مذاکره دو هم‏ولايتی در آكادميا*

نویسنده:

زمان انتشار: ۰۹:۴۳ ۱۳۹۱/۱۲/۱۳

با چند نفري حرف مي‏زنم: مگر دوره كارشناسي‏ارشد سرهم چند واحد است كه ده واحدش را يك نفر درس بدهد. كانت و هگل هم از چنين خبطي شرم مي‏كردند. …

دو هفته به پايان ترم مانده است. همانطور كه استاد از كلاس بيرون مي‏رود با خنده‏اي از سر رضايت مي‏گويد: راستي در ترم بعدي هم با من درس داريد. تعجب مي‏كنيم. يكي از دانشجو‏ها مي‏پرسد: چه درسي؟ پاسخ مي‏شنود: «تغييرات فرهنگي» و سپس استاد از كلاس خارج مي‏شود. حال چه بايد كرد؟ اين اولين سئوالي است كه از ذهن همه مي‏گذرد. همه به هم نگاه مي‏كنند. نمي‏دانيم بخنديم يا گريه كنيم.

بعد از چند روز پچ‏پچ‏ها هنوز ادامه دارد. همه ناراضي‏اند اما كسي كاري نمي‏كند. بي‏تفاوتي، سستي، ترس و سكوت حاكم است. رگ بسيجي بودن را بي‏خيال مي‏شوم؛ سال‏هاست به بسيجي درس تقيه و لزوم رعايت مقتضيات زمان و مكان مي‏دهند. اما آزادي‏انديشي دانشجويي را چه كنم؟

 با چند نفري حرف مي‏زنم: مگر دوره كارشناسي‏ارشد سرهم چند واحد است كه ده واحدش را يك نفر درس بدهد. كانت و هگل هم از چنين خبطي شرم مي‏كردند. …

مي‏روم پيش رئيس دانشكده و چاره‏جويي مي‏كنم. مي‏گويد حق با شماست، نامه‏اي بنويس و تقاضايتان را شرح بده. مِن و مِن مي‏كنم. مي‏گويد: ما پير و محافظه‏كار شده‏ايم، شما چرا؟

… با هزار زحمت نامه‏اي مي‏نويسم. از همه چيز و همه كس سپاس‏گذاري مي‏كنم، دست همه را مي‏بوسم، پاچه همه را مي‏خارانم… تا بگويم: «اگر چه بهرمندي از محضر استاد محترم جناب آقاي دكتر ن. ف. براي ما باعث افتخار است، لكن به نظر مي‏رسد اين مسئله براي ايشان و دانشجويان چندان مطلوب نباشد» و بعد هم چندتايي امضا جمع مي‏كنم و نامه را به شوراي آموزشي دانشكده مي‏رسانم.

… سر جلسه امتحان هستم و تندتند به سئوالات پاسخ مي‏دهم، استاد ن.ف. همين‏طور دم درب نشسته و بدجوري با غضب نگاه مي‏كند. بي‏صبرانه منتظرم، ديگر كُند كُند هم به زحمت مي‏نويسم؛ ناگهان يكي از امضاكنندگان نامه كه مي‏خواهد برگه امتحاني را بدهد دستگير مي‏شود.

استاد مي‏پرسد: من كه شماها را مثل بچه‏هايم دوست داشتم، چرا چنين كاري كرديد؟ دختر معصوم كه ترسيده، مي‏گويد: استاد به خدا ما قصدي نداشتيم. يكي از بچه‏ها نامه‏اي نوشت، منم تا چشم باز كردم ديدم امضايم پاي برگه است… ببخشيد… بعد هم دختري كه تا چند دقيقه قبل معصوم به نظر مي‏رسيد، عذرخواهي مي‏كند و از صحنه مي‏گريزد.

نفر دومي كه برگه امتحاني را تحويل مي‏دهد قرمز شده و مي‏گويد: استاد ما اشتباه كرديم و… . ولي استاد هنوز سئوالي نپرسيده بود كه!

با اين‏كه خيلي درس خوانده‏ام و تا صبح بي‏خوابي كشيده‏ام؛ ديگر هيچ چيز يادم نمي‏آيد. قلمم مي‏ايستد و حالا هر چه قلبم مي‏دود، خون به مغزم نمي‏رسد.

طاقتم تاق شده، دستم را بالا مي‏گيرم و مي‏گويم: استاد چرا بي‏جهت يك مسئله آموزشي-  اداري را اخلاقي مي‏كنيد؟ مي‏گويد: بعد امتحان با هم صحبت مي‏كنيم، حالا فعلاً بنويس. فكر مي‏كند: چه راحت خط‏دهنده اصلي را گير انداختم. اما من كه واهمه‏اي ندارم؛ مادر برايم هفت قُل خوانده و صدقه گذاشته. تازه پنج حديث كساء هم نذر مادر سقا كرده‏ام.

… بعد امتحان به اتاقش مي‏روم. مي‏گويد: كارتان اصلاً اخلاقي نبود. مي‏گويم: اين موضوع ابداً شخصي نيست كه اخلاقي باشد يا نباشد.

مي‏گويد: به خودم مي‏گفتيد كناره‏گيري مي‏كردم. مي‏گويم: اين روال بوروكراتيك است؟

مي‏گويد: من كه همه شماها را دوست دارم، شما كه هر نقدي سر كلاس داشتيد آزادانه مي‏گفتيد، بايد پيش خودم مي‏آمديد. مي‏گويم: مگر شما هر چه خواستيد به مقدسات ما نگفتيد؟ تفكيك نهادي كه دائماً سر كلاس مي‏فرموديد چه مي‏شود؟ در جامعه مدني كه كسي با رأس قدرت سخن نمي‏گويد. يعني شما از رهبر كاريزماي وبر مهربان‏تريد؟

مي‏گويد: كار شما بد بود بايد به شرايط دانشكده هم فكر مي‏كرديد؟ مي‏گويم: چه كنيم كه ما از شما مي‏ترسيم، شما از دانشكده؟

مي‏گويد: چرا به مديرگروه‏مان نگفتيد؟ مي‏گويم: ايشان را قبلاً آزموده‏ايم. ايشان با ما مثل شهروندان درجه 2 و اقليت‏هاي قومي برخورد مي‏كند.

مي‏گويد: به خودم مي‏گفتيد. مي‏گويم: 6 سال مشاهده مشاركتي و مردم‏نگاري ميداني نشان مي‏دهد آب در هاون كوبيدن است. مگر فرض كنيم شما با همه جامعه آماري تفاوت داريد. مشكلي نيست؛ خوب الان گرفتاري ديگري دارم، كمكم مي‏كنيد؟

بحث اصلي گم مي‏شود. مي‏گويد: معلوم است كه فرق دارم. شايد با هم اختلاف ديدگاههايي داريم… آنهم شايد، ولي من كه هميشه به همه نظرات احترام گذاشته‏ام. نمي‏گويم: پس چرا نمره ترم قبلم اين قدر كم شد؟ چرا نگذاشتي كنفرانس اين ترمم تمام شود؟ و… نمي‏گويم چون مي‏ترسم!

مي‏گويم: كار ما قانوني بود و من فكر نمي‏كردم شما را ناراحت كند. ولي به هرحال عذرخواهي مي‏كنم.

مي‏گويد: اصلاً حرف شما قانوني است. حق با شماست. ولي كار شما اخلاقي نبود؟ به آبروي من هم فكر مي‏كرديد. مي‏گويم: دوباره متن نامه را بخوانيد ما به همه چيز فكر كرديم و واقعاً نامه خوبي نوشتيم. ضمناً مگر كانت نگفت: آنچه عقلاني است، اخلاقي است. و مگر جرمي‏بنتام و استوارت میل نگفتند آنچه بيشترين منفعت و لذت و كمترين درد و اذيت را دارد عفلاني است؟

مي‏گويد: دكتر ط.ق. (مدير گروه آموزشي مربوطه) گفت كه نامه خوبي نوشته‏ايد. ولي شما كه سعي مي‏كني آدم مذهبي و مسلماني باشي با خداي خودت خلوت كن ببين كار درستي انجام داده‏اي يا نه؟ من از شما انتظار نداشتم. شما كه آدم جاافتاده‏اي هستي؟

گفتم: اولاً نيچه فرمود: خدا مرد. ثانياً دين‏داري يك امري فردي است و حق دخالت در امور دنيا را ندارد. مگر ليبرال دموكراسي پايان تاريخ ما نيست؟ ما تا كي مي‏خواهيم به تجارب بشري بي‏اعتنا باشيم.

دستش را دراز كرد و گفت: خداحافظ. گفتم: استاد مديون همه تاريخ علم و انديشه هستيد اگر اين مباحثه علمي را در نمره‏ام تأثير دهيد.

گفت: خداحافظ.


 

*من متولد تهران و اصالتاً اهل فراهان هستم. استاد بزرگوار هم متولد فراهان، محصل در تبريز و تهران و از سال 1380 كه براي ادامه تحصيل در مقطع دكتري به انگلستان رفته‏اند تاكنون ساكن لندن هستند. در واقع خودشان هيئت علمي دانشگاه علامه طباطبايي‏اند ولي همسر و فرزندشان در لندن بوده و بنابرين خود را ساكن لندن معرفي مي‏نمايند.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه