فروغ، زنی تنها در آستانه…

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۰:۰۷ ۱۳۹۲/۱۲/۲۳

اما نکته قابل تامل خودکشی‌های نافرجام فروغ فرخزاد و فرار او به سمت این تحمیل کننده «احساس حقارت و کوچکی» است. فروغ در حالی که از قید و بندهای خانه پدری و زندگی با «پرویز شاپور» خلاص شده، و پس از آشنایی با «ابراهیم گلستان» و در دوره‌ای که بیشتر از همیشه با مجامع روشنفکری در داخل و خارج از کشور در ارتباط قرار گرفته، اقدام به خودکشی می‌کند. فروغ از زن بودن خویش نیز احساس حقارت می‌کند و تمام تنهایی و ناتوانی خویش را به این دلیل می‌داند:

مدتی پیش پرونده ای را درباره بازخوانی جامعه شناختی شعر فروغ آغازیده بودیم . پیش از این یادداشت اول از این مجموعه با نام شلختگی، روشنفکری و ایمان در شعر فروغ” بازتابهایی در شبکه های اجتماعی داشت و بحث هایی را برانگیخته بود. یادداشت دوم از این مجموعه در اختیار کاربران قرار می گیرد.

 

در میان شاعران پس از نیما، فروغ فرخزاد جایگاه ویژهای یافته است. بی‌شک بخش مهمی از این جایگاه را شعر و تحول سریع او تدارک دیده؛ چرا که شاعر مجموعههای «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» توانسته بود به «تولدی دیگر» برسد. با این وجود سوالی که همواره ذهنم را به خود مشغول کرده این است که: آیا جایگاهی که فروغ فرخزاد در ادبیات معاصر ما یافته تنها به واسطه شعر اوست یا عواملی دیگر نیز در آن دخیل بوده‌اند؟

فروغ در کنار زبان متکلف بسیاری از شاعران مطرح آن روزگار، به زبانی ساده روی آورد و ذهن و زبان او به شعرش تشخص بخشید. «محمدرضا شفیعی کدکنی» معتقد است که «این تشخص محصول کوشش چندین جانبه اوست: نخست سادگی زبان و نزدیکی حدود محاوره و گفتار، دو دیگر آزادی در انتخاب واژه‌ها به تناسب نیازمندی در گزارش دریافت‌های شخصی، و سه دیگر توسّعی که در مقوله وزن قائل بود… و می‌بینیم که فروغ با گسترشی که در کیفیت افاعیل قائل شده است بیش‌تر از نیما – که اغلب به توسعه کمی افاعیل گراییده بود – وزن شعر را گسترش داده است و یکی از خصوصیات فراموش‌شده شعر قرن چهارم را که به علت کلیشه‌وار شدن زبان شعری در دوره‌های بعد فراموش شده بود زنده کرد و از حد رایج و مشخص آن هم توسعه بیش‌تری بخشید.» فروغ با دقت تمام در اطراف زندگی خویش پرسه می‌زد و به شکار لحظات می‌پرداخت. گاهی از بیرون به تماشای خودش می‌نشست و در این میان حتی از بازگو کردن خصوصیترین لحظات خویش ابایی نداشت.

آنچه که دیگران با نام «جسارت» به فروغ و شعرش پیوند میزنند یکی از عوامل غیر شعری است که در تدارک جایگاه ویژه برای فروغ دخیل بوده است. عاملی که به خودی خود، هیچ­گاه جزء فاکتورهایی نبوده که به شعریت اثری یاری رساند. میتوان گفت که زن بودن او در کنار این بی‌پروایی در پیوند با برخی تواناهایی شعرش از او شخصیتی ویژه ساخته است. این موضوع باعث شده تا شعر او، برخلاف بسیاری از هم عصرانش، بیشتر در اعتراض به مسائل اجتماعی قرار داشته باشد تا شرایط سیاسی. بر خلاف بسیارانی دیگر، فکر می‌کنم که فروغ این لحظات را نه از آن باب که دوست می‌داشته، بلکه از این حیث که آنها را در شمار ناتوانیهای خویش میدیده به بازگو کردنشان پرداخته است. چرا که روح غالب بر اشعار وی، از حسرتها، سرخوردگیها و آرزوهای دست نیافتنی او حکایت می‌کند. گویا فروغ در ناگزیر خویش به حرکت به سمت هر آنچه که از آن احساس حقارت و کوچکی می‌کند ادامه داده است. او در مورد «مرگ» میگوید:

«گاهی اوقات فکر می‌کنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است، اما آدم تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی میکند.»

اما نکته قابل تامل خودکشیهای نافرجام فروغ فرخزاد و فرار او به سمت این تحمیل کننده «احساس حقارت و کوچکی» است. فروغ در حالی که از قید و بندهای خانه پدری و زندگی با «پرویز شاپور» خلاص شده، و پس از آشنایی با «ابراهیم گلستان» و در دورهای که بیشتر از همیشه با مجامع روشنفکری در داخل و خارج از کشور در ارتباط قرار گرفته، اقدام به خودکشی می‌کند. فروغ از زن بودن خویش نیز احساس حقارت میکند و تمام تنهایی و ناتوانی خویش را به این دلیل میداند:

«و این منم/ زنی تنها/ در آستانه فصلی سرد/ در ابتدای درک هستی آلوده زمین/ و یاس ساده و غمناک آسمان/ و ناتوانی این دست‌های سیمانی»

سر منشاء این روحیه را باید در دوره کودکی و نوجوانی فروغ جستجو کرد؛ سخت گیری‌های پدرش «سرهنگ محمد فرخزاد» و ازدواج زود هنگام او با «پرویز شاپور»؛ کسی که کمتر درکی از دنیای شاعرانه فروغ داشت، گویا حسرت دوره کودکی همواره با اوست؛ دورهای که زود پرپر شد. او در شعر «بعد از تو» از حسرت آن دوره اینگونه یاد میکند:

«ای هفت سالگی/ ای لحظه شگفت عزیمت/ بعد از تو هرچه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت/ بعد از تو پنجره که رابطه‌ای بود سخت زنده و روشن/ میان ما و پرنده/ میان ما و نسیم/ شکست…»  

همانگونه که مادرش، «بتول وزیری تبار» میگوید: «[فروغ] تقریبا از شش هفت سالگی شعر میگفت، ولی شعرهایش را ریزریز میکرد و از بین می‌برد… از پدرش میترسید. پدرش دوست نداشت شعر بگوید… من پشتیبانش بودم.» البته فضای سرد و سیاه حاکم بر ادبیات، در دهه‌های 1320 و 1330 نیز در شعرش اثرگذار بوده است. در این میان نویسندگانی مانند «صادق هدایت» و  «بهرام صادقی» بیشترین سهم را دارند. میتوان گفت «بی پروایی» فروغ فرخزاد، نوعی اعتراض به فضای حاکم بر دوران کودکی و نوجوانی اوست. این مسئله در آن روزگار و در فرهنگ جامعه ایرانی نوعی «ساختارشکنی» بود که به سرعت مورد توجه مجامع روشنفکری قرار گرفت. این موضوع عاملی شد تا شعر او بیشتر دیده شود و به تبع آن بیشتر مورد نقد و بررسی قرار گیرد. در این بین مرگ زود هنگام و نوستالژیک فروغ نیز عامل دیگری شد تا بیش از پیش او را در خاطرهها حفظ کند.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه