نقدی بر سرمایه داری تخیلی ایرانی (1)

لیبرالیسمِ تخیلیِ برآمده از داروینیسم

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۷:۱۲ ۱۳۹۳/۰۲/۲۷

«لیبرالیسم تخیلی» به معنای تمامی تفکرات انتزاعی نئولیبرال‌ که می‌کوشند نوعی لیبرالیسم مستقل و متعالی‌تر از نسخه‌های موجود غربی (در عمل) را در ذهن بپرورند و تبلیغ ‌کنند که در آن نه از محافظه‌کاری و آمریت آمریکایی خبری هست، نه بحران اقتصادی آمریکا و اروپا را در ذات یا عَرَضِ خود دارد، نه جنگ‌افروزی و امپریالیسم کهن، نوین و فرانو.

کارل مارکس (83-1818 :Karl Marx) تعبیر «سوسیالیسم علمی» را در مقابل «سوسیالیسم تخیلی» به کار برد تا آراء عملگرایانه و انقلابی خود را از آراء سوسیالیست‌های رفرمیست فرانسوی همچون سن سیمون، فوریه و پرودون (که مارکس کتاب «فقر فلسفه» (1847) را در پاسخ به «فلسفه فقر» او نوشته بود) و نیز سوسیالیست‌های آلمانی (که کتاب «ایدئولوژی آلمانی» (1846) را در پاسخ به آنها نوشت) تفکیک کند. پس از او مارکسیست‌های وابسته به شوروی هم تعبیر «سوسیالیسم واقعاً موجود» را در برابر انحاء سوسیالیسم انتقادی، غیرلنینیستی و… به کار بردند تا بگویند کشور اتحاد جماهیر شوروی به عنوان اولین نسخه موجود، تنها نسخه ممکن سوسیالیسم و یا لااقل بهترین آنهاست.

شاید امروز هم بتوان مشابه همین تعبیر را درباره نئولیبرال‌های دانشگاهی به کار برد. «لیبرالیسم تخیلی»؛ به معنای تمامی تفکرات انتزاعی نئولیبرال‌ که می‌کوشند نوعی لیبرالیسم مستقل و متعالی‌تر از نسخه‌های موجود غربی (در عمل) را در ذهن بپرورند و تبلیغ ‌کنند که در آن نه از محافظه‌کاری و آمریت آمریکایی خبری هست، نه بحران اقتصادی آمریکا و اروپا را در ذات یا عَرَضِ خود دارد، نه جنگ‌افروزی و امپریالیسم کهن، نوین و فرانو.

جریان لیبرالیسم تخیلی ایرانی هم – اعم از آنچه در افکار اقتصاددان‌های نئولیبرال‌ می‌بینیم و یا دست‌اندرکاران ماهنامه محافظه‌کار-لیبرال مهرنامه که به زغم خود تلاش می‌کنند میان لیبرالیسم و امپریالیسم تفاوت قائل شوند – از این قاعده مستثنا نیست. اینان معتقدند چون نظریه «ارزش اضافی» مارکس به عنوان مبنای اقتصاد سیاسی او غلط است، پس اقتصاد مارکسیستی منسوخ و اقتصاد لیبرال تنها راه نجات است. همچنان که چون شوروی، چین، کره شمالی و کوبای کمونیست، به آمریت، سرکوب سیاسی و توتالیتریسم انجامیده، پس  لیبرال دموکراسی بهترین شیوه حکومت است و…

اما حتی اگر بپذیریم نظریه سیاسی و اقتصادی مارکسیستی در مقایسه با لیبرالیسم منسوخ است و نسخه دیگری هم در اقتصاد، سیاست و فلسفه سیاسی وجود ندارد، «جامعه‌شناسی» سخن دیگری می‌گوید. نظریه مارکسیستی و نظریات نئومارکسیستی در علوم اجتماعی فراوانند و دستاوردهای متعددی مخصوصا برای جامعه‌شناسی به همراه داشته‌اند، حال آنکه در جامعه‌شناسی چیزی به عنوان «نظریه جامعه‌شناسی لیبرال» نمی‌شناسیم و تفکرات سیاسی لیبرال هم در ادوار مختلف تفکرات ساده‌اندیشانه و بعضاً هولناکی به جامعه‌شناسی القا کرده‌اند. ضمن آنکه می‌توان ادعا کرد همبستگی میان لیبرالیسم سیاسی و تکامل‌گرایی بریتانیایی و جامعه‌شناسی نخستین آمریکایی وجود دارد (اگر نگوییم ریشه‌های جامعه‌شناسی نخستین آمریکایی و نیز لیبرالیسم سیاسی در تفکرات تکامل‌گرایانه است).

تفکراتی که برگرفته از ایده «تنازع بقا» و «بقای اصلح» (Survival of the fittest) است که اولین بار هربرت اسپنسر (1903-1820:Herbert Spencer) جامعه‌شناس لیبرال بریتانیایی (که البته از ابتدا میان ایده پیشرفت او و ایده‌های فردگرایانه‌اش تناقضی آشکار وجود داشت) مطرح کرد: «تقویت آدم‌های بی‌ارزش به زیان آدمهای ارزشمند، ستمکاری شدید است. این کار یک نوع تدارک عمدی فلاکت برای نسل‌های آینده است. برای نسل‌های آینده هیچ مصیبتی بدتر از این نیست که جمعیت فزاینده‌ای از آدم‌های کودن و تنبل و تبهکار را برایشان به ارث گذاریم… کوشش کلی طبیعت، خلاص شدن از شر چنین آدم‌ها و پاک شدن جهان از لوث آنها و باز کردن فضا برای آدم‌های شایسته است… اگر آنها به اندازه کافی برای زندگی کردن شایستگی نداشته باشند، خواهند مرد و چه بهتر که بمیرند.» (ریتزر: ص 49)

اما به نظر می‌رسد این تفکر بی‌رحمانه و خطرناک، ریشه‌‌ای عمیق‌تر از آن دارد که به سخنان پراکنده‌ای از اسپنسر محدود شود. این مجال تلاشی است برای بسط این مسئله که جامعه‌شناسی چه نگاهی به و نسبتی با لیبرالیسم دارد.

تکامل‌گرایی از زیست‌شناسی تا جامعه‌شناختی

هربرت اسپنسر آراء جامعه‌شناختی خود را به تأسی از آراء زیست‌شناختی داروین مطرح می‌کرد که کاملترین نظریه تکاملی را در زمان خود ارائه داده بود. پیش از داروین، لامارک (Jean-Baptiste Lamarck : 1744-1829 ) در «فلسفه جانورشناسی» (1809)، آیین تکامل را شرح داد و  چارلز لایل (1875-1797: Charles Lyell) در «اصول زمین‌شناسی» (33-1830)، مفهوم تکامل (Evolution) یا تحول (Developement) را. همچنین مالتوس (:1766-1834  Thomas Robert Malthus) در «رساله‌ای درباره جمعیت» (1798)، نظریاتی درباره افزایش و کاهش جمعیت ارائه داد که مورد تأیید داروین و اسپنسر قرار گرفت. از سوی دیگر دیدگاه او درباره منشاء فقر (در نظریه جمعیت) مورد انتقاد مارکس گرفت، اما اسلاف لیبرال‌ها از این آراء استقبال کردند، چنانچه در آغاز انقلاب ]صنعتی، وقتی[ موجب گسترش فقر و تنگدستی در بین طبقات کارگری شد. برخی از اقتصاددانان اولیه تحت تأثیر نگرش مالتوس کاهش سطح زندگی در بین کارگران را از لحاظ قانون اقتصادی عرضه و تقاضای نیروی کار، عاملی مفید و تعادل بخش می‌دانستند. (بشیریه: ص 174)

چارلز داروین (82-1809 : Charles Robert Darwin) در «منشاء انواع» (1859)، مشهرترین نظریه تکامل زیست شناختی را ارائه داد که مارکس و انگلس از آن استقبال کردند. اسپنسر هم که فرضیه تحول را از لایل اقباس کرده و آیین تکاملی به صورت لامارکی آن پذیرفته بود، هم به لامارک و هم به داروین اشاره می‌کند و بر همین اساس تکامل یک‌خطی را در «درس‌های جامعه‌شناسی» (96- 1873) و تکامل چندخطی را در «اصول جامعه‌شناسی» (1896) شرح داد که از نگاهی دیگر شامل دو مسیر تکامل از جوامع جنگجو به جوامع صنعتی، و نیز سیر جامعه ساده، ترکیبی، ترکیبی مضاعف و ترکیبی شدید می‌شد. و نیز این تعبیر که تکامل گذار همگون (Homogene) به ناهمگون (Heterogene) است: «تغییر از یک حالت به نسبت نامعین، نامنسجم و همگون به حالت نسبتاً معین، منسجم و چندگون» (کوزر: ص 136)

دیدگاه‌های اسپنسر به عنوان استاد اعظم جامعه‌شناسیِ (با رویکرد سیاسیِ) لیبرال برآمده از تکامل‌گرایی که رویکرد غالب در بریتانیا بود به واسطه پیروان وی در آمریکا نیز بسط یافت. گفتگوی زیر که میان ویلیام گراهام سامنر (1910-1840 :William Graham Sumner)، از بنیان‌گذاران جامعه‌شناسی در آمریکا[1] و نامدارترین شاگرد آمریکایی اسپنسر که افکار مبتنی بر داروینیسم اجتماعیش را پذیرفته و بسیاری از آنها را بسط داده بود. (ریتزر: ص 64) با یکی از دانشجویانش رخ داده، سندی است از تفکر لیبرالیسم افراطی (بخوانید لیبرالیسم تخیلی) یک جامعه‌شناس در بیش از یک سده قبل:

–          «استاد آیا شما اعتقاد ندارید که دولت باید کمکی به صنایع بکند؟

–          نه، این مزخرف است. خودت را محکم نگه دار یا بمیر.

–          آیا یک آدم حق زندگی کردن ندارد؟

–          هیچ حقی وجود ندارد. دنیا به هیچ آدمی‌زندگی بدهکار نیست.

–          پس استاد، شما به یک نظام قراردادی – رقابتی اعتقاد دارید؟

–          این تنها نظام درست اعتقادی است، نظام‌های دیگر سفسطه‌ای بیش نیست.

–          بسیار خوب، فرض کنیم که یک استاد اقتصاد سیاسی بیاید و شغلتان را از شما بگیرد، شما دلخور نمی‌شوید؟

–          هر استاد دیگری که بخواهد بیاید قدمش روی چشم. اگر او شغلم را از من بگیرد، تقصیر من است. من باید آنقدر خوب درس بدهم که کس دیگری نتواند شغلم را از دستم بیرون بیاورد.» (همان: ص 66)

بی‌خود نبود که عقاید داروین مورد علاقه سرمایه‌داران بزرگ آمریکایی همچون اندرو کارنگی (۱۹۱۹-‎۱۸۳۵Andrew Carnegie: ) قرار گرفت که در 1903، زمانی که اسپنسر از بیماریش سخت رنج می‌برد، این عبارت را برایش نوشته بود: «استاد گرامی… شما در ذهن من هر روزه پدیدار می‌شوید و این «چرا»ی همیشگی نیز همیشه در ذهنم نقش می‌بندد که چرا او باید در بستر افتاده باشد؟ چرا او باید برود؟ … جهان از بزرگترین مغزش همچنان بی‌خبر است.. اما روزی بیدار خواهد شد و تعالیمش را در خواهد یافت و بزرگترین جایگاه را به او اختصاص خواهد داد.» (ریتزر: ص 64)

به دلیل همین مواضع افراطی است که آلوین گولدنر (80Alvin Gouldner: 1920-) در مقایسه میان جامعه‌شناسی پوزیتیویستی و تکامل‌گرا (که از بریتانیا به آمریکا منتقل شد و تا شکل‌گیری فونکسیونالیسم ادامه یافت) با جامعه‌شناسی کلاسیک (افکار ناشی از دورکیم و وبر که حاکم بر قاره اروپا شد) می‌نویسد؛ «جامعه‌شناسی آکادمیک در دوره کلاسیک تفاوت‌های آشکار ساختی با دوره پوزیتیویستی داشت، که از جمله مهمترین تفاوت‌های موجود میان آنها از میان رفتن تکامل‌گرایی اجتماعی در آثار اصیل دورکیم و ماکس وبر است،[2] به طوری که مطالعات مقایسه‌ای جانشین تکامل‌گرایی می‌گردد. به همین علت هربرت اسپنسر به علت تأکید فراوانش بر مسئله تکامل نتوانست یکی از متفکران مهم عصر کلاسیک محسوب گردد.» (گولدنر: ص 140)

و درست به همین دلیل؛ در دهه 1930، ستاره اسپنسر در جهان فکری و به ویژه، افول کرد. داروینیسم اجتماعی و افکار مدافع اقتصاد آزاد او با وجود مسائل اجتماعی انبوه، یک جنگ جهانی و یک رکود عمده اقتصادی مایه ریشخند به نظر می‌رسید. در 1937، تالکت پارسونز (79-1902 :Talcott Parsons)، زمانی که این عبارت تاریخ‌نگار آمریکایی، کرین برینتون (1968-1898 Crane Brinton:) را بازگو کرد «اکنون دیگر کی اسپنسر را می‌خواند؟» در واقع مرگ فکری اسپنسر را در جامعه‌شناسی اعلام نمود. (همان: صص 5-64) که این زوال همزمان با تردید اساسی در آراء تکاملی داروین بود: «همچنانکه اعتقاد به رقابت آزاد در جهان اقتصاد زوال یافت، زیست‌شناسان رفته رفته به اصل تنازع بقا به عنوان نیروی محرکه تکامل بی‌اعتقاد گردیدند.» (راسل: ص 176)

جنگ همه علیه همه!

برتراند راسل (1970-1872: Bertrand Arthur William Russell) درباره تفکرات اقتصادی حاکم بر اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم پیش از آنکه انحصارگرایی در اقتصاد جهان حاکم گردد، می‌نویسد: «در آن زمان به نظر می‌رسید که اعتقاد به رقابت به وسیله داروین همچون یک قانون دنیایی تقدیس شده است. «اصل انواع» داروین در سال 1859 انتشار یافت. می‌توان این کتاب را همچون کاربرد اقتصاد مکتب بنتم (۱۸۳۲-۱۷۴۸ :Jeremy Bentham) در جهان حیوانات تلقی کرد… داروینیسم آن گونه که در نوشته‌های بنیانگذار آن تجلی می‌کند، و از آن بیشتر در آثار هربرت اسپنسر به چشم می‌خورد، تکمله‌ای است بر رادیکالیسم فلسفی…. داروینیسم در شکل همه‌پسند خود به سوی جنگ‌طلبی و امپریالیسم متمایل می‌گردد، هرچند که خود داروین فاقد چنین تمایلاتی بود.» (راسل: ص 175)

بنابراین ریشه‌های این افکار ستیزجویانه – و حتی بی‌رحمانه – لیبرالی را تنها ریشه در آراء تکامل‌گرایانه حول ایده «بقای اصلح» نباید جستجو کرد، بلکه مفاهیم فلسفه سیاسی قرون وسطی همچون تامس هابس (1676-1588 : Thomas Hobbes) را هم در همین راستا می‌توان به رشته نقد کشید. به تعبیر منوچهر آشتیانی؛ «هابس، که فیلسوف بزرگ بورژوازی است، در آغاز بورژوازی می‌گوید اقتصاد بورژوازی بر دو اصل متکی است: ««جنگ همه علیه همه»، که ماهیت رقابت آزاد است؛ و «انسان گرگ انسان است». اگر اساس آن رقابت این است، پس اساس اقتصاد لیبرال هم هست. یعنی لیبرالیسم وقتی که در برابر بورژوازی متولد می‌شود، این فکر در مغز او رسوب کرده است که من به‌طور آزاد و دوستانه رقابت می‌کنم، اما اگر به‌نتیجه نرسید به‌سمت گرگ‌مَسلکی می‌روم. این هم جزو رقابت من است. تا این حد هم جلو می‌روم، چون باید پیروز بشوم. کل حرکت برای این است که کاپیتال بتواند حاکم بشود. کاپیتال هیچ‌گاه حکم مرگ خود را صادر نمی‌کند و حتی از روی نعش شصت‌میلیون نفر هم رد می‌شود! … وقتی می‌گوید: «جنگ همه علیه همه» ماهیت بورژوازی است، این تا امپریالیسم ادامه پیدا می‌کند. سرمایه‌داری دیوانه که نیست؛ اتفاقاً سرمایه‌داری، طبق تئوری ماکس وبر و حتی مارکس، خیلی دقت می‌کند که عاقلانه فکر کند.» [3]

تعبیر «جنگ همه علیه همه» (به لاتین: Bellum omnium contra omnes)‏ و «انسان گرگ انسان است» (homo homini lupus) عبارتی است که تامس هابس فیلسوف انگلیسی در آثار خویش از جمله کتاب «لِوی‌یاتان» (۱۶۵۱ : (Leviathan به کار برده که منظور از آن توصیف حالت انسان در وضعیت غیرعادی و اضطراری نیست، بلکه بیان حالت عادی اوست بی‌آنکه با هیچ گونه کمال ذاتی طبیعی مقایسه شده باشد. این تعبیر متفاوت است از آنچه مثلا دورکیم در پیشگفتار «درباره تقسیم کار اجتماعی» درباره وضع غیرطبیعی می‌گوید: «اگر هیچ نوع اقتدار اخلاقی وجود نداشته باشد تنها قانون جنگل فرمانروا خواهد بود، و ستیزه‌جویی به صورت پنهان یا به شکل حاد، ناگزیر حالتی مزمن به خود خواهد داشت.» (آرون: 359)

از نظر هابس به عنوان تئوری‌پرداز جامعه مدنی، دولت و قدرت، بشریت در وضعیت طبیعی در حالت جنگ تعمیم یافته به سر می‌برد که در آن «انسان گرگ انسان است». مارکس هم در مقام مشابهت سازی با تعبیر تامس هابس درباره «وضع طبیعی»، می‌گوید: «مذهب به روح جامعه مدنی، روح قلمرو خودپرستی و قلمرو «جنگ همه با همه» تبدیل می‌شود. مذهب دیگر نه اساس جماعت که اساس اختلاف است.» (مارکس: صص 5-24) وی همچنین در نامه‌ای که ۱۸ ژویٔن ۱۸۶۲ برای انگلس (Friedrich Engels: 1820-95) نوشته، ضمن یادآوری آراء داروین به «جنگ همه علیه همه» اشاره می‌کند. انگلس نیز در نامه‌ای که نوامبر ۱۸۷۵ به «پیوتر لاورویچ لاوروف» نوشته ضمن اشاره به تکامل انواع، در بند ششم نامه به «جنگ همه علیه همه» اشاره می‌کند. انگلس، جملات مارکس درباره ریشه‌های ماتریالیسم در آراء فیلسوفان قرون وسطی و جدید را نقل می‌کند که افکار هابس از آن جمله است: «هابس گرایش‌های الهی ماتریالیسم بیکنی را از بین برد» و می‌افزاید که «نمی‌توان انکار کرد که بیکن، هابس و لاک، پدران آن مکتب درخشان‌ ماتریالیست‌های فرانسوی هستند» (انگلس: ص 36) و نتیجه می‌گیرد که این افکار زمینه‌ساز فعالیت کسانی شد که افکارشان «با افسانه‌های کتاب آفرینش تضاد» (همان: ص 37) داشت.

اما برخلاف مارکس و انگلس که تعبیر هابس را در تبیین وضع نابهنجار انسانی و مناسبات ناعادلانه اجتماعی یه کار می‌برند، لیبرال‌ها برداشتی معتدل از آن را برای تبیین وضع عادی به کار می‌برند. به همین جهت آشتیانی در نقد تفکر لیبرالی می‌گوید: «همان‌طور که «هابس» می‌گفت «ماهیت» اقتصاد لیبرال این است: «جنگ همه علیه همه». تازه هابس این مطلب را در آغاز پیدایش بورژوازی گفت. برای تخریب و تحقیر هم نگفت، بلکه شرح واقع می‌کرد. او می‌گوید اقتصاد لیبرال یعنی رقابت و رقابت هم دو پایه دارد «جنگ همه علیه همه» و «انسان گرگ انسان است». لازمۀ اقتصاد لیبرال این است که انسان‌ها در رقابت یکدیگر را می‌درند. الآن هم در سطح جهانی تراست‌ها و کارتل‌ها و مونوپل‌ها همین کار را می‌کنند. جای تردید نمانده است. اتفاقاً بورژوازیِ اولیه که شاعرانه فکر می‌کرد و در آغاز مسیر خودش بود، خیلی آرام‌تر تعدی می‌کرد؛ الآن بسیار وحشی‌تر است.»[4]

یک تلقی انقلابی از داروینیسم؟

اما حال که به رابطه معنایی نخستین نحله‌های جامعه‌شناسی آنگلوساکسون (اسپنسر در بریتانیا و پیروانش در آمریکا) اشاره شد، نمی‌توان ارتباط محتوایی مارکسیسم با داروینیسم را منکر شد. مارکس و انگلس پس از خواندن «منشاء انواع» به هیجان آمدند و در برخورد نخست به نبرد درون نوعی پر بها دادند و داروین را در پیوند تنگاتنگ با هابس و مالتوس تلقی کردند.[5] انگلس در خطابه‌ای که در مراسم به خاک سپردن پیکر مارکس بر مزار وی ایراد کرد، به ترسیم وجوه تشابه آن دو در کمک به پیشبرد دانش پرداخت و گفت؛ «همان طور که داروین به کشف قانون تکامل موجودات زنده در طبیعت دست یافت، مارکس نیز قانون تکامل تاریخ بشر را کشف و تئوریزه کرد.» انگلس خود علاوه بر کتاب «منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» (1884) و «آنتی دورینگ» (1887)، در مقاله‌ای با عنوان «نقش کار در گذار از میمون به انسان» (1976) که در مجموعه «درباره‌ تکامل مادی تاریخ» آمده، مفصلاً ایده‌های تکاملی داروین در زیست‌شناسی را با تکامل مادی در اقتصاد در می‌آمیزد. (انگلس: صص 30-15) و از جمله «گذار از گیاه‌خواری به گوشت‌خواری»[6] را «گام مهم دیگری در گذار از میمون به انسان» می‌داند. (انگلس: ص 22)

ردپای ایده‌های دارونیستی در افکار مارکس هم کم نیست. از جمله در نامه کوتاهی که به فردیناند لاسال در برلن (لندن، 16 ژانویه 1861- نامه شماره 51) نوشته و در آن از کتاب «منشاء انواع» داروین تمجید کرده است: «کتاب داروین اثر مهمی‌است، و از آنجا که مبارزه‌ی طبقاتی در تاریخ را از نقطه نظر علوم طبیعی پشتیبانی می‌نماید، مناسب میل من است. البته انسان باید سبک پالایش نیافته‌ی انگلیسی آن را تحمل نماید. علیرغم تمام کمبودها، این کتاب نه تنها برای اولین بار علوم طبیعی به «فرجام‌گرایی» ضربه‌ی مهیبی وارد می‌سازد، بلکه از طریق تجربی، مفهوم را به جلو می‌برد…» (انگلس: ص 90)

ضمن اینکه بین مارکس و داورین نامه‌نگار‌ی وجود داشته که نشان دهنده «ارسال یک نسخه آلمانی از جلد نخست چاپ دوم سرمایه از سوی مارکس برای داروین» (در 1873 یعنی شش سال پس از نخستین چاپ آن در 1867) با امضای «آقای چارلز داروین/ از طرف تحسین کننده صمیمی‌شما/ (امضا) کارل مارکس» است و پاسخ متقابل داورین به این محتوا را در پی داشته که «آقای عزیز؛ برای لطفی که با ارسال نسخه‌ای از کار بزرگ‌تان سرمایه به من روا داشته‌اید، سپاسگزارم. قلباً آرزو می‌کردم قدرت درک عمیق‌تر و بیشتری از موضوع مهم اقتصاد سیاسی داشتم تا شایستگی دریافت این کتاب را بیشتر می‌یافتم. اگرچه رشته کاری ما بسیار متفاوت است، اما براین باورم که هر دو ما جداً خواستار گسترش دانش هستیم و (اینکه) این امر در بلندمدت به خوشبختی بشر خواهد افزود.»[7]

داروینیسم خوب، داروینیسم بد!

اشاره کردیم که داروینیسم هم بر لیبرالیسم و هم مارکسیسم اثر عمیقی گذاشته است. اما هانا آرنت (Hannah Arendt: 1906-75) هم ریشه نازیسم و مارکسیسم را به عنوان حکومت‌های ایدئولوژیک و توتالیتر در داروینیسم جستجو می‌کند، بی‌آنکه نقد مشابهی به لیبرالیسم داشته باشد. او می‌نویسد: «زمانی‌که نازی‌ها از قانون طبیعت سخن می‌گفتند و یا بلشویک‌ها از قانون تاریخ دم می‌زدند، نه طبیعت و نه تاریخ دیگر سرچشمه مرجعیت تثبیت کننده اعمال انسان‌های فانی نبودند. در پشت اعتقاد نازی‌ها به قوانین نژادی به عنوان تجلی قانون طبیعت در انسان، ایده داروینی انسان به‌عنوان محصول یک تحول طبیعی نهفته است، تحولی که با نوع کنونی بشر ضرورتاً متوقف نمی‌شود، درست همچنان‌که در پشت اعتقاد بلشویکی به نبرد طبقاتی به عنوان قانون تاریخ، مفهوم مارکس از جامعه قرار دارد، مفهومی‌که زاییده یک جنبش تاریخی عظیم است که برابر با قانون حرکت خویش تا پایان دوران تاریخی می‌پوید و در آنجا سرانجام خود را متوقف می‌سازد.»

مارکس داروینیسم را به عنوان قانون طبیعی جامعه حیوانی پذیرفت اما بر آن بود که آن را به عنوان قانون ظالمانه حاکم بر جوامع انسانی در هم فرو ریزد، اما آرنت که تنها دغدغه نقد فاشیسم و کمونیسم را دارد، می‌نویسد: «تفاوت میان ره‌یابی تاریخی مارکس و ره‌یابی طبیعت‌گرایانه داروین، غالباً به سود مارکس نشان داده شده است، اما همین باعث شده است که فراموش کنیم مارکس تا چه اندازه از نظریه داروین بهر جسته است. قصد انگلس در نامیدن مارکس به عنوان «داروین تاریخ» بیشتر از یک تعارف محض بود و در واقع می‌خواست سهم داروین را در دستاوردهای مارکس نشان دهد. اگر کسی نه دستاوردهای بالفعل بلکه فلسفه اساسی ایندو را در نظر بگیرد، در خواهد یافت که حرکت تاریخ و حرکت طبیعت، در واقع یکی هستند. مطرح شدن مفهوم تکامل در طبیعت از سوی داروین و تاکید او براینکه دست‌کم در حوزه زیست‌شناسی، حرکت طبیعی نه دُوری بلکه تک‌خطی است که در یک جهت پیوسته متعالی می‌پوید، در واقع باین معناست که تو گویی طبیعت به عرصه تاریخ گام گذاشته است و حیات طبیعی را باید همچون یک مقوله تاریخی در نظر گرفت. قانون «طبیعی» بقای اصلح داروین را می‌توان بعنوان یک قانون تاریخی در خدمت نژادپرستی به کار گرفت، درست همچنان که قانون بقای پیشروترین طبقه مارکس را می‌توان به عنوان یک قانون در خدمت کمونیسم به کار برد. از سوی دیگر، مفهوم نبرد طبقاتی مارکس به عنوان نیروی محرک تاریخ، چیزی جز بیان آشکار تکامل نیروهای مولد نیست که این نیروها نیز به نوبه خود از «قدرت کار» انسانها سرچشمه می‌گیرند.» (آرنت: صص 9-308)

او که ظاهراً نمی‌خواهد پایه‌های لیبرالیسم در داروینیسم – که معادلات نابرابر اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را به واسطه قانون جنگل (بقای اصلح) توجیه می‌کند – بپذیرد، در ادامه می‌نویسد: «سیاست توتالیتر که از نسخه‌های ایدئولوژی‌ها پیروی می‌کند، ماهیت راستین این جنبش‌های ایدئولوژیک را برملا کرده است، زیرا به‌روشنی نشان داده است که بر این فراگرد نقطه پایانی نیست. حال که قانون طبیعت، حذف هر چیز زیانمند و ناشایسته برای زندگی کردن را ایجاب می‌کند، پس اگر مقوله‌های تازه‌ای از انسانهای مضر و ناشایسته برای زندگی کردن را نتوان پیدا کرد، به‌معنای آن است که خود طبیعت پایان گرفته است، و حال که قانون تاریخ می‌گوید که در یک نبرد طبقاتی برخی از طبقات باید «از بین روند»، پس اگر طبقات منحرف تازه‌ای شکل نگیرند و به‌دست فرمانروایان توتالیتر «از بین نروند»، بدین معنا خواهد بود که تاریخ بشری پایان گرفته است. به بیان دیگر، قانون کشتن که جنبش‌های توتالیتر به وسیله آن قدرت را بدست می‌گیرند و اعمال می‌کنند، حتی اگر جنبش‌ها بتوانند سراسر بشریت را تحت فرمانشان در آورند، باز همچنان به عنوان قانون این جنبش‌ها باقی خواهد ماند.» (آرنت: ص 309)

اما مگر می‌توان این جمله اسپنسر بر اساس تفکر لیبرالیسم را نادیده گرفت: «تقویت آدم‌های بی‌ارزش به زیان آدمهای ارزشمند، ستمکاری شدید است. این کار یک نوع تدارک عمدی فلاکت برای نسل‌های آینده است… اگر آنها به اندازه کافی برای زندگی کردن شایستگی نداشته باشند، خواهند مرد و چه بهتر که بمیرند.»

آیا لیبرالیسم چیزی جز اینست؟ چیزی متفاوت از تفکر «جنگ همه علیه همه» برای «بقای اصلح» که انسان را به «گرگِ انسان» بدل می‌کند؟

 

منابع:

آرنت‌- هانا، توتالیتاریسم‌، ترجمه‌ محسن ثلاثی، نشر ثالث، چاپ سوم، تهران 1390

آرون- ریمون، مراحل اساسی سیر اندیشه در جامعه‌شناسی، ترجمه باقر پرهام، چاپ هشتم، تهران 1386

انگلس- فردریک، درباره تکامل مادی تاریخی، ترجمه خسرو پارسا، نشر دیگر، چاپ سوم، تهران 1384

بشیریه- حسین، جامعه‌شناسی سیاسی: نقش نیروهای اجتماعی در زندگی سیاسی، نشر نی، چاپ پانزدهم، تهران 1387

راسل- برتراند، آزادی و سازمان: پیدایش و سیر تکوین سوسیالیسم، لیبرالیسم، رادیکالیسم، ناسیونالیسم، ترجمه علی رامین، نشر و پژوهش فرزان، چاپ سوم، تهران 1386

روشه- گی، تغییرات اجتماعی، ترجمه منصور وثوقی، نشر نی، چاپ نوزدهم، تهران 1386

ریتزر- جورج، نظریه جامعه‌شناسی در دوران معاصر، ترجمه محسن ثلاثی، نشر علمی، چاپ دوازدهم، تهران ۱۳۸۶

کوزر- لیوئیس، زندگی و اندیشه بزرگان جامعه‌شناسی، ترجمه محسن ثلاثی، نشر علمی، چاپ سیزدهم، تهران 1386

گولدنر- آلوین، بحران جامعه‌شناسی غرب، ترجمه فریده ممتاز، شرکت سهامی ‌انتشار، چاپ سوم، تهران 1383.



[1]– «انجمن جامعه‌شناسی آمریکا» (American Sociological Association) که آلبیون اسمال (1926-Albion Small: 1854 ) در دهه 1880 در شیکاگو بنیان گذاشت، ابتدا اسمش «جامعه جامعه‌شناسی آمریکا» (American Sociological Society) نام داشت که بعدها به علت سوء فهمی‌که در مخفف آن (A.S.S) وجود داشت، عنوان آن را تغییر دادند. البته به کنایه می‌توان گفت که با توجه به گرایش اولیه انجمن که ملهم از تکامل‌گرایی و متمایل به لیبرالیسم سیاسی افراطی بود، همان عنوان اولیه کاملا به‌جا می‌نمود!

[2]– نحله‌های دیگری از تفکر تکامل و پیشرفت در جامعه‌شناسی را می‌توان برشمرد که از جمله آراء دورکیم و وبر را شامل می‌شد:

آگوست کنت (1857-1798 :Auguste Comte) در «دستگاه نظام اثباتی» (4-1851) قانون سه مرحله‌ای پیشرفت بشر، تکامل علوم و جوامع را از عقاید مبتنی بر افسانه و مذهب به ماوراء‌الطبیعه و نهایتاً علم اثباتی، تدوین کرد. اسپنسر درباره تأثیر کنت بر خود گفته بود: «من می‌پذیرم که مفهوم وفاق (consensus) اجتماعی را به او (کنت) مدیونم.» (کوزر: ص 161)

امیل دورکیم (David Émile Durkheim: 1858-1917)؛ در «تقسیم کار اجتماعی» (1893) سیر تکامل را از جوامع مبتنی بر همبستگی مکانیکی به همبستگی ارگانیک می‌دانست. (آرون: ص 361)

لوسین لوی برول (1939-1857 :Lucien Lévy-Bruhl)؛ شاگرد برجسته دورکیم هم سیر تکامل را از جامعه مبتنی بر تفکر پیشامنطقی به تفکر منطقی می‌دانست.

هنری مین (88-1822 Henry James Sumner Maine:)؛ سیر تکامل را از «جامعه مبتنی بر منزلت» به «جوامع مبتنی بر قرارداد» می‌دانست.

فردیناند تونیس (1936-Ferdinand Tönnies: 1855)؛ سیر تکامل را از اجتماع (Gemeinschaft) به جامعه یا تجمع غایتمند (gesellschaft) بر می‌شمرد.

ماکس وبر (1920-Max Weber: 1864) ؛ سیر تکامل جوامع را از کنش‌ مبتنی بر سنت (tradition)، عاطفی(emotion) و ارزش (Value) به سمت جوامع مبتنی بر کنش عقلانی (rationality) بر می‌شمرد.

[3]ارتباط لیبرالیسم و امپریالیسم در گفتگو با دکتر آشتیانی: جنگ همه علیه همه ماهیت اقتصاد لیبرال است، سایت علوم اجتماعی اسلامی‌ایرانی، مورخ ۱۳۹۲/۰۹/۲۲.

[4]– همان.

[5]– «آیا انسان گرگ انسان است»؟، پژوهش و اقتباس: ب.کیوان، سایت مجله هفته، مجله سیاسی و فرهنگی, سال هفتم، صفحه 5.

[6]–  این سیر تکاملی انسان تا مرحله گوشت‌خواری و شکارگری را اسپنسر هم به نحو دیگری در تکامل جامعه (از جامعه جنگجو به صنعتی) پی گرفته است: «در یک جامعه ابتدایی هر از اعضاء هم جنگجو و هم شکارگر است و هم کلبه‌ساز و ابزارساز و هر جزیی همه نیازهایش را به دست خویش برآورده می‌سازد.» (کوزر: ص 138)

[7]– البته شواهدی مبنی بر نامه‌نگاری بیشتر بین این‌دو برای تقدیم جلد اول سرمایه مارکس به داورین (در 1880) و رد این پیشنهاد از جانب داورین وجود داشته که تحقیقات دقیق‌تر خانم مارگارت ا. فی پژوهشگر موسسه ماکس پلانک که نخستین بار در نشريه مانتلي ريويو منتشر شد، ثابت می‌کند نامه داورین در پاسخ به ادوارد.بي.آولينگ (نامزد النور، دختر مارکس) بوده است که در رشته جانورشناسي از دانشگاه لندن دکتراي علوم گرفته و از پیروان داروین بود. رک:

آقای عزیز…، مارگارت ا.فی، ترجمه شهریار خواجیان، رورنامه اعتماد، مورخ 3/2/1388.

۱ دیدگاه

    مطلب خیلی خوبی بود. مخصوصا نقل قول از اسپنسر جالب بود که اصلا نشنیده بودم.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب پربازدید

مصاحبه