حال شهرمان خوب نیست

مساله معماری از مسائل کلان انقلاب جدا نیست

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۷:۴۷ ۱۳۹۴/۰۵/۲۷

درد معماری امروز ما بی هویتی است و این بی هویتی ریشه در بی زبانی معماری دارد و ما دیگر نمی توانیم از طریق معماری با هم سخن بگوییم و اثر معماری هم نمی-تواند با ما سخن بگوید. دیگر چیزی در میان نیست تا گفتگویی بینمان شکل بگیرد. زبان معماری ما دچار لکنت شده است گنگ شده است و لال شده است ما زبانمان را از دست داده ایم. دیگر هیچ کارفرمایی نمی تواند مهندس را متوجه منظورش کند و هیچ مهندسی نمی تواند با یک زبان روشن با کارفرما صحبت کند و به همین دلیل است که دست به دامن شعبده تصویر می شود و به جای معماری دست به تصویرسازی می زند.

معماری هدفی فراتر از ساختن را پیگیری می کند. خانه و شهر عضوی از خانواده و جامعه اند و در شکل‌گیری خانواده و جامعه نقش ایفا می کنند. مساله معماری مساله زندگی و زبان معماری، معنا و نحوه زندگی ماست که به فرم و کالبد کشیده شده است. نمی توان از زندگی سخن گفت اما معماری را ندید. مساله معماری از مساله تفکر و جامعه و انسان و در سطحی دیگر از مساله لباس و از مساله گویش و از مساله غذا جدا نیست. مساله معماری از مسائل کلان انقلاب هم جدا نیست، نمی توان از عدالت سخن گفت اما معماری را ندید، نمی توان اقتصاد مقاومتی را مساله دانست اما از معماری که بخش اعظم سرمایه و دارایی مردم و کشور را درگیر می کند حرفی نزد، نمی توان از مشکلات اخلاقی و اجتماعی شکایت کرد اما تاثیر معماری و محیط زندگی را در ایجاد آن فراموش کرد.
معماری در حوزه های گفتمانی یک رشته فرادستی نیست و غالبا تبعات تغییر و تحولات در دیگر رشته هاست که در آن نمود می یابد؛ معماری دیگر صرفا به واسطه حالت یا مد تولید[ش] ارزیابی نمی شود، بلکه بیشتر به واسطه بازتولیدش توسط بازنمایی های فرهنگی از طریق مصرف، تملک و تصرف است که تعریف می شود.
مساله معماری مساله فضا و محیطی است که هر آنچه انجام می‌دهیم درون آن اتفاق می‌افتد و رفتار و منش ما را متاثر می‌سازد و در درازمدت فرهنگ ما را شکل می دهد. مصداق عینی آن در دوره ما طرح مسکن مهر است، طرحی که بر اساس هوشمندی و شناخت صحیح نیاز زندگی مردم شروع شد اما بدلیل تلقی و فهم ناقص از معماری و تعریف نکردن زندگی و نداشتن الگویی برای معماری، هنگامی که به اجرا درآمد دقیقا در نقطه مقابل آنچه می خواست قرار گرفت. اما چرا در جایی که همه شرایط فراهم بود و امکان توفیقش می رفت، با شکست و فروپاشی مواجه شد؟
از منظری دیگر امروز معماری ما حال خوشی ندارد و رضایتی از آن وجود ندارد. این ناخوشی معماری و نارضایتی از آن مخصوص یک گروه اجتماعی یا فرهنگی یا تخصصی نیست. هر کسی که در شهر زندگی می کند، در فضای شهری به سر می برد و در خانه ای سکونت دارد این نارضایتی و ناخوشی را در خود احساس می کند. اگر معماری را به 2 عرصه بناهای یادمانی و بناهای زندگی تفکیک کنیم این وضعیت در بناهایی که مستقیما با زندگی مردم سروکار دارد بیشتر ما را دچار مساله می کند. دلیل این نارضایتی و احساس ناخوشایند را در کجا باید یافت؟ و از کدام منظر باید پاسخ به این سوال را جستجو کرد؟
پاسخ به این سوالات دشوار است و گاهی غیرممکن می نماید اما هنگامی که این سوال برای هرکدام از گروه ها و دسته های فکری و علمی مطرح می شود پاسخ های ساده ای برای آن پیدا و مطرح می شود. از منظری به پدیده سود انگاری و کالایی شدن معماری و شهر اشاره می شود و این تغییر نگاه عامل اصلی این ناجوری دانسته می شود. برخی مساله تقلیل و فروکاست مفهوم معماری و فراموش شدن معنای ساختن را می گویند، عده ای دیگر به حاشیه رفتن و فراموش شدن انسان در روند طراحی و ساخت را بیان می¬کنند، گروهی مساله قوانین ساخت و ساز را مطرح می کنند، دیگری موضوع آموزش معماری را پیش می کشد و برخی دیگر سواد و ذائقه هنری ما را نشانه می روند، گروهی ما را به تغییر وضع عالم حوالت می دهند و قس علی هذا… از منظرهای دیگر نیز وضعیت کمابیش همینگونه است.
هیچ کدام از این پاسخ ها غلط نیستند و همه آن ها صحیحند اما هیچ کدام پاسخ کامل را نمی گویند و هیچ کدام از این منظرها حقیقت موضوع را آنچنان که هست برای ما روشن نمی سازد. هنگامی که با پاسخ هایی چنین سرراست و دقیق مواجه می شویم نگران می شویم و واهمه می کنیم و این گمان پیش می آید که انگار سوال را و مسئله را درست متوجه نشده ایم و هنوز درکی از ماجرا نداریم و هنوز به ابعاد آنچه با آن روبروییم دقت نکرده ایم و دقیقا به همین دلیل است که هیچ گاه وضع ما و حال ما رو به بهبود نخواهد بود.( شاید بشود این جمله مرحوم شریعتی را گفت که این ها همه هست و این همه…) و نقطه خطر دقیقا همین جاست. یعنی جایی که ما بلافاصله جوابهایی را حاضر داریم بدون آن که ماهیت مسئله را بشناسیم. رویکردی که نتیجه اش می شود حال امروز شهرمان و حال خود ما در شهرها و بناهایمان.
انگار هنوز به این درد و به این بحران نرسیده ایم که الان با وضعیت حاضرمان در علم و هنر و تفکر اساسا پاسخی برای این موضوع وجود ندارد و ما در جایی و در موقعیتی نیستیم که بتوانیم به این راحتی درباره معضل، عارضه و درمان داد سخن برانیم. مسئله برایمان جدی نشده است و بدتر، آن که، فکر می کنیم که می¬فهمیم. و این همه به خاطر آن است که معماری و شهر برایمان جدی نشده است.
از سویی این را می دانیم که اگر با منظرهای فوق و منظرهایی از این دست به موضوع نگاه کنیم باید بگوییم که این پدیده ها و علت ها تنها مختص معماری نیست و در هر بخش دیگری از زندگی و وضع امروز ما قابل ردیابی و بررسی است. در واقع این موضوعات ریشه های اساسی زندگی اند که در جاهای مختلف، عارضه خودشان را نشان می دهند و معماری یکی از عیان ترین، موثرترین و فراگیرترین محل هایی هست که این عارضه بروز می کند.
از سوی دیگر تمامی این منظرها نه به خود معماری که به شرایط و فضای ایجاد خلق معماری می پردازد و از بیرون به ماجرای معماری نظر می کند. اما معماری بنا به خاستگاه و هویت خویش هیچ گاه در چارچوب یک رشته نمی گنجد. معماری در اوج مراتب خودش پیوند میان علم، تفکر،حکمت با هنر و هندسه و فنون است. به بیان دیگر معماری در میانه میدان علوم انسانی، علوم فنی، مهندسی و هنر قرار گرفته است.
ریشه یابی این عارضه در غایت خود و در دل خود ما را به خود معماری رهنمون می شود و برای درمان این ناخوشی احوال معماری و شهر درمان مناسبی را ارائه می کند. مساله، خود معماری است نه چیزهایی که به معماری می‌انجامد و نه شرایطی که معماری را ایجاد می‌کند و نه اموری که در شکل‌گیری معماری نقش بازی می‌کنند.
برای یافتن این ناخوشی و برای درمان آن باید به درون معماری رفت و ابتدا از طریق دیدن و شناختن و به سر بردن با آنچه معماری خوب می خوانیم، ابتدا معماری خوب را درک کنیم و بفهمیم آنگاه آنچه را که باعث خلق آن شده است را بشناسیم و سپس از این طریق و مطالعات تمدنی-تاریخی دلیل و علت ایجاد و بروز معماری بد را بشناسیم و سیر تشدید علت و بروز عارضه ها را پیدا کنیم و آنگاه به جستجوی درمان بپردازیم.
می خواهیم بگوییم درد معماری امروز ما بی‌هویتی است و این بی هویتی ریشه در بی‌زبانی معماری دارد و ما دیگر نمی‌توانیم از طریق معماری با هم سخن بگوییم و اثر معماری هم نمی-تواند با ما سخن بگوید. دیگر چیزی در میان نیست تا گفتگویی بینمان شکل بگیرد. زبان معماری ما دچار لکنت شده است گنگ شده است و لال شده است ما زبانمان را از دست داده ایم. دیگر هیچ کارفرمایی نمی¬تواند مهندس را متوجه منظورش کند و هیچ مهندسی نمی‌تواند با یک زبان روشن با کارفرما صحبت کند و به همین دلیل است که دست به دامن شعبده تصویر می شود و به جای معماری دست به تصویرسازی می زند. بدلیل همین بی‌زبانی است که معماری از محتوای خودش جدا شده، داستانش را از دست داده و به یک شی هنری که اعجاب و توجه بیننده را به خود جلب می کند و تنزل یافته است و این تنزل معماری و فرم شهر یاریگر تنزل زندگی مان شده است.
اگر آرزوی برخی روزی این بود که از فرق سر تا نوک پا فرنگی شویم در معماری داریم اینگونه می شویم و کاش اینگونه می شدیم، ما دیگر هیچ چیز نیستیم. کسی هم در عالم ما را جدی نمی گیرد چون شخصیتی نداریم و مگر برای آنکه تفکری ندارد و زبانی ندارد که این تفکر را بیان کند معدود افتخاراتی هم که برای خودمان دست و پا می کنیم از صدقه سر کسانی است که کپی هایی از طرح های شاخص جهان را برای ما می سازند. به پل طبیعت نگاهی بیندازید؛ موضوع روشن است.
درد اینجاست که بدلیل همین بی زبانی و برای موجه کردن کارمان، برای آبادانی شهرمان دست به دامن کسانی می شویم که تحفه ای از دیار فرنگ با خود داشته باشند و یا چیزی بسازند شبیه آن ها، مثل طرح توسعه برج میلاد. انگار از عهد قجر تاکنون از پوستین انگاره و باور عقب مانده بودن بیرون نیامده ایم. و این انگاره قدرتمند است چون ما چیزی نداریم تا بواسطه آن متاعمان را در این بازار عرضه کنیم. به همین خاطر است که هنوز طرح هایی برای ما دلنشین و به چشم ما خوشایند است که چیزی از دیار فرنگ برایمان بیاورد و یا به زبان فرنگ برایمان صحبت کند.
در این وانفسا ما مدعیان جبهه انقلاب چه کردیم جز دادن مقادیری تذکر و انتقاد و هشدار، تولید حجم زیادی از مبانی نظری و گاه ساخت چیزهایی شبیه… و دیگر هیچ. درواقع در این سالیان مخالفان خوبی بودیم برای تکمیل مجموعه آنچه ما نیستیم و مشغول بازی کردن در زمینی شدیم که از قبل برایمان چیده شده بود چیزی شبیه جام جهانی یا المپیک. شده ایم بخشی از عالم غرب. ما بی شخصیتیم به اعتبار این که چیزی از خودمان نداریم و آنچه را هم که می گوییم به زبان دیگری است نشخواری از معماری بین الملل و بین الملل هم یعنی آمریکا. در این نداشتن ها مجبوریم خودمان را طفیلی غرب کنیم و چشممان به این باشد که کی آنها تفضلی بر ما می کنند و ما را هم داخل آدم حساب می کنند و جایزه ای به ما می دهند و ما را تحسین می کنند و مگر وضعیت فن ما و صنعت ما و هنر ما و زندگی ما غیر از این است.
اما به نظر می رسد انبوه مکتوبات و تعدد صاحبنظران معماری در دانشکده ها و مراکز پژوهشی و مراکز اجرایی چیزی جز این می گویند اما آیا واقعا با آنچه می نویسند و ترجمه می کنند و با نظریاتشان و با سردگمی و گیجیشان چیزی غیر از این می گویند که ما بی زبانیم؟ این نکته هم باید درنظر گرفته شود که این نظرات و مکتوبات هیچ کدام معماری نیستند، هر که هر چه در معماری می گوید جز به زبان فضا و جز به زبان ساختن نباید از او پذیرفت چه اینکه ساختن جمع میان آرمان و واقعیت است.
معماری ایران از کجا به قهقرا رفت؟ از جایی که کارفرمای ما( شاهان و شاهزادگان و صاحبان قدرت و ثروت) معنی زندگی را جور دیگری فهمید و انگاره و تصویر دیگری از شهر برایش جلوه کرد و زبان معماری خودش را و عالمی را که به آن تعلق دارد را حقیر شمرد و به عمد آن را ندید گرفت و فراموشش کرد و در مواجهه با زبان دیگر بدون آنکه آن زبان را یاد بگیرد سعی کرد که شبیه آن چیزی بشود که دیده بود. اولین ساختمان هایی که از اواخر دوره ناصری به بعد ساخته می شد نتیجه کارت پستال هایی بود که از فرنگ برگشته ها برای معماران به ارمغان آورده بودند و شد چیزی مثل شمس العماره. هرچه گذشت این زبان بیشتر فراموش شد و اکنون تقریبا منسوخ شده است. به این سیر قهقرا و غوطه خوردن در ولایت شیطان اضافه کنید مبارزه ابتدا قهری و خشن و آنگاه هوشمندانه و نغز با زبان معماری خودی را در دوره پهلوی اول و دوم.
برخلاف غرب و پیشگامان معماری مدرن که بر ویرانه های زبان معماری هزاران ساله خود زبان جدیدی را تدوین کرد ما ناگهان گنگ و لال شدیم و دیگر امکان صحبت و توان مکالمه را از دست دادیم چون زبانی نداشتیم و ادبیاتی وجود نداشت. خوب یا بد آنچه در معماری مدرن ساخته شد نتیجه وضعیت و عالمی بود که معمار مدرن غربی با آن به سر برده بود و به آن باور داشت و نتیجه آن شد که توانست ان زندگی و عالمی را که در آن زندگی می کرد به زبان بیارد و شهرش را بسازد.
در این مسیر بلیه پست مدرنیسم نیز به ما اضافه شد و ما را دربرگرفت. پست مدرنیسم با جاذبه های فریبنده اش و با تکه چسبانی و وصله پینه¬ی فرهنگ و تاریخ و انسان در میان معماران عصر پس از انقلاب طرفدارانی و سینه چاکانی برای خودش پیدا کرد و فاجعه فردیت گرایی نیز برما وارد شد. معماری امروز ما دچار فردیت معمار شده است و کارفرمای ما نیز نمی داند که چه می خواهد و ساکنان شهرها نمی دانند چگونه باید با شهر به سر برند. نتیجه آنکه ساکنان ساختمان ها و شهر و استفاده کنندگان از فضاهای شهری جای خوبی زندگی نمی کنند. اگر تاکنون از اینکه چرا شبیه دیگری می شویم غصه دار بودیم الان دیگر باید خون گریه می کردیم از غلبه معماران نامعمار نافهمی که تمام بی هنری و بی مهارتی و نافهمیشان را با چسباندن برخی عناصر تاریخی بر معماری و در نهایت با جمله احمقانه من اینگونه می فهمم و اینگونه دوست دارم حرفشان را به کرسی می نشاندند و نتیجه اش شد آنچه الان در آنیم و در آن مانده¬ایم و وامانده‌ایم. کسی هم نبود که به ما بگوید بیجا می کنی که با این قدر و اینگونه فهم دست به معماری می زنی و شهرمان را و حالمان را خراب می کنی.
حال به این جماعت گنگ و لال اضافه کنید دانشمندانی را که از رشته های مختلف و به مدد و با سلاح تخصص و دانششان آمدند تا شهرهایمان را و حال شهرهایمان را بهتر کنند اما چه شد. حال شهرمان و به تبع حال خودمان بدتر شد چه اینکه همین دانشمندان نیز در بهترین وضعیتشان واگویه کننده ناقص برخی نظریه های همان عالم دیگر بودند و هیچ چیز به شهرمان اضافه نکردند جز ساده سازی و فروکاست شان مساله از جنس همان پاسخ هایی که در اول نوشتار اشاره کردیم.
نتیجه آین که در زمانه ای که هجوم و تاثیرات فرهنگ ها و تمدن ها بر یکدیگر بسیار وسیع و سریع است و در معماری و شهر به لحاظ ابعاد و جایگاهش شدیدتر است، اگر بخواهیم بمانیم باید صاحب شخصیتی باشیم متعلق به خودمان وگرنه در بهترین صورت چیزی خواهیم شد شبیه شهرهای شرق آسیا که بخشی از سبک بین‌الملل‌اند یعنی تقلیدی از شهرهای آمریکا. و برای کسب این شخصیت باید زبان معماری قدرتمندی داشته باشیم. در این صورت است که می توانیم بمانیم و آنگاه به سنت هزاران ساله معماری ایرانی در ایرانی کردن اندیشه ها و آثار تمدنی، قدرتمند تر و کامل تر شویم.
منظورمان از «ايراني كردن» نوعي پردازش و استحاله ي فرهنگ سايرين بدون درهم ريختن آن، و در جهت مقبول نمودن آن براي فرهنگ خودي (يعني ايراني) است. در زمانه ای که راه هاي بزرگي براي انتقال تفكرها، عادت ها و شكل هاي هنر باز شده است، اگر واجد زبان معماری شویم، بيش از «انتقال» بايد از «توانايي گزينش» و «قدرت انتخاب» بگوييم، بدين معنا كه علاوه بر توانايي هاي عظيمي كه در خلق فرم هاي مستقل در معماري داریم، شاهد حضور يك عنصر خواهیم بود كه معماری ايراني به فرهنگ جهاني بازپس ميدهد، درست بعد از اين كه آن را به ميل و سليقه ي خود ساخته، پرداخته و «ايراني» كرده است. و در این زمان است که ما شاهد نوعي پردازش آگاهانه¬ي چيزهايي خواهیم بود كه يا از قبل مناسب و منطبق با نيازهاي معنوي ايراني هستند يا با آن نيازها قابل انطباق اند، بنابراين، دیگر صحبت از گفت و گو و مقايسه خواهد بود نه تهاجم و نه نفوذ.
اما رسیدن به زبان در معماری به صورت نظریه های صرف و حرف زدن و نوشتن محقق نمی شود و این موضوع نیازمند صحنه ای است که در آن صحنه خودش را بالا بکشد و در آن صحنه خودش را نشان دهد. پیش تر هم گفتیم که معماری جز در فضای ساختن شکل نمی گیرد. این زبان در تاریخ تمدن و در تاریخ معماری به صورت نانوشته و در معرفت میان مردم و معماران و در عالم زیستی آن ها جاری بود و در این فضا اصلا زندگی می کردند و همه می دانستند که چه می خواهند. اما در وضعیت متکثر کنونی و در وضعیت ویران الان باید یکبار دیگر این موضوع را ابتدا ایجاد کرد و سپس آن را در میان مردم و در فضاهایی که معماری را ایجاد می کنند از قبیل آموزش و قوانین و مدیریت و … گسترش داد و این اتفاق نمی افتد مگر آنکه همزمان با تولدش در یک صحنه واقعی خودش را محک بزند، رشد و نمو کند و به اصطلاح بار بیاید و به بار بنشیند.
وضعیت زبان و الگوهای معماری ما نشان از عالمی دارد که در ساحت تفکر و زیست مان بدان تعلق داریم و شهرهایمان، عالم درون ما را خبر می دهد و بیان کالبدی حالمان می شود شهرهای امروز ما و زندگی جاری در آن.
چگونه می توان چیزی ساخت و آنگاه اذعان کرد که آنچه ساخته ایم از آن ماست و متعلق به خود ماست و ما اهل اینجاییم؟ این‌جا یعنی در مقابل آن‌جا. این‌جا یعنی جایی که در شرایطی که هیچ امکانی برای توفیق نبود، صحنه ای آماده شد و ماجرایی رقم خورد از جنس ولایت الله. ماجرایی که مهم‌ترین سخنش این بود که ما بخشی از ایالات متحده شیطان نیستیم و زبان دیگری را برای عالم آورده ایم. و ما اگر می خواهیم این انقلاب به ثمره برسد و بماند چاره ای نداریم جز این که این زبان را و این معنی از زندگی را در سخت ترین مصادیق تمدنی، یعنی معماری و شهر بازتولید کنیم.

۱ دیدگاه

    سیاوش ایمانی :

    جنس معماری از ساختن است باید ساخت و برای ساختن باید از خود شروع کرد بالاخره آدم بیکار زیاد است که درباره ساخته شما حرف بزنند و بنویسند تاریخ عهد انسان را اولیا و اوصیا و زعمای شیعه پیش برده اند ….

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه