی و عدم حضور تشکلهای سیاسی_صنفی قدرتمند، عدم نظارت و رشد رانت و
فساد سیاسی و قضایی، عملا تفکر انقلابی زیر سوال رفت و البته همان اقتصاد مورد
نظرشان هم تحقق پیدا نکرد. فضا به گونه ای بود که وقتی مردم رانت و فساد می دیدند،
کسی اعتراض نمی کرد و اگر اعتراضی هم بود، کسی رسیدگی نمی کرد. که نمونه اش رسوایی
های مالی در بخش تعاونی کشور بویژه پرونده تعاونی فرهنگیان بود.

سیاست تعدیل اقتصادی در
حالی در ایران پیاده شد که پژوهش های متعددی وجود داشت که از ناکامی آن خبر می
داد، که بخش خصوصی ایران قادر به ایفای نقش در این برنامه نیست، چراکه بیش از آنکه
تولید کننده و صنعتی باشد، واردکننده و توزیع کننده است. در این فضا ما دور شدیم
از اخلاق انقلابی و تعهدات مان به انقلاب و قانون اساسی. جامعه دو قطبی شد، اختلاف
طبقاتی بوجود آمد و فرهنگ غربی رواج پیدا کرد، فرهنگ اقتصادی، اجتماعی و … به
سرعت فرهنگ زمان شاه بازسازی شد، البته نه با حضور عناصر طاغوتی، بلکه افرادی با
ظاهر مذهبی. شمال شهر نشینی و انتقال سرمایه به خارج، زمین بازی، حاکمیت سود و
رشوه خواری و مالیات ندادن و … گسترش یافت. گذشته از این ما وارد عصر رسانه ها و
ارتباطات شده ایم، به جز ماهواره و اینترنت که مصرف گرایی و غرب گرایی را دامن می
زند، رسانه های داخلی ما هم همین کار را کرد. سریال ها و فیلم ها هم مصرف گرایی را
دامن زد. به نحوی که مردم این الگوها را پذیرفتند و هر کس که این کار را نمی کرد،
گویی که عقب مانده است. رسیدیم به همان چیزی که زمان شاه وجود داشت و مردم علیه آن
قیام کردند.

حالا که اصالت نفع شخصی
بر کشور ما حاکم شده است، اخلاق انقلابی و اسلامی زیر سوال می رود و مصرف گرایی، تجمل
گرایی، سرمایه سالاری و غرب گرایی حاکم می شود. مدیران مسئولین هم دنبال نفع شخصی
اند و اینکه خودشان هم شرکت بزنند و در سود شریک شوند. کارخانه دولتی ورشکست بشود
تا خودشان آن را به ثمن بخس بخرند و سودش را ببرند. همین ها بود که مشروعیت دولت
را زیر سوال برد و در چنین بحران مشروعیتی آقای احمدی نژاد با شعار عدالت روی کار
آمد. حال اگر قرار باشد همان روند ادامه یابد، ایشان هم مشروعیت اش را از دست می
دهد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه