فکوهی: مسئله اصلی غرب، استقلال ژئوپلتیک ایران است

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۶:۲۵ ۱۳۹۲/۰۹/۲۴

معتقد نيستم، مشكلات ما در يك جهت يا در جهت ديگر وابسته به رابطه ما با آمريكا باشد و هرگز به چنين چيزي اعتقاد ندارم. يعني اين كه اگر ما فردا روزي با آمريكا رابطه برقرار كنيم، مشكلات ما حل خواهد شد. هرگز این نخواهد بود. برای مثال، ما اين همه كشور در جهان داريم كه با آمريكا رابطه دارند ولی با این وجود با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم می کنند. در همين منطقه همه كشورهايي كه بهترين رابطه را با آمريكا دارند، با خاك يكسان شده‌اند

آنچه در زیر می آید تلخیصی از سخنرانی دکتر ناصر فکوهی عضو هیات علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است که در همایش آمریکا شناسی از منظر جامعه شناسی و فلسفی ایراد شده است: 

 به نام خدا. با سلام و تشكر از دوستاني كه بنده را دعوت كردند تا بحثم را در اینجا خدمت شما ارائه دهم. انشاءالله بتوانيم در اين مدت كوتاه بحث را باز كنيم. به نظر بنده، چنین بحث هایی در ماهها و سالهاي آينده به اشکال مختلفي و در مجامع مختلفي مطرح خواهد شد. بنابراين به نظر می رسد كه اين بحث در يك جلسه نتیجه ی خاصی را در بر داشته باشد. بحث بسيار طولاني‌اي است و اگر بخواهم آن را در يك محور اساسي خلاصه كنم، عبارت است از: موقعيت ايران در ژئوپولتيك جهان. براي من ايران به عنوان و   بنده نیز عضوی از آن هستم اهمیت دارد. يعني يك دولت ملي Nation state  که عضوي از آن هستيم و در جهان امروز نیزNation state  ها يا دولتهاي ملي هستند كه قالب حضور در جهان را تعيين مي‌كنند. به همین دلیل برای بنده مسئله ی ایران مهم است و نه مسئله ی آمریکا. از نظر من آمريكا بيشتر همان چيزي است كه اروپا در قرن نوزده در موردش فكر مي‌كرد. يعني يك قاره خيلي زيبا اما وحشي. تيپي از تمدن كه مشكلات زیادی برای سازش و تطبیق با جهان دارد و در طول دويست سالي كه از عمرش مي‌گذرد، مشكلات زیادی نیز آفريده است. و بیش از آنکه مسئله ای را حل کند مسأله ايجاد كرده است.

ولي به هر تقدير براي من بيشتر از اين كه مسأله آمريكا باشد، مسأله خود ايران است. همان طوري كه گفتم، محور اصلي بحث ژئوپولتيك ايران می باشد که دارای چند عنوان است. اولاً ايران يك تماميت فرهنگي است كه عمر آن خيلي طولاني‌تر از يك دولت ملي است. عمر دولتهاي ملي دويست سال بوده، و با انقلاب فرانسه شروع شده است. به نظر من دولت ملي ممكن است عمري داشته باشد.  به عبارتی دیگر ممكن است عمر آن پنجاه و یا صد سال ديگر تمام شود. تفاوت بين پهنه فرهنگي، زباني، ديني، هويتي با دولت ملي را ما بايد درك كنيم. اين دو مورد (پهنه فرهنگی و دولت ملی) متمایز از هم هستند. ولي امروز دولت ملي شكل اصلي موجود در دنيا است.

از قديمي‌ترين تمدنهاي جهان هستيم

ايران به لحاظ پهنه فرهنگي يك عمر طولاني‌تري از يك دولت ملي داشته است و از قديمي‌ترين دولتهاي جهان هستيم. يكي از قديمي‌ترين تمدنهاي جهان هستيم. اين تمدن اين هشياري را داشته است كه با وجود گذشت بیش از سه هزار سال كه از عمر آن، هنوز توانسته زبان اصلي اش را حفظ كند. مجموعه‌اي از زبانها را براي خودش حفظ كند، به عنوان يك سيستم ارتباط و تفكر توانسته مجموعه‌اي از سنتها را حفظ كند. و توانسته يك  هويت را حفظ كند. چنين چيزي در دنیا بسیار نادر است. شايد سه چهار مورد هم نباشد. ايران هست. چين هست و هند است. ساير تمدنهايي كه ما امروز در جهان مشاهده مي‌كنيم، تمدنهايي نبودند كه بتوانند دوام زيادي داشته باشند. تمدني مثل تمدن آمريكا در قرن هفده و هجده شروع شده و در قرن بيستم و یکم در تمام ابعادش دچار بحران عميق شده است. ايران هم پيش از اسلام و هم بعد از اسلام، دارای يك پهنه بزرگ جغرافيايي، فرهنگي، ديني بوده است و گونه‌اي از انسجام ديني در آن وجود داشته است. در عين حال، قرنها پيش از اين كه مسأله تكثر فرهنگي در غرب يا در جاي ديگري مطرح بشود كه اين پهنه فرهنگی اين خصوصيت را داشته است كه، نه تنها تكثر فرهنگي بلکه تكثر زباني و تكثر ديني را در دل خود داشته است و آنها را مديريت مي‌كرده است و امروز هم مدیریت می کند.

دولت های مصنوعی، حاصل يك برنامه‌ريزيِ سياسي كاملاً مشخص هستند

لذا تمدني كه توانسته در چندين هزار سال اقوام و زبانها و شيوه‌هاي زيست متفاوت را با همديگر جمع كند و آنها را در صلح گرد هم آورد، نيازی ندارد تا از ديگران درسي بگيريد و اگر قرار باشد كسي درس بگيرد، دیگران هستند که بايد از ما درس بگيرند. در حقيقت ما تقريباً هرگز تنشها و جنگهاي بزرگ قومي نداشته‌ايم. و آن چيزهايي كه به آنها اشاره مي‌شود، تنشهاي كوچك و جنگهاي كوچك منطقه‌اي بوده است كه در همه جاي دنيا رواج داشته و در دنياي باستان يك امر عادی تلقی می شود. ايران كشوري نبوده كه متجاوز باشد. ايران هرگز به هيچ كشوري حمله نكرده، لااقل در دوران مدرن و در طول سي سالي كه از انقلاب اسلامي مي‌گذرد، ايران هرگز به هيچ كشوري حمله نكرده، بلكه مورد حمله قرار گرفته است.

ايران يك ژئوپولتيك بزرگ و مهم هست. يعني ايران از يك طرف چند هزار كيلومتر مرز دريايي در شمال دارد و چند هزار كيلومتر در جنوب. در يك منطقه بسيار حساس كه از بعد جنگ جهاني دوم به دلايلي كه به اين منطقه ربطي ندارد، به بحران كشيده شده است. بخشي از اين دلايل به سقوط امپراتوري عثماني برمي‌گردد كه آن هم به خود اين منطقه ربطي ندارد. در واقع سقوط امپراتوري عثماني باعث ایجاد دولتهاي مصنوعي در منطقه شد. در واقع براي اين كه منافع استمعار در اين منطقه حفظ شود، سياست كاملاً آگاهانه‌اي را براي درست كردن دولتهاي مصنوعي اتخاذ کردند و در نتیجه  بسياري از دولتهاي عربي كنوني حاصل چنين سیاستی هستند. به نظرم دولت مصنوعي دولتي است كه بر پايه يك فرهنگ منسجم و يك تاريخ و غيره قرار نگرفته، بلكه حاصل يك برنامه‌ريزي سياسي كاملاً مشخص است.

من از اين لحاظ نمي‌توانم به آمريكا يك دولت مصنوعي بگويم. چون آمريكا اروپايياني بودند كه رفتند و بعد از دو قرن از بريتانيا استقلال گرفتند و مستقل شدند. به هر حال يك دولت ملي است ولي با سابقه كم. ولي دولتهاي عربي اغلب دولتهايي هستند كه چنين سابقه‌اي را هم ندارند. اغلب دولتهاي قبيله‌اي هستند. امروز قبيله‌گرايي در دولتهاي عربي يك چيز كاملاً رايج و متعارفي است. به همين جهت است كه شما مي‌بينيد، يك جنگ كوچك، يك اختلاف، يك تظاهرات و يك حركت خشونت‌آميز در اين كشورها يك باره به يك جنگ بزرگي تبديل مي‌شود كه كل اين كشورها را با خاك يكسان مي‌كند. نمونه سوريه آخرين موردي است كه ما الآن شاهد آن هستيم ولي آخرين مورد نخواهد بود كه ما در اين كشورها شاهد خواهيم بود. هنوز كشوري مثل لبنان يك كشور قومي است. يك كشور طايفه‌اي است. حتي پارلمان آن بر اساس تعداد آراي طوايف مختلف تعيين مي‌شود. يعني حتي به آستانه مدرنتيه هم نرسيده است.

 

مسئله اصلی غرب با ایران، مسئله استقلال ژئوپلتیک ایران است

پس ايران به عنوان يك پهنه فرهنگي و به عنوان يك دولت باستاني، به عنوان يك پهنه ديني كه هويت خودش را از اين پهنه ديني مي‌گيرد. در حقيقت ايران كشور تشيع است و تشيع در عالم اسلام يك حوزه اقليتي است. يعني در مقابل بيش از يك ميليارد مسلمان، ما تقريباً صد ميليون شيعه داريم كه اكثريت قريب به اتفاق آنها در حوزه ايران هستند. بنابراين تشيع براي ايرانيها صرفاً دين آنها نيست بلكه هويت ملي آنها هم هست. در ايران هويت ملي و هويت ديني با همديگر تركيبي دارند كه اين تركيب را حتي افراد سكولار هم نمي‌توانند قطع كنند. يعني اين تنها یک امر اعتقادي نيست. بلکه يك فكت تاريخي است. مسأله اين نيست كه كسي از لحاظ ديني به تشيع اعتقاد دارد يا نه، بلکه مسأله اين است كه تاريخ ايران بدون تاريخ تشيع معنا ندارد.

بنابراين به نظر من مسأله اصلي در حال حاضر در جهان و در اين گيرودارهاي سياسي كه ما با آن روبرو هستيم، مسأله استقلال ايران است. و من نام آن را استقلال ژئوپولتيك ايران مي‌گذارم. به نظر من در اينجا مسأله هسته‌اي صرفاً يك بهانه است. دلايل آن به صورت گسترده‌اي، هم در مطبوعات خود ايران و هم در مطبوعات خارجي مطرح شده است.

مسأله هسته‌اي يك بهانه است. به دليل اين كه ايران اعلام كرده كه به دنبال تسليحات هسته‌اي نيست ولي اگر هم مي‌خواست تسليحات هسته‌اي داشته باشد، در چنين منطقه‌اي كاملاً به حق بود. چرا که همسايگانش مثل هند، پاكستان و دولتهايي كه اعلام دشمني رسمي با ايران كرده‌اند، مثل اسرائيل، جملگی داراي سلاح هسته‌اي هستند. در حالي كه ايران هرگز چنين چيزي را نگفته است.

 به نظر من مسأله هسته‌اي، مسأله‌اي نيست كه امروز اين تنش را ايجاد كرده است. اين مسأله به اين برمي‌گردد كه قدرتهاي بزرگ و به خصوص قدرتهايي كه پيش از انقلاب (آمريكا) ، به صورت انحصاري قدرت هژمونيك را در ايران در دست داشتند، هنوز نمی پذيرند كه سرنوشت اين كشور در دست مردم خودش باشد. از زماني كه انقلاب انجام شده است، اين را نپذيرفته‌اند. قبل از انقلاب نیز نپذيرفته بودند و بعد از آن هم نپذيرفتند. امروز مسأله بر سر اين به رسميت شناخته شدن است و تا زماني كه اين اتفاق نيفتد، اين تنشها ادامه پيدا مي‌كند.

ما دو تيپ مشكل داريم: 1- مشکلات اجتماعی، 2- مشکلات سیاسی

طبعاً بايد براي تمام اينها راه‌حلهاي سياسي و غيره پيدا كرد. ما دو تيپ مشكل داريم. يكي مشكلات اصلي است كه مشكلات اجتماعي است. مشكلاتي است كه به جامعه ما برمي‌گردد. اين مشكلات از طريق سيستم سياسي نمي‌تواند حل شود. به نظر من اينها مشكلات اجتماعي است كه مشكلات اصلي است و ما بايد بتوانيم آن را حل كنيم. مثلاً سبك زندگي‌مان را كه بعد از به وجود آمدن درآمد نفت، به این شيوه‌اي که در ايران ايجاد شد بايد تغيير دهيم. اين مصرف‌زدگي، اين علاقه به لوكس، اين علاقه به زندگي بدون كار كردن، اين نگاه به دست ديگران و غيره، اين شيوه‌هاي مختلف بايد در جامعه ما تغيير كند.

در عين حال قابليت و ظرفيت تحمل ديگري بايد بالا برود. اينكه افراد بتوانند همديگر را تحمل كنند، بتوانند به حرف همديگر گوش دهند، بتوانند متوجه اين باشند كه در يك سيستمي هستند كه افراد حرفهاي مختلف مي‌زنند، ولي هر كس حق دارد حرف خودش را بزند. ما هنوز نتوانسته‌ايم به اين برسيم و بايد به اين برسيم. اينها مسائل اجتماعي است. يعني اين كه تا ما اينها را حل نكنيم، مشكلات اجتماعي و داخلي ما حل نمي‌شود.

مسائل سياسي چيز ديگري است. مسائل سياسي اين است كه بايد در آرامش جلو رفت و قدرتهاي بزرگ و به خصوص آمريكا بتوانند اين را درك كنند كه مسأله ايران اين است كه بايد ژئوپولتيك مستقلي داشته باشد و اين ژئوپولتيك نمي‌تواند به اين يا آن قدرت سياسي بزرگ دنيا وابسته باشد. علی رغم اينكه منطقه  خاورمیانه منطقه بسيار حساسي است. به دليل تمركز انرژي در خليج فارس و به دليل وجود يك مشكل قديمي در اروپا به نام اسرائيل، كه به اين منطقه انتقال یافته است، و يك دولت آپارتايد است. و تيپي از دولت آپارتايد است كه خود غرب امروز با آن مشكل دارد. به دليل اينكه نمي‌تواند در سيستم گفتماني‌اش توجيه كند ولي به دلايل مختلفي مجبور است.

مسأله يهودستيزي هرگز در اسلام مسأله‌اي اساسی نبود و مسأله ای كاملاً مسيحي است

به نظر من مهمترين دلیلش اين است كه غرب مايل نيست آن روحيه يهودستيزي كه ريشه هزاران ساله در مسيحيت دارد و مشكلاتي كه همراه خودش داشت، دو مرتبه به جايي كه بود برگردد. يعني شروعش در غرب و اروپا و آمريكا بود. مي‌خواهد اين را به جهان اسلام منتقل كند و كرده است ولی یهودیت براي اسلام هرگز يك مسأله اساسي نبود و قبل از اينكه دولت اسرائيل تشكيل شود، مسأله يهودستيزي هرگز در اسلام مسأله‌اي اساسی نبود. البته نباید اینگونه برداشت کرد كه بين مسلمانان و يهوديان مشكلي وجود نداشت، زیرا همه جا بين اديان مشكل وجود داشته است. ولي ما در اسلام مسأله‌اي به نام يهودستيزي نداشتيم. يهودستيزي يك مسأله كاملاً مسيحي است. دليل هم دارد و دليل آن به شروع مسيحيت و مسائل ديگر برمي‌گردد. اسلام دليلي نداشته كه اين كار را كند. اسلام تنها ديني است كه اديان قبل از خودش را به رسميت شناخته است. در ايران اسم پيامبر يهود (موسی) را  بر روي بچه‌هايشان مي‌گذارند. عكس چنين چيزي اصلاً وجود ندارد. يعني امكان ندارد كه يك نفر مسيحي يا يهودي اسم بچه‌اش را محمد بگذارد. و چنین چیزی غير قابل تصور است.

كشورهايي كه بهترين رابطه را با آمريكا دارند، با خاك يكسان شده‌اند

بنده معتقدم براي اين كه ایران بتواند از لحاظ ژئوپولتيك مستقل باشد، بايد با انعطاف خيلي بالايي پيش برود. و  می بایست سياست مذاكره يا سياست دفاع از حق اين كشور را در عين پا فشاری و سرسختي بر روي اصول كه مهمترين آن استقلال ژئوپولتيك ايران است، پیش گیرد.

مسأله ايران در دولتهاي قبلي با جار و جنجال فراواني روبرو بود و متأسفانه دولت نهم و دهم ضربات بسيار بدي به اين كشور زدند. بنابراين امروزه بايد برای ما روشن شده باشد كه با جار و جنجال و با شعار دادن كسي به جايي نمي‌رسد. بايد مذاكره كرد. من طرفدار مذاكره هستم ولي مذاكره‌اي كه اصولي باشد و با پافشاري بر حقوق مردم ايران انجام شود.

در عين حال موکدا تاکید دارم که معتقد نيستم، مشكلات ما در يك جهت يا در جهت ديگر وابسته به رابطه ما با آمريكا باشد و هرگز به چنين چيزي اعتقاد ندارم. يعني اين كه اگر ما فردا روزي با آمريكا رابطه برقرار كنيم، مشكلات ما حل خواهد شد. هرگز این نخواهد بود. برای مثال، ما اين همه كشور در جهان داريم كه با آمريكا رابطه دارند ولی با این وجود با مشکلات فراوانی دست و پنجه نرم می کنند. در همين منطقه همه كشورهايي كه بهترين رابطه را با آمريكا دارند، با خاك يكسان شده‌اند. بنابراين اگر الگوي ما حتي يك الگوي پراگماتيسم محض هم باشد، در دو طرف ايران دو كشور افغانستان و عراق وجود دارند که گویی با آمریکا رابطه ندارند، بلکه زير دست خود آمريكا هستند و تقريباً چيزي از اين كشورها باقي نمانده است.

به نظر من مسأله رابطه با آمريكا كه گروهي از روشنفكران و گروهي از افراد با يك ديدگاه اتوپيايي به آن می نگرند، مسأله غلطي است. مسأله به نوع رابطه بستگي دارد. بايد يك رابطه مستقل باشد. به خصوص اين كه امروز آمريكا در سيستم جهاني قدرتي كه بيست سال پيش و سي سال پيش داشت را ندارد. من در اين مورد شما را رفرنس مي‌دهم به سايت انسان شناسی و فرهنگ و مقاله ای که والراشتاين در (روزنامه) تايمز منتشر کرده است.. بحث او بر سر افول قدرت آمريكا است. اتفاقاً شما اين افول را در رابطه با خود ايران مي‌بينيد. در همين روزهاي اخير آمريكا طرفدار كاهش تحريم يا عدم افزايش تحريم بوده ولي اروپا به دنبال افزايش تحريم عليه ايران بوده است. بنابراين مي‌بينيد كه ديگر رابطه آمريكا و اروپا هم به اين شكل تنظيم نمي‌شود.

شکست الگوی اقتصادی آمریکا

نكته آخري كه من در اين بحث دارم، مربوط به سياستهايي است كه دولت جديد پيش گرفته است و بايد پيش بگيرد. به نظر من يكي از خطرات بزرگي كه بعد از جنگ و از دولت آقاي هاشمي شروع شد و بعدها حتی در دولتهای نهم و دهم هم ادامه پيدا كرد و هيچ وقت در ايران كاهش پيدا نكرد و بلكه مرتب تشديد شد، اقتصاد نئولیبرالی می باشد که ايران را تهديد مي‌كند و در دولتهای نهم و دهم به دليل تزريق بسيار گسترده درآمد نفتي، اين خطر كه شكل بالقوه داشت به شكل بالفعل تبديل شد.

كساني هم كه در پشت اين خطر بودند، همان كساني هستند كه امروز هم در حوزه اقتصاد در صف اول قرار گرفته‌اند. آن هم اقتصاد دانهاي نئوليبرال یا لیبرال هستند. يعني كساني كه در دولت نهم و دهم طرح حذف يارانه غير مستقيم یا حذف سازمان برنامه، يا تضعيف و حذف شوراي پول و اعتبار را مطرح كردند، بدون اينكه كارشناسي كافي انجام گيرد، آن را پياده كردند. در همان دوره، بنده به شخصه مقاله‌اي نوشتم و اين مسأله را ذكر كردم كه اگر حذف يارانه بخواهد به صورت يك شوك اقتصادي، اجتماعي، سياسي عمل كند، يك ضربه به سيستم است.

مسأله اساسي اين است كه دولت نهم و دهم اين كارها را كرد ولي دولت نهم و دهم اين كارها را بر اساس رهنمودهايي از اقتصاددانهایی انجام داد که امروزه همان اقتصاد دانها پيشنهاد عكس آن را مي‌دهند. يعني تمام داستان اين است. يعني همانها الآن دارند باز اقتصاد را بر روي يك الگوي آمريكايي تعريف مي‌كنند.

شكست الگوي آمريكايي به این دلیل بود كه سيستم اجتماعي خودش را به دست يك سيستم ليبرالي يا نئوليبرالي سرمايه‌داري داد كه خصوصي‌سازي‌اش كند و از آن پول در بياورد. ولی هيچ سيستم اجتماعي نبايد رگهاي حياتي‌اش را به دست كساني بدهد كه مسأله آنها فقط سود خودشان است. من اين را خيلي روشن مي‌گويم. امروز داستان در دنيا مثل قرن نوزده نيست كه بگوييم، يك طرف قضيه سرمايه‌داري است و يك طرف ماركسيسم. ماركسيسمي وجود ندارد. ماركسيسم در سطح نظري وجود دارد. ما الآن در دنيا مدل عملي غير سرمايه‌داري نداريم. تمام دولتهايي كه الآن در دنيا هستند سرمايه‌داري هستند و ماركسيسم و سوسياليسمي وجود ندارد.

در دنيا دو تيپ از سرمايه‌داري وجود دارد: 1- سرمایه داری اجتماعی 2- سرمایه داری پولی

امروزه در دنيا دو تيپ از سرمايه‌داري وجود دارد كه در مقابل هم هستند. يكي سرمايه‌داري پولي و متأخر است و يكي هم سرمايه‌داري اجتماعي. بايد بين اين دو انتخاب كرد.

اروپا به رغم تمام مشكلاتي كه دارد، هنوز تا حد زيادي سرمايه‌داري اجتماعي را پذيرفته است منتها با انحرافي كه اروپا از دوره تاچر پيدا كرد، امروز بهايش را پرداخت مي‌كند. آن كشورهايي كه به سمت سرمايه‌داري پولي رفتند، در حال دارند پرداخت بهايش هستند. مثل انگلستان، مثل فرانسه. و آن كشورهايي كه كمتر رفتند، بهاي كمتري پرداخت مي‌كنند. مثل آلمان. و آن كشورهايي كه اصلاً نرفتند، امروز بهاي خيلي كمتري پرداخت مي‌كنند. مثل اسكانديناوي.

كما اين كه شما امروز نمي‌شنويد كه در سوئد يا نروژ يا دانمارك مردم در خيابان اعتراض کنند و همه چيز را آتش بزنند ولي مي‌بينيد كه در ايتاليا و اسپانيا و يونان و فرانسه و غيره همه جا شورش به پا است. به دليل اين كه هيچ كس امنيت شغلي ندارد. اين سرمايه‌داري همه چيز را از بين برده است.

الگوي آمريكا اين بود كه همه چيز را به دست سيستم خصوصي بدهيم. در حالي كه به نظر من گروهي از مكانيزمهاي اجتماعي به هيچ عنوان نبايد به دست سيستم خصوصي در معناي سرمايه‌داري داده شود، مثل بهداشت، مثل حمل و نقل، مثل نظام دانشگاهي، مثل نظام آموزشي، مثل خورد و خوراك عمومي مردم و… .

شايد برايتان جالب باشد كه در كشوري مثل فرانسه، با وجود اين كه دهها سال است كه سياست آن سرمايه‌داري است و حتي بيشتر از بيست سال سرمايه‌داري حاد ليبرالي در آن حاکم است، هنوز قيمت گروهي از كالاها آزاد نيست. يعني تعدادي از كالاها هستند كه قيمت آنها را دولت كنترل مي‌كند و هر كسي نمي‌تواند قيمت بگذارد. اينها كالاهاي اساسي هستند. مثل نان، مثل قهوه، و هر كسي نمي‌تواند فردا نان را به هر قيمتي بفروشد. يعني حتي چنين سيستمي مسائل اقتصادي را تا جايي پيش نمی برد كه خودش را به خطر بيندازد.

به نظر من مدلي كه بايد در ايران پيش گرفته بشود، همين است. به جاي اين كه ما به مردم يارانه پرداخت بكنيم، بهترش اين است كه سكتورهاي دولتي كه بهداشت را در دست دارند، آموزش را در دست دارند، آموزش ابتدايي و متوسطه و دانشگاه را در دست دارند، كيفيت اينها را بالا ببريم. اين بهترين خدمتي است كه مي‌شود به مردم كرد. چرا که مردم بايد نسبت به سلامت خودشان، نسبت به آموزش بچه‌هايشان، نسبت به تحصيلشان و كاري كه مي‌خواهند بكنند اطمينان خاطر داشته باشند.

و در عين حال در بخش خصوصي كه مربوط به بخش پولي مي‌شود، می بایست در آن يك اصلاح كاملاً راديكال اتفاق بيفتد. امروزه ما يكباره از يك سيستمي كه در آن هيچ بانك خصوصي‌اي وجود نداشت، رسيديم به كشوري كه در آن ميزان بانكها به نسبت جمعيت از تمام منطقه بيشتر است و اين يك مسأله بسیار خطرناكي است. كافي است كه شما در خيابان راه برويد، متوجه این قضیه خواهید شد. اين نشان دهنده سالم بودن سيستم نيست. اين نشان دهنده اين است كه سيستم به وسيله اقتصاد پولي، به وسيله سرمايه‌داري متأخر مالي در حال فلج كردن خودش است و مدل اصلي آن در آمريكاي بعد از جنگ ريخته شده است. و در مقابل این مدل، اقتصاد كينزي است كه با اين قضيه كاملاً مخالف بود.

آمريكا مقروضترين كشور دنيا است

آمريكا در طول پنجاه سال توانست دلار را در جهان به پول مرجع تبديل کند و امروز سقوط آمريكا مي‌تواند به معناي سقوط اقتصادي جهان باشد. مگر آنکه، مرجع پولي در دنيا تغيير كند. منتها اين تغيير مرجع پولي به اين سادگي نيست، چرا که تمام كشورهاي دنيا به آمريكا قرض داده‌اند. آمريكا مقروضترين كشور دنيا است و اين قرضها به دلار است. بنابراين سقوط دلار به معناي اين است كه تمام آن قرضهايي هم كه  به آمریکا داده شده است، سقوط خواهد كرد.

بنابراین اگر ما بخواهيم مدلي عرضه كنيم،مدل دولت هند است. دولت هند تقريباً بيشتر از پنجاه سال است كه با اروپا و آمريكا در حال تنش است، در واقع در حال مذاكره است و هنوز كه هنوز است، گروه زيادي از تحريمها عليه هند وجود دارد. هند به هيچ عنوان از حقوقش كوتاه نيامده است ولي شما روزنامه را باز مي‌كنيد، نمي‌بينيد كه هر روز هند راجع به آن تيتری زده باشد، بلکه كار خودش را مي‌كند، ولي به هيچ عنوان از اصولش پايين نمي‌آيد.

قدرتهاي بزرگ به همديگر رحم نمي‌كنند، چه رسد به دولت های پیرامونی

دقت داشته باشيد. وقتي كه ما مي‌گوييم انگلستان و كشورهايي که به اين شكل داراي پيشينيه استعماري چند صد ساله هستند، يكي از مسائلش هم همين است.  یعنی به سادگي مي‌توانند سيستمهاي پيراموني را دستكاري كنند، به صورتي كه به آن اهدافي كه مايل هستند برسند. در چنين حالتهايي طبيعتاً كشورهايي كه جوانتر هستند، كشورهايي كه بيشتر ضربه خورده‌اند، كشورهايي كه حالتهاي انقلابي دارند، كشورهايي كه مي‌شود گفت به حق و با يك نوع مشروعيتي مي‌بينند كه حقشان ضايع شده، شكننده‌تر هستند.

شما در پرونده اسنودن مي‌بينيد که، وقتي قدرتهاي بزرگ به همديگر رحم نمي‌كنند يعني سيستم آمريكا، تمام سيستمهاي غربي را زير جاسوسي خودش گرفته است، طبيعي است كه با يك دولتي كه پيراموني هست، چه تيپ رفتاري را داشته باشند.

بنابراين در اينجا مسأله اين است كه اگر ما با عقل، با بحث منطقي، با استدلال قوي جلو برويم، به نظر من به هيچ عنوان كسي نمي‌تواند حرفي را كه ايران دارد مي‌زند زير سؤال ببرد. در عين حال كه جامعه ايران بايد در عمل نشان بدهد كه جامعه آزادي هست. در آن فضاي باز وجود دارد و مي‌تواند اين كار را كند. خوشبختانه ظرفيتهاي جامعه ما در حال افزايش است و اين افزايش ظرفيت بايد باعث شود تا بتوانيم فضاي بازي را ايجاد كنيم و اين فضاي باز را بيشتر كنيم كه اين تيپ از بهانه‌ها هم گرفته شود.

بنابراين به نظر من سيستمي كه در ايران وجود دارد اين قابليت و ظرفيت را دارد كه بتواند هم فضاي داخلي را باز كند، هم سطح زندگي مردم را بالا ببرد، هم از لحاظ بين‌المللي موقعيت ايران را تثبيت نماید. همه اين كارها قابل انجام است و بايد در دراز مدت در اين جهت گام برداشت. در اين جهت هم بايد از متخصصين استفاده كرد. با این حال این نکته را تاکید و تکرار می کنم كه اين متخصصان نمي‌توانند همان متخصصاني باشند كه این فاجعه را به وجود آورده اند.

اقتصاددانهاي نئوليبرال بودند كه فاجعه اقتصادي را به وجود آوردند

بحث من فقط همين است. بحث من اين است كه اقتصاددانهاي نئوليبرال بودند كه فاجعه اقتصادي را به وجود آوردند و دولت را امروز با يك معضل واقعي روبرو كردند. دادن یارانه مستقیم همانند چاه بی انتهایی است که راه حلی نیز ندارد. اين حاصل يك ايدئولوژي نئوليبرال بوده است و امروز همان اقتصاددانها ادعاي اين را دارند كه مي‌خواهند مسأله را حل كنند. ما چنين چيزي را نخواهیم پذیرفت و در هر محفلی كه امكانش باشد، اين مسأله را یادآور خواهیم شد تا حداقل اين اقتصاد دانها بپذيرند كه اينها بودند كه چنين طرحي را دادند و مسأله آزادسازي اقتصادي،گسترش بخش بانكي و بسياري چيزهاي ديگر را مطرح كردند و همينها امروز مي‌خواهند برنامه جديد دولت را ارائه نمایند.

به نظر من چنين چيزي غير قابل قبول است و بايد در مقابل آن ايستاد. الگوي آمريكايي كه اين قدر مورد تحسين قرار مي‌گيرد، الگويي است كه امروز در سطح جهاني يك الگوي ورشكسته است. در سيستم توسعه يافته و هيچ كس در اين مورد شكي ندارد. اين الگو ورشكسته است. به دليل اين كه نتوانسته رابطه منطقي بين بخش دولتي و بخش خصوصي و مدني ايجاد كند و در عین حال پايدار باشد. در حال حاضر برخي از شهرهاي آمريكا در حال تبديل شدن به ويرانه هستند. که از جمله آنها می توان به ديترويت اشاره کرد که يك شهر بسيار مهم آمريكا بود، ولی امروز ورشكسته شده است.

مسؤول وضعيت كنوني دنيا، كشورهاي مركزي هستند

من اين بحث را مطرح نمي‌كنم كه آمريكا سقوط مي‌كند یا سقوط نمي‌كند. اصلاً براي من مطرح نيست. چرا که سقوط اتفاق افتاده است. دقت مي‌كنيد، يعني سقوط همين چيزي است كه ما الآن داريم مي‌بينيم و اين سقوط يك سقوط پايدار است.

به نظر من مسائل كشورهاي پيراموني و كشورهاي مركزي با همديگر متفاوت هستند. كشورهاي مركزي در موقعيت مسؤوليت قرار دارند. مسؤول وضعيت كنوني دنيا، كشورهاي مركزي هستند. اين مسأله خيلي روشن است. براي اين كه كشورهاي مركزي بودند كه فرايند استعمار را به عنوان توسعه مطرح كردند. به همه در باغ سبز نشان دادند. به همه گفتند اگر الگوهاي ما را تبعيت كنيد، جهان بهشت برين مي‌شود.

نمي‌گويم كشورهاي پيراموني مقصر نيستند ولي مسؤوليت كشورهاي پيراموني از آن دست نيست. كشورهاي پيراموني مشغول زندگيشان خودشان بودند که گروهي از بيرون آمدند و زندگي آنها را به هم ريختند. سبك زندگي آنها را به هم ريختند. باورهاي آنها را به هم ريختند. سيستمهاي اقتصادي آنها را به هم ريختند. سيستمهاي سياسي آنها را به هم ريختند. و امروز آنها را در يك موقعيتي قرار داده‌اند كه دائم در تنش باشند. دائم در عدم امنيت باشند. مسؤول اين واقعيت كشورهاي مركزي هستند. نمي‌توانند از اين مسؤوليت شانه خالي كنند. مدتهاي مديدي است كه سازمان ملل،}حداقل در اسناد رسمي اش، از جمله سند اصلي سازمان ملل و گزارش توسعه انساني} دائماً به اين نكته تأكيد می کند كه مسؤوليت وضعيت بحراني جهان در حال حاضر بر عهده كشورهايي است كه در دويست سال گذشته فرايند استعماري و پسااستعماري را هدايت كردند و از هر لحاظي (اقتصادي، سياسي، اجتماعي و غيره) دنيا را به لبه پرتگاه رساندند. در درجه اول اينها هستند كه بايد پاسخگو باشند.

 البته كشورهاي پيراموني به خصوص نخبگان آنها بايد اين هشياري را داشته باشند تا با درك سيستم و واكنش درست نسبت به آن، بتوانند مسیر جهان امروز را تغيير دهند.

۲ دیدگاه

    سلام
    در رابطه با وضعیتی که آمریکاه و کشور های شمال برای ما پدید آورده اند؛ نهایت دستیابی ما به توسعه همان وضعیت شبه پیرامونی است. جامعه جهانی مبتنی بر مصرفگرایی کنونی تنها یک راهکار برای خروج کشور هایی مثل ما از بحران را پیشرو دارد و آن تنظیم رابطه با کشور های شمال است.
    اما سوال این است که منظور از تنظیم رابطه چیست؟
    سخن دکتر فکوهی در رابطه با محوریت ژئوپولیتیکی بحران ایرانی-آمریکایی درست است اما این تنها وجهی از این تنازع را نشان می دهد. مشکل اصلی آمریکا با ایرانی یک مشکل ایدئولوژیکی است. در واقع نحوه تعریف مشرعویتی که ایران بیان کرده آمریکا و به عبارتی ساده تر نظام سرمایه داری را به مبارزه طلبیده است. در سخنان استاد فکوهی هم این نکته مطرح شده که تنها فرهنگ و نظام اقتصادی حاکم بر جهان کنونی نظام سرمایه داری است و ایران -حداقل- فرهنگ و ساختار تازه ای را معرفی کرده است و سرکرده نظام مسلط چنین امری را بر نمی تابد.

    به این میگن یک استاد ایرانی علوم اجتماعی تمام عیار

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه