نقدی بر فضای آکادامیک

مذاکره دو هم‏ولایتی[1] در آکادمیا

نویسنده:

وبلاگ یادداشتهای پراکنده

زمان انتشار: ۱۹:۳۴ ۱۳۹۰/۰۶/۲۰

دو هفته به پایان ترم مانده است. همانطور که استاد از کلاس بیرون می‏ رود با خنده‏ای از سر رضایت می‏ گوید: راستی در ترم بعدی هم با من درس دارید. تعجب می‏ کنیم. یکی از دانشجو‏ها می‏ پرسد: چه درسی؟ پاسخ می‏ شنود: «تغییرات فرهنگی» و سپس استاد از کلاس خارج می‏شود. حال چه باید […]

دو هفته به پایان ترم مانده است. همانطور که استاد از کلاس بیرون می‏ رود با خنده‏ای از سر رضایت می‏ گوید: راستی در ترم بعدی هم با من درس دارید. تعجب می‏ کنیم. یکی از دانشجو‏ها می‏ پرسد: چه درسی؟ پاسخ می‏ شنود: «تغییرات فرهنگی» و سپس استاد از کلاس خارج می‏شود. حال چه باید کرد؟ این اولین سئوالی است که از ذهن همه می‏ گذرد. همه به هم نگاه می‏ کنند. نمی‏ دانیم بخندیم یا گریه کنیم.

بعد از چند روز پچ‏پچ‏ها هنوز ادامه دارد. همه ناراضی‏ اند اما کسی کاری نمی‏ کند. بی‏ تفاوتی، سستی، ترس و سکوت حاکم است. رگ بسیجی بودن را بی‏ خیال می‏ شوم؛ سال‏هاست به بسیجی درس تقیه و لزوم رعایت مقتضیات زمان و مکان می‏ دهند. اما آزادی‏اندیشی دانشجویی را چه کنم؟

 با چند نفری حرف می‏ زنم: مگر دوره کارشناسی ‏ارشد سرهم چند واحد است که ده واحدش را یک نفر درس بدهد. کانت و هگل هم از چنین خبطی شرم می‏ کردند. …

می‏ر وم پیش رئیس دانشکده و چاره‏ جویی می‏ کنم. می‏ گوید حق با شماست، نامه‏ ای بنویس و تقاضایتان را شرح بده. مِن و مِن می‏ کنم. می‏ گوید: ما پیر و محافظه‏ کار شده‏ ایم، شما چرا؟

… با هزار زحمت نامه‏ای می‏ نویسم. از همه چیز و همه کس سپاس‏گذاری می‏ کنم، دست همه را می‏ بوسم، پاچه همه را می‏ خارانم… تا بگویم: «اگر چه بهرمندی از محضر استاد محترم جناب آقای دکتر ن. ف. برای ما باعث افتخار است، لکن به نظر می‏ رسد این مسئله برای ایشان و دانشجویان چندان مطلوب نباشد» و بعد هم چندتایی امضا جمع می‏ کنم و نامه را به شورای آموزشی دانشکده می‏ رسانم.

… سر جلسه امتحان هستم و تندتند به سئوالات پاسخ می‏ دهم، استاد ن.ف. همین‏طور دم درب نشسته و بدجوری با غضب نگاه می‏ کند. بی‏ صبرانه منتظرم، دیگر کُند کُند هم به زحمت می‏ نویسم؛ ناگهان یکی از امضاکنندگان نامه که می‏ خواهد برگه امتحانی را بدهد دستگیر می‏ شود.

استاد می‏ پرسد: من که شماها را مثل بچه‏ هایم دوست داشتم، چرا چنین کاری کردید؟ دختر معصوم که ترسیده، می‏ گوید: استاد به خدا ما قصدی نداشتیم. یکی از بچه‏ ها نامه‏ ای نوشت، منم تا چشم باز کردم دیدم امضایم پای برگه است… ببخشید… بعد هم دختری که تا چند دقیقه قبل معصوم به نظر می‏ رسید، عذرخواهی می‏ کند و از صحنه می‏ گریزد.

نفر دومی که برگه امتحانی را تحویل می‏دهد قرمز شده و می‏ گوید: استاد ما اشتباه کردیم و… . ولی استاد هنوز سئوالی نپرسیده بود که! 

با این‏که خیلی درس خوانده‏ ام و تا صبح بی‏خوابی کشیده‏ ام؛ دیگر هیچ چیز یادم نمی‏ آید. قلمم می ‏ایستد و حالا هر چه قلبم می‏ دود، خون به مغزم نمی‏ رسد.

طاقتم تاق شده، دستم را بالا می‏ گیرم و می‏ گویم: استاد چرا بی‏جهت یک مسئله آموزشی-  اداری را اخلاقی می ‏کنید؟ می‏ گوید: بعد امتحان با هم صحبت می‏ کنیم، حالا فعلاً بنویس. فکر می‏ کند: چه راحت خط‏دهنده اصلی را گیر انداختم. اما من که واهمه ‏ای ندارم؛ مادر برایم هفت قُل خوانده و صدقه گذاشته. تازه پنج حدیث کساء هم نذر مادر سقا کرده‏ ام.

… بعد امتحان به اتاقش می‏ روم. می‏ گوید: کارتان اصلاً اخلاقی نبود. می‏ گویم: این موضوع ابداً شخصی نیست که اخلاقی باشد یا نباشد.

می‏ گوید: به خودم می‏ گفتید کناره‏ گیری می‏ کردم. می‏ گویم: این روال بوروکراتیک است؟

می‏ گوید: من که همه شماها را دوست دارم، شما که هر نقدی سر کلاس داشتید آزادانه می ‏گفتید، باید پیش خودم می‏ آمدید. می‏ گویم: مگر شما هر چه خواستید به مقدسات ما نگفتید؟ تفکیک نهادی که دائماً سر کلاس می‏ فرمودید چه می‏ شود؟ در جامعه مدنی که کسی با رأس قدرت سخن نمی‏ گوید. یعنی شما از رهبر کاریزمای وبر مهربان‏ترید؟

می‏گوید: کار شما بد بود باید به شرایط دانشکده هم فکر می‏ کردید؟ می‏ گویم: چه کنیم که ما از شما می‏ ترسیم، شما از دانشکده؟

می‏ گوید: چرا به مدیرگروه‏مان نگفتید؟ می‏ گویم: ایشان را قبلاً آزموده‏ ایم. ایشان با ما مثل شهروندان درجه 2 و اقلیت‏های قومی برخورد می‏ کند.

می‏گوید: به خودم می‏ گفتید. می‏ گویم: 6 سال مشاهده مشارکتی و مردم‏نگاری میدانی نشان می‏ دهد آب در هاون کوبیدن است. مگر فرض کنیم شما با همه جامعه آماری تفاوت دارید. مشکلی نیست؛ خوب الان گرفتاری دیگری دارم، کمکم می‏ کنید؟

بحث اصلی گم می‏ شود. می‏ گوید: معلوم است که فرق دارم. شاید با هم اختلاف دیدگاههایی داریم… آنهم شاید، ولی من که همیشه به همه نظرات احترام گذاشته‏ ام. نمی‏ گویم: پس چرا نمره ترم قبلم این قدر کم شد؟ چرا نگذاشتی کنفرانس این ترمم تمام شود؟ و… نمی‏گویم چون می‏ترسم!

می‏ گویم: کار ما قانونی بود و من فکر نمی‏ کردم شما را ناراحت کند. ولی به هرحال عذرخواهی می‏ کنم.

می‏ گوید: اصلاً حرف شما قانونی است. حق با شماست. ولی کار شما اخلاقی نبود؟ به آبروی من هم فکر می‏ کردید. می‏ گویم: دوباره متن نامه را بخوانید ما به همه چیز فکر کردیم و واقعاً نامه خوبی نوشتیم. ضمناً مگر کانت نگفت: آنچه عقلانی است، اخلاقی است. و مگر جرمی‏ بنتام و استوارت میل نگفتند آنچه بیشترین منفعت و لذت و کمترین درد و اذیت را دارد عفلانی است؟

می‏ گوید: دکتر ط.ق. (مدیر گروه آموزشی مربوطه) گفت که نامه خوبی نوشته ‏اید. ولی شما که سعی می‏کنی آدم مذهبی و مسلمانی باشی با خدای خودت خلوت کن ببین کار درستی انجام داده‏ ای یا نه؟ من از شما انتظار نداشتم. شما که آدم جاافتاده‏ای هستی؟

گفتم: اولاً نیچه فرمود: خدا مرد. ثانیاً دین‏داری یک امری فردی است و حق دخالت در امور دنیا را ندارد. مگر لیبرال دموکراسی پایان تاریخ ما نیست؟ ما تا کی می‏ خواهیم به تجارب بشری بی‏ اعتنا باشیم.

دستش را دراز کرد و گفت: خداحافظ. گفتم: استاد مدیون همه تاریخ علم و اندیشه هستید اگر این مباحثه علمی را در نمره‏ام تأثیر دهید.  

گفت: خداحافظ.


[1] من متولد تهران و اصالتاً اهل فراهان هستم. استاد بزرگوار هم متولد فراهان، محصل در تبریز و تهران و از سال 1380 که برای ادامه تحصیل در مقطع دکتری به انگلستان رفته‏ اند تاکنون ساکن لندن هستند. در واقع خودشان هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی‏ اند ولی همسر و فرزندشان در لندن بوده و بنابرین خود را ساکن لندن معرفی می‏ نمایند.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه