شعر قزوه متعهد به زمان و زبان مخاطب

قزوه اعتراض می کند اما تخم یاس نمی پاشد/شعر قزوه با اجتماع پیش می رود

نویسنده:

زمان انتشار: ۰۷:۳۱ ۱۳۹۲/۱۱/۱۱

اين شعر قزوه هم‌صدا با آن حرف آويني است كه مي‌گويد، شما داريد در روايت جنگ حديث نفس مي‌كنيد. شعري كه در خدمت خودنمايي است و دارد خودنمايي مي‌كند. دارد حديث نفس مي‌كند. يعني شعر انقلاب شعر حديث نفس نيست. شعر روشنفكري شعر حديث نفس است. شعر خودنمايي است. شعر خودنگاري است. شعر انقلاب خودنگاري نيست. در شعر انقلاب خودي هم وجود دارد ولي اين خود، خود خودبنياد نيست. مستحيل در انقلاب است. نسبت قطره و دريا است. نسبت پيوست است.

پیش از این پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی به مناسبت اول بهمن ماه زاد روز علیرضا قزوه پرونده ای را با دو یادداشت « سلام قزوه بر همه الا انقلاب فروش! » و« تفکیک رفتاریِ قزوه در قبال اجتماع» آغاز کرده و در آن به بررسی اجتماعی شعر علیرضا قزوه پرداخته بود. در ادامه گفتاری شفاهی از  سید حسین شهرستانی مسئول مرکز راهبردی جبهه فکری انقلاب اسلامی درباره ویژگی های اجتماعی شعر علیرضا قزوه از نظر خوانندگان می گذرد:

شعر قزوه به عنوان يكي از شاعران معيار شعر انقلاب كه واقعاً بدون وی نمی­شود دفتر شعر انقلاب را ورق زد، ويژگي‌هايش، ويژگي‌هاي شعر انقلاب است. در شعرهایش كمتر ظهور شخص قزوه نمايان است. شعرش شعر متعهد به زمان و متعهد به مخاطب و زبان مخاطب است. البته هر شاعري مقداری طبع‌آزمايي‌ها و شينطت­ها  ماجراهاي شخصي در شعرش وجود دارد. در قزوه هم هست، ولي قزوه هميشه ماجراجويي‌هاي شخصي‌اش را با آن حرفي كه مي‌خواهد براي زمان بزند و با زبان مخاطب، هم‌افق مي‌كند. يعني سعي دارد هر دو را همزمان داشته باشد.

نكته كاملاً مقابل اين مسأله از يك وجه شعر  علی معلم دامغانی است كه خود را به هيچ وجه متعهد به زبان مخاطب نمي‌داند، اما متعهد به زمان مي‌داند. از وجه ديگر همين شعرهاي متعدد معاصر است كه شعر متعهد به زمان نيستند اما متعهد به زبان هستند. شعر قزوه متعهد به زمان و زبان عمومي مردم ايران است كه ذيل تاريخ انقلاب مي‌فهمد. به همين دلیل فراز و فرود شعرش چه به لحاظ محتوايي و چه به لحاظ فرمي و چه به لحاظ واژگاني با فراز و فرود دوره‌هاي انقلاب قابل مقايسه است. از همان حوالي انقلاب، نزديك جنگ، شعر انقلاب گفته و بعد جلوتر مي‌آيد، شعر جنگ و… يعني ژانرهاي مختلف شعر قزوه، دوره‌هاي مختلف و وضعيت­هاي مختلف انقلاب است. شعر قزوه پا به پاي انقلاب بزرگ شده، با انقلاب گريه كرده و با انقلاب خنديده است. و اين­ها در زبان شعرش بروز پيدا كرده. نه فقط در محتوا، در فرم شعرش هم ظهور كرده. داد زده، اعتراض كرده، و اصلا خود جزو بنيان­گذاران شعر اعتراض است. اين كه مي‌گويم همزماني با زمان، يك جايي ديده كه اين اعتراض دارد گسترش پيدا مي‌كند:

“دوستان نااميدم، دوستان نااميد

آسماني‌تر ببينيد، آسماني‌تر شويد”

يعني ديده است كه شعر انقلاب دارد زيادي سياه مي‌شود، به جامعه تزريق اميد مي‌كند، ولي نكته‌اش اين است كه دستوري نيست. حس خودش است. بعد هم حس اميدآفريني در وجودش تقويت شده و مي‌خواهد حرفش را بزند. زبان شعرش دوباره عوض مي‌شود. زبان نرم و لطيف­تري پيدا مي‌كند.

حتي در مقطع فتنه و جريانات هشتاد و هشت هم شعرش وسط ميدان مي‌آيد. گرچه طراز شعري­اش در اين كارها قابل نقد است، اما قزوه باز هم قزوه است، به اين خاطر كه تهور مي‌كند. باز هم فرم شعرش به كلي مندك مي‌شود.

قزوه طراز شعري­اش را در يك حد ثابتي را به طور كلي نگه داشته است. يكي از بهترين دوره‌هاي شعري قزوه حوالي دهه شصت تا نيمه‌هاي دهه هفتاد است كه شعرش، شعر جنگ و شعر وضعيت بعد از جنگ است كه رفته رفته به شعر اعتراض تبديل مي‌شود. كشاكشي از شعر ناب جنگ، راجع به شهادت و ایثار و هجرت و مفاهیمی اين چنینی است و در اواخر جنگ شعرش يك جور صبغه طعنه‌زني به شهر پيدا مي‌كند. به مردم شهر، به عافيت‌طلبي.

بعد از جنگ نوعی اندوه‌يادي نسبت به جنگ در شعرهايش هست. به­طور مثال همان كاري كه آهنگران مي‌خواند شعر قزوه است. شب است و سكوت است و ماه است و من. اين شعر كه حس و زبانش كاملاً زبان مردم انقلاب است، وضع بسيجيان بعد از پذيرش قطعنامه را و آن حزن اساطيري مقدس را می­نمایاند. حزن بعد از جنگ يك حزن عجيبي است. عالم خاصي است كه همزمان با حزن امام و رحلت امام است.  آن حس نبايد بگوييم نوستالژيك، آن حس عرفاني بعد از جهاد، بازگشت از جهاد، جهادگران خسته باز گشته از جنگ كه آرزوي شهادت دارند. يعني هم شعر شهادت را گفته و هم شعر آرزوي شهادت. و اين را خوب بيان كرده است.

بعد از اين سنگيني بازگشت به شهر، بازگشت به زندگي روزمره براي آدمي كه در واقع در آسمان زندگي مي‌كرده. برگشتن  به خيابان، كوچه آسفالت، اين­ها را خوب بيان مي‌كند. بعد كم‌كم وقتي بيشتر توي شهر مي‌آيد، اين آدم به يك معترض تبديل مي‌شود. به هر چيزي كه در شهر مي‌بيند،‌ اعتراض مي‌كند. شعر اعتراض او از اين­جا به وجود مي‌آيد. اين در واقع وضعيت دوره سازندگي است.

“اين بوي ناب وصال است يا عطر گلهاي سيب است

اين نفخه آشنايي بوي كدامين غريب است

امشب از اين كوي بن‌بست با پاي سر مي‌توان رست

روشن چراغ دل و دست با نور امن يجيب است”

يك شعر روان و ساده. شعر قزوه شعري است كه روي زبان حتي شهدا و در وصيت‌نامه شهدا هم يك وقت‌هايي پيدا مي‌شود.

از همان حوالي انقلاب، نزديك جنگ، شعر انقلاب گفته و بعد جلوتر مي‌آيد، شعر جنگ و… يعني ژانرهاي مختلف شعر قزوه، دوره‌هاي مختلف و وضعيت­هاي مختلف انقلاب است. شعر قزوه پا به پاي انقلاب بزرگ شده، با انقلاب گريه كرده و با انقلاب خنديده است. و اين­ها در زبان شعرش بروز پيدا كرده. نه فقط در محتوا، در فرم شعرش هم ظهور كرده. داد زده، اعتراض كرده، و اصلا خود جزو بنيان­گذاران شعر اعتراض است.

“در سوگ گلهاي پرپر گفتيم و بسيار گفتيم

امروز مي‌بينم اما مضمون گلها غريب است”

“البته اين­جا كم‌كم اعتراضش به شهر تجلی پیدا می­کند، گفتم يك نيم نگاهي هم به شهر دارد كه:

در مسجد سينه چنديست تا صبحدم نوحه‌خوانيست

بر منبر گونه شبها اين گونه اشكم خطيب است

از سنگهاي بيابان خاموش ماندن عجب نيست

از ما كه هم‌كيش موجيم اين گونه ماندن عجيب است

مي‌گويد بلند شويد. صدا كنيد. حماسي است ديگر.

كشيده جذوه چشمانت مرا به خلوت بيداران

نثار مقدم سبزت باد شكوفه‌هاي گل باران

خوشم به جرعه‌اي از آن مي كه در كلام تو مي‌جوشد

كم از كرامت دريا نيست نم پياله هوشياران”

قزوه دوبيتي‌هاي خوبي هم دارد. دوبيتي‌هاي رواني كه براي زمزمه مردم، نقش دشتي‌هاي فائز را براي انسان معاصر انقلابي بازي مي‌كند.

شعر انقلاب، شعر مردم است. شعر جريان روشنفكري شعر مردم نيست. شعر يك اليت روشنفكري است. خودش را در زبانش هم نشان مي‌دهد؛ ولي شعر انقلاب شعر اليت نيست. شعر نخبگان نيست كه در حلقه‌هاي در بسته بنشينند و لذت ببرند. شعر انقلاب به خصوص در آن دوره، شعري است كه مردم زمزمه مي‌كنند. با آن ارتباط برقرار مي‌كنند. مثل فائز است. در دوبيتي‌هايش اسم فائز را هم مي‌آورد. خيلي ساده و روان.

“من و داغ شهيدون داد بيداد

كنار رود كارون داد و بيداد

شب غربت سر قبرت عزيزم

دل من موند و بارون داد و بيداد”

ديگر از اين روانتر نمي‌شود.

“ستاره آسمون نون‌آورم رفت

ستاره آسمون تاج سرم رفت

گمونم باز اينجا كربلا شد

هنو قاسم نيومد اكبرم رفت”

مثلاً بعضي از اينها آن دوره ضرب‌المثل شده بود.

شعر انقلاب، شعر مردم است. شعر جريان روشنفكري شعر مردم نيست. شعر يك اليت روشنفكري است. خودش را در زبانش هم نشان مي‌دهد؛ ولي شعر انقلاب شعر اليت نيست. شعر نخبگان نيست كه در حلقه‌هاي در بسته بنشينند و لذت ببرند. شعر انقلاب به خصوص در آن دوره، شعري است كه مردم زمزمه مي‌كنند. با آن ارتباط برقرار مي‌كنند.

“خوشا آنان كه جانان مي‌شناسند

طريق عشق و ايمان مي‌شناسند

بسي گفتيم و گفتند از شهيدان

شهيدان را شهيدان مي‌شناسند”

اين ديگر روان­ترين سطح شعر او است. عامه‌فهم‌ترين سطح شعرش است ولي شعرهاي جنگ خوبي هم دارد. در مرحله بعدي كم‌كم وارد شعر اعتراض مي‌شود. شعر اعتراض او شعر پخته و قوي‌اي است و يك مقدار نخبه‌پسندي درش بيشتر مي‌آيد. در مجموعه از نخلستان تا خيابان و شبلي و آتش نمونه زياد است.

“دسته گلها دسته دسته مي‌روند از يادها

گريه كن اين آسمان در مرگ طوفان‌زادها”

شعرش منفي است، اما سياه نيست. يعني ضجه موره نيست. يك سياهي ناكام و يك سياه‌نمايي ناكامي كه يك عجزي در آن باشد نيست. در آن يك رجزخواني است و يك جور گستاخي هست. مثلاً يك جنس شعر سياهي داريم كه شعر آبزورد است. شعري كه در واقع به شرايط معترض است ولي اعتراضي ندارد. يعني شورش نمي‌كند. فقط نق مي‌زند و در آن عجز و استيصال موج مي‌زند؛ ولي شعر قزوه، شعر عجز و استيصال نيست. شعر اعتراض هست. شعر نشان دادن بدي­ها و تاريكي­ها و تيرگي­هاست. اما در ضمن حماسي است. يعني به افسردگي تبديل نمي‌شود.

“دسته گلها دسته دسته مي‌روند از يادها

گريه كن اي آسمان در مرگ طوفان‌زادها

سخت گمناميد اما اي شقايق سيرتان

كيسه مي‌دوزند با نام شما شيادها

با شما هستم كه فردا كاسه سرهايتان

خشت مي‌گردد براي عافيت آبادها

غير تكرار غريبي هان چه معنا مي‌كنيد

غربت خورشيد را در آخرين خردادها

با تمام خويش ناليدم چو ابري بيقرار

گفتم اي باران كه مي‌كوبي به طبل بادها

هان بكوب اما به آن عاشقترين عاشق بگو

زنده‌اي اي زنده‌تر از زندگي در يادها”

اميد هم درش هست.

“مثل دريا ناله سر كن در شب طوفان و موج

هيچ چيز از ما نمي‌ماند مگر فريادها”

يعني دعوت به فرياد است. دعوت به اعتراض است. يا به­طورمثال در شعر كلاسيك اعتراضش كه در نوع خودش خيلي معروف شد و سياسي شد. اين شعر است.

“وقتي دل شكسته نيستان غربت است

تنها بهشت گمشده ما عدالت است”

اين گفتمان عدالت محور و نسبت عدالت­خواهي هم با گفتمان انقلاب نسبت مشخصي است. اين شعر در زمان خودش شعر آوانگاردي بود.

“اين قاتلان عاطفه اينجا چه مي‌كنيد

اينجا كه جاي پاي شهيدان غربت است”

يعني به هجوم جريان توسعه در تعبير مي‌شود گفت، قاتل عاطفه. اين آهن سرد توسعه دارد عاطفه را از بين مي‌برد.

“وقتي بهشت را به زر سرخ مي‌خريد

چشمانتان شكاف تنور قيامت است”

يعني شما داريد با دين معامله مي‌كنيد. معامله با دين را اين جوري بيان كرده.

“منت چه مي‌نهيد كه عمق نمازتان

خميازه‌اي به گودي محراب راحت است”

اينجا شعر دیگر هندي شده. خميازه را بيدل در شعرهايش استفاده مي‌كند. دارد به اين دين­داري عافيت‌طلبانه بعد از جنگ اعتراض مي‌كند. يعني اين دشنه‌اي كه از دست افتاده، دشنه‌اي كه به زينت تبديل شده.

شعرش منفي است، اما سياه نيست. يعني ضجه موره نيست. يك سياهي ناكام و يك سياه‌نمايي ناكامي كه يك عجزي در آن باشد نيست. در آن يك رجزخواني است و يك جور گستاخي هست. مثلاً يك جنس شعر سياهي داريم كه شعر آبزورد است. شعري كه در واقع به شرايط معترض است ولي اعتراضي ندارد. يعني شورش نمي‌كند. فقط نق مي‌زند و در آن عجز و استيصال موج مي‌زند

“يك سوي كاخ زرددلان سبز مي‌شود

يك سوي چهره‌ها همه سرخ از خجالت است”

تضاد طبقاتي را مي‌گويد.

“پنهان كنيد يوسف انديشه مرا

وقتي كه دزد راه زليخاي تهمت است”

در جاي خودش زبان‌آوري خوبي است. اين شعر كلاسيك اعتراض است كه همه ويژگيهاي شعر اعتراض را دارد. هم حماسي است، دارد بدي­ها را نشان مي‌دهد اما كوره‌راهي هم براي فائق آمدن به اين ماجرا را نشان مي‌دهد. بعد نقد درون گفتماني و خود انتقادي انقلاب است. اين شعر انتقاد به روشنفكران نيست. بعضي شعرهاي اين­ها يا بعضي از شعرهاي معلم نقد روشنفكران و جريان روشنفكری است. ستيز بين جريان روشنفكري و جريان انقلاب است. اين شعر انقلابيوني هستند كه حال خسته شده‌اند و در گودي محراب راحتي افتاده‌اند.

“داد زد كه چرا كسي به دادمان نمي‌رسد

دستهاي عاشقانه تا دهان نمي‌رسد

داد زد تمام چيزهاي خوب از شماست

نان و عشق و گل چرا به ديگران نمي‌رسد

گفت اي خداي مهربان به من بگو چرا

حرفهاي ما به گوش آسمان نمي‌رسد

گفتم آري آري اعتراض و عشق حق ماست

حق مردمي كه دستشان به نان نمي‌رسد

منكران عشق را نگاه كن تمامشان

عاشقند و عاشقي به فكرشان نمي‌رسد”

اين يك شعر اعتراضي است. يا مثلاً اين شعر كه هاله‌اي از اعتراض درش است و يك پيچيدگي زباني خاصي هم پيدا شده كه نشان می­دهد قزوه بلوغ زباني پيدا كرده. پيام شعر خيلي روست.

“نفرين به شب اين شب كه به پايان نرسيده‌ست

اين ابر كه يك لحظه به باران نرسيده‌ست”

وزن طنين‌دار، وزن روايت­گر، قافيه و رديف خيلي خوب، خيلي قشنگ و محكم کنارهم نشسته­اند.

“اين تيغ به كف كيست كه برخاسته از گور

با دادن سر نيز به سامان نرسيده‌ست

هان كيستي اي كشته بگو كيستي آخر”

حالا جواب مي‌دهد:

“پيغمبر قومي كه به ايمان نرسيده‌ست

خود كيستي اي مرده بي‌درد كه تنها

دست تو به حلقوم شهيدان نرسيده‌ست

اي كشته چه مي‌بيني در طالع اين قوم”

يك گفتگو است.

“اي كشته چه مي‌بيني در طالع اين قوم

چنديست به ايمان شما نان نرسيده‌ست

مي‌گويد در طالع شما اين را مي‌بينم.

اي كشته نه نان مانده در اين سفره نه ايمان”

مي‌گويد:

“ايمان شما نيز به پايان نرسيده‌ست”

اين يك شعر اعتراضي است ولي زبان شخصي پيدا كرده. اين شعر يك شعر در لفافه است و يك جور روايت­گري از درون است. روحش هم همين بخش مهم است كه مي‌گويد: چنديست كه به ايمان شما نان نرسيده‌ست، داستان نان و ايمان در اين دوره خيلي تكرار مي‌شود. چند جاي ديگر هم مي‌گويد. قصه نسبت نان و ايمان، نسبت خدا و خرما، نسبت آرمان و واقعيت يا توسعه. تضاد اين دو خيلي جدي است. يعني در اصل دوره تضاد اين دوست. ناني آمده و ايماني مي‌رود. بعد ايمان مانده ولي ايماني كه با نان زنده است. به ايمان شما نان نرسيده‌ست، از جنس همان است كه مي‌گويد:

“منت چه مي‌نهيد كه عمق نمازتان

خميازه‌اي به گودي محراب راحت است”

يعني دنياگرايي‌اي كه در لفافه دين پنهان شده. اين يك گفتگوي جالب است. اين كشته كيست؟ شعر عجيبي است. ماجراي عجيبي كه اتفاق افتاده. اين كشته پيغمبر قوم ايمان نرسيده‌ست است. يعني همه شب بودن شب به خاطر آن است. خيلي سياه است. يك شعر بسيار خوب ديگرش هم در دوره شعر اعتراضش است كه يكي از قشنگ­ترين دوره‌هاي شعرش است.

“قحط باران بود و روز مرگ اقيانوسها

شب نخفتيم از صداي گريه فانوسها”

تصويرسازي خوبي از فضاي اعتراضي كرده.

“آه دنيا باز در مرگ شقايق صبر كرد

آه لعنت بر زبان بسته ناقوسها”

ناقوسها در واقع شاعري است كه بايد اعتراض بكند اما دهانش بسته است. اين هم تعبير ديگري است:

“كهكشان تا كهكشان اسطوره مي‌غلطد به خاك

برتر از اسطورهاي عهد دقيانوسها”

اعتراض او به شعراي عصر است كه مي‌گويد، شما به­دنبال اسطوره‌هاي عهد دقيانوسها هستيد و اين اسطوره‌ها را زنده مي‌كنيد. همين الآن كهكشان تا كهكشان اسطوره دارد به خاك مي‌غلطد. تو داري راجع به چه شعر مي‌گويي.

“كو قلمدان صداقت كو مركب‌دان درد

حسن خود را مي‌نمايانند اين طاووسها”

اين هم‌صدا با آن حرف آويني است كه مي‌گويد، شما داريد در روايت جنگ حديث نفس مي‌كنيد. شعري كه در خدمت خودنمايي است و دارد خودنمايي مي‌كند. دارد حديث نفس مي‌كند. يعني شعر انقلاب شعر حديث نفس نيست. شعر روشنفكري شعر حديث نفس است. شعر خودنمايي است. شعر خودنگاري است. شعر انقلاب خودنگاري نيست. در شعر انقلاب خودي هم وجود دارد ولي اين خود، خود خودبنياد نيست. مستحيل در انقلاب است. نسبت قطره و دريا است. نسبت پيوست است.

“كاروان صبحگاهي با شهيدان رفته‌ است

تا به كي سر مي‌نهي بر بالش كابوسها”

مي‌گويد اين شعري كه مي‌گويي. تمام اين شعر نقد شعرا است. نقد خود شعر و نقد شاعر است. مي‌گويد نشستي اين­جا در بالش كابوسها. كابوسها يعني همين شعرهاي اباطيلي كه مي‌گويي.

“چهره آيينه‌هامان سخت پنهان مانده است

پرده برداريد از خوش‌رقصي سالوسها”

مي‌گويد لااقل واقعیت­های دوره‌مان را نشان بدهيد. پرده برداريد از خوش‌رقصي سالوس­ها. اين نيرنگي كه در اين دوره آمده را نشان بدهيد. دوره دوره نيرنگ و دروغ و فريب است.

“گفتي بيا يك دو ركعت با ديده تر بخوانيم

گفتم بيا يك دوبيتي از نان و خنجر بخوانيم

اي شانه از دست ياران جز نان خنجر نخوردي

بگذار تنها در اين شهر خود را برادر بخوانيم”

اين برادر و برادرها برادرها، خلاصه از همان برادرها جز نان خنجر نخورديم.

“حتي همين واژه‌ها هم با ما برادر نبودند

بگذار اين شعرها را زخم مكرر بخوانيم

آه اي دل بي‌نصيبم اي بوي گلهاي سيبم

هر چند دير است بنشين يك شعر ديگر بخوانيم

پاييز بود و شبي سرد اين سينه پر بود از درد

گفتيم شعري به ياد گلهاي پرپر بخوانيم”

در واقع حس غربت بعد از جنگ و اعتراض و تنهايي است. بعد كم‌كم اين فضاي اعتراض رد مي‌شود و شعرش دوباره از يك شعر منزوي كه به زمان اعتراض مي‌كند، به يك شعر هم­پاي زمان تبديل مي‌شود. دوره‌هاي بعدي شعريش در چند حوزه تشخص پيدا مي‌كند. يكي شعر آييني است. يعني كم‌كم اوضاع آرام مي‌شود. شعرش يك شعر روتين مي‌شود. در اين دوره قزوه جزو كساني است كه به سمت شعر آييني مي‌رود. شعر آييني دوباره تجديد مي‌شود ولي در واقع شاعر انقلابي است كه دارد شعر آييني مي‌گويد. بعد يك سري چيزها هم به شعر آييني اضافه مي‌شود. مثلاً يك چيزي كه من در شعر قزوه مي‌بينم، اتفاقاً شاعر خودش را روايت مي‌كند. ببين، يك جور روايت از خود در شعر معاصر همه­جا هست. در شعر كهن كلاً خود شاعر كمتر حضور دارد. مگر كاملاً به حيث شاعريش. به عنوان يك جور تخلص در آخر يك بيت تخلصي مي‌آيد و با خود تخلص، مثلاً تخلصش، بعضي‌جاها تخلص كاملاً يك امضا است. مثلاً صائب خيلي جاها چون اين غزل را از سعدي تضمين كرده، آخرش امضا مي‌زند. من اين را از سعدي گرفتم. حتي خود صائب هم در بيت قبلي تخلص خودش را آورده. اصلاً خود شاعر كمتر حضور دارد. ولي در شعر معاصر حتي در شعر قزوه، در شعر هر كسي، چه قزوه باشد و چه كس ديگري باشد، خود حضور دارد. درواقع از بعد از نيما شاعر به خودي خودش در شعر موضوعيت دارد.

حالا اين كه دارد خودش را روايت مي‌كند يا يك حادثه‌اي را از دريچه خودش روايت مي‌كند، فرق مي‌كند ولي به هر حال خود شاعر حضور دارد. خود شاعر در شعر گم نمي‌شود. در اين دوره يك اتفاقي مي‌افتد. به­طورمثال در شعر آييني دوره قبل شاعر اصلاً نيست. روايتي از حادثه عاشورا وجود دارد. شاعر اصلاً حضور ندارد ولي اين­جا شاعر دارد نسبت خودش را هم با اين حادثه بيان مي‌كند. حال خودش را بيان مي‌كند. حس خودش را بيان مي‌كند. خودش در حادثه مي‌رود و بيرون مي‌آيد. خودش را سرزنش مي‌كند. اين در شعر معلم خيلي نمود دارد. البته اين خودگويي خودگويي خودبنيادانه نيست ولي يك جوري خود انسان موضوعيت دارد و نسبت خودش را با امر دين روشن می­کند. قزوه مي‌آيد و شعر آييني را از شعر مرثيه گسترش مي‌دهد و خودگويي‌هاي انسان ديني را بيان مي‌كند. مثلاً سفر مكه رفته، دارد روايت حال خودش را بيان مي‌كند. آن وقت يك ويژگي­هايي در اين شعر به وجود مي‌آيد و از ادبيات عرفاني يك استفاده نويي در اين شعرها مي‌كند.  يعني ادبيات عرفاني را دوباره كشف مي‌كند. البته تنها قزوه نيست كه اين كار را مي‌كند ولي از ادبيات عرفاني دوباره استفاده مي‌كند. مثلاً در شب عيد قربان مي‌گويد:

“چرخ زدم چه ناگاه  نور شدم چه آسان

روح من از مدينه‌ست خاك من از خراسان

كيست برابر من آن سوي مشعر من

كشته آن نگاهم در شب عيد قربان

سنگ بزن كه در من آينه‌اي برويد

سنگ بزن كه در من شور گرفته شيطان”

يك انسان ديني است كه دارد مي‌گويد در من سنگ بزن. يك شعر ديگر هم دارد كه مي‌گويد: مي‌خواستم سنگ بردارم و به شيطان بزنم، دستم دست شيطان شد.

“پيكري سنگي دلي سنگي ناگهان از هم فرو پاشيد

هفت سنگ از هفت جا برخاست كم‌كمك دستي نمايان شد

در ميان گريه‌ام ناگاه هر سه شيطان خنده سر دادند

خنده‌هاشان گريه‌ام را خورد خنده‌ام در گريه پنهان شد”

يك ماجراي شخصي است كه من مي‌خواستم با شيطان مبارزه بكنم، ديدم اصلاً شيطان شده‌ام.

“باز شيطان سنگ ديگر زد باز من بودم كه مي‌مردم”

او به من سنگ مي‌زد.

“چشمهايم سنگ شد افتاد دستهايم باز ويران شد

كاش سنگي مي‌شدم تنها مي‌نشستم در كف دستي

گاه حتي قسمتم اين نيست گاه حتي سنگ نتوان شد”

مي‌گويد كاش يك سنگ مي‌شدم. مي‌زدم. حتي سنگ هم نمي‌توانم بشوم. سنگ هم نيستم. يك نوع خودگويي يك انسان مؤمن است. مثلاً اينجا:

“سنگ بزن كه در من شور گرفته شيطان

نذر دلم كن امشب سلسله الذهب را

چيست به غير زنجير سلسله‌هاي عرفان

اين تب ليله القدر تا تب عيد اضحاست

اين شب عيد فطر است يا شب عيد قربان”

شعر براي حضرت علي مي‌گويد. از تعابير سنتي عرفاني استفاده‌هاي جديد مي‌كند. يك سري تعابير قرآني را هم در شعرش استفاده مي‌كند.

در واقع حس غربت بعد از جنگ و اعتراض و تنهايي است. بعد كم‌كم اين فضاي اعتراض رد مي‌شود و شعرش دوباره از يك شعر منزوي كه به زمان اعتراض مي‌كند، به يك شعر هم­پاي زمان تبديل مي‌شود. دوره‌هاي بعدي شعريش در چند حوزه تشخص پيدا مي‌كند. يكي شعر آييني است. يعني كم‌كم اوضاع آرام مي‌شود. شعرش يك شعر روتين مي‌شود

“دويد خون در خاك لاله پيدا شد

به چاه خورد صداي تو ناله پيدا شد

گل هميشه بهار محمدي چو شكفت

ز شرم لاله عرق كرد ژاله پيدا شد

شراب و ساقي و ميخانه بود و ظرف نبود

همين كه دور تو آمد پياله پيدا شد

شراب خانگي سالهاي سال سكوت

خروش كرد مي پنج ساله پيدا شد”

اين شراب خانگي سالهاي سال سكوت يعني بيست و پنج سال سكوت مثل شرابي است كه مانده.

“خروش كرد مي‌ پنج ساله پيدا شد

چون حكومت حضرت علي پنج سال بود.

ز شرم سوختن آن سلاله خورشيد

به گرد آينه ماه هاله پيدا شد

دلا به دامن اين اتصال سبز آويز

كه هر چه آينه از اين سلاله پيدا شد”

“يعقوب منا يوسفت افتاده در اين چاه

ديريست كه خون مي‌چكد از پيرهن ماه

اين جوري است ديگر. مثلاً عرفان خراساني

دل شيخ نيشابور دل پير هرات است

دل نور محمد عطر عتبات است”

يك عرفان خراساني. چون عرفان خراساني يك عرفان مردمي است. از عرفان خراساني استفاده مي‌كند. يعني وحدت وجودي نمي‌خواهد حرف بزند. وحدت وجودي هم توش هست ولي نمي‌خواهد در شعر يك تز وحدت وجودي بدهد. چون يك وقتهايي شعر عرفاني فلسفه عرفان است. عرفان نظري است. شعر او عرفان نظري نيست. شعر او حالات عرفاني ساده.

“دل شيخ نيشابور دل پير هرات است

دل نور محمد عطر عتبات است

دل گفتم و اين دل سجاده مكه است

تسبيح مدينه‌ست مهر عتبات است

در بارش خنجر دل تازه كن و روح

لب تشنه‌تر از دل چشمان فرات است

همان است كه مي‌گويم ولي يك ذره.

هوهو زدن جان عشق است و جنون است

حق‌حق زدن روح صوم است و صلات است”

شعر از سر من دست برداشته اما:

“بالاي سرم باز ابر كلمات است

پايان من و دل آغاز شگفتي‌ست

مي‌ميرم و مرگم در قيد حيات است”

شعرش دوباره يك دوره‌اي شكل شبه‌ عرفاني پيدا مي‌كند كه يك عرفان خيلي امروزي، براي حال انسان ديني معاصر يعني عرفان خراساني.

“شور به پا مي‌كند خون تو در هر مقام

مي‌شكنم بي‌صدا در خود هر صبح و شام

باده به دست تو كيست طفل شهيد جنون

پير غلام تو كيست عشق عليه‌السلام

در رگ عطشانتان شهد شهادت به جوش

مي‌شكند تيغ را خنده خون در نيام”

در مجموع شعر قزوه، شعري كه همزمان. يعني شعري كه همزمان و همزبان با مردم انقلاب اسلامي است. يعني هم با زبان مردم حركت مي‌كند، هم با زمان مردم حركت مي‌كند و جلو مي‌آيد. شعر جلوتر از زمان نيست و شعري هم نيست كه زبان را عميق‌تر بكند. اين ويژگي آن است. فرقش با معلم است. معلم هم از زمان جلوتر است و هم از زبان بالاتر است. زبانش زبان استعلايي است و زمانش هم جلوتر است. اگر شعر اعتراض قزوه در سال شصت و هشت است، شعر اعتراض معلم سال شصت و يك و دو است. شعر اعتراضي دارد كه به زندان مي‌اندازندش. مي‌گيرند و يك مدت بازداشتش مي‌كنند. معلم كلاً جلوتر از زمان است. شعرش پيامبرگونه است. شعري كه زبان را تأسيس مي‌كند ولي شعر قزوه مؤسس نيست. شعري است كه با همان زبان قوم حرف مي‌زند. بعد هم با همان زمان همزمان است. با زمانه همزمان است. جلوتر نيست. يك شاعر كشافي كه بيايد كشف بكند، اين نيست ولي آن چيزي را كه در زمان خودش هست را پيدا مي‌كند و با همان حرف مي‌زند. از زمان عقب نمي‌ماند. نه از زمان عقب است و نه از زمان جلو است.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه