ماهیت علوم اجتماعی در رئالیسم انتقادی باسکار*

نویسنده:

سایت فلسفه نو

زمان انتشار: ۱۹:۵۲ ۱۳۹۱/۱۲/۲۲

 دکتر رضا ماحوزی** مقدمه روی ‌باسکار یکی از بزرگترین فیلسوفان علم در زمینه رئالیسم است. وی با معرفی ضعف‌ها و مشکلات مربوط به رئالیسم‌های خام و بازنمودی، رئالیسم انتقادی را توسعه داده است. به‌عقیده وی، پوزیتیویسم، که ‌برمبنای رئالیسم‌های خام و تا حدی بازنمودی بنا شده است، واقعیت و ذهن را بیش‌ از حد ساده […]

 دکتر رضا ماحوزی**

مقدمه

روی ‌باسکار یکی از بزرگترین فیلسوفان علم در زمینه رئالیسم است. وی با معرفی ضعف‌ها و مشکلات مربوط به رئالیسم‌های خام و بازنمودی، رئالیسم انتقادی را توسعه داده است. به‌عقیده وی، پوزیتیویسم، که ‌برمبنای رئالیسم‌های خام و تا حدی بازنمودی بنا شده است، واقعیت و ذهن را بیش‌ از حد ساده انگاشته و با تقلیل لایه‌های متعدد واقعیت به لایه قوانین علّی حاکم بر رویدادها(events)، و در نتیجه تقلیل لایه‌های متعدد معرفت به لایه معرفت تجربی، تصویری ناقص و نادرست از عالم عرضه کرده است. باسکار این تقلیل‌گرایی را یک مغالطه معرفتی دانسته و بر همین مبنا فلسفه علم متفاوتی عرضه کرده است.

باسکار برمبنای تفاوت ماهوی ساختار علوم اجتماعی از علوم طبیعی، اصرار پوزیتیویسم در وحدت روش‌شناختی علوم طبیعی و اجتماعی را گمراه کننده دانسته است. زیرا علوم طبیعیِ پوزیتیو تماماً بر مطالعات آزمایشگاهی در سطح رویدادهای علّی مبتنی هستند، حال آنکه در علوم اجتماعی، رویدادهای علّی خارجی‌ترین سطح مورد مطالعه است. به‌عقیده باسکار، آنچه پوزیتیویسم تحت عنوان واقعیت و معرفت عرضه کرده است، صرفاً بعد لازم(transitive) واقعیت و معرفت ما به این واقعیت است. حال آنکه ابعاد غیرلازم(intransitive) دیگری نیز وجود دارد که پوزیتیویسم هم نمی‌تواند آن‌ها را شناسایی و تبیین کند و هم اساساً به‌شیوه پوزیتیویستی تبیین‌پذیر نیستند. باسکار بعد لازم واقعیت و معرفت را به‌عنوان شناسایی در سیستم‌های بسته(close system) یا همان محیط‌های آزمایشگاهی معرفی کرده و آن‌را از معرفت در سیستم‌های باز تفکیک کرده است. به‌عقیده وی، جامعه یک سیستم باز(open system) است و بنابراین متعلق‌های آن، به‌نحو تجربی و علّی (پوزیتیویستی) قابل شناسایی نیستند، زیرا در این ساحت، نیروها و تمایلات موجود در لایه‌های زیرین واقعیت، در نسبتی دیالکتیکی بین افراد- جامعه بر رفتارهای سطحی و قابل مشاهده تأثیر می‌گذارند. از اینرو، وی با توجه به هستی‌شناسی چند لایه‌ای و تفاوت علوم اجتماعی و به‌طور کلی، علوم انسانی از علوم طبیعی، و برمبنای نیروها و تمایلات(tendencies) فعّال در لایه‌های زیرین واقعیت و به‌ویژه جامعه که سبب رفتارها و رویدادهای قابل مشاهدة علّی در سطح تجربی می‌شوند، به‌جای تأیید و پیش‌بینی علمی- آن‌گونه که در علوم طبیعی مطرح است- تبیینی انتقادی را پیشنهاد می‌کند که با تبیین و تفسیر هرمنوتیکی تفاوت دارد. به‌عقیده وی، آنچه در تفاسیر هرمنوتیکی مورد غفلت قرار گرفته است، رابطه تبیین‌ها با واقعیت است. زیرا هرمنوتیسین‌ها با تأکید بسیار بر رابطه معنا و تفسیر، از اصل وجود و واقعیت متعلق‌های پژوهش فاصله گرفته‌اند، حال آنکه مسئله اصلی در علوم اجتماعی، شناسایی شرط‌ها و بنیادهای وجودیی است که چنین علومی را امکان‌پذیر می‌سازند. یکی از این بنیادها، لایه‌بندی واقعیت خارجیِ مستقل از ماو علوم غیر قابل تقلیلی است که عهده‌دار شناسایی هر یک از مکانیسم‌های.موجود در این لایه‌ها است.

بنابه این نکات، باسکار با طرح تقدم هستی‌شناسی بر معرفت‌شناسی مطرح در پوزیتیویسم و هرمنوتیک، نوعی طبیعت‌گرایی علوم اجتماعی را پیشنهاد کرده است که ضمن توجه به تفاوت روش‌شناختی بین علوم طبیعی و اجتماعی، درصدد شناسایی قواعد حاکم بر روابط فرد و جامعه و تبیین آن‌ها است، اما این تبیین نه تبیینی پیش‌گویانه، بلکه تبیینی انتقادی و تفسیری است که با نظر به نقش دیگر لایه‌های واقعیت در رفتارهای قابل مشاهده در لایه تجربی و دو گانگی ساختار  و دوگانگی فعالیت در نسبت افراد- جامعه، عرضه می‌شود. آنچه در ادامه آمده است، تقریری مختصر و در عین‌حال سودمند از دیدگاه‌های باسکار درباب ماهیت علوم اجتماعی است که از نکته‌های انتقادی نیز بی‌بهره نیست.

باسکار پیشرو مکتب رئالیسم انتقادی است. این مکتب در راستای نقد پوزیتیویسم و هرمنوتیک و همچنین به‌مثابه دیدگاه فلسفی جدیدی برای اندیشیدن علمی طرح شده است. طبق هستی‌شناسی فلسفی رئالیسم انتقادی، چیزی واقعی(real) است که بتواند نتایج محسوس/ مادی عرضه کند. به‌عبارت دیگر، در رئالیسم انتقادی چیزی واقعی است که به‌نحو علّی مؤثر باشد (به‌عنوان مثال، یک میدان مغناطیسی (آهن‌ربایی)، [هرچند] بدون کاربرد، و ناچیز). به‌لحاظ معرفت‌شناسی، رئالیسم انتقادی به نظریه عمل‌گرایی (پراگماتیک) حقیقت تمایل دارد، هرچند برخی از رئالیست‌های انتقادی همچنان بر این باورند که معرفت‌شناسی آن‌ها باید مطابق با نظریه حقیقت باشد. دیگر رئالیست‌های انتقادی ترجیح می‌دهند به‌نحو گزینشی اقدام نموده و بنابراین، معرفت‌شناسی سه- مرحله‌ای که از نظریه مطابقت(correspondence)، پیوستگی(coherence) و عمل‌گراییِ حقیقت استفاده می‌کند، را پذیرفته و آن‌را مدلل سازند(Ardebili 2001).

این نوشتار درصدد است به‌نحو انتقادی مکتب رئالیسم انتقادی باسکار را معرفی کرده و ویژگی‌های کلیدی آن‌را برجسته سازد. در همین راستا، این مکتوب نقد باسکار به مکاتب پوزیتیویسم و هرمنوتیک را تشریح می‌کند و برخی از دیدگاه‌های وی من‌جمله تلقی او از طبیعت‌گرایی انتقادی، لایه‌بندی واقعیت، مفهوم ساختار اجتماعی، مدل تغییرپذیری (انتقالی) (transformational model) فعالیت‌های اجتماعی، نظریه وی درباب جامعه و نقد وی از پوزیتیویسم و هرمنوتیک را تحلیل و بررسی می‌کند.

باسکار در کتاب امکان طبیعت‌گرایی (۱۹۷۹) تلاش نموده به این پرسش که در کانون مباحث روش‌شناختی دانشمندان [علوم] اجتماعی است بپردازد: «در چه گستره‌ای می‌توان جامعه را به همان روش طبیعت مطالعه کرد؟»(Bhaskar 1998, 1 (تأکید از متن اصلی است)). پوزیتیویست‌ها مدعی‌اند جامعه و طبیعت باید به‌شیوه‌ای یکسان و مطابق با تلقی هیومی از قانون مطالعه شوند (یعنی نظرگاه طبیعت‌گرایانه). از سوی دیگر، هرمنوتیسین‌ها مدعی‌اند علوم اجتماعی درصدد ارزیابی معنای رویدادهای اجتماعی است، از اینرو جامعه نمی‌تواند برمبنای روش‌شناسی طبیعت‌گرایانه مطالعه شود (یعنی نظرگاه ضد- طبیعت‌گرایانه). باسکار طبیعت‌گرایی را به‌مثابه «گفتمانی [می‌نگرد] که به وحدت ذاتی روش [شناختی] بین طبیعت و علوم اجتماعی قائل است (یا چنین وحدتی می‌تواند وجود داشته باشد)»(Ibid, 2). وی همچنین تفاوت بین طبیعت‌گرایی و زیر- اجزاءها، [یعنی تقلیل‌گرایی و علم‌گرایی] را معرفی کرده است. از اینرو باسکار به‌عنوان یک رئالیست انتقادی، موضع طبیعت‌گراییِ ضد- پوزیتیویستی را اتخاذ کرده است. وی مدعی است می‌توان تبیینی از علم ارائه داد که تحت آن هم روش‌های علوم طبیعی و هم روش‌های علوم اجتماعی بررسی شوند. اگرچه به‌عقیده باسکار تفاوت‌های مهمی در این روش‌ها وجود دارد، [از اینرو] وی مدعی است به‌لحاظ این ملاحظات است که علم اجتماعی امکان‌پذیر است. و مهم‌تر از همه اینکه «این ماهیت عین است که صورتِ علمِ ممکن آن‌را معین می‌کند»(Ibid, 3).

باسکار به موضوعات اساسیی در خصوص رابطه بین فلسفه و علم پرداخته است. وی مدعی است اگر فلسفه امکان‌پذیر است، باید دنباله‌رو نظرگاه کانتی باشد (براهین استعلایی). در حقیقت، تحلیل استعلایی کانتی به مسئله امکان موضوع مورد مطالعه و تحقیق نیز می‌پردازد (به‌عنوان مثال، شرط‌های امکان شناخت چه چیزهایی هستند؟). طبق نظر کانت، [اصل] نیاز به مقولات مفهومی فردی معین است که ما را در فهم و معرفی رویدادهای اجتماعی قادر می‌سازد. از اینرو کانت برهان خود را بر یک تحلیل ایده‌آلیستی و فردگرایانه مبتنی کرده است (به‌عنوان مثال، شرط امکان شناخت، ذهن بشری است).

باسکار این تلقی ایده‌آلیستی و فردگرایانه را رد کرده اما نظرگاه رئالیستی استعلایی کانتی را پذیرفته است، یعنی برخلاف کانت، باسکار مدعی است مقولات مفهومیی که برای معرفی و فهم رویدادهای اجتماعی به‌کار می‌بریم به‌نحو برون رونده‌ای(exogenously) متعیّن نیستند، بلکه این مقولات به‌لحاظ اجتماعی و تاریخی متعیّن‌اند(۲)(Ardebili 2001). بنابراین باسکار به موضعی عمیق‌تر یعنی موضع رئالیسم استعلایی (در مقابل ایده‌آلیسم استعلایی کانت) اشاره می‌کند، تا [بدین‌طریق] پیش‌شرط‌های امکان فعالیت اجتماعی را بررسی کند. سپس باسکار دیدگاه تحلیلی خود درباب تشابه بین مطالعه طبیعت و جامعه را با این پرسش که «پیش‌شرط‌های امکان تجارب چیستند؟» ادامه می‌دهد. در اینجا، باسکار تمایز هستی‌شناسانه صریحی بین “الگوهای رویدادها”(patterns of events) و “قوانین علّی” طرح می‌کند. وی در این‌باره چنین گفته است:

نکته ویژه درباب این الگوها [که دانشمندان] با وسواسی تمام تحت شرط‌های کنترل شده بسیار دقیق در آزمایشگاه تولید می‌کنند این است که آن الگوها، دانشمندان را در معرفی شیوه عملکرد ساختارهای طبیعی، مکانیسم‌ها یا فرایندهایی که آن‌ها تولید نمی‌کنند، توانا می‌سازد. آنچه پدیده‌ای که واقعاً توسط دانشمند تولید می‌شود را از تمامیت پدیده‌ای که او می‌توانست تولید کند، متمایز می‌سازد این است که هرگاه تجربه او موفق باشد، این تجربه و توفیق به چیزی ارجاع می‌دهد که او تولید نکرده است. [از اینرو] تمایزی واقعی بین متعلق تحقیق تجربی، از قبیل قوانین علّی، و الگوهای رویدادها وجود دارد که درعین‌حال، شرط معقولیتِ فعالیت تجربی است(Bhaskar 1998, 9 (تأکیدها از متن اصلی است)).

به‌عبارت دیگر، قوانین علّی به‌نحو ناملموسی در ساختارهای طبیعی، تجسم یافته‌اند؛ بنابراین آن‌ها با الگوهای تجربی رویدادها تفاوت دارند. ناتوانی در تفکیک این دو به بدفهمی رویدادهای مورد بررسی منجر می‌شود. باید توجه داشت که این تمایز هستی‌شناسانه هم برای پدیده‌های اجتماعی و هم برای پدیده‌های طبیعی قابل کاربرد است.

برمبنای تحلیل فوق، می‌توان دید طبیعت‌گرایی انتقادی باسکار حامی این نکته است که ساختار ایجاد معرفت، در علوم طبیعی و اجتماعی یکسان است. بنابراین وحدتی روش‌شناختی وجود دارد که طبق آن، علم (به‌طور کلی) عمل شده است(practiced) (یعنی، ساختار عملِ علمی).

حال باید واقعیت را در مکتب رئالیسم انتقادی تعریف کنیم. واقعیت به‌نحوی مستقل از ما، و معرفت/ یا ادراک ما از آن وجود دارد. ناتوانی در تفکیک بین واقعیت و مفهوم ما از واقعیت، به‌مثابه مغالطه معرفتی لحاظ می‌شود. در رئالیسم انتقادی، واقعیت از سه لایه متفاوت تجربی(empirical) (قابل مشاهده توسط انسان‌ها)، فعلیتی(actual) (موجود در زمان و مکان) و واقعی(real) (فراواقعی(transfactual) و بسیار بادوام‌تر از ادراک ما از آن) تشکیل شده است. مورد اخیر، شامل ساختارهای حاوی نیروها(powers) و استعدادهایی(liabilities) است که از آن‌ها رویدادهای قابل مشاهده ناشی می‌شود(Ardebili 2001). بنابراین، پدیده اجتماعیِ ناشی شده از ساختارهای واقعی بسیار بنیادی (زیرین)، [نخست] فعلیت یافته و سپس تجربی می‌شوند. در حالیکه، درک ما از این پدیده‌های اجتماعی دقیقاً در جهت مخالف حرکت می‌کند (از تجربی به فعلیتی و سپس به واقعی).

باسکار بعد لازم یا معرفت‌شناختی واقعیت را از بعد غیرلازم آن تفکیک کرده است. بعد لازم، ذاتاً ادراک ما از واقعیت است، در حالیکه بعد غیرلازم، ساختار زیرین فعلیتیِ واقعیت است. باید توجه داشته باشیم که باسکار اساساً با هستی‌شناسی سروکار دارد و نه با معرفت‌شناسی، و دیگر اینکه وی شرط‌های امکان علم را با شرط‌های معقولیت آن خلط کرده است(Ibid).

باسکار این پرسش را طرح کرده است؛ «جوامع واجد چه کیفیاتی هستند که آن‌ها را متعلق شناخت ما می‌سازد؟». به‌عقیده وی این مطلب نخست با مسئله هستی‌شناسانه کیفیاتی که جوامع واجد آن‌ها هستند سروکار دارد، و سپس به این مسئله معرفت‌شناسانه مبنی‌بر اینکه چگونه این کیفیات، جوامع را متعلق شناخت ما می‌سازند، برمی‌گردد. بنابراین، وی با نظربه رئالیسم استعلایی مدعی است «این ماهیات متعلق‌ها است که امکان شناخته شدن آن‌ها را برای ما متعیّن می‌سازد»(Ibid, 25 (تأکیدها از متن اصلی است)). به‌عبارت دیگر، آنچه مطالعه می‌کنیم، شیوه مطالعه آن‌را تعیین می‌کند.

باسکار در فصل دوم کتاب خود بنام امکان طبیعت‌گرایی (۱۹۷۵) مدعی است «جوامع غیر قابل تقلیل به مردم هستند» و «صورت‌های اجتماعی شرط‌های ضروری هرگونه فعل درونی (ذاتی) هستند» و اینکه موجودیت- پیشین این صورت‌های اجتماعی، تعیین کننده خودآیینی(autonomy) آن‌ها به‌عنوان متعلق‌های ممکن پژوهش علمی است و از همه مهم‌تر اینکه،نیروی علّی [موجود در] این صورت‌های اجتماعی، واقعیت آن‌ها را تعیین می‌کند(Bhaskar 1998, 25). باسکار نشان داد موجودیت- پیشین این صورت‌های اجتماعی، مدلِ تغییرپذیری (انتقالیِ) فعالیت اجتماعی را به‌دنبال دارد که هرگونه امکان طبیعت‌گرایی در سطح هستی‌شناسانه را انکار می‌کند.

از منظر یک رئالیست انتقادی، «فردیت‌گرایی روش‌شناختی، آموزه‌ای است که معتقد است امور مربوط به جوامع و پدیده‌های اجتماعی به‌طور کلی، صرفاً برمبنای امور مربوط به افراد تبیین می‌شود»(Ibid, 27). یعنی، فردیت‌گرایی روش‌شناختی، جامعه را به افراد یا گروه‌ها تقلیل می‌دهد؛ باسکار این‌را اتمیسم اجتماعی نامیده است که طی آن، تبیین رویدادهای اجتماعی از رفتار “مشارکتی افراد” و توصیف موقعیت آن‌ها به‌دست می‌آید. طبق نظر باسکار، «”تبیین”، خواه با قرار دادن تحت قانون کلی، [یعنی]‌ توجه به انگیزه‌ها و قواعد، و خواه ازطریق بازتوصیف(redescription) (معرفی)، همواره مستلزم محمول‌ها (اسنادها)ی(predicates) اجتماعی تقلیل‌ناپذیر است»(Ibid, 28)؛ معنایی که تبیین‌ها می‌توانند صرفاً در یک متن اجتماعی عرضه کنند (به‌عنوان مثال، صندوق‌دار یک نظام بانکداری نوین؛ ایلیاتیِ عضو یک ایل).

باسکار مدعی است تعریف روش‌شناسانه فردگرایان از “جامعه” اساساً بد فهمیده شده است. آن‌ها “جامعه” را مترادف با “گروه” لحاظ می‌کنند. از اینرودر تلقی آن‌ها رفتار اجتماعی به‌عنوان رفتار گروهی از افراد یا رفتار افرادی از گروه‌ها قابل تفسیر است(Ibid, 29). همچنین باسکار مدعی است جامعه‌شناسی با روابط بادوام بین افراد (و گروه‌ها)، روابط بین این روابط (و بین چنین روابطی و طبیعت و تولیدات چنین روابطی)، (مثلاً روابط بین دانش‌آموز و معلم، زن و شوهر، سرمایه‌دار و کارگر، برده و اربابش و غیره) سروکار دارد. «رفتار توده، یک پدیده اجتماعی- روان‌شناختی مهم است، اما این ماده- موضوع(subject-matter) جامعه‌شناسی نیست(Ibid).

فردگرایی روش‌شناختی مستلزم فایده‌گرایی، نظریه سیاسی آزاد اندیشی و نظریه اقتصاد نوکلاسیکی است، که مطابق با آن، «عقل تابع احساسات است و رفتار اجتماعی را می‌توان به‌عنوان این مسئله فوق‌العاده ساده نگریست:… عملکرد عقل… در نسبت امیال… یا احساسات… که ممکن است به‌عنوان امر داده شدة طبیعی لحاظ شود. روابط هیچ نقشی در این مدل ایفا نمی‌کنند(Ibid).

«گفتن اینکه مردم عاقل هستند، این‌را توضیح نمی‌دهد که آن‌ها چه می‌کنند بلکه تنها این‌را بیان می‌کند که آن‌ها چگونه این کار را انجام می‌دهند». به‌عقیده باسکار عقلانیت، پیش‌فرض پیشینی پژوهش علمی است، بدون اینکه این مسئله به‌درستی تبیین شده باشد، [از اینرو] یقیناً اشتباه است. وی اقتصاد نوکلاسیکی را نه به‌عنوان یک نظریه تبیینی، بلکه به‌عنوان نمونه‌ای از نظریه فعل مؤثر، که مجموعه‌ای از تکنیک‌ها برای حصول اهداف داده شده را ایجاد می‌کند، مورد استفاده قرار داده است. وی همچنین مدعی است فردگرایی روش‌شناختی این‌را انکار می‌کند که «حضور مادی (فیزیکی) جامعه مساوی است با (=) افراد و نتیجه (مادی) افعال آن‌ها»(Ibid, 30).

طبق نظر باسکار، تلقی دورکهیم از ماده- موضوع جامعه‌شناسی یک مفهوم جمعی (تجمعی)(collectivist) است. این مفهوم، متفاوت از مفهوم فردگرایانه [مورد نظر] منفعت‌گرایی و همچنین مفهوم ارتباطی باسکار است. وی مدعی است در دیدگاه دورکهیم، روابط بادوام باید قوام یافته از پدیده‌های جمعی باشد، در حالیکه به‌عقیده باسکار (دیدگاه رئالیستی/ ارتباطی)، پدیده‌های جمعی، تقریرها و اظهاراتی از روابط بادوام هستند(Ibid). باسکار مدعی است در حالیکه دورکهیم مفهوم جمعی جامعه‌شناسی را با روش‌شناسی پوزیتیویستی درآمیخته است، ماکس وبر روش‌شناسی نو- کانتی را با مفهوم فردگرایانه جامعه‌شناختی ترکیب کرده است. به‌عقیده باسکار، دورکهیم و وبر نتوانسته‌اند از التزامی که به تجربه‌گرایی‌ دارند رها شوند.

طبق نظر باسکار، دو نظریه جامعه‌شناختی اصلی وجود دارد: وبر (مدل I): جامعه رفتار اشخاص فردی را معین می‌کند (اراده باوری)( voluntarism)؛ و دورکهیم (مدل II): رفتار اشخاص فردی تعیین کننده جامعه است (جسمیت دادن)(reification). مدل سومی که توسط پیتر برگر و شاگردان وی پیشنهاد شده است (مدل III) فرض را بر این دارد که جامعه اشخاصی را شکل می‌دهد که جامعه را ایجاد می‌کنند. در این مدل، جامعه افرادی را تولید می‌کند که جامعه را در دیالکتیکی پیوسته تولید می‌کنند (معرفی ممنوع)(illicit identification). در مدل برگر، «جامعه تجسم یا برون‌بود(externalization) انسان‌ها، و انسان‌ها درون‌بود(internalization) یا [محصول] متناسب شده(reappropriation) در آگاهی جامعه هستند»(Ibid, 32). اما باسکار مدعی است این مدل “جداً گمراه کننده” است زیرا تنها توفیق آن ترکیب وبر و دورکهیم است. البته این بدین معنا نیست که در تلقی باسکار، «مردم و جامعه، “به‌نحو دیالکتیکی” با هم مرتبط نیستند». آن‌ها دو لحظه از یک فرایند را تشکیل نمی‌دهند. بلکه آن‌ها به نوع اساساً متفاوتی از اشیاء ارجاع می‌دهند»(Ibid, 33).

باسکار از منظر یک رئالیست انتقادی مدعی است جامعه توسط انسان‌ها ایجاد نمی‌شود، اگرچه جامعه توسط انسان‌ها بازتولید شده و تغییر شکل می‌یابد. در مدل تغییرپذیری فعالیت اجتماعی (transformational model of social activity)(مدل IV)، فعالیت جامعه و انسان باید واجد مشخصه‌ای دو جنبه‌ای باشد. «جامعه هم شرط همواره حاضر (علت مادی) و هم بازتولید مداوم فاعل‌های بشری است». این امر، دوگانگی ساختار(duality of structure) است. «و فعالیت، هم کار است، یعنی تولید آگاهانه، و هم (معمولاً به‌نحو ناآگاهانه) بازتولید شرط‌های تولید، یعنی جامعه است». این امر، دوگانگی فعالیت است(Ibid, 34-5). ازسوی دیگر، فعالیت بشری توسط قصدیت(intentionality) مشخص می‌شود. تمایزی مهم بین “مردم و جوامع” و همچنین “فعالیت بشری و تغییرات موجود در ساختار اجتماعی” وجود دارد. به‌عقیده باسکار، مردم در فعالیت‌های آگاهانه‌شان، نا‌آگاهانه ساختارهای حاکم بر فعالیت‌های تولیدی اصلی‌شان را بازتولید کرده و یا تغییرمی‌دهند(Ibid, 35). در مدل باسکار این مسئله چنین تقریر شده است:

مردم جامعه را ایجاد نمی‌کنند. زیرا جامعه همواره مقدم بر آن‌ها وجود دارد و شرط ضروری فعالیت آن‌ها است. همچنین، جامعه باید به‌عنوان مجموعه‌ای از ساختارها، فعالیت‌ها، قراردادها و پیمان‌ها لحاظ شود که افراد آن‌ها را بازتولید کرده یا تغییر می‌دهند. اما جامعه وجود ندارد مگر اینکه افراد وجود داشته باشند. جامعه مستقل از فعالیت بشری وجود ندارد (خطای جسمیت دادن). اما جامعه محصول فعالیت بشری نیست (خطای اراده باوری)(Ibid, 36).

مهارت‌ها، رقابت‌ها و عادت‌ها به‌مثابه پیش‌شرط‌های ضروری بازتولید و انتقال‌پذیری جامعه، اموری لازم و حائز اهمیت‌اند: این امر، فرایند اجتماعی‌شدن(socialization) است. به‌گفته باسکار:

جامعه… شرط‌های ضروریی را برای فعالیت قصدی (التفاتی) انسان فراهم می‌کند و فعالیت قصدی انسان، شرط ضروری برای آن است. جامعه تنها در افعال بشری حاضر است، اما افعال بشری همواره برخی از صورت‌های اجتماعی را بیان کرده و مورد استفاده قرار می‌دهند.

به‌عقیده باسکار چهار مشخصه کلیدی جامعه و فعالیت قصدی انسان عبارت‌اند از:

۱-    جامعه (فعل قصدی انسان) نمی‌تواند با فعل قصدی انسان معرفی شود (جامعه).

۲- جامعه (فعل قصدی انسان) نمی‌تواند به فعل قصدی انسان تقلیل یابد (جامعه).

۳- جامعه (فعل قصدی انسان) نمی‌تواند بر اساس فعل قصدی انسان تبیین شود (جامعه).

۴- جامعه (فعل قصدی انسان) نمی‌تواند برمبنای فعل قصدی انسان بازسازی شود (جامعه).

طبق نظر باسکار، مدل I ، افعال را دارد اما شرط‌ها را ندارد. مدل II شرط‌ها را دارد اما افعال را ندارد. مدل III افعال و شرط‌ها را خلط کرده است و مدل IV ، با تأکید بر تداوم مادی، تغییر و تاریخ را بیان می‌کند.

باسکار با پذیرفتن اینکه ساختارهای اجتماعی، مکانیسم‌های مناسبی برای توضیح رویدادهای اجتماعی هستند، مدعی است ساختارهای اجتماعی (برخلاف ساختارهای طبیعی) «تنها به‌لحاظ فعالیت‌هایی وجود دارند که بر آن‌ها حاکم‌اند و [بنابراین] نمی‌توانند به‌نحو تجربی مستقل از این فعالیت‌ها معرفی شوند». ساختارهای اجتماعی برخلاف ساختارهای طبیعی، مستقل از فعالیت‌هایی که بر آن‌ها حاکم هستند وجود ندارند؛ آن‌ها مستقل از تلقی‌ها (اندیشة) فاعل‌هایی که در فعالیت‌‌هایشان کارهایی را انجام می‌دهند وجود ندارند، و در نتیجه، ساختارهای اجتماعی می‌توانند صرفاً واجد دوامی نسبی باشند(Ibid, 38).

طبق نظر باسکار جامعه مجموعه‌ای قوام یافته از تمایلات و نیروها است که:

۱-   تنها تا زمانی که تمایلات و نیروها در جریان هستند وجود دارند.

۲-   ازطریق قصدیت انسان، به‌کار می‌روند، و

۳-   ضرورتاً کلی و تاریخی نیستند(Ibid, 39).

علاوه‌بر این، ساختارهای اجتماعی باید در اصل به‌عنوان [اموری] توانا لحاظ شوند، و نه اجباری…. این ساختارها غیر قابل تقلیل به نتایج و آثارشان هستند، با این‌حال، آن‌ها صرفاً ازطریق نتایج و آثارشان حاضر هستند(Ibid, 40). بنابراین باسکار مدعی است روابط اجتماعی مبتنی‌بر قواعد اجتماعی است و نه مبتنی‌بر هر نوع “قانون طبیعی”.

در این مرحله از تحلیل باسکار می‌پرسد «چه رابطه‌ای بین مفهوم ارتباطیِ جامعه‌شناسی و مدل انتقال‌پذیریِ فعالیت اجتماعی وجود دارد؟». پاسخ وی گویای آن است که فاعل بشری باید ازطریق “نقطه تماس” بادوامی که توسط افراد اشغال شده است، به ساختارهای اجتماعی متصل شود. این سیستم واسطه‌گر چیزی است که باسکار سیستم فعالیت- موقعیت(position-practice system) نامیده است(Ibid, 40-41).

علاوه‌بر سه محدودیت هستی‌شناختی برای طبیعت‌گرایی که ذکر آن آمد، یعنی اینکه جامعه یک مجموعه منظم از تمایلات و نیروها است که:

۱-    مادامی که آن‌ها به‌کار می‌روند وجود دارند.

۲-    ازطریق قصدیت انسان به‌کار می‌روند، و

۳-    ضرورتاً کلی و تاریخی نیستند(Ibid, 39)؛

باسکار یک محدودیت معرفت‌شناسانه و یک محدودیت نسبی (ارتباطی) را برای طبیعت‌گرایی ذکر کرده است. محدودیت معرفت‌شناسانه به این واقعیت اشاره دارد که علم اجتماعی نمی‌توانند به‌لحاظ تجربی، علمی بسته(closed science) باشد، [بلکه] باید در متن یک سیستم باز باشد، و بنابراین، علم اجتماعی می‌تواند “تبیینی” باشد اما نمی‌تواند “پیش‌بینی” باشد. محدودیت نسبی مدعی است علم اجتماعی، ذاتی ماده- موضوع این علم است، بنابراین متعلق‌های معرفتی [این علم] “غیرلازم” بوده و نمی‌توانند بیرون از جامعه وجود داشته باشند.

مفاهیم اصلیی که توسط رئالیست‌های انتقادی ذکر شده است فرض را بر این دارد که فعالیت‌های اجتماعی، به‌نحو تاریخی و نهادی (نظامی) متعیّن شده‌اند. بنابراین، نظریه اجتماعی، روابطی که واقعی اما غیر تجربی‌اند را گونه‌بندی (دسته‌بندی) می‌کند. علاوه‌بر این، باورها اعیانی اجتماعی‌اند و بنابراین باید توسط دانشمندان اجتماعی تبیین شوند. طبق نظر باسکار، علم اجتماعی خنثی است به این معنا که تقاریر و اظهارات بالفعل آن، از ارزش‌ها به‌دست نمی‌آید و در همان حال، ارزش‌ها نیز نمی‌توانند از تقاریر و اظهارات بالفعل به‌دست آیند. وی همچنین مدعی است انسان‌ها احکام ارزشمندی را هم در علوم اجتماعی و هم در علوم طبیعی می‌سازند، و به همین‌نحو متعلق پژوهش علمی را تعیین می‌کنند.

همان‌گونه که باسکار در کتاب امکان طبیعت‌گرایی (۱۹۷۵) بیان کرده است، واقعیت، مستقل از تلقی و مفهوم ما از آن وجود دارد؛ بنابراین می‌توانیم در ایجاد معرفت علمی از پوزیتیویسم و هرمنوتیک استفاده نکنیم. پوزیتیویسم به‌دلیل ترکیب هستی‌شناسی هیومی با معرفت‌شناسی دکارتی دچار ناسازگاری درونی است، در حالیکه هرمنوتیک به‌علت تأکید بیش از حد بر هماهنگی بین معنا و تفسیر، بجای هماهنگی اساسی بین معنا و واقعیت، نمی‌تواند معرفت علمی بسنده‌ای را عرضه کند. طبق نظر باسکار، رئالیسم انتقادی تولید معنا را به‌مثابه قوانین- حاکم شده و نه قوانین- متعیّن شده، می‌نگرد(Ibid, 123).

پی‌نوشت‌ها:

*   این نوشتار ترجمه‌ای است از Roy Bhaskar’s Critical Realism نوشته Fadhel Kaboub که در وب‌‌سایت رئالیسم انتقادی منتشر گردیده است. (برخی از ایده‌های مندرج در این نوشتار، حین ذکر مباحث در کلاس‌های سمینار و دیگر منابعی که در ذیل می‌آید، الهام گرفته شده است[مؤلف]).

۲-    در این معنا، رئالیسم انتقادی بیشتر نسبی است تا مطلق‌انگار.

منابع:

۱-     Archer, Margaret, et al. (editors). Critical Realism: Essential Readings. New York and London: Routledge, 1998.

2-     Ardebili, Morteza H. “Unpublished Lectures Notes: Social Science 610, Philosophy of Social Science,” Department of Economics & Social Science Consortium, University of Missouri-Kansas City, Fall 2001.

3-     Bhaskar, Roy. A Realist Theory of Science (2nd edition), New York and London: Verso, 1997.

4-     —————– The Possibility of Naturalism: A Philosophical Critique of the Contemporary Human Sciences (3rd edition), New York and London: Routledge, 1998.

5-     Collier. Andrew. Critical Realism: An Introduction to Roy Bhaskar’s Philosophy. New York and London: Verso, 1994.

6-     Descartes, Rene. Discourse on Method and Meditations on First Philosophy. Translated by Donald A. Cress. Indianapolis: Hackett Publishing Company (4th edition 1998 [1637]).

7-     Hume, David. An Enquiry Concerning Human Understanding. Edited by Eric Steinberg, Indianapolis: Hackett Publishing Company (2nd edition 1993 [1777]).

8-     Kuhn, Thomas S. The Structure of Scientific Revolutions, Chicago: University of Chicago Press, 1962 (3rd edition published in 1996).

9-     Lawson, Tony. Economics & Reality. New York and London: Routledge, 1997.

**هیئت علمی پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی

 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه