فروغ و افشاي سياهي خانه

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۹:۵۲ ۱۳۹۳/۰۱/۲

سكولاريسم وضعي اجتماعي و فرهنگي و سياسي بود كه در زندگي افراد به صورت تنهايي و سردرگمي نمود مي‌يافت. اين تنها در شعر شاعراني چون فروغ و اخوان پيش از هر جاي ديگر نمودار است. انقلاب 57 و سير نهاد سازي تشكيل حكومت و سياست‌هاي فرهنگی پس از آن اغلب ديني هستند يا تلاش می‌كنيم ديني باشند. اما سكولاريسم از پا نيفتاده و رد پاي آن در زندگي ما پيدا ست. انقلاب و حكومت ما در واقع مقاومت عليه همين سكولاريسم جهاني است. و اگر شاعران و متفكراني اين چيزها را نشان ندهند چه بسا غفلت كنيم و در راه مقاومت بيراهه رويم

سرویس جامعه شناسی ادبیات پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی در کنار نقد و بررسی  آثار ادبا و شعرای انقلاب، بازخوانی انتقادی زمینه اجتماعی و آثار ادبای معاصر را نیز در دستور کار دارد. از این مجموعه قبلا پرونده ای درباره شعر نیما یوشیج در این پایگاه منتشر شده بود. فروغ فرخزاد شاعره معاصر ایران موضوع دومین پرونده از این مجموعه است.پیش از این دو یادداشت : «شلختگی، روشنفکری و ایمان در شعر فروغ فرخزاد» و «فروغ، زنی تنها در آستانه…» از این مجموعه منتشر شده بود.

اصل كار اين است كه آدم شاعر شود. شاعر يك موجودي است كه، چطور بگويم، تمام ضعفها،نقصها و بدبختيهاي خودش را تجربه كرده باشد و به نتيجهاي رسيده باشد. و بعد اينها را كنار گذاشته باشد و راجعبه مسائل خودش و مسائل زندگي، اصولا يك نظري پيدا كرده باشد. باز ميگويم يك جور آگاهي پيدا كرده باشد. يعني فيلسوف شده باشد. (فروغ فرخ زاد.گفتوگو با شاعران معاصر ايران)

سال 1344 چندي پس از چاپ مجموعه تولدي ديگر، شاملو و اخوان و آزاد و سپهري و…به همراه گيردهاردي تيكو، يك بار در منزل فروغ فرخ زاد و فرداي همان روز در خانه شاملو جمع ميشوند و به بحث از شعر مي‌نشينند. همان‌جاست كه شاملو از فروغ سوال ميكند كه “فرق شاعر و فيلسوف چيست؟”و او در ميآيد: “فرقش اين است كه وقتي آن يكي شروع ميكند به شعر گفتن آن يكي شروع ميكند به فلسفه نوشتن.

فروغ در اصل شاعر بود. هر چند به اين سو و آن سو ميرفت و مثلا فيلم “اين خانه سياه است” را ميساخت. شايد آن فيلم به لحاظ سينمايي مستند مهمي نباشد، اما موضوع دلخراشي چون انزواي بيماران جزامی را نشان میداد. كساني كه مثل موجوداتي خطرناك دور از چشم شهرنشينان نگاه داري ميشدند. سياهي را بايد طوري پنهان كرد كه رفاه ديدگان را نيالايد. زرق و برقها كافي نيست. بايد عملا زشتيها و رنجها را قايم كرد. اين كار آنطور كه ادعا ميكنيم رفع و رجوع كردن سياهي نيست، بلكه سركوب ديدن آن است. به رغم اين تلاش سازمان يافته در سراسر جهان، شاعران لجبازانه با جامهاي زشتي نما باز ميگردند و قسمت تيره زندگي را به رويمان ميآورند. به همين خاطر است كه شاعر در آن واحد محبوب و مغضوب است.

ميگويند کامیار پسر فروغ گفته مادري به اين نام نداشته و پرويز شاپور براي او هم پدر بوده و هم مادر. ديگران هم احيانا چيزهاي بد ديگري درباره اين شاعر ميگويند. ولي بايد حساب كسي كه شعري را نوشته با شعرش جدا كرد. چه بسا كسي در زندگي كارهاي ناشايست كند ولي شعري بياورد كه بدون آن چيزهاي مهمي پوشيده بمانند. اگر شعر و شاعر را يكي ميكنيم به خاطر داشته باشيم كه ساحت فرد در مقام شخص، عضو خانواده و يا شهروند از ساحت شاعرياش جداست و شعر با وجه شاعري شخص پيوند دارد. شاعر و فيلسوف پيامبر و عارف نيستند، پیامبران و عارفان وضعي دارند كه در آن نسبتشان با حقيقت از يك سو و نسبتي كه با جامعه دارند از سوي ديگر همپوشاني دارد.

اما شاعران و فيلسوفان مردماني عادي هستند و گاه كه در مقام شاعري و تفلسف قرار ميگيرند، حقايقي را ميبينند، يا بهتر بگوييم وقتي حقايقي را مي‌بينند؛ شاعر و فيلسوف مي‌شوند. در اين صورت اگر اهل جدا كردن مقام‌ها نباشيم خود را از ديداري كه شاعر و فيلسوف محيا كردهاند محروم ميکنيم. پيامبر اسلام شاعران و متفكران را بار مي‌داند و اين به خودي خود نشان ميدهد كه پيامبران نيز حتي در عصر خويش مردم را از شعر و فكر بي‌نياز نميديدند.

دوستي ميگفت فروغ شعري به نام “گناه” دارد، مثلأ نوشته “گنه كردم گناهي پر ز لذت”. يعني شاعر را در مقام شعري كه نوشته محكوم مي‌دانست. ولي نميدانم چرا نگفت كه در ميان شعرهاي فرخ زاد آن كبوتر سفيدي كه از دلها رفته و با خود خير و بركت را برده “ايمان” نام دارد. دنيا پر از رنج و راحت و حسن و قبح در هم آميخته است و كسي كه فقط نيمه روشن را ببيند تيرگي را نديده؛ پس اگر قدم در راه گذارد چگونه به مقصد ميرسد در حالي كه چاه و چاله را از راه و بيغوله را از منزل نشناسد. عيبي ندارد شاعري را بيانگر تيرگيها بدانيم. كسي که به ديدار زخم رفته با درد نام آور ميشود. اما انصاف نيست فراموش كنيم كه او در آن ملاقات خطر كرده و داوطلبانه جام تلخي نوشيده. بهتر نيست كه به‌جاي افتادن در پوستين رنجور شاعر، دوراني را ملامت كنيم كه زشتي به بار آورده؛ بهتر است در پي باز شناخت جهان خود و نقشي كه ما در آن داريم باشیم.

 فروغ در اشعارش خاصه در دو دفتر پاياني خود را “اكنون منم/ زني تنها در آستانه فصلي سرد” خوانده و سطر به سطر تنهايي مردم روزگارش را سروده است. اين شعرها وضع ما در دو دهه 40و50 را بر ملا  ميكند. دهههايي كه در آن رفته رفته در مييافتيم برنامههاي ترقي و تجدد ما را كه متفرق بوديم گرد هم نياورده است. اين تنهايي ديگر خلوت عارفان زاويه نشين نبود، بلكه تنهايي فرديت و جدا افتادهگي در ازدحام زندگي شهري بود. مظاهر تمدن در ايران جلوه ميكردند، ولي رنج تفرقه پا برجا بود و اگر اهل شعر و فكر و ذكر صلا نميدادند، از كجا ما كه در معنا متفرق بوديم بدين جدا افتادگي اِشعار مييافتيم. سالها  بعد در انقلاب 57 اهل ذكر صلا دادند و شد آنچه در انقلاب و جنگ كرديم. هنوز شاعران و متفكرين و ذاكراني هستند كه خطرهاي در كمين را تذكر ميدهند. اما اگر گوش و چشم ما براي ديدن كاستي‌ها و نقص‌ها تربيت نشده باشد چهطور ميتوانيم انذارها را در يابيم.

گيرهارد تيكو كه در همان دههها با اهل ادب در ايران معاشرت داشت در مقدمه كتاب گفتوگو با شاعران معاصر ايران نوشته كه “در تحقيقاتم درباره ادبيات فارسي به اين نتيجه رسيدم كه ايران در حال گذار تدريجي بهسوي سكولاريسم است و بايد كتاب را بر اساس اين فرض به نگارش در آورم. ولي ناگهان انقلاب [اسلامي امام] خميني به وقوع پيوست و پايه فرضيات مرا باطل كرد. (ص30)

سكولاريسم وضعي اجتماعي و فرهنگي و سياسي بود كه در زندگي افراد به صورت تنهايي و سردرگمي نمود مييافت. اين تنها در شعر شاعراني چون فروغ و اخوان پيش از هر جاي ديگر نمودار است. انقلاب 57 و سير نهاد سازي تشكيل حكومت و سياستهاي فرهنگی پس از آن اغلب ديني هستند يا تلاش میكنيم ديني باشند. اما سكولاريسم از پا نيفتاده و رد پاي آن در زندگي ما پيدا ست. انقلاب و حكومت ما در واقع مقاومت عليه همين سكولاريسم جهاني است. و اگر شاعران و متفكراني اين چيزها را نشان ندهند چه بسا غفلت كنيم و در راه مقاومت بيراهه رويم. شاعري كه نوشته “به ايوان مي‌روم/ و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي‌كشم. تيرگي محاطي را نشان داده كه بايد فكري براي آن كرد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه