فروغ، شاعره‌ای که از اسارت گریخت و به ایمان رسید

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۰:۳۲ ۱۳۹۳/۰۱/۷

آخرین مجموعه فروغ «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» می‌باشد. اشعار این کتاب مربوط به سال‌های پایانی عمر اوست. کتابی در اوج کمالِ شعری فروغ فرخزاد، که شاید اگر زنده هم می‌ماند، شاید دیگر هرگز نمی‌توانست مثل آن‌ها را بسراید. این کتاب در واقع صعودِ قبلی شاعر را در مجموعه پیشین خود، تکمیل می‌کند. در ایمان بیاوریم… گرچه از مرگ و ظلمت می‌گوید اما انتظار آفتاب می‌کشد. خودِ شعرِ بلندِ ایمان بیاوریم… نشان از تفکر ایدئولوژیک شاعر است. سیرِ اندیشه و تفکر او در این مجموعه و مخصوصا این شعر بسیار مشهود و بارز می‌نماید.

سرویس جامعه شناسی ادبیات پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی در کنار نقد و بررسی  آثار ادبا و شعرای انقلاب، بازخوانی انتقادی زمینه اجتماعی و آثار ادبای معاصر را نیز در دستور کار دارد. از این مجموعه قبلا پرونده ای درباره شعر نیما یوشیج در این پایگاه منتشر شده بود. فروغ فرخزاد شاعره معاصر ایران موضوع دومین پرونده از این مجموعه است.پیش از این سه یادداشت : «شلختگی، روشنفکری و ایمان در شعر فروغ فرخزاد» و «فروغ، زنی تنها در آستانه…» و «فروغ و افشای سیاهی خانه» از این مجموعه منتشر شده بود.

شاید بتوان گفت که در تاریخ ادبیات فارسی پیش از «پروین اعتصامی» چهره شاخصی که او را به عنوان یک شاعره تمام قدِ زن معرفی کرد، نبوده است. گرچه تاریخ ادبیات شاعره‌های بسیاری به خود دیده اما به تایید بسیاری از بزرگان، پروین اعتصامی بزرگ‌ترین و پرچمدار شاعران زن ادبیات فارسی‌ست. گرچه او را باید در زمره «شاعران کلاسیک معاصر» دانست. پس از او و با ظهورِ «فروغ‌الزمان فرخزاد عراقی» معروف به فروغ فرخزاد، ادبیات ما زن شاعره‌ای را به خود دید، که در شعر معاصر ما، سهم زیادی دارد. فروغ فرخزاد از شاگردان مستقیم نیما یوشیج نبود اما به لحاظِ مکتبی و در منش و روشِ شاعری می‌توان او را شاگرد نیما دانست. آشنایی فروغ با نیمای پدر در واقع بزرگ‌ترین اتفاق زندگیِ شاعرانه اوست. او خود دراین‌باره و نحوه روندِ تاثیرپذیری خود از دیگر شعرای معاصر می‌گوید: من نیما را خیلی دیر شناختم و شاید به معنیِ دیگر خیلی به موقع. یعنی بعد از همه تجربه‌ها و وسوسه‌ها و گذراندن یک دوره سرگردانی و در عین حال جستجو… با شعرای بعد از نیما خیلی زودتر آشنا شدم. مثلاً با شاملو و اخوان و نمی‌دانم… در چهارده سالگی، مهدی حمیدی و در بیست سالگی نادرپور و سایه و مشیری، شعرای ایده‌آل من بودند. در همین دوره بود که لاهوتی و گلچین گیلانی را هم کشف کردم و این کشف مرا متوجه تفاوتی کرد و متوجه مسائلی تازه که بعداً شاملو در ذهن من به آن‌ها شکل داد و خیلی بعدتر، نیما، که عقیده و سلیقه تقریباً قطعی مرا راجع‌به شعر “ساخت” و یک‌جور قطعیتی به آن داد. نیما برای من آغازی بود. می‌دانید، نیما شاعری بود که من در شعرش برای اولین بار یک فضای فکری دیدم و یک‌جورکمال انسانی، مثل حافظ. من که خواننده بودم حس کردم که با یک آدم طرف هستم، نه یک مشت احساسات سطحی و حرف‌های مبتذل روزانه. عاملی که مسائل را حل و تفسیر می‌کرد. دید و حسی برتر از حالات معمولی و نیازهای کوچک. سادگی او مرا شگفت زده می‌کرد. به خصوص وقتی که در پشت این سادگی ناگهان با تمام پیچیدگی‌ها و پرسش‌های تاریک زندگی برخورد می‌کردم. مثل ستاره که آدم را متوجه آسمان می‌کند. در سادگی او سادگی خودم را کشف کردم… بگذریم… ولی بیشترین اثری که نیما در من گذاشت در جهت زبان و فرم‌های شعرش بود. من نمی‌توانم بگویم چطور و در چه زمینه‌ای تحت تأثیر نیما هستم، و یا نیستم. دقت در این مورد کار دیگران است. ولی می‌توانم بگویم که مطمئنا از لحاظ فرم‌های شعری و زبان از دریافت‌های اوست که دارم استفاده می‌کنم، ولی از جهت دیگر، یعنی داشتن فضاهای فکری خاص و آنچه که در واقع جان شعر است، می‌توانم بگویم از او یاد گرفتم که چطور نگاه کنم. یعنی او وسعت یک نگاه را برای من ترسیم کرد. من می‌خواهم این وسعت را داشته باشم. او حدی به من داد که یک حد انسانی است. من می‌خواهم به این حد برسم. ریشه یک چیز است، فقط آنچه که می‌روید متفاوت است، چون آدم‌ها متفاوت هستند. من به علت خصوصیات روحی و اخلاقی خودم – و مثلاً خصوصیت زن بودنم – طبیعتاً مسائل را به شکل دیگری می‌بینم. من می‌خواهم نگاه او را داشته باشم، اما در پنجره خودم نشسته باشم. و فکر می‌کنم تفاوت از همین‌جا به وجود می‌آید. من هیچ وقت مقلد نبوده‌ام. به هر حال نیما برای من مرحله‌ای بود از زندگی شعری. اگر شعر من تغییری کرده – تغییر که نه – یعنی چیزی شده که از آن‌جا تازه می‌شود شروع کرد، بدون شک از همین مرحله و همین آشنایی است. نیما چشم مرا باز کرد و گفت: ببین. اما دیدن را خودم یاد گرفتم. ( از گفت و شنود فروغ فرخزاد با م.آزاد- تابستان ١٣٤٣)

  این‌که فروغ چگونه فروغ ِ شعر معاصر شده است را باید در زندگی پُر رمز و راز و نیز جهان بینی خاص او جستجو کرد. از ازدواج و جدایی‌اش با پرویز شاپور، آشنایی با نیما و مراوده با دیگر شاعران معاصر، آشنایی با ابراهیم گلستان و شروع فیلم‌سازی و در نهایت تصادف و مرگِ تراژیک در 32 سالگی، عواملی‌ست که سوای اشعار او، نسبتی را بین فروغ و ماندگاری در شعر معاصر برقرار می‌کند. فروغ در راه شاعری، از ابتدای دهه سی شمسی تا اواسط دهه چهل که با کوچ او همراه بود، پنج مجموعه شعر منتشر کرد. «اسیر»  نام نخستین مجموعه شعر اوست. اشعاری برای سنین 19 تا 21 سالگی. شعرهایی در حدود سال‌های ازدواج و جدایی با پرویز شاپور.

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت 

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از دردِ بی اُمید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

  شعرهایی احساساتی و رمانتیسمی، که درگیر مفاهیمی چون عشق، امید، جدایی، هوس، گناه و… است. اشعار یک دست این مجموعه تماما مصادیق این مدعاست. کلام و بیان فروغ در این مجموعه صریح و بی‌پرده است. و سوال‌های پی در پی در تفکرش از او یک «منِ» حیران و دچار «ندانستگی» ساخته:

نمی‌دانم چه می‌خواهم خدایا

به دنبال چه می‌گردم شب و روز

چه می‌جوید نگاه خسته من

چرا افسرده است این قلب پُر سوز

تاثیرپذیری او از «فریدون مشیری» و «فریدون توللی» در این بُرهه به خوبی هویداست.

  «دیوار» دومین مجموعه فروغ فرخزاد در حقیقت ادامه کتاب «اسیر» است. او در این کتاب شاعری‌ست که در گیرودار همان مفاهیم قبلی چون عشق و گناه (نه به شدت سابق) و با همان زبان و طرز بیان می‌باشد. در این مجموعه احساسات و اندیشه به نسبت مجموعه قبل، بیشتر به هم پیوند خورده، اندیشه‌ای که در وجهی از آن به نقد تزویر و ریا نیز می‌پردازد:

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا

نام خدا نبردن از آن به که زیر لب

بهر فریب خلق بگویی خدا خدا

  سومین مجموعه او «عصیان» است. در این‌جا، فروغ بیشتر از مفهوم «عشق»، متوجه مفاهیمی چون «مرگ» و «خدا» می‌شود:

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبارآلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

  اشعار کتابِ عصیان که در اواسط دهه سی شمسی سروده شده، همان‌طور که از نامش پیداست، عصیان‌گری بنده‌ای‌ست که تفکراتش رنگ و بوی خیامی گرفته است:

خودپرستی تو خدایا خودپرستی تو
کفر میگویم تو خارم کن تو خاکم کن
با هزاران ننگ آلودی مرا اما
گر خدایی در دلم بنشین و پاکم کن

  مجموعه چهارم او «تولدی دیگر»، با این‌که در اواسطِ راه شاعری فروغ نوشته و منتشر شد؛ به حقیقت برای او یک تولد دیگر بود. چاپ این مجموعه نه تنها در زندگی فروغ، بلکه در عرصه شعر معاصر هم، یک اتفاق مهم محسوب می‌شود. در تولدی دیگر، جهان بینیِ متفاوتِ شاعر و پختگی زبان را، در اشعار او شاهد هستیم. دکتر رضا براهنی، شاعر و منتقد معاصر، پیرامون همین مطلب در کتابِ «طلا در مس» می‌گوید: خانم فروغ فرخزاد، در سه کتاب قبلی (اسیر، دیوار و عصیان) بیشتر، هوس‌های زنانه را به نظم می‌کشید، ولی با «تولدی دیگر» به سوی ایجاد تصاویر زنانه از زندگی خصوصی و اوضاع محیط خود گرائیده است. و این تصاویر که در بسیاری از موارد بکر و عمیق و در منتهای پاکی و صافی هستند، او را به عنوان شاعره‌ای بی‌نظیر در شعر فارسی معرفی می‌کنند. جوهر شعری در کتاب‌های قبلی بسیار کمبود و فرخزاد به عنوان شاعر با «تولدی دیگر» متولد می‌شود… .»گویی اشعار فروغ در این کتاب از احساسات به حس نقل مکان کرده‌اند:

همه هستی من آیه تاریکی‌ست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن‌ها و رستن‌های ابدی خواهد برد
من در این
آیه ترا آه کشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم 

  آخرین مجموعه فروغ «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» می‌باشد. اشعار این کتاب مربوط به سال‌های پایانی عمر اوست. کتابی در اوج کمالِ شعری فروغ فرخزاد، که شاید اگر زنده هم می‌ماند، شاید دیگر هرگز نمی‌توانست مثل آن‌ها را بسراید. این کتاب در واقع صعودِ قبلی شاعر را در مجموعه پیشین خود، تکمیل می‌کند. در ایمان بیاوریم… گرچه از مرگ و ظلمت می‌گوید اما انتظار آفتاب می‌کشد. خودِ شعرِ بلندِ ایمان بیاوریم… نشان از تفکر ایدئولوژیک شاعر است. سیرِ اندیشه و تفکر او در این مجموعه و مخصوصا این شعر بسیار مشهود و بارز می‌نماید.

و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دست‌های سیمانی

 فروغ فرخزاد به جرات جزو بزرگترین شاعران معاصر ایران به حساب می‌آید. در میان شاعران زنِ هم­ عصر و بعدِ او، هیچ‌کس نتوانسته به جایگاه شعری او دست پیدا کند. فروغ فروخزاد در یک روندِ سلوکی و صعودی، بعد از رهایی از «اسارت» و گریز از گرفتاری «دیوار» و جدایی از سرکشی «عصیان»، «تولدی دیگر» یافت و به «ایمان» رسید.

و هیچ‌کس نمی‌دانست

که نام آن کبوتر غمگین

کز قلب‌ها گریخته، ایمان‌ست

 او در یکی از مصاحبه‌هایش در آخرین ماه‌های زندگانی خود می‌گوید: وقتی با یک «زیبایی» مواجه می‌شوم، می‌خواهم به آن نماز ببرم“. این‌گونه بود که حتی رهبر انقلاب گفتند: فروغ فرخزاد عاقبت به خیر شد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه