مقایسه تطبیقی رویکرد فوکویی و هابرماسی در برنامه ریزی

معرفی کتاب «سایه های قدرت»

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

نویسنده کتاب: جین هیلیر ؛ ترجمه کمال پولادی و مرجان ذکایی

انتشارات: جامعه مهندسان مشاور ایران

زمان: 1388

زمان انتشار: ۱۳:۲۴ ۱۳۹۲/۰۴/۱۰

نگارنده این کتاب تصمیم سازی در برنامه ریزی برای کاربری زمین را با توجه به نظریه هابرماس درباره کنش ارتباطی و ایده های فوکو درباره ی قدرت را مورد بررسی قرار می دهد. نویسنده کتاب بر ای این باور است که برنامه ریزی ها در رسیدن به اهدافشان مایوس کننده بوده‏اند و علت آن را […]

نگارنده این کتاب تصمیم سازی در برنامه ریزی برای کاربری زمین را با توجه به نظریه هابرماس درباره کنش ارتباطی و ایده های فوکو درباره ی قدرت را مورد بررسی قرار می دهد. نویسنده کتاب بر ای این باور است که برنامه ریزی ها در رسیدن به اهدافشان مایوس کننده بوده‏اند و علت آن را نیز وجود سایه های قدرت و افراد بانفوذی که مسیر برنامه ها را به سمت سوی خاصی می کشانند، می داند. از طرفی نیز فاصله بین عمل و واقعیت برنامه ریزی خیلی زیاد می باشد و خیلی از کارهای روزمره ای که در برنامه ریزی صورت می گیرد تاکنون وارد نظریه پردازی نشده اند. وی معتقد به تلفیق نظریه و عمل می باشد و تاکید اش بر این است که نظریه ی برنامه ریزی باید مبتنی بر عمل برنامه ریزی باشد و متقابلا عمل برنامه ریزی متکی بر نظریه برنامه ریزی.

هیلیر براین نکته تاکید می کند که تصمیمات محلی درباره برنامه ریزی محلی، جدای از هویت های باز ساخت شده ی اجتماعی و ذهنی و سرزمینی وهم چنین معناها و ارزش های مردم محلی و برنامه ریزان درک شدنی نیست.

وی با تلفیق دو رویکرد، ابتدا متاثر از فوکو نشان می دهد که رشته هایی چون برنامه ریزی نه تنها از لحاظ ارزشی خنثی نیستند بلکه به منافع منافع قدرت خاصی خدمت می کند و سپس با توجه به نظر هابرماس اذعان می کند که چگونه راهبرد تکنوکراتیک در تصمیم گیری به تصمیماتی مشروعیت علمی داده است که غالبا در مشاوره های باز و عمومی، منجر به اجماع نمی شوند. وی در بخش هایی از کتاب گفتگوی خیالی با هابرماس وفوکو برقرار می کند و نظریه های آن ها را باهم در رابطه با برنامه ریزی مقایسه می کند و نتیجه می گیرد که این دو می توانند مکمل هم باشند «مثلا نظریه ی هابرماس در بردارنده ی بعدی هنجاری است که در آثار فوکو به چشم نمی خورد و در عوض نظریه ی عام انگارانه ی هابرماس فاقد تجزیه و تحلیل خاص انگارانه ی قدرت  است که در آثار فوکو دیده می شود.»(هیلیر1388،17) وی در ادامه‏ی کار نقاط ضعف وقوت هر دو نظریه را بررسی می کند و معقتد است هیچ کدام به تنهایی قادر به ارائه چارچوب مطلوب برای تحقیقات اجتماعی نبوده و نقاط قوت این دو مکمل یکدیگرند. برای ساخت نوعی الگوی نظری سنجیده درباره ی دموکراسی گفتگویی در حیطه ی کار برنامه ریزی این دو را باید با هم آشتی داد. او با ارزیابی نظریات فوکو و هابرماس هم به تبارشناسی افکار ونظریات آنها می پردازد وهم آنها را در محیط عملیاتی محک می زند.

نویسنده با بهره گیری از حوداث عملی در برنامه ریزی نشان میدهد که گفتمان برنامه ریزی تنها به تحریف ارتباط نمی پردازد.کردارهای گفتمانی این رشته خود سازنده موضوع ارتباط اند. او نشان می دهد که چگونه کنشگران مختلف (برنامه ریزان، ساکنان محلی، نمایندگان منتخب، شرکت های ساختمانی، ونظایر اینها)در راهبرد برنامه ریزی مشارکتی نه تنها به آفرینش معنا اقدام می کنند بلکه رابطه پیچیده ی قدرت را نیز به منصه ظهور می گذارند. تجزیه وتحلیل نمونه های راهبرد مشارکتی که آگاهانه متکی بر نوعی اجماع سازی از نوع هابرماسی می باشند، به روشنی بیانگر برخی نارسایی های نظری، ابهام ها در باب مشارکت،و هم چنین قدرت وبازی قدرت می باشند. هیلیر در واقع نظریه هابرماس را یک نظریه انتزاعی می داند و آن را قابل پیاده شدن در محیط عملیاتی  نمی داند و در همین حوزه ی ابهام هاست که رویکرد فوکویی می تواند دربردارنده ی روشنگری هایی برای تحلیل روابط بین این کنشگران باشد.

نویسنده این کتاب با آوردن نمونه های عملی در خصوص استرالیای غربی نشان می دهد که چگونه عقلانیت ارتباطی به قدرت و کنش راهبردی منتج می شود. هم چنین بیانگر آنست که چگونه جنبه های«سیاسی» کنش مستقیم یا لابی گری قادر است چارچوب نظری«اخلاقی» کنش ارتباطی را متزلزل سازد. و از طرفی نیز معتقد است که فوکو وجود قدرت را افشا و تحلیل کرده است وما باید از تحلیل صرف بالاتر رویم و یک چاره ای بر حل این مسئله بیاندیشیم. او ازسویی دیگر سیاستگزاری برنامه ریزی را نیزبه مثابه ی میانجی سیاسی تصور می نماید که به واسطه ی آن ناهمسازی تفاوتها تبلور یافته و مورد مناقشه قرار می گیرد. به علاوه در صورتی که اخلاقیات اصالت اجتماعی اجماعی هابرماس را زیر سئوال می برد و آن را به مثابه ی پدیده ای اتوپیایی و غیر واقعی می داند. پس وفاق در برنامه ریزی در خصوص مسائل مختلف در نظر و عمل چگونه حاصل خواهد شد و یا به قول نویسنده «آیا می توان به اخلاقیاتی آگنوپلورالیتیک در نظر وعمل نایل آمد؟»

خود نویسنده کتاب نیز دراین مرحله در ارائه راه حل برای این مسئله ناتوان می باشدو تردید دارد که بتوان این خلاء را پر کرد و البته این را می پذیرد و می گوید«من نگاه تازه ای  را به نظریه ی برنامه ریزی ارائه میدهم، که مبتنی بر عمل است ومی پذیرد که بیشتر تصمیم گیریها اجماعی نخواهد بود و اینکه هنوز بین فهم ما ونظریه پردازی شکاف بزرگ وعمده ای وجود دارد. با این حال من می خواهم دست کم یکی از آن شکاف ها را پرکنم؛ شکاف بین پیشنهاد های مقامات و تصمیم نمایندگان منتخب، شکاف بین اقتدار برنامه ریزان حرفه ای و سیاست در حوزه ی اقتدار عمومی.»

او هم چنین نشان می دهد که چگونه مجاری رسمی و قانونی روابط در فرآیند های برنامه ریزی اساساً سلسله مراتبی، انتخابی و دولت محورهستند. برعکس، فعالیت های شبکه ای غیر رسمی شامل طیف گسترده ای از بازیگران بوده و در تاثیر گذاری بر فرآیند برنامه ریزی بسیار کارآمدتر می باشند.

گزیده هایی از سایه های قدرت

نویسنده در فصل اول در باره ی هدف کتاب، مقصد و ساختار و از طرفی به تبیین رابطه ی متقابل نظریه بر پایه عمل و عمل بر پایه ی سخن می گوید.  سپس در بخش دوم گفتگویی خیالی با هابرماس و فوکو ترتیب می‏ دهد. در این بخش به بررسی بحث مربوط ارتباط مبتنی برقدرت ونیزقدرت ارتباطی می پردازد و چگونگی شکل گیری مفاهیم هابرماسی وفوکویی را نشان می دهد. او در این فصل ضمن بیان ارتباط نظریات آنها با برنامه ریزی را گفتگویی چالش برانگیز و خیالی با دو متفکر و فیلسوف بزرگ غربی انجام می دهد.

ارتباط قدرتمدار؛ باززایی عنصر لیبرال دموکراسی

«آثار یورگن هابرماس حاکم از تدوام سنت لیبرال دموکراسی است که با کارهای و توماس هابز و جان لاک شروع شد ودر تعیبر روسو وجه مشارکتی پیدا کرد، تا اینکه بعدا به دست هانا آرنت بیش از پیش اصلاح گردید.»(هیلیر:1388،39)

انتقادی که به نوع رویکرد نظری متاثر از هابرماس در حوزه مربوط به برنامه ریزی می تواند طرح شود؛ «نادیده گرفتن ملاحظات مربوط به قدرت،عدم توجه به محدویت های کنش انسانی، کنارگذاشتن موضوع تفاوتها و فقدان روش شناسی دقیق برای پرداختن به قدرت» است. ارزیابی هابرماس از برنامه ریزی، ظرفیت های ارتباطی را در نقش برنامه‏ریزان تشخیص می دهد وبر آن مبنا عمل می کند. چنین شیوه‏ای از برنامه ریزی به این موضوع می پردازد که چگونه کنش های برنامه ریزان توقعات وتفاهمات دیگران را شکل می دهد.

نویسنده در فصل سوم  بعد از اکتشاف ظرفیت های سازگاری بین اندیشه های فوکویی و هابرماسی به برجسته کردن کردن آنچه که این دو نویسنده به عنوان نقاط اشتراک ونقاط افتراق خود می فهمیده اند می پردازد. نویسنده در بحث راجع به آرای فوکو که متمرکز بر زندان ها و پناهندگان وبیمارستانها بوده آنها را با مسائل برنامه ریزی تطبیق می دهد وبر این باور است برنامه ریزی شهری در هرگونه اعمال قدرت جای اساسی دارد. ومفاهیم اساسی نظریات فوکو را «انضباط»، «عادی سازی»، «مقاومت» در برنامه ریزی مصداق یابی می کند.

مکان و برنامه ریزی فضایی عرصه تجلی قدرت

برنامه ریزی بنا به سرشت خود نوعی انضباط هنجاری است. این برنامه ریزی با بسیج مکان و معماری سروکار دارد. همانگونه که اوالد می گوید،برنامه ریزی از منظر فوکویی دیگر محل تجلی قدرت نیست بلکه خود قدرت است. و برنامه ریزی، به لحاظ مکانی، اقتصادی، اجتماعی ونظایر اینها مردم را در مکان قرار میدهد، وجایگاهشان را به آنها یاد آور می شودوبه هرکس هویت خاص او را اعطا می کند ونویسنده بر این باور است که این کارکرد هم ستمگرانه است وهم آنجا که مسائل مشترک هویتی مردم توان مقاومت پیدا کند توان دهنده است. واز طرفی خود اذعان می کند که برنامه ریزی دلمشغولی خاصی به مکان دارد، زیرا از طریق فضاست که روابط بین قدرت و دانش را تشخیص می دهد؛«مکان در هر وجهی از قدرت جای بنیادین دارد.»

فوکو عام گرایی هابرماس را توهم می خواند. هیلیر نقطه قوت فوکو را توجهش به قدرت میداند و نقطه ضعف اش نهلیستی بودن واینکه قدرت را تحلیل کرده وراه حل مناسبی ارائه نداده است. به زعم نویسنده تعبیر فوکو وهابرماس از تجدد ونگاه اخلاقی-سیاسی آنها به مدرنیته تنها موردی است که دیدگاه  آنها را در برابر یک دیگر قرار می گیرد.(همان:84)

تلفیق رویکردها؛ پایه های چارچوب نظری جدید

در فصل چهارم هیلیر به ارائه بررسی ساده شده ای از شباهت ها و وجوه مکمل نظریه این دو نویسنده می پردازد. واین مدل در فصلهای بعدی تکامل می یابد. وی می گوید اگر قرار باشدمنافع متقابل به اجرا درآید، لازم است کنشگران به جای اینکه یکدیگر را پشت سربگذارند با یکدیگر گفتگو کنند.مفهوم عدالت در راهبردهای وفاق سازی نقش بنیادین دارد. کنشگران به برخورد عادلانه در فرآیند عمل عادلانه احترام می گذارند.

 او دراین فصل برنامه ریزی راکاری از نوع سایه روشن می داند. وی در تشریح این بازی نور و سایه نقش زبان را برجسته می کند. زبان در واقع پایه و شالوده ی تصریح ارزشهای کنشگران است واینکه چگونه این ارزشها از طریق گفتگو وروایت،به فرایندهای تصمیم سازی منتقل می شود. فهمی از نظریه کنشگر _شبکه بیانگر آن است که چگونه برخی از کنشگران،برخی دیگر را به پذیرش دیدگاههای خود متقاعد می سازند.

در ادامه نویسنده دو داستان واقعی برنامه ریزی را مطرح می کند که راجع به استرالیای غربی می باشد و این داستانها به روشنی بیانگر مزایای برنامه ریزی جمعی می باشند. اما در عین حال نشان دهنده ی امکان بروز مشکلات و لغزشهای پیش بینی ناشدنی(همچون اختلاف عقیده های حل نشدنیو شگردهای لابی کردن)نیز هستند که چه بسا برای برخی گروه های اجتماعی به نتایج غیر عادلانه ختم شود. او همچنین بحث میکند که برنامه ریزان وگروههای اجتماعی مختلف چه تصوری از خود و همچنین مکان جغرافیایی خود یا دیگران دارند. تفاوت فرهنگی بین«خود» وهویت مکانی، وتفاوت بین گفتمان ها و ارزشها را توضیح می دهد. بیان می کند که چگونه ارزشها وذهنیت های مختلف بر برنامه ریزی تاثیر می گذارند.

خروج از سایه های قدرت

او با طرح «مذاکرات در سایه» می کوشد شکاف بین پیشنهادهای مقام های اداری برنامه ریزی وتصمیمات نمایندگان مردم را از طریق روایت ها یا نسخه های پنهان سیاست تصمیم گیری و منطق روشهای دموکراتیک پر کند این رفتارهای ارتباطی که مقدم بر فرایندهای شکلی وآیینی شده تصمیم گیری سیاسی اند وبا این فرایند ها تحلیل می شوند، موجب شکل گیری سایه قدرت، که دست اندرکاران برنامه ریزی ونظریه پردازان برنامه ریزی درون آن کار می کنند،می گردند. او می کوشد با کشف مفهوم وجستجوی بازی قدرت از جانب نمایندگان منتخب ومقامات اداری با تکیه بر مفهوم عادت واره، بر چنین سایه هایی پرتو بیفکند و امکان «خروج از سایه های قدرت» را طرح نماید.

هیلیر در نهایت به بحث در باره امکان گذر کردن از تضاد های آشتی ناپذیر به سوی اختلاف های مصالحه پذیر می پردازد. او می پذیردکه بعضی اختلاف ها ممکن است بدون امکان وفاق یافتن ادامه پیداکنند واینکه منازعه لزوماً هم چیز بدی نیست.وی معتقد است که در این جا سه متغیر اساسی وجود دارد؛ «معیارهای ارزشی بازیگران،تصور آنها از دیگر بازیگران،و الویت برآیند نزد آنها.و ما می باید تفاوت معیارهای ارزشی مشارکت کنندگان،چیزی که دوست دارند،خواهان آنند،نیازمندآنندو نسبت به آن متعهد هستند. یعنی تمایز موازین ارزشی محوری وثانوی را درک کنیم.به باور ساباتیر(1987) نظام ارزشی بازیگران، ساختار سه لایه مرکب از هسته  اصول هنجاری هستی شناختی وبنیادی، هسته سیاست گزاری از گزینه های پایه ای وجنبه های ثانوی است که بازیگران به دلایل مختلف حاضر به مصالحه در خصوص آنها هستند(جین هیلیر1387:16).

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه