لزوم تشکیل شبکه ی نخبگان دینی حوزه و دانشگاه: درآمدی بر مقدمات تولید علم اجتماعی اسلامی (1)

زمان انتشار: ۰۸:۴۳ ۱۳۹۰/۱۲/۱۳

در حوزه های علمیه و در دانشگاه ها اساتید، عالمان، دانشجویان و طلابی هستند که با درک شرایط موجود جامعه، انقلاب و نظام جمهوری اسلامی و ضروریات و مقتضیات آن و آگاهی بصیرت مندانه از مسایل، آسیب ها و مشکلات اجتماعی، راه حل برون رفت از وضعیت کنونی و تسهیل حرکت انقلاب در مسیر آرمان ها و اهدافش را در تولید علم مورد نیاز آن، در علوم انسانی و اجتماعی و طراحی نرم افزارهای اجتماعی اسلامی می یابند.
تنها با تشکیل شبکه نخبگان، متشکل از اندیشمندان حوزوی با نگرش اجتماعی و اساتید و دانشجویان علوم اجتماعی که دغدغه ی دین و دینی شدن جامعه و تولید علوم اجتماعی اسلامی را دارند می توان امید به ترسیم ابعاد تمدن اسلامی و الگوی عملی زیست اجتماعی دینی داشت، تا بر اساس آن الگوی ایرانی – اسلامی پیشرفت را طراحی نمود و علم اجتماعی اسلامی مورد نیاز جامعه ی اسلامی را تولید نمود.

مقدمه:

از
ابتدای انقلاب اسلامی، موضوع رابطه ی علم و دین در ذیل عناوین گوناگونی
چون اسلامی سازی دانشگاه ها، اسلامی سازی علوم، تولید علم دینی (اسلامی) و
در یک دهه ی اخیر، جنبش نرم افزاری و جنبش تولید علم، یکی از مسایل و دغدغه
های اصلی اندیشمندان و نهادهای انقلابی را تشکیل می داده است. در همین
راستا اقدامات متعددی به انجام رسیده و ستادها، سازمان ها، نهادها و موسسات
و شوراهای مختلفی برای هم گام سازی و هم سوسازی علوم با اسلام و انقلاب
اسلامی تشکیل شده و به فعالیت پرداخته اند. اما با گذشت بیش از سه دهه از
آغاز این فعالیت ها، هنوز نتیجه ی ملموس و مورد انتظار که برآورنده ی حوایج
انقلاب و نظام جمهوری اسلامی و پاسخ گوی نیازها و دغدغه های جامعه در
راستای حرکت به سوی آرمان های اجتماعی و تمدنی شیعی باشد به ظهور نرسیده
است. هنوز حوزه های علمیه نتوانسته اند از اقتضائات تاریخی و ساختاری حاکم
بر حوزه های علمیه تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی خارج شده و تحول لازم را
برای پاسخگویی به نیازهای روزافزون جامعه ای که اینک فقه شیعه در قالب
ولایت فقیه بر آن حاکم شده، در ساختار و محتوای آموزشی خود پدید آورد. حوزه
های ما علی رغم توسعه ی کمّی ای که به برکت پیروزی انقلاب اسلامی برای آن
ها به ارمغان آورده شد، هنوز در قالب همان نقش های سنتی به ایفای وظایف بر
جای مانده از عصر مهجوریت و عسرت شیعه می پردازند و چنان در تحیّر به سر می
برند که گویی انقلابی به وقع نپیوسته و تاریخ آن ها در پیش از انقلاب
متوقف شده است.

بخش
اصلی و غالب حوزه های علمیه بی توجه به ویژگی های حضور اجتماعی دین و
الزامات آن، هیچ نیازی به طراحی نرم افزارهای اداره ی جامعه در بخش های
مختلف سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، آموزش و پرورش و … احساس نکرده و تنها خود
را عهده دار تولید احکام فقهی (عمدتاً فردی یا فردمحور) و آموزه های
عقیدتی و اخلاقی، و تبلیغ آن ها می داند؛ و در بهترین حالت احساس تعهد
افراد در اجرای احکام فقهی و وظایف محوله را راهکار اسلامی شدن جامعه تلقی
می کند. متاسفانه این جریان به عنوان جریان مسلط بر ساختار حوزه های علمیه،
ضرورتی برای تولید علوم انسانی و اجتماعی اسلامی احساس نمی کند. این در
حقیقت تن دادن به نوعی سکولاریسم عملی و پنهان می باشد.

بخش
های فرعی و البته اندک حوزه های علمیه نیز که در مراتب مختلف پی به نیازها
و ضرورت های انقلاب از یک سو و کمبودها و تنگناهای حوزه های علمیه از سوی
دیگر برده اند، در عمل و به دلایل گوناگون رویه ای واحد برای جستجوی پاسخ
برای آن مسایل و نیازها نیافته و در نتیجه از کارایی لازم به دور بوده اند.

اوضاع
دانشگاه اما به مراتب وخیم تر است. با بررسی و تحلیل جریان های فکری موجود
در دانشگاه و آرا و اندیشه هایشان که عمده ی آن ها بر محور گرایش های
سکولاریستی شکل گرفته اند، آشکار می شود که غالب آن ها با توجه به ایستاری
که در برابر تمدن غرب و مدرنیته اتخاذ کرده اند، در لایه ها و سطوحی متفاوت
به مدرنیته وابسته و دلبسته و در مواردی حتی شیفته و مفتون شده اند. این
دلبستگی و شیفتگی و تأثیر پذیری و انفعال در برابر غرب و مدرنیته باعث
ایجاد نظام انگیزشی خاصی شده است که این جریان ها به دنبال تحلیل عقلانی و
توجیه فلسفی تجددگرایی و لزوم مدرنیزاسیون در جامعه باشند. به عبارت دیگر
ایمان به مدرنیته در نزد این جریان های فکری، آن ها را وا می دارد که علاوه
بر آن که مدرانیزسیون را برای نیل به مدرنیته، عقلانی و مطلوب بپندارند،
بلکه حتی همه ی آن چه از متن جامعه در تخالف با مدرنیته قرار دارد را محکوم
به هماهنگ شدن با مدرنیته، و حتی نابودی نمایند. از این روی این جریان ها
منطبق بر این نظام انگیزشی و فکری و نیز دستگاه معرفتی و نظام مفاهیم خاصی
که از فرهنگ و تمدن غرب به عاریه گرفته اند به سراغ تحلیل دین و سنت رفته، و
به تناسب میزان تأثیرپذیری از، و شیفتگی نسبت به، غرب و چگونگی شناخت و
پذیرش آن، ره یافتی را نسبت به دین اتخاذ کنند. این جریان ها علوم اجتماعی
اسلامی را نفی کرده و هیچ امکانی برای آن قایل نیستند.

جریان
های فکری ای که مدرنیته را اسوه ی غالب معرفی می کند و معتقد است مدرنیته ی
غرب تا آن جا همه شمول و گسترده شده که مذهب مختار اندیشه و عمل در زمان
اکنون است؛ شناخت شناسی جدید، برداشت های امروزی، الگوهای رفتاری غالب و
حتی چارچوب های فرهنگی مختار را از طریق تجدد و در رابطه با آن می توان و
باید دریافت نمود؛ و نیز بر آن است که مدرنیته همه ی موضوعات را می تواند
در برگیرد و گستره اش همه ی جهان را فرا می گیرد (جهان شمول است) و اعتقاد
دارد مدرنیته هم در عرصه ی نظر و هم در عرصه ی عمل کارآمدی و استواری خود
را نشان داده و در مقابل منسوخ بودن پاسخ های سنتی را ثابت کرده است؛ یا
این که ایمان دارد، مدرنیته ثابت کرده در ارایه ی راه حل برای سامان دادن
به زندگی بشری در همه ی حوزه ها موفق بوده است. براین اساس اصولاً نیاز به
هیچ تغییری احساس نمی کند و نمی تواند به چرایی و چگونگی تغییر در علوم
اجتماعی و بازتعریف آن در یک چارچوب فرهنگی دیگر و از جمله پارادایم دینی
معتقد و ملتزم باشد. از این روی از نامفهوم بودن آن سخن می گوید و آن را
انکار می کند.

بنابراین
می توان گفت، بخش عمده ای از جامعه ی علمی ما، چه در حوزه و چه در
دانشگاه، نگرش و دیدگاه هایی را اتخاذ کرده و گفتمان هایی را شکل داده اند
که نه تنها در جهت تولید علوم اجتماعی اسلام گام مثبتی بر نمی دارند، بلکه
به شدت در مقابل هرگونه تغییر و تحولی مقاومت می کنند. در حالی که گفتمان و
جریان فکری غالب حوزه های علمیه به علوم اجتماعی اهمیت در خوری نمی دهد،
جریان ها و گفتمان های دانشگاه، که از لحاظ کمیت، غالب جامعه ی علمی را
تشکیل می دهد، با شدت و ضعف به پارادایم علوم اجتماعی مدرن پایبند مانده
اند و آن را به عنوان یک «علم عادی»، برای جامعه دارای کارکرد مؤثر می
دانند. این عده به بحران و ناکارآمدی علوم اجتماعی مدرن در جامعه ی ایران
بعد از انقلاب که سودای جامعه ای دیگر فراسوی فرهنگ و تمدن مدرن با اهدافی
متفاوت و حتی متعارض با آن را در سر می پروراند، معتقد نیستند و البته لازم
به ذکر است که بخش عمده ای از جامعه ی دانشگاهی اساساً به چنین مقدماتی
باور و اعتقاد ندارند تا به لوازم آن معتقد باشند.

بنابراین
می توان گفت تا زمانی که به بحران علم موجود تن نداده ایم و آن را عادی و
به هنجار تلقی می کنیم، نمی توانیم به لزوم تغییر در آن و ایجاد یک «انقلاب
علمی» پی برده و در آن جهت تلاش نماییم.

در
این میان نقش و رسالت نهادهای سازمان دهنده ی جامعه ی علمی برای ایجاد
تحول در حوزه و دانشگاه از اهمیت درخوری برخوردار خواهد بود. از جمله ی این
نهادها باید به شورای عالی انقلاب فرهنگی و شورای عالی حوزه های علمیه
اشاره کرد.

اما
نگرش شورای عالی انقلاب فرهنگی به علت فقدان نگرش سیستمی و اتخاذ رویکرد
تفکیکی به غرب مدرن و دستاوردهای آن، و تسرّی این رویکرد گزینشی به علوم
انسانی و اجتماعی غرب، چشم انداز مطلوب آینده ی انقلاب اسلامی را به وضعیتی
نظیر نظام صنعتی کشورهای توسعه یافته غربی گره می زند. از این رو نمی
تواند تعریف درستی از علوم انسانی و اجتماعی اسلامی و ضرورت آن ارایه
نماید، و راهبردها، سیاست ها و اقداماتی که این شورا در طول سه دهه عمر
خویش به انجام رسانده عقیم و ناکارآمد از آب در آمده است.

نگرش
شورای عالی حوزه های علمیه نیز در قالب رویکرد غالب حوزه های علمیه یعنی
«جریان معقتد به جامعه ی دینی با محوریت فقه و اخلاق» قابل تحلیل و ارزیابی
است و به همین علت، عمده عملکرد شورای عالی حوزه های علمیه مصروف توسعه ی
کمّی و کیفی حوزه های علمیه در قالب ساختار سنتی حوزه های علمیه با همان
وظایف و رسالت ها شده است. از این روی تحول مورد انتظار حوزه های علمیه به
گونه ای که تئوری های عمل اجتماعیِ مورد انتظار انقلاب و نظام جمهوری
اسلامی را فراهم آورد، علیرغم تاکیدات چندین ساله ی مقام معظم رهبری به
وقوع نپیوسته است و حوزه های علمیه با ایفای همان رسالت هایی که قبل از
پیروزی انقلاب اسلامی نیز به انجام می رساندند بر این گمان اند که با تربیت
اخلاقی افراد جامعه و تربیت نیروی متعهد می توان جامعه را اسلامی کرد.

رفتار
حاکمان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی برای سیاست گذاری های خود و تمشیت
امور فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کشور و چگونگی پرداختن به حل مشکلات
و ناهنجاری های اجتماعی- اقتصادی و فرهنگی و سیاسی در ایجاد این وضعیت بی
تاثیر نبوده است.

بی
هیچ تردید و اما و اگری، می توان گفت که دولت ها و برنامه ریزان ایران بعد
از انقلاب عموماً و در اکثر مواقع هنگام مواجهه با مشکلات و معضلات
اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و فرهنگی کشور، بدون کم ترین تذبذب و تعللی سراغ
الگوها، سیاست ها و راه حل های طراحی شده ی غربیان رفته اند، الگوهایی که
در پاسخ به معضلات ویژه ی آن جوامع و موافق تعلّقات و نظام ارزشی- بینشی آن
ها ساخته و پرداخته شده است. البته روشن است که نتیجه ی این الگوبرداری
غالباً قرین توفیق نبوده و بر مسایل و مشکلات جامعه و پیچیدگی های جامعه
افزوده است. یک نمونه ی بارز از این سیاست ها که آثار ویرانگر آن را عموم
مردم با تمام وجود خود حس کرده اند، سیاست خصوصی سازی بود که از نتایج
نظریه پردازی های فردریش هایک، اقتصاددان و فیلسوف مشهور اتریشی-آمریکایی
می باشد. نظریه پردازی ای که محصول ده ها سال تلاش برای رفع معضلات قدیم
العهد و کهنه ی اقتصاد کشورهای غربی است؛ و امروز متاسفانه بدون گرفتن
حداقل عبرتی از سیاست های گذشته، با الگوگیری از نظریه های اندیشمند
نئولیبرال مکتب شیکاگو یعنی میلتون فریدمن در سیاست های اجرایی اصل 44
قانون اساسی تداوم دارد.

در
نقطه ی مقابل و صرف نظر از رویکرد حاکمان به علم و عالمان علوم انسانی و
اجتماعی، عالمان و اساتید دانشگاهی پاسخگوی معضلات مبتلابه اجتماعی-
اقتصادی و فرهنگی جامعه نیستند. مطابق عرف رایج و قضاوت های متداول، بهترین
عالمان، آن هایی قلمداد می شوند که به یکی از زبان های اروپایی تسلط دارند
و می توانند نظریه پردازی های غربیان را که حاصل تلاش آن ها برای فهم و
شناخت و حل معضلات مبتلابه جوامع خود آن هاست یا به خوبی ترجمه کنند و یا
تحت عنوان تحقیق و یا تالیف اقتباس نمایند.

وضعیت
حوزه های علمیه نیز در این ماجرا چندان مناسب به نظر نمی رسد. عالمان
حوزوی بر خلاف عالمان دانشگاهی غالباً مفتون فرهنگ و تمدن غرب نیستند، لیکن
جریان غالب و رسمی حوزه ها در دهه های اخیر، عموماً درگیر فقه فردی بوده
است. یعنی آن ها نوعاً خود را پاسخ گوی معضلات و مسایل اجتماعی- اقتصادی و
فرهنگی جامعه و انقلاب اسلامی نمی دانند.

اما
عالمان حوزوی و دانشگاهی ای که توانسته اند خود را از پارادایم غالب حرفه
ای خود رها کنند و به این بصیرت گران قدر و علم شناسانه رسیده اند که نظریه
پردازی چیزی جز تلاش برای فهم و حل معضلات و مسایل مبتلابه جامعه نیست، با
بی توجهی و عدم اقبال دست اندرکاران و سیاست گذاران حاکم مواجه می شوند.
آنها با چنان دشواری های فلج کننده ای مواجه می شوند که فرجام نهایی شان،
بازگشت به روند رفتاری غالب و پارادایم حاکم بر جامعه ی علمی و بخشیدن 
عطای نظریه پردازی بومی به لقای آن است.

در
نتیجه ی این بی سازمانی در وضعیت علوم اجتماعی و رویکردی که دست اندرکاران
و سیاست گذاران جامعه در قبال علوم اجتماعی و انسانی اتخاذ کرده اند،
وضعیتی بغرنج و وخیم در ارتباط میان سیستم علمی و آموزشی با جامعه و مسایل
آن ایجاد شده و شکافی میان آن دو پدید آمده است که انتظار برونداد تئوری و
نظریه ای بومی با تکیه بر مبانی اندیشه ی دینی و تولید علوم اجتماعی اسلامی
توقعی بعید به نظر می آید.

این
گفتار درصدد است تا برخی از راهکارهای ابتدایی و مقدماتی و در عین حال مهم
و اجتناب ناپذیرِ برون رفت از وضعیت موجود را که مبتنی بر تحلیل موانع
تولید علوم اجتماعی اسلامی در حوزه و دانشگاه ارایه شده اند، عرضه نماید.

 1- تشکیل شبکه ی نخبگان دینی:

غالب
عالمان و نخبگان حوزوی و دانشگاهی، درد و دغدغه ی نیازهای اجتماعی جامعه ی
اسلامی را ندارند، یا اگر هم دارند راه حل های آن را در مسیری جستجو می
کنند که منجر به تولید علمی که پاسخ آن مسایل و نیازها باشد نخواهد شد. با
این حال، در حوزه های علمیه و در دانشگاه ها اساتید، عالمان، دانشجویان و
طلابی هستند که با درک شرایط موجود جامعه، انقلاب و نظام جمهوری اسلامی و
ضروریات و مقتضیات آن و آگاهی بصیرت مندانه از مسایل، آسیب ها و مشکلات
اجتماعی، راه حل برون رفت از وضعیت کنونی و تسهیل حرکت انقلاب در مسیر
آرمان ها و اهدافش را در تولید علم مورد نیاز آن، در علوم انسانی و اجتماعی
و طراحی نرم افزارهای اجتماعی اسلامی می یابند. این عده توانسته اند با
شکستن حصار هنجارهای اجتماعی و علمی، از پارادایم علمی حاکم بر حوزه و
دانشگاه خارج شده و از قالب کلیشه های علمی آن بیرون آیند؛ و در مقابل رنج و
محنت ناشی از تضاد و تعارض با پارادایم علمی و مخالفت با آن را به انحای
مختلف پذیرا شوند. این عده که دغدغه ی دین و انقلاب دارند با انگیزه ی
ارایه ی راه حل های بومی و اسلامی برای مسایل اقتصادی،

اجتماعی، سیاسی و فرهنگی به نهادها و دستگاه های مختلف مربوطه مراجعه می
کنند و با مسوولان و دست اندرکارانی مواجه می شوند که غالباً و علی العموم
هیچ درکی از این دغدغه ها، افکار و ایده ها ندارند. در عوض بودجه های کلانی
را در بخش های مختلف برای تحقیقات و دریافت راه حل های کلیشه ای غربی، که
شرح آن پیش از آن گذشت، به افرادی می پردازند که یا دغدغه ای برای انقلاب و
نظام جمهوری اسلامی ندارند یا دغدغه های آن ها از جنس عقب ماندگی و توسعه
نیافتگی کشور از قافله ی توسعه یافتگی مدرن است و درمان دردهای جامعه را در
این مسیر می جویند؛ در مقابل آن اندک نخبگان حوزوی و دانشگاهی برای جذب
حداقل کمک و بودجه برای انجام فعالیت های پژوهشی خود، باید در گیر و دار
امور اداری عمر تلف کنند.

این
عده از نخبگان دغدغه مند، هر کدام در گوشه ای از کشور و در دانشگاه یا
حوزه به صورت مستقل و جدا از یکدیگر به نظریه پردازی برای آینده ی انقلاب
یا انتقاد از شرایط موجود جامعه مشغول اند. هر کدام از نقطه ی صفر آغاز می
کنند، ضرورت مباحث را از دیدگاه خودشان تبیین می کنند، برای آینده ی جامعه
نظریه پردازی می کنند و هر کدام مسیری را برای حرکت جامعه پیشنهاد می کنند و
.. . در یک کلام، تقریباً هیچ ارتباطی میان آن ها وجود ندارد و سازماندهی
ای در فعالیت های علمی و پژوهشی آن ها به چشم نمی خورد.

آن
ها در جامعه ی علمی خود، علی رغم نوآوری و طرح مباحث جدید، به علت ارایه ی
دیدگاه هایی که پارادایم علمی حاکم را به چالش می کشد با اقبالی مواجه
نیستند و در مواجه با دستگاه های برنامه ریزی و اجرایی جامعه نیز گوش
شنوایی برای سخن آنان و خریداری برای طرح و ایده های آنان مشاهده نمی شود؛
به تعبیری «از این جا رانده و از آن جا مانده» شده اند. بسیاری از اینان با
رها کردن رشته های پر پرستیژ و دهان پرکن فنی و مهندسی و پزشکی، رسالت خود
را در برهه ی کنونی، تحصیل در حوزه های علمیه یا رشته های علوم انسانی و
اجتماعی و ایجاد تحول در آن رشته ها، در لبیک به ندای رهبر معظم انقلاب
مبنی بر جنبش نرم افزاری، دیده اند؛ اما اینک با فضایی یاس آور مواجه می
شوند که هیچ گوش شنوایی برای شنیدن آن ندا در ساختار رسمی حوزه های علمیه و
دانشگاه و نیز دست اندرکاران و برنامه ریزان آن دو وجود نداشته است.

این
وضعیت برای نخبگان دانشگاهی به مراتب بدتر است. از یک سوی، فضای غرب زده و
حتی غرب پرستی دانشگاه، امکان تنفس علمی از این عده را سلب می کند؛ از سوی
دیگر، برخلاف حوزه های علمیه، در دانشگاه ها مراکزی که افراد علاقه مند به
این مباحث، بتوانند به آن ها پناه برده و حداقل سامان دهی ای برای انسجام
بخشی به فعالیت های علمی و پژوهشی آن ها تدارک دیده شود، وجود ندارد و به
ندرت می توان نهادهای علمی- پژوهشی با اوصاف گفته شده مشاهده کرد.

با
این اوصاف از ضروریات اولیه و اولین قدم برای اصلاح وضع موجود، ایجاد
بسترهای لازم برای ساماندهی این نخبگان حوزوی و دانشگاهی و ایجاد مراکز،
نهادها و موسسات علمی و پژوهشی مناسب با شرح وظایف مشخص- که در قسمت های
بعد به برخی از آن ها اشاره خواهد شد – در یک شبکه ی منسجم و ارگانیک است
که با شناسایی و جمع آوری این عده در کنار یکدیگر، هسته های اولیه ی تشکیل
اجتماعات علمی را برای تولید علوم و نرم افزارهای اجتماعی اسلامی فراهم
آورد. این گردهم آیی و ایجاد و ساماندهی این شبکه ی ارگانیک از موازی کاری و
اتلاف توان و پتاسیل علمی افراد و نهادها جلوگیری کرده و حرکت هدفمند و
برنامه ریزی شده ی آن ها را ممکن می سازد و می تواند گامی موثر در راستای
تولید علم در معنای واقعی کلمه و نه از جنس تولید مقالات علمی– پژوهشی (که
عنوان «ترجیحی-ترفیعی» بر آن زیبنده تر است) و شروع حرکت اصلاحی جامعه در
مسیر اهداف و آرمان های انقلاب باشد. در این میان هیچ نیازی به تقدیر و
تکریم این نخبگان و برگزاری همایش های آنچنانی و پر زرق و برق نیست.

تکریم
علم و عالم نه در برگزاری همایش های تجلیلی و اهدای لوح و سکه، بلکه در
خارج کردن علم از ویترین اشیای تزیینی، و قرار دادن آن در جایگاه حقیقی اش
است. یک عالم آن گاه تجلیل می شود و برای فعالیت انگیزه ی دو چندانی می
یابد که ثمره ی فعالیت تحقیقی و پژوهشی اش را در عمل و به منصه ی ظهور
رسیده ببیند. اگر قرار باشد هر ساله هزینه های گزافی را در سمینارها و
همایش هایی با عناوین مختلف درباره ی علوم انسانی، اسلامی شدن دانشگاه ها،
بحران علم مدرن و … خرج ناهار و شام و میوه و گل و شیرینی و سکه و …
کنیم، یا همایش هایی را در تجلیل از افرادی برگزار نماییم و در عوض هیچ
اثری از به کارگیری نظریه ی آن عالمان در حیات و زیست اجتماعی آن جامعه
نباشد، نه تنها هیچ خدمتی به علم صورت نگرفته، بلکه بزرگترین جفا و خیانت
در حق علم و عالمان اعمال شده است.

تکریم
مقام علم و عالم و ایجاد انگیزه در آنان برای تولید علم مورد نیاز جامعه،
در آن است که از آنان برای شناخت مسایل و آسیب های جامعه و ارایه ی راهکار
برای خروج از بحران های اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی جامعه یا ترسیم
وضع مطلوب آن، و نیز طراحی مکانیسم حرکت از وضع موجود به وضع مطلوب استمداد
شود؛ و این همه در وهله ی اول در جمع آوری ان عده ی دغدغه مند نسبت به
اهداف و آرمان های انقلاب و نظام جمهوری اسلامی، ساماندهی آنان، حمایت از
آثار علمی و پژوهشی شان و سپردن امور برنامه ریزی و سیاست گذاری، و نه
اجرایی و عملی به دست آنان می باشد. در غیر این صورت اگر قرار باشد عده ای
برای علوم انسانی و اجتماعی اسلامی به صورت کلی، مبهم و در خلاء نظریه
پردازی کنند و در عوض سیاست گذاران و مجریان امور جامعه بی توجه به و بی
نیاز از نظریه پردازی، در مسیری دیگر حرکت کنند، هیچ گاه علم بومی و دینی
تولید نخواهد شد. آن نخبگان نیز با مایوس شدن از شرایط موجود یا به همان
پارادایم های حاکم باز خواهند گشت و یا اینکه پیشرفتی در کار نظریه پردازی
آنان حاصل نخواهد شد.

تنها
با تشکیل این شبکه نخبگان متشکل از اندیشمندان حوزوی با نگرش اجتماعی و
اساتید و دانشجویان علوم اجتماعی که دغدغه ی دین و دینی شدن جامعه و تولید
علوم اجتماعی اسلامی را دارند می توان امید به ترسیم ابعاد تمدن اسلامی و
الگوی عملی زیست اجتماعی دینی داشت و بر اساس آن الگوی ایرانی – اسلامی
پیشرفت را طراحی نمود و علم اجتماعی اسلامی مورد نیاز جامعه ی اسلامی را
تولید نمود.

بنابراین
اولین اقدام در جهت تولید علوم اجتماعی اسلامی که مقدم بر هر فعالیت دیگری
است شناسایی این نخبگان و ساماندهی آنان در راستای اقدامات فوق الذکر و در
چارچوب گفته شده می باشد.

ادامه دارد….

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه