قدرت جامعه پردازی و نظام سازی؛ شاخص تحول در علوم انسانی

زمان انتشار: ۱۵:۳۳ ۱۳۹۱/۰۶/۴

پرویز امینی، دانشجوی دکترای علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی ( ره ) و نویسنده کتاب های « مهار قدرت در مردم سالاری دینی » و «جامعه شناسی 22 خرداد » و… است . ایشان در این گفت و گو از تلقی خود درباره ماهیت علوم انسانی سخن می گوید و معتقد است کار ویژه اصلی علوم انسانی تولید نرم افزاری برای جامعه سازی و نظام سازی است واین مهم همان فاز دوم حرکت انقلاب اسلامی است . او در بخشی دیگر از دو بعد کالبدی و معنوی جامعه سخن می گوید و اولی را محصول علوم مهندسی و دیگری را محصول علوم انسانی می داند و البته تاکید می کند که ارزش بعد کالبد جامعه به بعد معنوی آن است و از نظر گاه او بدون تحول در علوم انسانی موجود نمی توان به جامعه پردازی و نظام سازی مطلوب دست زد . او معتقد است برای تحول باید دست به کار نظریه پردازی شد و براین اساس سه سطح نظریه پردازی و چهارچالش پیش روی تحول در علوم انسانی برای جامعه پردازی و نظام سازی در گفت و گو با ما توضیح می دهد.

 س: همانطور که می دانید از علوم انسانی تلقی های گوناگونی وجود دارد برای شروع  گفتگو خوب است شما  تلقی خود را از علوم انسانی بیان کنید تا پرسش های بعدی  بر مدار آن شکل بگیرد. 

به لحاظ زاویه دید می توان دست کم  علوم انسانی را  از سه منظر مورد توجه قرار داد. یکی از حیث موضوع است که در علوم انسانی موضوع اصلی این نوع دانش «انسان»  البته منهای بحث های فیزیولوژیک و زیست شناسانه و نظایر آن است.

دوم از حیث روش شناسی و روش است که مرز علوم انسانی را با علوم طبیعی نشان می دهد و به جای تاکید بر رویکردهای اثبات گرا و روش های کمی، بر رویکردهای تفسیری و تفهمی و روش های کیفی متمرکز است.

سوم از نظر کارکردی است که به زعم بنده کارویژه اصلی  علوم انسانی تولید نرم افزار برای جامعه سازی است. در واقع کارکرد اصلی علوم انسانی جامعه سازی و نظام سازی است. آنچه به لحاظ نرم افزاری به جامعه سازمان می دهد «مبانی و اصول ارزشی» جامعه، «آرمان ها و غایات» آن و نیز «روندها و فرایندها و سازوکارهایی» است که آرمان ها و غایات را تحقق پذیر می کند.

 علوم انسانی از جایگاه تعیین کنندگی در شکل دادن به  مبانی ارزشی و هنجارساز جامعه از یک سو و طرح  آرمان ها و غایات جامعه و نیز مناسبات ساختاری برای امکان پذیر کردن این اهداف برخوردار است که از این وجه برای انقلاب اسلامی از اهمیتی مضاعف برخوردار است.

س: چرا؟

 برای این که در یک جمع بندى کلان، همه مواضع »تئوریک« و »عملى« جنبش‏هاى انقلابى و نهضت‏ها و حرکت‏هاى خواهان تحول به خصوص انقلاب اسلامی به دو محور اساسى قابل تقسیم است.

 محور اول اظهار و ابراز نارضایتى عمیق از »وضعیت موجود« و ایجاد جریان اعتراضى و انجام مبارزه براى ساقط کردن »نظم مستقر« است و  محور دوم طراحى و تبیین »نظم و وضعیت مطلوب« و در نتیجه تلاش براى استقرار »نظم جدید« است. در واقع حرکت‏هاى تحول خواه خصوصا در چهره و سیماى «انقلاب»، که تحول در یک عرصه نیست بلکه انقلاب عامل تحول در عرصه‏هاى گوناگون اجتماعى، علمى و سیاسى و فرهنگى و اقتصادى یک جامعه است، دو فاز و یا دو مرحله اساسى دارد:

 الف) ساقط کردن نظم حاکم و مستقر

  ب) ساختن و استقرار نظم جدید

مرحله اول انقلاب‏ها اگر چه یک مرحله ضرورى و مهم است اما در مقایسه با مرحله دوم امرى کاملا مقدماتى و در حکم مقدمه واجب آن است. در واقع بر خلاف برخى تلقى‏ها که پیروزى انقلاب ها را نقطه پایان این پدیده مى‏دانند، باید گفت که پیروزى انقلاب‏ها که با فروپاشى نظم گذشته توام است، تنها پایان مرحله مقدماتى انقلاب است و در واقع، آغاز مرحله اصلى انقلاب هاست که باید بتواند نظم مطلوب خود را مستقر کند و عمده کار «نظام‏سازى» و جامعه پردازی نیز مربوط به این دوره و مرحله است. بنابراین 22 بهمن 57 اتمام گام نخست و مقدماتی  و نقطه آغاز مرحله اصلى یعنى نظام‏سازى انقلاب اسلامى است.

س:چالش اصلی انقلاب ها در این دوره چیست و انقلاب ها  را چه خطراتی تهدید می کند؟

 کار نظام‏سازى یک فرایند «تدریجى» «زمان بر» و «پیچیده» است که عمده چالش‏ها و مشکلات انقلاب‏ها در این جاست که اگر نتوانند نظم جدید رامتناسب با مبانى و ارزش‏هاو آرمان‏هاى مخصوص به آن انقلاب مستقر کنند و یا این نظام‏سازى نتواند در عمل کارآمدى از خود نشان دهد، ورق برخواهد گشت و همه آنچه بدست آمده که آن هم نتیجه فداکارى‏هایى فراوانى بوده است، از دست خواهد رفت و نظم سابق و یا چیزى شبیه آن بر جامعه حکم فرما مى‏شود.

س:بین نظام سازی یا جامعه پردازی انقلاب اسلامی با علوم انسانی چه رابطه ای وجود دارد؟

  انقلاب اسلامى مانند هر جنبش انقلابى اصیل به طور طبیعى از یک »موجودیت معنوى« برخوردار است که این هویت بیش از هر چیز بر دو بعد و ساحت استوار است. اولا «مبانى و اصول فکرى و عقیدتى» و دیگرى «آرمان‏ها و اهدافى» که خواستار تحقق آنهاست. با نگاه به تجربه‏هاى گوناگون چنین جنبش‏ها و جریاناتى در تاریخ گذشته و در دوره معاصر و نیز نگاه به تجربه خود انقلاب اسلامى در این بیش از سى سال گذشته این مسئله قابل تحلیل است که مهمترین چالش‏ها یا به تعبیرى مهمترین چالش یا چالش مادر  در انقلاب ها بر سر حفظ این موجودیت معنوى است.

 با توجه به این مسئله است که اهمیت نظام‏سازى به شکل درست و اصولى خود را نشان مى‏دهد چرا نظام‏سازى در واقع عبارت است طراحى و ایجاد مجموعه‏اى از زیرساخت‏ها، سازوکارها، روندها، ساختارها، نهادهاکه حرکت بر مبناى »اصول« براى تحقق »آرمان ها« را سازمان دهى و در نهایت تضمین مى‏کند.

  فرایند نظام‏سازى و جامعه پردازی  عمدتا سه محور اصلى بهم پیوسته و در ارتباط با هم دارد که شامل «تولید نرم‏افزار و سوخت نظرى براى حرکت»، «نهادسازى» و «کادرسازى» است که به موازات یکدیگر باید مورد توجه باشد. اینجاست که روشن مى‏شود کانون اصلى پاسخگویى به مسئله نظام‏سازى، مجموعه علوم انسانى کشور است که تاکید و توجه و ابراز حساسیت نسبت به آن در واقع ناشى از همین مسئله است

س: در واقع به نظر شما جامعه پردازی در تراز انقلاب اسلامی  منوط به تحول در علوم انسانی موجود کشور است و با علوم انسانی موجود این  امر ممکن نیست؟

بله دقیقا همین طور است که شما می گویید. تسامحا و به صورت اعتباری  اگر ما برای جامعه دو وجه کالبدی و معنوی در نظر بگیریم، ضمن آن که رابطه دیالکتیکی بین وجه کالبدی و معنوی قایل هستیم اما وزن اصلی را در این تاثیر و تاثر به ساحت معنوی جامعه می دهیم که راهنمای عمل جامعه حتی در ساخت وجه کالبدی است.

علوم مهندسی که محصولاتش صورتی فن آورانه و تکنو لوژیک دارد سازنده بعد کالبدی جامعه است و به آن نیاز پاسخ می دهد و علوم انسانی با  تاثیرگذاری تعیین کننده در شکل دادن به مبانی ارزشی و  جهت های آرمانی یک جامعه  از یک سو و توجیه و مشروع سازی آنها و به همین نسبت از اعتبار انداختن نظام های ارزشی رقیب  از سوی دیگر سازنده  ساحت معنوی جامعه است.

همچنین علوم انسانی در لایه های خردتر با طراحی و تولید فرایندها، نهادها و مناسبات و روابط اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی بر مبنای نظام ارزشی، امکان تحقق پذیری آرمان ها را بوجود می آورد که خود تثبیت کننده نظام ارزشی جامعه است. بنابراین بدون تحول در علوم انسانی موجود که نظام ارزشی و صورت آرمانی کاملا متفاوتی در مقایسه با انقلاب اسلامی دارد و به تبع نهادسازی هایش نیز در عرصه ها گوناگون زندگی با نهادسازی متناسب با  انقلاب اسلامی فرق می کند، نمی توان به جامعه پردازی و نظام سازی مطلوب دست زد

س: برای تحول در علوم انسانی شاخص هایی مطرح می شود که از تولید و گسترش مقالات علمی وپژوهشی و isi گرفته تا با لاترین سطح که نظریه پردازی است، به نظر شما شاخصِ تحول در علوم انسانی چیست؟

اگر چه همه موارد گفته شده مخصوصا مقوله نظریه پردازی تا حدودی درست است اما باز سطوح مهمتری وجود دارد. به نظر بنده قدرت و ظرفیت  علوم انسانی در جامعه پردازی و نظام سازی، شاخص اصلی تحول در علوم انسانی است  و موارد گفته شده و نظایر آن را بیشتر باید در حکم زمینه های تحقق چنین هدفی در نظر گرفت.

این نگاه به مقوله علوم انسانی و محصولاتش است که علوم انسانی را از یک مقوله انتزاعی صرف و بریده از جریان زندگی و جاری در فضاهای محدودِ آکادمیک  به یک جریان زنده و مرتبط با زندگی مبدل می کند.

 س: با این نگاه و یا هر زوایه دید دیگری که به علوم انسانی نگاه کنیم، مقوله نظریه پردازی از ارکان اساسی کار در علوم انسانی و پیشبرد تحول در آن است، شما چه تلقی از آن دارید؟

به شکل ساده، نظریه پردازی فرایند «طرح مسئله و سئوال» از یک سو و تلاش علمی و محققانه برای «پاسخگویی» به آن از سوی دیگر است. بنابراین تولید تئوری در علوم انسانی دو متغییر اساسی طرح مسئله و پاسخ به مسئله دارد و بسته به این که جنس این دو متغیر چه باشد، زمینه نظریه پردازی و بستر کاربردی آن متفاوت می شود اما همگی سطحی از نظریه پردازی را شامل می شوند.

س: فکر کنم بحثی که کردید خیلی کلی است و  به توضیحات بیشتری نیاز دارد؟

بله  همین طور است. بر اساس این دو متغیر با سه سطح از نظریه پردازی روبروییم که برای تفکیک هریک از آنها بسته به زمینه اصلی کار، آنها را نامگذاری کرده ام که ممکن است چندان دقیق نباشد اما مطلب را قابل فهم می کند.

سطح اول نظریه پردازی را سطح «فلسفی» نامگذاری می کنم  که در آن هم طرح مسئله و انتخاب رویکرد در پاسخگویی به آن، وجهی انضمامی ندارد  و صورتی ذهنی دارد به این معنا که همواره و همواره در هر زمان و مکان و موقعیت تاریخی قابلیت طرح دارد و پاسخ به آن نیز به شرایط و وضعیتی حاضر در آن بستگی ندارد. در واقع پرسش ها و مسایل دائمی و همیشگی اند و شرایط عینی که محقق در آن  حاضر است لااقل شرط پاسخگویی به آن محسوب نمی شود. در واقع موضوع نظریه پردازی مقولات کلی و بنیادین است. به طور مثال جامعه مطلوب چه صورت بندی و ویژگی هایی دارد؟ ارزش هایی مانند آزادی، عدالت و مفاهیمی مانند  فضیلت چه تعریفی و تلقی ازآن می توان داشت؟ آثاری مانند جمهور اقلاطون و آراء اهل مدینه فاضله فارابی در چنین سطحی از نظریه پردازی قرار می گیرند.

سطح دوم که آن را سطح «اندیشه ای» می خوانم، سطحی است که مسئله و پرسش انضمامی است و شرایط حاضر  در طرح مسئله برای محقق تعیین کننده است  اما پاسخ به آن وجهی تئوریک دارد. به عنوان مثال مسئله مشروطیت یک مسئله جدید و عینی زمانه 100 سال پیش بود و پیش از آن به عنوان یک مسئله عینی مطرح نبود و موضوعیت نداشت و آثاری مانند تنبیه الامه و تنزیه المله نایینی پاسخی تئوریک به آن مسئله از منظر یک فقیه و مجتهد جامع الشرایط  بود.

عصر ما عصر مدرنیته است که با خود پرسش ها و مسایل جدید و عینی را به همراه دارد که به طور مثال سیصد یا چهارصد سال پیش مطرح نبود که مواجه شدن با آنها به پاسخ های و ظرفیت های تئوریک نیاز دارد. نظریه «جمهوری اسلامی» و «مردم سالاری دینی» یک پاسخ اندیشه ای  به مسئله جمهوریت و مردم سالاری به عنوان مسئله زمانه ماست که امام خمینی(ره) اساس و شالوده آن را پی ریزی کرد و بنیانت گذاشت.

سطح سوم نظریه پردازی را به نام کلی «نظریه» نامگذاری می کنیم که در واقع هم طرح مسئله عینی و انضمامی است و هم پاسخ وجهی انضمامی داشته و به زمینه ها و واقعیت های عینی نیاز دارد و به همین لحاظ عمدتا شامل فضای علوم اجتماعی می شود.

این که تغییرات اجتماعی در هر جامعه چه بسترها و فرایندهایی دارد؟ زمینه های اجتماعی شکل گیری انقلاب اسلامی چه بود؟ چرا مشارکت سیاسی در انتخابات سال 88 به 40 میلیون نفر رسید؟   و مسایلی نظیر اینها می تواند مسئله سطح سوم تئوری پردازی باشد که تحت عنوان نظریه از آن یاد می کنیم

س: چه رابطه ای  بین این سطوح نظریه پردازی با فرایند جامعه سازی وجود دارد؟

پیوستگی این سطوح با هم یک اصل است اماهر کدام از این سه سطح  به سهم خود نقش و کارویژه خود را  در روند جامعه سازی خواهند داشت. سطح فلسفی عمدتا سازنده و مشروعیت بخش مبانی ارزشی و جهت های آرمانی جامعه است. سطح اندیشه ای، تامین کننده ساختارهای کلان و بنیانی فرایند جامعه سازی مثل انتخاب مدل مردم سالاری دینی است و سطح سوم و مقولاتی که از جنس نظریه هستند به خرده نظام ها شامل فرایندها و روندها و سازوکارهای اجرایی صورت می بخشند. به طور مثال تجربه تاریخ سی و چند ساله انقلاب اسلامی نشان می دهد که فرایندها و سازوکارهایی که  مردم  در آن محوریت داشته اند مثل عرصه سیاسی و انتخابات ها و راهپیمایی ها مثل عرصه دفاعی و امنیتی در جنگ و چالش ها یی از این جنس و حتی عرصه های علمی و فن آوری، سازوکارها و و فرایندهایی کارآمد تر هستند و اتفاقا سازوکارهایی که دولتی تر و بوروکراتیک ترند مثل اقتصاد و فرهنگ با کارامدی کمتر و ضعیف تری روبروییم به طوری که می توانیم جمع بندی کنیم که هر جا روندها مردمی است کشور پیشرفته تر و هر جا روند ها غیر مردمی تر است، عقب مانده تریم.

س: با این توضیحات و روابط متقابلی که بین علوم انسانی و نظام سازی قایل هستید احتمالا چالش های نظام سازی و تحول در علوم انسانی را از یک جنس می دانید؟

لااقل از منظر و موضعی که ما به علوم انسانی نگاه می کنیم تقریبا همین طور است. نظام سازی با چالش هایی مواجه است که تقریبا این چالش ها در تحول در علوم انسانی نیز وجود دارد.

یکی از این چالش ها،  پیچیدگى‏ها ی مربوط به انسان و ذوابعاد بودن آن است که موضوع اصلی علوم انسانی است و در جامعه پردازی باید به آن نیز توجه کرد. تنوع در انگیزه‏ها، سطوح متفاوت اراده‏ها و کیفیات متکثر در علایق آدم ها،  پیچیدگى کار نظام‏سازى در جامعه در مقایسه با برخى عرصه‏هاى دیگر مانند عرصه‏هاى فیزیکى و مهندسى و تجربى را  که خصوصا کیفیات غیر فیزیکی انسان مسئله اصلی آن  است را نشان مى‏دهد. این چالش مشترک برای هر نوع نظام سازی و جامعه پردازی است

س: علاو بر این چالش مشترک، چالش های خاص ما در این باره چیست؟

علاوه بر این‏ها، به دلایل خاصی  نظام‏سازى براى انقلاب اسلامى با پیچیدگى‏هاى مضاعفى روبروست که برخى از مهمترین آنها شامل موارد زیر است.

 الف) جامعیت نظم مطلوب انقلاب اسلامى

 نظم مطلوب انقلاب اسلامى به دلیل آن که متکى به اسلام و نشات گرفته از آن است، داراى جامعیت است. یعنى »فرد و اجتماع« را توامان مى‏بیند و بر خلاف ایدئولوژى‏هاى مادى »فردگرایى لیبرالیستى« یا »جمع گرایى کمونیستى«  را بر دیگرى ترجیح نمى‏دهد.

»آبادانى دنیا و آخرت» را توامان مى‏خواهد و نه مانند مسیحیت دوره قرون وسطى به دست آوردن آخرت را مستلزم خراب کردن دنیا مى‏داند و نه مانند نظام‏هاى فکرى مادى غرب به دست آوردن دنیا را به قیمت از دست دادن آخرت مى‏خواهد.

 پیشرفت‏هاى مادى و معنوى را جدا از هم نمى‏بیند، بین اخلاق و سیاست مرز قاطعى نکشیده است که آن دو را به دوساحت کاملا جدا از هم مبدل کند و  زندگى اخلاقى بدون ورود به سیاست و یا سیاست ورزى بدون اصول اخلاقى را حکم کند.

 در اهداف عمومى جامعه «پیشرفت و عدالت» را توامان مطالبه مى‏کند و نه پیشرفت بدون عدالت را که در نهایت به پیشرفت در نابرابرى منجر مى‏شود که فضاى امروز غرب خصوصا آمریکا این مسئله را نشان مى‏دهد و نه عدالت کمونیستى که عدالت در برخوردارى‏ها نیست بلکه بیشتر و در بهترین حالت برابرى در فقر است.

 نظم مطلوب انقلاب اسلامى نه مانند مسیحیت قرون وسطى به دنبال «ایمان و معنویت» بدون «عقل و علم» است و نه «عقل و علم» بریده از «ایمان و معنویت» را مى‏خواهد.

 نگاههاى یک بعدى مکاتب مادى که نگاهى »تجزیه طلبانه« و »مثله شده« و »ساده‏سازى شده« به انسان و ابعاد وجودى او و ساحت‏هاى گوناگون زندگى جمعى اوست، محکوم به بن بست و شکست است که بسیارى از آنها در همین قرن بیستم این شکست‏ها را تجربه کرده اند. در عوض نگاه اسلام توام با جامعیت است که تحقق این جامعیت در صحنه زندگى واقعى به تناسب به ظرفیت‏هاى پیچیده‏ترى نیاز دارد.

 ب) عدم تداوم و گسست در تجربه مدینه النبى و دوران امیرالمومنین(ع)

 فرایند نظام‏سازى و جامعه‏پردازى فرایندى زمان بر است که نیاز به «پیوستگى تاریخ» دارد اما گسست پیش آمده در صدر اسلام و منحرف شدن مسیر حرکت، امکان استفاده از ظرفیت هاى و تجربه‏هاى تاریخى اسلامى را براى بیش از هزار سال از ما گرفته است و به همین دلیل کار ما در نظام‏سازى پیچیده‏تر است.

 ج) منحصر به فرد بودن الگو انقلاب اسلامى و نبود الگوى مشابه در دوره معاصر

 یکى دیگر از علل پیچیدگى نظام‏سازى در انقلاب اسلامى، منحصر به فرد بودن الگوى انقلاب و نبود الگوها و نمونه‏هاى مشابه است تا مانند بسیارى از نظام‏هاى دنیا بتوان از تجربه‏هاى آنها براى این کار بزرگ استفاده کرد.

 د) وجود جبهه قدرتمند معارضه گر فکری و عملی با انقلاب اسلامى

 کار نظام‏سازى خصوصا متناسب با ویژگى‏هاى انقلاب اسلامى به خودى خود، پیچیده است اما آنچه بر این پیچیدگى‏ها مى‏افزاید، وجود چالش جبهه معارضه گر با انقلاب اسلامى است که در کنار چالش‏هاى درونى، چالش هایى از بیرون و از سوى مجموعه‏هاى قدرتمند اقتصادى و سیاسى و رسانه اى معارض را بر کار تحمیل مى‏کند که نظام‏سازى را پیچیده‏تر مى‏نماید که این عنصر نیز باید در طراحى، محاسبات و حرکت‏ها براى نظام‏سازى کاملا مورد توجه باشد. در واقع پاسخی که از علوم انسانی برای نظام سازی  می خواهیم، باید پاسخی باشد که در شرایط چالش نیز کارآمد باشد. در نگاه بومی، نهادسازی هایی مانند بسیج مستضعفان دارای چنین ویژگی است که در شرایط عادی و چالش قدرت عمل خود را حفظ می کند.

 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه