نقدی بر سیاست‌ورزیِ بدون اندیشه در انتخابات یازدهم ریاست جمهوری

مرگ بر دولت روزمرگی!

نویسنده:

منبع: وبلاگ سوتک

زمان انتشار: ۱۶:۳۱ ۱۳۹۲/۰۳/۲۰

علی رغم این اشتراک در عملگرایی، معنای سیاست در دهه نود تفاوتی مهم با معنای آن در دهه هشتاد دارد و آن حذف شدن تدریجی معدود رگه‌های گفتمانی کلی‌ای است که هنوز محتوایی را در الفاظ اصولگرایی-اصلاح‌طلب نگه می‌داشتند. سیاست دهه نود با کنار گذاشتن آرمانهای بزرگ درباره مردم، دموکراسی، آزادی، عدالت، استکبار، سرمایه‌داری، غرب و … با سرعت زیادی اهداف اقتصادی کوتاه مدت و نازلی چون کنترل تورم، ایجاد اشتغال و کنترل نقدینگی را به عنوان غایت کاری خود مطرح می‌کند.

سیاست برای هر نسلی «معنایی» منحصر به فرد دارد. معنایی که در دوره جوانی آن نسل در متن تجربه اجتماعی و تاریخی آنان شکل می‌گیرد و تا آخر عمر همراهشان می‌ماند. معنایی که کل نگرش آن نسل به سیاست را شکل می‌دهد و انتظارات سیاسی آنان را در برهه‌های خاص سیاسی نظیر انتخابات جهت داده آنانرا از نسلهای دیگر متمایز می‌کند. نکته‌ی مهمتر اینکه دوقطبی‌های اساسی سیاسی که در دوره‌های مختلف در سالهای پس از انقلاب شکل گرفته است کاملاً بر مبنای همین «معنای سیاست» شکل می‌گیرد و هواداران و مخالفان خود را سازمان می‌دهد.

 اگر با چنین رویکردی به تاریخ سیاسی جمهوری اسلامی بنگریم لااقل سه دوره سیاسی از همدیگر قابل تمییزند. دوره اول سالهای ابتدایی اول انقلاب اسلامی است که دوقطبی اصلی دو قطبی ایدئولوژی اسلامی و ایدئولوژی مارکسیستی در میان انقلابیون است که البته قطب کمرنگ و ضعیف سومی به عنوان ایدئولوژی لیبرال-دموکراتیک در برهه‌ای کوتاه در عرض آنان قرار می‌گیرد. در این دوره که می‌توان از آن با عنوان دوره «مباحثه ایدئولوژیک» یاد کرد، بحث اساسی در کلی‌ترین وجه اندیشه سیاسی آن بر سر دستگاه معرفتی بنیادی برای اداره و هدایت حکومت و جامعه است که مباحثاتی اساسی را درون انقلابیون بوجود می‌آورد. با حذف سیاسی دو حزب اصلی توده و آزادی به واسطه اسناد لانه جاسوسی و مهمتر از آن به واسطه اعتقاد و اعتماد اکثریت مردم به مرجعیت و ولایت امام خمینی(ره)، عملاً سیاست‌ورزی ایدئولوژیک توسط اسلام‌گرایان به اجماع رسید و بعد از دوره کوتاهی از ریاست جمهوری بنی‌صدر که با همین شعار بر سر کار آمد -و متأسفانه به مسیر دیگری منتهی شد- دومین دوره سیاسی جمهوری اسلامی با دوقطبی جدید «چپ و راست» در میان پیروان امام برای اداره اسلامی کشور آغاز شد.

 در دوره دوم که می‌توان آنرا دوره «مباحثات علمی-فقهی» یا «مصلحت-حقیقت» دانست، سیاست معنای خود را نه از معیار اساسی ایدئولوژی –که حالا بر سر اسلامی بودن آن اتفاق نظر وجود دارد- بلکه از موضع‌گیری نسبت به بحث داغ آن روزهای جمهوری اسلامی بر سر تفسیر ولایت مطلقه فقیه و جایگاه فقه در شیوه اداره جمهوری اسلامی اخذ می‌کند که بویژه در مناقشه اقتصادی «دولتی-خصوصی» چهره صریح این مباحثه نمایان می‌شود. دوگانه راست و چپ بر مبنای این مسأله بنیادین شکل می‌گیرد و تمامی نسل جوانان انقلابی متولد دهه سی و چهل شمسی را مجبور به انتخاب و موضع‌گیری می‌کند. نسلی که با قرار گرفتن در مسندهای مدیریتی بالای جمهوری اسلامی تا همین امروز جامعه و سیاست ایرانی را بر پایه دوگانه‌ی دهه شصتی راست و چپ تحلیل می‌کنند.

 با ورود به دهه هفتاد و با گذر از دوره سازندگی جناب آقای هاشمی رفسنجانی که به نوعی جمع راست و چپ بود و به خوبی توانسته بود با جمع «فقه و مصلحت» در چارچوب برنامه توسعه اقتصادی یا به عبارت بهتر مدرنیزاسیون، اجماعی نسبی در فضای سیاسی بوجود آورد، دوره سوم سیاسی با محوریت «مباحثه اسلام-دموکراسی» دوگانه اصولگرا-اصلاح‌طلب را پدید آورد که نسل فعال و روشنفکری از جوانان متولد سالهای ابتدای انقلاب را در دوره‌ی داغ و پرچالش درگیر خود کرد تا این نسل نیز همچنان مسائل اجتماعی و سیاسی کشور را با محوریت دوگانه اصولگرا-اصلاح‌طلب و درچارچوب ادبیات فکری آن دوره بویژه مباحثاتی که جریان «روشنفکری دینی» دنبال می‌کرد، تحت کلیدواژه های سیاسی آن دوره نظیر دموکراسی، آزادیهای مدنی، آزادی بیان و … دنبال کند.

 نکته‌ی بسیار مهم در سه دوره گذشته سیاسی در جمهوری اسلامی پیوند جدی «اندیشه و سیاست» است. محوریت تمامی مناقشات، مرزبندیها و جریان سازیهای سیاسی در هسته‌ای مرکزی از مباحث دین شناسی، غرب شناسی، علم شناسی و فلسفه سیاسی نضج می‌گیرد و با پیوند خوردن به طیفی از نیروهای سیاسی به شکل‌گیری جریانهای اجتماعی و ساختن دوره‌ای فرهنگی-اجتماعی می‌انجامد که عملاً همه چیز را در کشور تحت شعاع قرار می‌دهد. سیاست همواره ذیل «اندیشه سیاسی» شکل گرفته و گروه ها و احزاب سیاسی همواره تحت تأثیر اندیشمندان و متفکرانی که در دوره تاریخی کنونی ما بعد از انقلاب اسلامی به ویژه به مسأله زیربنایی «مسیر دینی ما در قبال غرب» -که موضوع مادرِ سه مباحثه سیاسی بزرگ فوق‌الذکر است- به شکلی عینی‌تر توجه کرده‌اند، فعالیت کرده و اذهان نسلهای جدیدتر را درون پارادایم خود ساخته‌اند. این پیوند اساسی «اندیشه و سیاست»‌ همان چیزی است که دستمایه اصلی این مقاله انتقادی برای ارزیابی وضعیت امروز سیاست ایرانی و وضعیت نسل ما در قبال آن خواهد بود.

 عمل‌گرایی سیاسی: نزول معنای سیاست در دهه سوم انقلاب

 دوره چهارم سیاسی کشور با پایان سالهای پرتنش دوم خرداد و بلوغ سیاسی متولدین دهه شصت همراه است. پیروزی محمود احمدی نژاد در انتخابات 1384 گرچه از سوی بسیاری پیروزی اصولگرایی بر اصلاحات تعبیر شد اما این تفسیر هیچگاه از سوی احمدی‌نژاد مورد تأیید قرار نگرفت. احمدی‌نژاد همانطور که بعدها در مناظره های سال 88 مطرح کرد، خود را نه در دوقطبی اصولگرا-اصلاح‌طلب که در دو قطبی احمدی‌نژاد-هاشمی تفسیر می‌کرد و سعی داشت که همین دوقطبی را در جامعه و در میان جوانان نسل ما ایجاد کند. او که با شعار عدالت بر سر کار آمده بود و در سال 84 طلیعه‌ی مناسبی از آغاز دوره‌ی چهارم حیات سیاسی کشور با محوریت «مسأله‌ی عدالت» را به نمایش گذاشته بود، عملاً نتوانست زمین بازی جدیدی بر مبنای اندیشه‌ای متفاوت در کشور ایجاد کند که به ظهور جریانات نوی سیاسی و اجتماعی منجر شود. بر خلاف آنچه انتظار می‌رفت که احمدی‌نژاد مباحثه محوری «اقتصاد سرمایه‌داری- اقتصاد عدالت‌گرا» را بصورت نظری دنبال کند، وی نه تنها هیچگونه سرمایه‌گذاری خاصی روی نخبگان و اندیشمندان و حوزه نظری بحث عدالت انجام نداد، بلکه عملکرد زیگزاگی او در اقتصاد که گاهی به سوی تکمیل مدل بازار آزاد حرکت می‌کرد (توسعه بانکداری خصوصی، برداشتن یارانه ها بدون هدفمندی) و گهگاه به سوی مدل نامشخصی از اقتصاد عادلانه (طرح بنگاه های زودبازده، سهام عدالت، مسکن مهر) عملاً جهتگیری مشخصی را در این حوزه تداعی نمی‌کرد. در عوض وی گفتمانهای متکثری را در زمانهای گوناگون تحت عناوین «مهرورزی»، «مکتب ایرانی»، «اصلاح قانون اساسی» و «بهار» مطرح کرد که تنها به آشفته‌تر شدن فضای اجتماعی انجامید.

 در مجموع می‌توان فضای سیاسی دهه سوم انقلاب را برآیندی از ادامه دوقطبی اصولگرا-اصلاح‌طلب از دهه پیش و دوقطبی احمدی‌نژاد-هاشمی دانست که بویژه در انتخابات سال 88 روی هم قرار گرفتن این دو شکاف، منازعات شدیدی را در جامعه ایجاد کرد. نکته‌ی بسیار مهم در فهم ویژگی این دوره که می‌توان با عنوان دوره «عمل‌گرایی سیاسی» از آن یاد کرد،  اینست که برخلاف دوره‌های پیشین پیوند اساسی میان اندیشه و سیاست در این دوره از بین رفته و سیاست‌ورزی به صورت عملی توسط عده‌ای از «سیاستمداران حرفه‌ای» دنبال می‌شود. در دهه سوم انقلاب، هسته‌ی زنده‌ی مباحثات مبنایی اسلام-دموکراسی که دو قطبی اصولگرا-اصلاح‌طلب را می‌ساخت از بین رفته و شبح عمل‌زده و بی‌مبنایی از احزاب بصورت برچسبها و اسمهای بی‌هویتی بر پیشانی شطرنج‌بازان حرفه‌ایِ دستیابی به قدرت برجای مانده است. در واقع در دوره چهارم اصولگرایی و اصلاح‌طلبی از حالت دو جریان زنده فکری-اجتماعی در پیوند با اندیشمندان و نخبگان، به دو «باند قدرت» در اسارت سیاست‌مداران حرفه‌ای تبدیل می‌شود. نزولی جدی در معنای سیاست که پیش از این یکبار در دهه هفتاد برای دو جناح چپ و راست اتفاق افتاده بود و آنها را از یک دوقطبی مبنایی به یک دوقطبی صرفاً جناحی مبدل کرده بود. دوگانه اصولگرا-اصلاح‌طلب گرچه به واسطه گره خوردن با منافع عده‌ای هنوز در فضای سیاسی به حیات خود ادامه می‌دهد، اما دیگر حاوی گفتمانی زنده و جریان‌ساز نیست.

 دوقطبی دوم این دوره یعنی دوقطبی احمدی‌نژاد-هاشمی نیز آشکارا از این نقص بنیادین رنج می‌برد. نقد احمدی‌نژاد به حجة الاسلام رفسنجانیِ دهه هفتاد یا هاشمیِ دهه هشتاد، گرچه در ابتدا نقدی بنیادین به توسعه‌گرایی کور و تقلید از الگوهای اجتماعی مدرن محسوب می‌شد، اما به زودی مشخص شد که نقدی صرفاً‌ سیاسی و معطوف به حلقه های قدرت داخل نظام است. این بسته بودن جریان مباحثات سیاسی در دهه هشتاد و اتکای آن بر نزاع اشخاص و جناح‌ها به جای تضارب افکار، شاید عاملی بزرگ بود تا مسائل سیاسی در انتخابات 88 نه با شیوه گفتگوی مسالمت‌آمیز در میان نخبگان و اندیشمندان بلکه به روش اردوکشی و کارناوال‌سازی در خیابانها حل شود. قصاص بی‌رحمانه افکار در خیابان، نتیجه اسف‌باری بود که در نتیجه بریده شدن سیاست از اندیشه و گرفتار شدن در دام تعصب و جمود و سیاست‌زدگی گریبانگیر جامعه ما شد.

 نسل ما و سیاست: سیاست‌زدگی و محتواگریزی

 عمل‌گرایی سیاسی دهه هشتاد عملاً گریبان نسل ما را در فهم و جهتگیری سیاسی گرفته است. عملگرایی سیاسی گرچه هنوز بطور کامل از هویت مبنایی و روح زنده‌ی خود تهی نشده است و رگه هایی کلی از ابتنای بر اندیشه سیاسی در آن به چشم می‌خورد، اما حرکت آن در همین جهت است. اصولگرایی و اصلاح‌طلبی در نسل ما چیزی بیشتر از اسمی پوچ و بی‌معنا نیست و به هیچ وجه ریشه در مباحثات عمیق نسل قبلی در دهه هفتاد درباره «دین و دموکراسی و راه درست مواجهه با مدرنیته» ندارد. اصولگرایی و اصلاح‌طلبی برای نسل ما چیزی نیست جز تعدادی سایت خبری با گزاره‌های آسان و قابل فهمی که به راحتی «خوب و بد» را نشان دهند  و بسته‌های آماده‌ای از موضع‌گیری و تحلیل که خلأ ذهنی و روانی ما را برای دانستن و فهمیدن وضع اجتماعی و سیاسی کنونی پر کند. دوگانه‌های سیاسی نسل ما چیزهای ساده‌ای در حد زشت-قشنگ، خشن-نایس، باسواد- بی‌سواد و چیزهایی از این دستند. جستجوی نسل ما در سایتهای سیاسی، نه جستجو به دنبال حقیقت یا ارتقاء فکر و کسب سویه های نویی برای تحلیل جامعه، بلکه جستجویی توجیه‌جویانه برای یافتن استدلالهایی قانع‌کننده برای تعصبات پیشینی و تأمین مجموعه کلیدواژه‌ها و نقل قولهایی برای تقویت قضاوتهای سیاسی مشخصی است که به دلایل غیرعقلی مانند تأثیرپذیری از خانواده، دوستان، کینه‌ها و علاقه‌های شخصی، سلیقه‌ی بی‌حساب یا مُد به آن اعتقاد داریم. دقیقاً به همین دلیل است که نسل ما «کتاب»‌را دوست نمی‌دارد و مباحث فکری و نظری اگر حاوی موضع‌گیری سیاسی نباشد، در نظرش پوچ و بی‌فایده تلقی می‌شود.

 پیش‌بینی دوره پنجم سیاسی در انتخابات یازدهم: علیه آرمانگرائی، پیش به سوی رفاه!

 سایه سنگین عملگرایی سیاسی دوره چهارم همچنان بر فراز سیاست ایرانی سایه انداخته است. اینک برای تمامی کسانی که این دو-سه ساله دانشجو شده‌اند و فعالان دانشجویی این روزها و چند سال آینده دانشگاه محسوب می‌شوند، تصور سیاستی که در پیوند مستقیم با اندیشه و مبانی اندیشه سیاسی باشد تصوری دور از ذهن و نامأنوس محسوب می‌شود. این وضعیت مختص جوانان و نسل جدید نیست بلکه فضای غالب انتخابات یازدهم ریاست جمهوری و نوع بیان کسانی که کاندیدای ریاست جمهوری هستند نشان از انتخاباتی بدون حضور مبانی فکری و سیاسی دارد. انتخابات یازدهم ریاست جمهوری، رقابت سیاستمداران حرفه‌ای در فضایی کاملاً‌ منقطع از اندیشه سیاسی و اندیشمندان اجتماعی و روشنفکران است که بی‌هویتی سیاسی برآمده از آن به خوبی خود را در ظهور قارچ‌گونه‌ی احزاب و جبهه های موسمی نشان می‌دهد.

 علی رغم این اشتراک در عملگرایی، معنای سیاست در دهه نود تفاوتی مهم با معنای آن در دهه هشتاد دارد و آن حذف شدن تدریجی معدود رگه‌های گفتمانی کلی‌ای است که هنوز محتوایی را در الفاظ اصولگرایی-اصلاح‌طلب نگه می‌داشتند. سیاست دهه نود با کنار گذاشتن آرمانهای بزرگ درباره مردم، دموکراسی، آزادی، عدالت، استکبار، سرمایه‌داری، غرب و … با سرعت زیادی اهداف اقتصادی کوتاه مدت و نازلی چون کنترل تورم، ایجاد اشتغال و کنترل نقدینگی را به عنوان غایت کاری خود مطرح می‌کند. سیاست امروز ما جدایی از آرمانها، ایدئولوژی و اندیشه سیاسی را افتخار خود تلقی کرده از این حیث به شدت دچار روزمرگی است. افق نگاه سیاستمداران امروز جمهوری اسلامی بسیار کوتاه است و تنها به حفظ وضع موجود و کنترل چند شاخص اقتصادی برای ساکت کردن مردم و آرام کردن جو سیاسی می‌اندیشد. این درحالیست که جامعه ایرانی در تمام حوزه‌های اجتماعی و بویژه اقتصاد گرفتار بحرانهای ساختاری اساسی است که جز با تحولات عمیق و همه جانبه به فرجامی مطلوب نخواهد رسید. انتخابات یازدهم، رقابت میان سیاستمداران حرفه‌ای برای تشکیل دولت رفاه و تبعید آرمان و ایدئولوژی و اندیشه سیاسی به انزوای اجتماعی و تاریخی است که طبیعتاً جامعه و نسل جوانی رخوت‌زده، عافیت‌طلب و بی‌اعتنا را در دهه نود به ارمغان خواهد آورد!

 نکته پایانی: نیاز به رستاخیز اندیشه سیاسی اسلامی

 فضای سیاسی امروز ما در هه نود، تنزلِ بیشتر معنای سیاست در جمهوری اسلامی است. سیاستی معطوف به نیازهای آنی مادی کشور و توسعه کاملاً روبنایی جامعه، بدون توجه به اصلاحات زیرساختی و صرفاً برای کنترل بازار، آن چیزی نیست که بتوان آنرا هدف صحیح و شایسته‌ی دولت اسلامی در جمهوری اسلامی دانست. گرچه عده‌ای در غرب همچون «کارل پوپر» فیلسوف سیاسی محبوب عده‌ای در ایران، صراحتاً از این ایده سخن گفته و می‌گویند که دوره‌ی اهداف فراتر از روزمرگی برای جوامع به سر رسیده است، اما عده‌ی دیگری ایده‌ی «پایان ایدئولوژی» را فریبی لیبرال-سرمایه‌دارانه برای سرکوب کردن تحول‌خواهی ملتها دانسته، حیات انسانی را در گرو آروزها و آمال و آرمانهای اجتماعی بزرگی می‌دانند که در ایدئولوژی و اندیشه سیاسی  آنان تبلور می‌یابد.

 انقلاب اسلامی ایران که انقلاب معجزه‌آسای شیعه در دوره افول انقلابها و اندیشه‌های نو بود، رودخانه‌ی عظیمی است که تنها شاخه‌ای از آن، باب بحث حکومت دینی و اهداف آنرا می‌گشاید. با اینحال امروز بعد از گذشت سه دهه از آن نهضت کبیر اسلامی فلسفه بدیع دولت اسلامی در میان سیاستمداران حرفه‌ای منسوخ گشته و پیوند ایده حکومت دینی با نهضت اصیل اسلامی به سستی گراییده است. شاید بد نباشد اگر سیاستمداران ما امروز که تاریخ را در انتظار خود گذاشته‌اند، گوشه‌ای با خود خلوت کنند و بار دیگر به این بیندیشند که نهضت انبیا (علیهم السلام) برای چه بود و کدام آرمانی را در دل تحول جامعه و تاریخ جستجو می‌کرد که اینک اینچنین در اسارت توسعه‌گرایی مادی و اقتصادزدگی مقلدانه تکنوکراتها به استضعاف کشیده شده است؟ چه بصیرتی داشت سیدمرتضای آوینی شهید که آن روزهای دهه شصت، خطر بزرگ روزمرگی و قناعت به اهداف نازل دنیایی را گوشزد می‌کرد: «همه‌ی انقلابهای جهان بعد از پیروزی و بدست گرفتن حکومت ناچار شده‌اند که حتی بر خلاف ایدئولوژی و شعارهای اساسی خویش سیاستهایی اتخاذ کنند که بقای آنان را تضمین کند، هرچند به قیمت از دست دادن و زیرپا گذاشتن اصولی که بعضاً محتوای اصلی انقلاب را تشکیل می‌داده است… به هرتقدیر شکی نیست که اکنون در نظام ما حزب‌الله رفته رفته به انزوای سیاسی کشیده می‌شود و کارها به دل‌باختگان تکنوکراسی واگذار می‌گردد. این نشانه‌ای است از همان سرنوشت محتومی که همه‌ی انقلابهای جهان را واداشته است تا فرزندان خویش را ببلعند… و خدا آن روز را نیاورد.[1]» آری، خدا آن روز را نیاورد…


[1]   توسعه و مبانی تمدن غرب، سید مرتضی آوینی تهران، نشر ساقی، 1383، مقاله‌ی نظام سیاره‌ای اقتصاد، صفحه 110، متن و پاورقی

۱ دیدگاه

    مخاطب :

    تحلیل قابل ملاحظه ای بود
    جای فضای اندیشه و تفکر در همه حوزه ها خالی است.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه