در میزگرد فلسفه تاریخ و انقلاب مطرح شد:

معرفت شناسی پساانقلابی

زمان انتشار: ۱۷:۱۶ ۱۳۹۱/۱۲/۱۲

در مقام تحقق تاریخی، بین انسان مومن و انسانی که اراده اش در مسیر باطل است، تحقق علم آیا یکسان است؟ اراده انسان که موضوع حق و باطل است، شرط وجودی تحقق علم است شرط معد که هست کسی که اراده باطل دارد خود را در محل استماع حق قرار نمی دهد اما مدخلیتی علی برای تحقق علم ایجاد میکند؟

اشاره:

نشست «فلسفه تاریخ و انقلاب اسلامی» با تاکید بر کتاب آخر دکتر حسین کچویان با عنوان «انقلاب اسلامی ایران و انفتاح تاریخ» روز سه شنبه 24/11/91 در تالار شهید مطهری دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد؛ در این نشست که به همت بسیج دانشجویی برگزار شده بود آقایان حجه الاسلام دکتر حمید پارسانیا و حجه الاسلام محمدمهدی میرباقری به ارائه دیدگاه خود در رابطه با تاثیر انقلاب اسلامی بر ایجاد رویکردی جدید در معرفت شناسی اسلامی پرداختند.

به گزارش سایت علوم اجتماعی اسلامی ایرانی، در ابتدای جلسه سید حسین شهرستانی به عنوان مجری برنامه در مورد موضوع جلسه چنین گفت که مسئله ما در این نشست این است که ما یک تلقی متعارف از علم داریم که کلی و مجرد از قیود زمان و مکان است و تلقی دیگری که به پیوند معرفت با بافت تاریخی و تمدنی که به رویکرد پست مدرن نزدیک است، توجه دارد. مسئله ای که دکتر کچویان علاوه بر نگاه فلسفه تاریخی به انقلاب اسلامی در این کتاب مطرح می کند این است که با وقوع انقلاب اسلامی، نوعی انفتاح در تاریخ جهانی ایجاد شده که امکان گذر از این دو دیدگاه و طرح رویکردی جدید را فراهم می کند.

دلایلی دکتر کچویان برای نقد دو سر طیف از منظر دینی و از منظر شهود تاریخی است؛ شهود تاریخی به ما نشان می دهد که علم در دوره های مختلف تفاوت های فراوانی کرده است است و از منظر دیگر دینی علم کلی در اختیار خداوند تبارک و تعالی است و دستیابی انسان به چنین علمی با اضطرار ذاتی انسان به دین منافات دارد و نیاز بشر به رسول و امام نیز به همین دلیل است.

سوالی که در اینجا مطرح می شود این است که از منظر رویکرد صدرایی و فرهنگستان علوم اسلامی، آیا دستیابی انسان متعارف به مقام علم کلی ممکن است؟ آیا شناخت حقیقت با تلقی الهیاتی از مقام انسان تفاوت دارد؟ و در نهایت آیا این صرفا شأن خداوند نیست که حقایق را بدون شرایط زمان و مکان درک کند؟

چرا که از نظر دکتر کچویان علم دینی همان علم بومی و زیست بوم مسلمانان نیست و نیز علم عام و جهانشمول نیست که به مقیدات زمانی و مکانی بی ربط باشد، بلکه رویکردی سوم است.

حجه الاسلام و المسلمین پارسانیا:

قبل از ورود به بحث، صحت و عافیت برای را دکتر کچویان که نتوانستند در این جلسه حاضر شوند، از خدای متعال آرزو می کنم و امیدوارم که بیش از پیش بتوانیم از حضور علمی ایشان بهره مند شویم. آنچه دوستان در این نشست مطرح کرده اند، یک زاویه ورود خاصی به بحث از موارد متعدد مطرح شده در این کتاب است. چرا که کتاب دکتر کچویان مسائل اساسی متنوع و ابداعات فراوان دارد که بسیاری از آنان قابل بحث است.

به طور کلی مسئله تاریخی بودن علم و ثبات معرفت، متاثر از دو جنبه در حقیقت وجود انسان نیز هست؛ ما در بررسی نفس خود هم ثبات و هم تغییرات را متوجه می شویم. هم معرفت جزئی ما ثابت و متغیر دارد و هم معرفت کلی.

بنابه تعریف، درک جزئی درکی است که قابل انطباق به دیگری نباشد، نه اینکه ثابت نیست. اما معارف جزئی هم نحوه ای ثبات دارد. معرفت جزئی یک معرفت حسی یا خیالی است که معلوم آن یک امر زمان دار و مکان دار است.

تاریخ دیروزی که گذشت و راه پیمایی ای که برگزار شد در همان لحظه تحقق، معرفت حسی است که در گذر بود. 34 سال از انقلاب اسلامی ایران و به تعبیر دکتر کچویان انقلاب کبیر اسلامی ایران گذشت. این پدیده خاص در گذشته تاریخ نبود و در آینده هم نخواهد بود. کسانی که در لحظه انقلاب حضور داشتند، تصوری از آن هنوز دارند. این درک دیگر درک حسی نیست بلکه درک خیالی است.

در درک حسی، درک شونده حضور هم دارد، اما در درک خیالی چنین نیست و به همین خاطر برخی معتقدند درک حسی و اکنون قوی تر از خیال است. اما چنین نیست و گاهی درک مخیَل قوی تر از آن درک حسی اولیه است. گاهی بازگشت ذهنی به پدیده منجر به شدت ناراحتی و لذتی میشود که اصلا قابل درک نبوده است. درک خیالی مقدمه را برای درک کلی فراهم می کند. اما در مقابل ویژگی مدرکات عقلی کلی بودن است و علم با درک کلی حاصل میشود. معنای کلی ما را از زمان و مکان فراتر می برد و تا قانون پیش میرود که آینده و گذشته ندارد. ما با درک معنای کلی آب و انسان است که قانون میدهیم که در همه زمان ها و مکان ها ثابت است.

تمام این معانی ثبات دارند اعم از اینکه کلی باشند یا جزئی. ثبات اعم از کلیت و جزئیت است. یقینا بخشی از معارف انسان متغیر است (ثم ننکسه) و برخی ثابت. یک خال که بر دست شماست، اگرچه تغییر کرده است و همان خال بیست سال پیش نیست، اما اگر درک ثابتی از آن نداشته باشید نمی توانید این همانی را در موردش بگویید.

توجه به کلی و جزئی، ثبات و… در مسئله علم، به امتداد تاریخ تاملات بشر برمیگردد؛ افلاطون توجه به این داشت که معانی عقلی کلی و ثابت هستند (من فعلا راجع به معانی خیالی بحث نمی کنم).

ما تا قضیه فیثاغورث را دانستیم به آن علم پیدا می کنیم. نمی توانیم بگوییم از زمانی که من بدان علم پیدا کرده ام صادق است. مربع وتر برابر مربع ضلع های دیگر است این قاعده کلی است و مربوط به مثلث خاصی یا زمان و مکان خاصی نیست. بله، انسان ها در یک تاریخی به آن پی برده اند اما علم فارغ از انسان به نحوی کلی وجود دارد. تغییر و تحول مربوط به نفس آدمی است.

این را سقراط و افلاطون هم توجه داشتند؛ دیالکتیک و گفتگو را به عنوان یک شیوه معرفت، افلاطون در عرصه «نفس» انسان وارد می کردند نه در متن قانون علی. برای اینکه نفس مستعد شود آن حقیقت کلی را درک کند، برای اینکه بتواند از موانع طبیعت خارج شود به عالم مجردات و حقیقت علم وارد شود نیازمند این رفت و برگشت و گفتگو است. سقراط می گفت من همکار مادرم هستم. مادر سقراط قابله بود؛ قابله فرزند را به وجود نمی آورد؛ زمینه را فراهم میکند تا بچه به دنیا بیاید. گفتگو زمینه ای را ایجاد میکند تا ما را مستعد کند به حقیقتی برسیم.

البته در حکمت مشا بحث از تجرید معرفت می شود، در حکمت متعالیه ارتقای نفس انسانی مطرح می شود. ما پوست می اندازیم و بالا می رویم تا به آن حقیقت برسیم؛ ما میشویم جهانی فتاده در گوشه ای. (ان من شیئ الا عندنا خزائنه و ما ننزّله الا بقدر معلوم) ما باز می گردیم به آن عالم تا حقایق را بفهمیم.

دلیلش هم این است که عالم طبیعت مرز بین بودن و شدن است. گسسته است و به تعبیر فلسفی فرّار و غیرقارّ است؛ وجودی است که تا می آید بماند و بشود می رود. انسانی که در اینجا هست، مستعد می شود تا به عالم ثبات و عالم کمال محض راه پیدا کند. مشاهده و یادگیری همگی علل قابلی هستند و هر علت قابلی زاویه ای را برای وصول به بخش خاصی از عالم حقیقت به وجود می آورد و فراهم می کند. به گفته حکیم سبزواری حتی وقتی ما استدلال می کنیم، دو مقدمه علت ایجاد نتیجه نیستند؛ اینها هم علل معِدّه هستند.

اینکه شما سر کدام کلاس بنشینید، کدام کلمات، عبارات و اعتبارات تاریخی و اجتماعی را در محضرش قرار بگیرد، زمینه فهم شما را تغییر می دهد. کلمات صرفا موج فیزیکی نیست، وضع تاریخی زبان و عرف کلمات ما هم در آن وجود دارد. اینکه در چه شرایط تاریخی ای این عبارات به گوش شما می رسد یک معانی خاصی برای ما دارد. اما حقیقت علم ثابت است.

برخی از معانی جزئی است برخی اش انباشه می شود و بخشی از وجود من می شود.آنچه من اخذ می کنم در من جمع می شود و حضور دارد. برخی تخیلات زمینه درک عقلی به وجود می آورد و معنایی کلی را از این حس و تخیل ها خواهم فهمید.

یک سری موانع ظرف تاریخی حضور من و شما ایجاد کرده است چرا به این سخنرانی آمده اید چرا دانشکده اقتصاد نرفتید؟ چرا در 50 سال دیگر نیامدید؟ شرایط تاریخی و ورانی خاصی در معرفت موثر است. یک مسئله هیچ گاه در خلا شکل نمی گیرد و به عقبه ذهنی و انگیزه ای من برمیگردد. این استعدادی برای انکشاف حقیقت در من به وجود می آورد. «حقیقت سرایی است آراسته   هوا و هوس گرد برخاسته»

پس گرچه ثبات و کلیت در حقیقت است، حصول به آن زمامند است و ما با این نفس و این عقبه و زمانی که داریم باعث میشود درک خاصی از آن پیدا کنیم.

تعبیری که کچویان تحت عنوان نسبت گرایی و نه نسبیت گرایی، از مانهایم مطرح می کند، را میتوان به این معنا گرفت که ما در این تاریخ نسبت خاصی با حقیقت برقرار می کنیم؛ ما سلوکی داریم که منجر به نتیجه شناخت میشود. معرفت های قبلی معد و استعداد میشود برای معرفت بعدی. برمیگردیم تا ببینیم کجای آن هستیم سوال و پرسشی جدید

حجه الاسلام و المسلمین میرباقری:

قبل از ورود به بحث می خواهم به یک نکته اشاره کنم و آن اینکه به فضل الهی بعد از انقلاب اسلامی، مرزهای دانش مدرن و حتی بخش عمده ای از دانش های سنتی و حتی معرفت های دینی ما شکسته شده است. البته بحث این نیست که بعد از انقلاب اسلامی به نقطه اوج دانش مدرن رسیده یا نزدیک شده ایم، بلکه بحث این است که تفکر در پارادایم های جدید آغاز شده که میتواند سرآغاز علم جدیدی در عالم باشد.

حتی اگر آغاز تفکر را اسمای الهی بدانیم و بپذیریم باز تلقی من این است که با انقلاب اسلامی و حرکت امام خمینی این دوران جدید شروع شده است. همین بحث ها که انجام می شود، همین کتاب هایی که نوشته می شود، به این دلیل است که تفکر در فضای جدید آغاز شده که نه سنتی (حتی در سنت حوزه علمیه) است و نه مدرن. بلکه متاثر از فضای انقلاب اسلامی است.

تلقی من این است که اگر امام برای فقیه ولایت قائل بود و آن را شعبه ای از ولایت رسول الله می دانست، به این خاطر بود که با ولی فقیه، ظهور حقیقتی جدید از عالم غیب امکان پیدا می کند. و خود این هم به یک معنا موید یکی از اضلاع این نظریه است که امروز می خواهیم مطرح کنیم و آن اینکه یک رجل الهی اگر بابی از عالم غیب باز کند، فضای تفکر تغییر میکند و بستری برای ظهور ایده های جدید مطرح می شود. امام (ره) فقط واجد قله های علوم دینی نیست، داشته های تاریخ ما را از حوزه های دینی صرفا بیان نمی کرد. بلکه امام از عالم بالاتری دریافت می کرد. چیزی که میتواند مبدا تحول عرفان، فقه و… باشد.

بحث معرفت شناسی از مباحث خیلی دقیق و ظریف است و تامل جدی می طلبد. معرفت ما حاصل اطلاق در فاهمه ما نیست. قوه فاهمه ای ما آینه ای نیست که جهان در آن منعکس شود و فیسلوف جهانی فتاده در گوشه ای شود. به نظر من حتی نگاه فیلسوفان بزرگ ما مثل صدرالمتالهین چنین نیست که معرفت حاصل دریافت منفعلانه ذهن باشد. صدرالمتالهین در وحدت عقل و عاقل و معقول، معرفت را ناشی از فضای عالم مجرد و دریافت را متاثر از درجه وجودی انسان می داند و بنابراین متناسب با نوع انسان، معرفت متفاوت خواهد بود.

نوع دیگر معرفت شناسی، این است که معرفت حاصل نوعی دیالکتیکی و ارتباط دانسته شود. هم خصلت شخصی ما در کسب معرفت موثر است، هم ویژگی های تاریخی و فرهنگی و هم نسبتی که با تکوین و ولایت برقرار می کنیم. ما در تعامل با جهان می توانیم ظاهر شویم ما جزیره ای نمی فهمیم؛ یا متصل به دستگاه حق هستیم یا باطل. یا از غیب نورانی عالم مدد می شویم یا از فضای ظلمانی و یا آمیخته ای از این دو.

البته این به معنای حاکمیت جبر الهی و تاریخی بر ما نیست؛ ما در فهم خودمان فاعل هستیم. ما با اختیار خودمان در نظامی که در جهان وجود دارد، حاضر می شویم. میفهمیم که ما به نسبتی در آن ساخت و بسترها حاضر هستیم.

برای مثال فیلسوفان مسلمان هیچ کدام به راهی نرفته اند که منجر به انکار توحید شود؛ همه به گونه ای می رفتند که حقیقت توحید را اثبات کنند. یعنی فضایی که می اندیشند و گرایشی که دارند در اندیشه آنها حاکم است و اثر میگذارد.

و از همه مهم تر ما وقتی می اندیشیم اختیار ما مطلق نیست و بیش از هر چیز اختیار ما قید به الوهیت می خورد. اگر ما موجوداتی مستقل از دستگاه الهی بودیم و برای خودمان یک «اله» بودیم که هیچ قیدی نداشت، هیچ عاملی نمی توانست فهم ها را با هم هماهنگ کند و ما بستری برای تفاهم دو اله پیدا نمی کردیم.

ما یا در دستگاه نبی اکرم هستیم یا شیطان و البته هر دو در محور ربوبیت حضرت حق هستند. چون عالم یک اله دارد، و همه در محیط آن خداوند نفس می کشیم، می فهمیم. این دو شخصیت ما را سامان میدهد. اراده ما با اراده او قید میخورد و برای فهم من حدود مشخص می کند. حدود نقطه اتمام حجت و تفاهم الهی است.

برخی مردم به صورت ارادی خود را با اراده حق هماهنگ میکنند، همان طور که در دستگاه باطل چنین است و به صورت ارادی با هم همکاری می کنند. و برای همین است که خیلی وقت ها اهل باطل حرف اهل حق را نمی فهمند (انک لاتسمع الموتی و لا تسمع الصم الدعا) یا (سوا علیهم أأنذرتهم أم لم تنذرهم لایومنون)

اراده حضرت حق مبدا تفاهم فهم هاست، و راه تشخیص معرفت حق و باطل نیز حجیت است. البته این فهم ما نسبتی با واقعیت هم دارد که اغلب از این زاویه به بحث نگاه می کنند.

اگر بخواهی فهم را با یک متغیر بسنجی و آن تطابق با واقع باشد کار دشواری نیست؛ اگر بخواهی نسبت فهم را صرفا با حق و باطل هم بسنجی باز کار دشوار نیست، اما پیچیدگی کار اینجاست که از یک طرف نسبت فهم را با واقع و از یک طرف هماهنگی با اراده الهی در نظر بگیرید که آن وقت کار سخت می شود.پ

اگر فقط فهم متعین بر تطابق با واقع باشد به نسبیت می انجامد اما اگر حق و باطل را هم به آن اضافه کردی لزوما چنین نیست.

به نظر من حتی یک فیلسوف اسلامی متعهد به این نیست که اکتشاف را بفهمد بلکه فهم را مورد بررسی قرار می دهد. من قرائت علامه طباطبایی از وحدت عاقل و معقول این می فهمم که تعهد علامه به توضیح فهم است نه انکشاف. جالب اینجاست که آقای هم این نکته را متوجه شده است و در حاشیه خود بر نهایه می گوید که این تلقی منجر به انکار رویکرد اصولی می شود که در حوزه های علمیه رواج دارد.

بنابراین آنکه در بستر الهی است به میزانی که تولی و تبعیت کند، فهم حق را درمی یابد و بر این مبنا فهم از طریق ولایت صورت میگیرد نه قوای فاهمه. سجده و خضوع ما به نبی اکرم به میزانی که باشد فهم حق برما حادث می شود و اگر به عکس تسلیم ولایت ابلیس شدیم و استکبار در ما جاری شد، باطل می فهمیم.

در نتیجه ما باید ارتباط با بستر تاریخی به نحوی تعیین کنیم که منجر به نسبی گرایی نشود و نسبت فهم با واقع را منکر نشویم و از آن طرف منطق فهم باید بتواند حقانیت را هم وارد کند.

هیچ ضرورتی ندارد که ما در تفسیر فهم به تفسیرهایی ملتزم باشد که حتی مال فلسفه اسلامی هم نیست. اگر از نظر فیلسوف ها فهم ما به ارتباط با عقول و عالم بالا مرتبط است، پس نتیجه این است که مستقل نمی فهمید. اگر فیلسوفان به شیطان توجه کرده اند، و رهزن های حقیقت را در نظر گرفته اند، پس به نسبت فهم با باطل هم توجه کرده اند، اگرچه صریحا این را نگفته باشند.

شهرستانی:

با این منظر که مطرح شد، نظامی برای فهم به وجود می آید که این با دیدگاه متعارف فلسفه اسلامی که در مرحله علم حق و باطل، کفر و ایمان را مرتبه ای برایش قائل نیست در تصور و تصدیق مدخلیتی لزوما برایش قائل نیست متفاوت می شود. حال این سوال پیش می اید که آیا تطابق همان انکشاف نیست؟

میرباقری:

اولا نگویید فلسفه اسلامی نیست صدر المتالهین قائل است. ثانیا انکشاف، احاطه به علم واقع است. اگر تصویری در ذهن آمد لزوما تصویر، علم نیست. یک درک کننده ای هم هست که در نسبت با او علم معنا پیدا می کند. مثل آنکه تصویر آینه را علم بدانیم، در حالی که تصویر تصویر است. انکشاف صرف تطابق نیست. درک کننده باید نسبت واقعی با جهان برقرار کند تا بگوییم فهم جهان واقع شده است. مطلق تطابق انکشاف نیست. علامه طباطبایی در مقاله چهارم اصول فلسفه و روش رئالسیم تفسیر جدیدی از تطابق ارائه می کنند که در اصول فلسفه اراده می کنند.

پارسانیا:

در اینکه ما یک معرفت داریم و یک علم شکی نیست. علم نور است و ما را به حقیقت می رساند اما معرفت ممکن است تخیل باشد، علم نباشد، و دسائسی باشد که ما را از حقیقت دور می کند و یا به تعبیری مغالطه یا شبهه باشد.

شبهه بدین معنا که شبیه حق است و آدم می ماند که این علم است یا نه. یعنی باطل لباسی از حق می پوشاند و میتواند خود را تثبیت کند و بازاری برای خودش ایجاد کند. معرفت اعم است و بخشی از معرفت حق و بخشی از آن باطل است.

بدون شک اراده انسان در تامین معرفت حق و گرفتار شدن به باطل دخیل است (و نفس و ما سواها فألهمها فجورها و تقواها). در این بین تردیدی نیست که اراده انسان در کسب معرفت باطل سهم مهمی دارد (و مکرو و مکر الله و الله خیرالماکرین) خدا با این اراده باطل همراهی میکند تا در گمراهی بماند. معرفت از ناحیه خداوند داده می شود حقیقت از آن ناحیه ظهور پیدا میکند، اما متاثر از مکر الهی و گرفتاری در تولی شیطان و القائات آن هم ممکن است گمراهی ایجاد شود (ان الشیطین لیوحیون بعضهم). تا آنجا که بنا به آن حدیث حضرت امیر شیطان می تواند صاحب خانه شوند و با چشم ما ببینند، با گوش ما بشنود.

بسط حقیقت متاثر از این است که آیا انسان مسئولانه برخورد کند تا حقایق بروز و ظهور پیدا کند یا نه. کار شیطان وسوسه است و اراده انسان در این بین نقش اعدادی دارد. همه فهم حقیقت متاثر از اراده انسان نیست. به این دلیل که اولا برخی از حقایق، هدایت ابتدایی خداوند است برای اینکه حجت را تمام کند، ثانیا اگر کسی از حقیقت اعراض کرد، حقیقت به راحتی نمی رود و تا حدی با وی است از بیرون و درون او را اذیت می کند. باطل در وجود انسان بسط پیدا می کند، اما ارتباط انسان با حقیقت به طور کامل قطع نمی شود.

اما اینکه گفته شد «لو کان فیهما الهه الا فسدتا» شهید مطهری درباره این آیه میگوید، وجود دو خداوند عاقل در فضای متباین لزوما فساد نیست، بلکه این برهان در واقع اعمال دو علت بر معلول واحد را مطرح می کنند. نکته معرفت شناختی این است که ما در جهان واحدی حضور داریم. ما مفاهیم خود را از ناحیه او می یابیم و با آن سرمایه راه می افتیم. اگر ما این امانت را به اهلش نمی دهیم، به جای دیگر منطبق کرده ایم و مجازها را حقیقت دانسته ایم و تطبیق را جای دیگر بردیم مشکل از ماست. در هر حال راه بسته نیست و تا وقتی که انسان در این عالم است امکان بازگشت به خدا هست. در فرصت های مختلف این نشانه ها بروز و ظهور پیدا می کند، تا آنکه حجج تمام شود.

شهرستانی:

در مقام تحقق تاریخی، بین انسان مومن و انسانی که اراده اش در مسیر باطل است، تحقق علم آیا یکسان است؟ اراده انسان که موضوع حق و باطل است، شرط وجودی تحقق علم است شرط معد که هست کسی که اراده باطل دارد خود را در محل استماع حق قرار نمی دهد اما مدخلیتی علی برای تحقق علم ایجاد میکند؟

پارسانیا:

این که انسان حقیقت را بیافریند نه. انسان حقیقت را می یابد. در اینکه بیابد اراده نقش ایفا میکند. حقیقت افاضه میشود و دریافت میکند. اما این حقیقت معنایش مطابقت است؟ آری و خیر.

گاهی هم فکر میکنیم که مطابق با عالم طبیعت است. همه جا یکسان و یکسو نیست و در این زمینه تاملات جدی می طلبد. اما حوزه مسائل باطل اراده نقش مهم تری دارد. شبیه به ایدئولوژی است که ما برمی سازیم.

شهرستانی

بازگردیم به کتاب دکتر کچویان؛ من میخواهم مسئله تاریخ را هم وارد کنید. حق و باطل بحث عرضی است. میخواهم بحث طولی شود، که نقش تاریخ این وسط معلوم شود و تاثیر دوره های زمان های مختلف بر معرفت چیست.

میرباقری:

تردیدی نیست که فهم بشر در یک مسیر تاریخی رو به تکامل است؛ الان نظریاتی که در حوزه علوم مختلف مطرح میشود مال یک فرد نیست مال حتی یگ گروه نیست بحث هم افزایی تاریخی است. اگر برای تاریخ وحدت حقیقی قائل باشیم، آن وقت ده ها مسئله فهم تاریخی مطرح میشود. به نظر من فهم ما تکامل تاریخی دارد. و بر همین اساس است که فهم حق با تکامل ادیان تفسیر میشود. حق از طریق خلفا و اولیای الهی طرح می شود. حتی در دستگاه باطل تکاملش با امداد الهی بر محور اولیای طاغوت صورت می گیرد. اگر امم را ببینید، فرهنگ، ساخت اجتماعی و حتی روح و ایمانشان به میزان ظرفیت ولیّ شان است و سبقت بر اولیا نمی گیرد. بر همین اساس ادوار معرفت تابع انبیا است و آنچه در دوره ظهور حضرت ولیعصر از علم کشف می شود، معرفتهایی ظهور می کند که قبل از آن ممکن نبوده است. برای همین از 28 حرف علم تنها دو حرف قبل از زمان ظهور مطرح میشود. از این مبنا انقلاب اسلامی کمک می کند که بابی جدید برای معرفت باز شود.

شهرستانی:

من می توانیم اینگونه برداشت کنم که دو ساحتی که اول بحث مطرح شد، برمی گردد به دو ساحت وجودی انسان که این دو ساحت معرفت تحقق پیدا کند. بر این اساس آیا می توان چنین نتیجه گرفت که چون وجود انسان تشکیکی است مراتب معرفت تشکیکی است؟ یعنی یکی از مراتب معرفت مقید به زمان و مکان است و آن مرتبه که مقید به زمان و مکان نیست که روح است موجد حقیقت مطلق می شود؟

پارسانیا:

یقینا همین طور است. اما یکی در ذیل دیگری هویت و معنایش خواهد بود. بدن مان با اراده و معرفت حرکت میکند بنابراین ادرااکات سطح بدن و حس با ادراکات بالا فهمیده می شود. با ساحتی از معنا که آشکار می شود، متخیلات را سازمان می دهیم، خیال مستقل از حوزه های معرفتی حوزه اصول دین ما این است که در دسترس

حقیقتی که بین انبیا و همه مومنان ثابت است

امور متعالی است

ما حداقلی از شریعت اینگونه است

حداقلی از حقیقت از طریق پیامبر باطنی به ما میرسد. خدا حجت را در این زمینه تمام میکند. از امام رضا (ع) میپرسند حجت خدا بر ما چیست؟ میگویند عقل.

شهرستانی:

آیا انسان بخشی از وجودش مسافر تاریخ است یا تمام وجودش متاثر از شرایط و دوره های تاریخ است؟ آیا تکامل اداور مختلف تاریخی ذیل اسما الهی یا اولیا الله تکامل پیدا می کند.

میرباقری:

ثابت و متغیر در وجود انسان باید بررسی شود. هیچ ساحت وجودی ما ثبات ندارد. در مخلوق ثبات مطلق بی معناست اگر ثبات یکی شد، با خالق یکی می شود. حتی فطرت ما هم رشد دارد در حدیث آمده که لیصیرو بهم دفائن العقول. اوست که در باطن ما ظهور دارد که آن عقل می شود. عقل صرفا قوه سنجش نیست بلکه عامل بندگی است. تجلی نبی در ماست و هماهنگ با آن است. حجت نه با عقل باطنی تمام میشود نه عقل ظاهری هر دو لازم است. اگر دانه ای باشد، اما خورشید نتابد رویشی نیست و برعکس. اما آنکه می رویاند خورشید است. مخاطب انبیا عقل ماست اما ما نیستیم که انبیا را پیدا می کنیم. آغاز از حجت بیرون است و حقیقت آن نبی است که در نفس ما ظهور دارد. فطرت ما ظهور عقل کامل در ماست. آن عقل کامل دعوت می کند و داعی الی الله به ما است و ما  تبعیت می کنیم.

اینکه در ما فطرت توحیدی است تردیدی نیست خود فطرت تکامل پیدا می کند. توحید نبی اکرم و رشد امت اسلامی میان سایر امم، کامل تر از سایر ادیان و انبیاست، در حالی که فطرت ها همگی یکسان است. اما ظرفیت دریافت توحید در فطرت ها یکسان نیست. آنچه فطرت ابراهیم خلیل است و آنکه انسان در زمان اوست یکی نیست. حتی روح ما ظرفیت تکامل دارد و آنچه ظرفیت روح ماست تاریخ دارد و غیر از روح ماست. عالم تاریخی روح غیر از تاریخ ظاهر است، که با فلسفه تاریخ متداول متفاوت است. انسان در ارتباط با خدای متعال و مسیر موجود تاریخی می سازد.

۱ دیدگاه

    هادی ملک زاده :

    مبنای برون دینی صرف
    مقدمه
    هرکس بخواهد دین را صرفا با هدایت بیرون دین بفهمد و از درون دین مدد نجوید در واقع می خواهد با ظلمات به تفسیر نور بنشیند. باید با نور اشیاء ظلمانی را دید نه با ظلمات به تفسیر نور پرداخت. بی جهت نیست که مولای متقیان صلوات الله علیه فرمودند بنا تکشف الظلمات بنا تکشف الشبهات. لا تکشف الظلمات و الشبهات الا به (بالقرآن). چون امام باطن عینی قرآن است.
    هر حقیقتی جلوه ای دارد آثار و لوازمی دارد خودش از خودش خبر می دهد به ویژه وقتی که آن حقیقت از همه آگاهتر و قادر تر باشد. اشیا می توانند آیتی و نشانه ای برای خدای خالق باشند لکن هیچ کس مثل خدا نمی تواند از خدا خبر دهد چرا که علیمتر و خبیرتر از او وجود ندارد احدی چون خبیر خبر نمی کند. پس خدای متعال برای اینکه به بشر خبر دهد و خودش را برای مخلوقاتش معرفی کند به علت تعالی امکان ارتباط مستقیم بین همه انسانها با خدا منتقی می باشد از این رو سفیر و رسول و امام و حجت می فرستد لکن حجتی که می فرستد از همه امت آگاه تر و عاقل تر و حکیم تر است پس برای اینکه خدا را به معنای مطلوب بشناسیم تنها راه خود خدا و حجت او خواهد بود.
    حجت خدا خود مبین است
    رسول خدا که می آید نیازی به متکلم، فیلسوف، عارف، جامعه شناس، روانشناس، سیاست شناس و منطق دان ندارد تا او را معرفی و توجیه کند، به تعریف و اثبات این دانشمندان بشری نیازی ندارد.
    پیامبر از چنان عظمتی برخوردار است که بیانی گویاتر از خودش وجود ندارد کسی با وجود تر باصفت تر و با عمل تر و با اثر تر از او نیست تا بتواند او را معرفی کند خودش زبان خودش است
    قرآن خودش بین و مبین خودش است خودش خودش را تعریف تصوری و اثبات تصدیقی می کند و به تبیین و توجیه خود می پردازد. خودش نوری است که آمده تا بشریت را از ظلمات به نور ببردآنگاه چگونه ممکن است بشر تاریک ظلوم جهول کفور بتواند بر نور مرسل الهی پرتو بیافکند و آن را روشنتر از خود آن توضیح دهد. اگر ما آن قدر نادان باشیم که برای توضیح و توجیه پیامبر از دیگران عاجزانه ممد بجوئیم ضمنا اعتراف کرده ایم که آنها از پیامبر در تعریف و اثبات، فهمیده تر و خوش بیان تر و نورانی تر هستند.
    مثلا بجای اینکه از رسول اعظم و نبی اکرم ص بخواهیم ارسطو افلاطون کانت هگل نیچه مارکس دورکیم ماکس وبر فروید فخر رازی ابن سینا خواجه طوسی شیخ اشراق ملاصدرا محی الدین را تعریف و تفسیر و تبیین و توجیه کند به خطا بل بخبط از آنها می پرسیم که پیامبر کیست از ظلمت می پرسیم نور چیست از جهول می خواهیم علیم را شرح دهد از کفور می خواهیم شکور را شرح کند. گویا می گوییم ای ظالم عادل را تفسیر کن ای نفهم فهمیده را تبیین کن ای غافل هشیار را توضیح بده ای بی خبر باخبر را تفسیر کن از متفلسف وارفته می طلبیم که متاله وارسته را تفسیر کند . مولی الموحدین و حامل علم اولین و آخرین می فرماید دانا نادان را می شناسد چون سابقه و تجربه نادانی دارد لکن نادان دانا را نمی شناسد چون سابقا دانا نبوده است. پیامبر با نوری آسمانی آمده تا همه آدمیان زمینی و زمین گیر و زمین خورده را صلا دهد و از ظلمات وارهاند و به سمت و سوی نور بکشاند، آنگاه نادان گم کرده راهی چون فروید مارکس دکارت کانت اسپینوزا ابن سینا ملاصدرا می تواند روشنی بر دین بیافکند و آن را روشن کند و معقول و موجه نماید مگر دین خودش نور و برهان و بیان زبان تحلیل و تعلیل و توجیه و تفسیر ندارد؟ مگر قرآن کریم نمی فرماید به کدامین سخن بعد از قرآن ایمان می آورند؟ فبای حدیث بعد الله و آیاته یومنون یعنی اگر قرآن کسی را سود نبخشد هر بیان و برهانی بیهوده، بی اثر و بی ثمر است. مگر امیر المومنین ع خودش امیر بیان نیست و علم اولین و آخرین را ندارد آن وقت برای شرح و تفسیر آن امام همام که محیط به همه اشیا است به حدس و گمان و خرص و تخمین و تخیل محی الدین و ملاصدرا محتاج است؟
    رابطه ایمان و فلسفه و عرفان
    اگر فلسفه صدرا یا عرفان محی الدین نوری و فروغی دارد از پیامبر و امام گرفته نه برعکس. اسلام فلسفه اسلامی را نگه داشته( تا مثل فلسفه غرب گرانبار از سفسطه نشود و در زمین دفن نشود و زیاد از اسلام دور نشود) نه فلسفه اسلامی اسلام را. اسلام، عرفان اسلامی را حفظ کرده نه برعکس. ایمان صدرا به فلسفه او نور پاشیده نه فلسفه او به ایمانش فروغی بخشیده است. بگذریم که ملاصدرا نه در روش و متد اسلامی ناب است نه در محتوا و مضمون. در حقیقت او به روش حکما و عرفا و دعاوی آنها اعتماد داشته است.(ادامه دارد فقط جهت همراهی ارسال شد نظر بدهید لطفا و نقد کنید)

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه