لیبرالیسم: دستگاه ایدئولوژیک سکوت

زمان انتشار: ۱۵:۱۷ ۱۳۹۲/۰۱/۱۶

لیبرالیسم دعوی آن را دارد که می تواند چارچوبی برای حضور و رقابت مسالمت آمیز علایق و ایدئولوژی های مختلف در سیستم سیاسی فراهم آورد. البته به شرط آنکه همۀ این علایق و ایدئولوژی های ناسازگار «قاعده بازی» را بپذیرند و پذیرش این قاعده بازی در مجموع به معنای آن است که کلیه نیروهای مشارکت کننده در سیستم ( با مراتب متفاوت و ملاحظات گوناگون ) لیبرال باشند!

این از سر اتفاق نیست که در میان آثار و مکتوبات اهالی پر شمار سنت فکری لیبرال ، به ندرت ممکن است با واژه لیبرالیسم مواجه شویم. در برخی موارد حتی آنان از استعمال خود لفظ لیبرال با مشتقات گوناگون آن اجتناب می کنند. اما این اجتناب در مورد لیبرالیسم مؤکّد تر و معنادار تر است. لیبرالها اصرار دارند که فکر لیبرال با پسوند «ایسم» همراه نگردد. دلیل این امر چندان پیچیده نیست. بخش مهمی از مباحثات لیبرالها در نیم قرن اخیر به طعن و لعن «ایسم ها و ایدئولوژی های قرن نوزدهمی» و فرجام فاجعه آمیز آنان در قرن بیستم اختصاص یافته و به طرح ایده هایی چون «پایان ایدئولوژی» منتهی شده است.1 روشن ساختن اینکه این مباحثات خود بخشی از نزاع ایدئولوژیکی و حمله یکی از جناح های این منازعه به اردوگاه رقباست، در واقع به معنای قرار گرفتن بنیان آن بر آب است. این دقیقاً همان چیزی است که لیبرال ها از آن ابا دارند.

شگفت آن که روزگاری نه چندان دور، ایدئولوژی و فهم ایدئولوژیک ابزاری بود که جناح چپ تجدد برای حمله به جناح راست ( عمدتاً یعنی همین لیبرالها ) از آن بهره می برد. کسانی مثل مارکس و لوکاچ تمامی دانش و آگاهی بورژوایی ( از جمله اقتصاد کلاسیک که گرانیگاه فکر لیبرالی است ) را با انگ ایدئولوژیک بودن به عنوان صورت های ناقص و تحریف شدۀ آگاهی می نواختند. اما روشن است که اگر تبر مبارزه با ایدئولوژی بالا رود، کسی که تبر را بالا برده است نیز از گزند آن در امان نخواهد بود. این چاقویی است که می تواند دسته خود را هم ببرد! مارکس و لوکاچ زیرک تر از آن بودند که این نکته را متوجه نشوند. از همین رو بخش عمده ای از مباحث آنان به ویژه لوکاچ به تبیین این امر اختصاص دارد که چرا سنگری که آنان از آن بر ایدئولوژیک بودن دیگر اندیشه ها فتوا می دهند، خود موضعی ایدئولوژیک نیست. تفصیل این استدلال ها به مسأله ما ارتباطی ندارد لیکن به اجمال می توان گفت که برای مارکس و رهروان او این مشکله از طریق نشاندن پرولتاریا (طبقه کارگر صنعتی) بر قله تاریخ و تلقی آن (با تعابیر هگلی) به مثابه تنها موجودیتی که همزمان سوژه و ابژه شناخت و آگاهی است، حل و فصل می گردید. بدین ترتیب آگاهی و شناخت طبقه کارگر (و البته روشنفکران نماینده آن!) نه ایدئولوژی ای در کنار سایر ایدئولوژی ها که شناخت اصیل و حقیقی قلمداد می گردد.

در نیمه دوم قرن بیستم، این لیبرال ها بودند که رقیبان را با مستمسک قرار دادن مفهوم ایدئولوژی مورد حمله ای بی امان قرار دادند. البته این بار این عمدتاً خصلت صلب و سخت ایدئولوژی ها بود که بنا بر مقاصدی مورد تأکید قرار می گرفت. اما کماکان پرسش بنیادین قابل طرح بود: ایدئولوژی ستیزان جدید خود کجا ایستاده اند و چگونه دامن خود را از رنگ و ننگ ایدئولوژی اندیشی پاک نگه می دارند؟! اگر لوکاچ با تمرکز بر این مسأله قصد حل و فصل آنرا داشت، لیبرال های نیمه دوم قرن بیستم با سکوت، پوشاندن و انکار اصل مسأله این سودا را در سر دارند. لیبرالیسم برای آنکه بتواند رقبا را با انگ «ایسم» بودن از میدان به در کند و یا حد اقل سر جای خود بنشاند، می باید موجودیت خود به عنوان یک «ایسم» را مخفی و انکار کند. لیبرالها به گونه ای ظریف لیبرالیسم را نه امکانی در کناردیگر امکان ها و انتخابی در کنار دیگر انتخاب ها که چارچوبی برای رقابت و تعامل امکان ها و انتخاب های مختلف، تصویر می کنند. گویی لیبرالیسم فی نفسه فضایی تهی است که همه چیز در آن – البته به شرط آنکه قاعده بازی را رعایت کند- می گنجد یا می تواند بگنجد. و این قاعده بازی همان جایی است که لیبرالیسم، ایسم بودن خود را ناچار لو می دهد.

از این جهت لیبرالیسم وضعیتی مشابه همزاد تاریخی خود، سکولاریسم، دارد. سکولاریسم دعوی آن را دارد که متضمن راهی صلح آمیز برای پایان دادن به منازعات بی پایان بین مذاهب و شرایع است. بدین معنا که با محدود ساختن باور و عمل مذهبی به حیطه زندگی خصوصی این امکان را فراهم می سازد که معتقدان به ادیان و عقاید گوناگون ضمن حفظ باورهای خود در یک همزیستی مسالمت آمیز مشارکت کنند. اندکی تأمل در ماهیت این راه حل نشان خواهد داد که بر خلاف تصور ابتدایی چندان هم مبدعانه و مبتکرانه نیست. سکولاریسم در واقع با بیرون راندن دین از زندگی اجتماعی، از معتقدان به ادیان می خواهد که بخش قابل توجهی از باور ها و احکام دینی خود را تعطیل کنند و آن را با صورت های عرفی (سکولار) اندیشه و عمل جایگزین سازند. این بدان معناست که موقعیت های مربوط به حیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نه بر اساس ادیان و آیین های متخاصم که بر مبنای شریعت سکولاریسم سامان یابد. باری، در وضعیت تحقق سکولاریسم مسلمان، مسیحی و یهودی می توانند در نوعی همزیستی مسالمت آمیز مشارکت کنند اما این امر به این شرط حاصل می شود که در زندگی اجتماعی نه مسلمان مسلمان باشد، نه مسیحی مسیحی و نه یهودی یهودی. سخن کوتاه، سکولاریسم نیز دینی است در کنار دیگر ادیان و شریعتی است در کنار دیگر شرایع و اگر چنین است چرا نباید نزاع میان اهالی مذاهب و ادیان را به جای سکولار شدن همگان، فی المثل از طریق مسلمان شدن همگان حل و فصل کرد؟! به تعبیر دقیق تر، مگر نه اینکه در حاکمیت اسلامی نیز اهالی دیگر ادیان و مذاهب در انجام تکالیف و مناسک دینی خود در چارچوب حوزه شخصی و خصوصی آزادند؟ پس اصل دعوا بر سر آن است که قواعد حوزه عمومی بر اساس کدام دستگاه عقیدتی سامان یابد و این چیزی است که سکولاریسم مخفی می کند. حل نزاع ادیان به وسیله سکولاریسم تقربیاً تفاوتی با این ندارد که مرتفع ساختن اختلاف مذاهب چهار گانه اهل سنت را در گرو شیعه جعفری شدن همۀ حنفی ها، حنبلی ها، شافعی ها و مالکی ها بدانیم!

لیبرالیسم نیز دعوی آن را دارد که می تواند چارچوبی برای حضور و رقابت مسالمت آمیز علایق و ایدئولوژی های مختلف در سیستم سیاسی فراهم آورد. البته به شرط آنکه همۀ این علایق و ایدئولوژی های ناسازگار «قاعده بازی» را بپذیرند و پذیرش این قاعده بازی در مجموع به معنای آن است که کلیه نیروهای مشارکت کننده در سیستم ( با مراتب متفاوت و ملاحظات گوناگون ) لیبرال باشند! از این جهت تفاوت زیادی بین سیستم لیبرال و دیگر سیستم های سیاسی وجود ندارد. در دیگر نظام ها نیز کسانی که قاعده بازی خاص سیستم را بپذیرند، علی القاعده امکان مشارکت می یابند. شاید آنچه نظام لیبرالی را متمایز می سازد هاضمۀ قدرتمند و شگفت انگیزی است که این امکان را فراهم می کند که دیرین ترین دشمنان و بیرونی ترین حواشی را در خود جذب و ادغام کند.2 این امر همواره از سوی ستایشگران لیبرالی مورد تأکید قرار می گیرد ولی به این نکته اساسی اشاره نمی شود که فرآیند جذب و ادغام مسبوق به فرآیند دیگری است که برخی منتقدان به تعبیری گزنده آنرا «اخته سازی» (!) می نامند. این بدان معناست که نظام لیبرال با گرفتن زهر نیروهای معارض، در فرآیندی پیچیده آنها را به اجزا و عناصر زینتی ویترین خود تبدیل می کند. بدین ترتیب در بطن نظام لیبرال سرمایه دارانه ای چون جمهوری پنجم فرانسه حزب کمونیستی به وجود می آید که به طور میانگین در کلیه انتخابات بین 4 تا 6 درصد آرا را کسب می کند. طرفه آنکه در می 1968 وقتی دانشجویان رادیکال فرانسوی با شعار های تند و تیز خود خیابان های پاریس را به عرصه ستیز با سیستم سیاسی لیبرال سرمایه دارانه تبدیل کردند، حزب با عدم حمایت از آنان در کنار حافظان وضع موجود قرار گرفت. نظام لیبرال در اخته سازی و جذب حزب کمونیست موفق شده بود.

1-برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به : کچویان، حسین، «پایان ایدئولوژی» ، تهران: کیهان، 1376.

2-در این زمینه مقالۀ « آیا سرمایه داری اشتباهات خود را تصحیح می کند؟ » از سید مرتضی هاشمی مدنی در شماره نهم نشریه راه حاوی تحلیلی دقیق و پخته است.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه