مناسبات قدرت و فرهنگ در مطالعات فرهنگی

زمان انتشار: ۱۲:۴۸ ۱۳۹۱/۱۰/۷

مطالعات فرهنگی پیام‏آور بازگشت بشر سرگشته به عصر سوفسطائیان و ابطال تاریخ غرب فلسفی است. مطالعات فرهنگی نشان‏دهنده تحولی بزرگ در تمدن غرب است و نوید می‏دهد که دیگر حتی احتیاجی به توجیه عقلانی کنش‏ها نیست؛ در مطالعات فرهنگی هوای نفس حاکم بلافصل است و خواب و خوراک (Everyday Life)، موضوع اصلی شناخت. اگر روزی «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» باScience مشابه پنداشته می‏شد امروز این «حلیه المتقین» است که منبع استخراج سبک زندگی[6] با رویکرد اسلامی پنداشته می‏شود.

مناسبات
«قدرت و فرهنگ» از نقاط کانونی مطالعات فرهنگی[2] و از مهم‏ترین چالش‏های آن بویژه
در ایران است. فهم این نکته که در عالم مدرن، جدال قدرت‏ها نظام معرفت، بهداشت، ورزش‏،
هنر و… را می‏آفریند از مهم‏ترین دستاوردهای مطالعات فرهنگی برای تمدن غربی است.
ضمن این‏که پیشنهاد مطالعات فرهنگی برای حل این معضل، مشارکت در فرآیند شکل‏گیری قدرت
است.

مطالعات
فرهنگی به انسان غربی می‏آموزد که برخلاف ادعاهای عصر روشنگری، هیچ راه حل قابل اعتمادی
وجود ندارد؛ علم، بافته‏های مؤید جریان‏های حاکم و روش علمی، چگونگی موجه‏سازی آن است
و هویت در تصرف هژمونی مردان یا سفیدپوستان یا ثروتمندان یا … قرار دارد. در مقابل،
رهایی‏بخشی به عنوان شعار مطالعات فرهنگی حامل این پیام است که «ای تحقیرشده و ای محروم،
تو نیز خود را برای کسب امتیازات اجتماعی و تغییر توافقات جمعی مهیا کن.»

به عبارت
بهتر، هنگامی که حقیقتی وجود ندارد باید با مشارکت در جریانات قدرت و با منطق بازی‏های
زبانی[3] و اقناع جمعی، توافقات اجتماعی (قوانین) را جهت‏دهی کرده و واقعیت را رقم
زد؛ یا اقناع کن و سلطه بدست‏آور یا قانع شو و سلطه بپذیر. بنابراین، مطالعات فرهنگی
به مطالعه «شدن»‏ها (پروسه‏ها) می‏پردازد و پروسه‏ها را برآیند «سازی‏ها» (پروژه‏ها)
می‏داند[4]. و بشارت می‏دهد که اگر همه با جدیت بکوشند، امتیازات اجتماعی به صورتی
عادلانه تقسیم و پروژه مدرنیته تمام خواهد شد؛ آرمان‏شهر عادلانه‏ای که بر منطق تنازع
برای بقا استوار است. در منطق مطالعات فرهنگی، عدالت یعنی تنظیم اعتباریات بر مبنای
وزن‏کشی اجتماعی، و وزن‏کشی اجتماعی از طریق حضور اجتماعی و بازی‏های زبانی صورت می‏گیرد.
بنابراین، ریشه «مقاومت از طریق مناسک» و «گسترش کنش‏های نمادین» در تنازع برای بقا
است.

تنها
تفاوت «تنازع برای بقا» در مرحله سرمایه‏داری متقدم و سرمایه‏داری متأخر آن است که
در مرحله نخست «مشارکت در تولید» و در مرحله دوم «مشارکت در مصرف» چرخ‏دنده‏های سرمایه‏داری
را روان‏تر می‏کند. اگر در مرحله نخست، این فرودستان بودند که برای سیر کردن عائله
و تأمین زندگی حداقلی، دست به کنش اجتماعی زدند، در مرحله دوم این سرمایه‏داری است
که فرودستان را به مصرف بیشتر برای بروز ارزش‏ها و اندیشه‏های خود فرا می‏خواند.

بنابراین،
منطق مطالعات فرهنگی منطق اقناع و گفتگوی میان افراد و دسته‏ها و گروه‏ها (جنبش‏های
اجتماعی نوین[5]) بر سر ابقا یا الغای امتیازات بر مبنای فقدان حقیقت و نسبیت واقعیت
است. به عنوان مثال، اگر در دوران مدرن موجه نشان دادن همجنس‏گرایی نیازمند توجیهات
علمی بود و علت این امر را نه مسائل تربیتی- اخلاقی که بیولوژیک می‏نمایاندند، امروزه
همجنس‏گرایان می‏توانند با استفاده از نمادهای خاص و برپایی جلسات و رایزنی با سایر
گروه‏های اجتماعی، وزن اجتماعی خود را افزایش دهند و امکان ازدواج قانونی، بهره‏مندی
از بیمه، سرپرستی کودک، اخذ شناسنامه با عنوان والد شماره 1 و والد شماره 2 و… را
بدست آورند. چرا؟ به دلیل آن‏که واقعیت‏های اجتماعی ریشه‏های غیرالهی و توافقی دارند
و می
شود
توافقات را تغییر داد و امتیاز اجتماعی جدیدی ابداع نمود.

مطالعات
فرهنگی پیام‏آور بازگشت بشر سرگشته به عصر سوفسطائیان و ابطال تاریخ غرب فلسفی است.
مطالعات فرهنگی نشان‏دهنده تحولی بزرگ در تمدن غرب است و نوید می‏دهد که دیگر حتی احتیاجی
به توجیه عقلانی کنش‏ها نیست؛ در مطالعات فرهنگی هوای نفس حاکم بلافصل است و خواب و
خوراک (
Everyday Life)، موضوع اصلی شناخت. اگر روزی «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء»
با
Science  مشابه پنداشته می‏شد امروز
این «حلیه المتقین» است که منبع استخراج سبک زندگی[6] با رویکرد اسلامی پنداشته می‏شود.

باز گردیم
به مسئله قدرت. قدرت در مطالعات فرهنگی سه سطح دارد: 1) قدرت تمدنی 2) قدرت‏های جهانی
و بین‏المللی 3) قدرت داخلی. قدرت تمدنی آن بخشی از سلطه است که از طریق ادعای جهان‏شمولی
علم، برنامه‏های توسعه، نهادهای بین‏المللی نظیر سازمان ملل و… بر فرهنگ، اخلاق،
دانش و کنش سایرین تحمیل می‏شود. مبارزه علیه این سطح از سلطه، کمتر در مطالعات فرهنگی
غربی پیگیری می‏شود.

قدرت‏های
جهانی و بین‏المللی آن بخشی از سلطه است که از طریق تحمیل ایده‏های ابرقدرت‏ها بر سایر
ملل تحمیل می‏شود و جامعه مدنی، دموکراسی، حقوق بشر و آزادی پایه‏‏های این گفتمان سلطه‏گر
را بر فرهنگ، تاریخ، ذائقه و اندیشه سایر ملل تشکیل می‏دهد. مطالعات فرهنگی غربی در
این سطح نیز عملاً کاری از پیش نبرده است و اصلاً پروژه‏ اصلی بخشی از گفتمان مطالعات
فرهنگی در ایران، توجیه این سطح از سلطه است. ابزار این اقدام برجسته‏نمایی قدرت داخلی
و به فراموشی و نسیان سپردن قدرت‏های جهانی است. در همین حال، مهمترین اقدام مطالعات
فرهنگی در سطوح فوق را می‏توان در «شرق‏شناسی» ادوارد سعید و «غربزدگی» آل‏احمد جستجو
کرد.

شرح قدرت
داخلی به عنوان سطحی از قدرت در جامعه غربی پیشتر ذکر گردید، اما مطالعات فرهنگی ایرانی
در این سطح اقدامات فراوانی را سامان داده است؛ اقداماتی که ثمر چندانی نیز نداشته
است. و چنانچه مطالعات فرهنگی را تا سطح نق زدن علیه پایه‏های دینی خانواده و جامعه
ایرانی- که در زبان مطالعات فرهنگی می‏شود رمزگشایی از رمزگان فرهنگ دینی- تقلیل بدهیم،
قدمت مطالعات فرهنگی در ایران و جهان سوم بیش از مطالعات فرهنگی فرنگی می‏شود، چرا
که علوم اجتماعی و جریان‏های روشنفکری ایران اگرچه در دوره‏های مختلف نسبت به حکومت
مواضع مختلفی- از چاکر دست به سینه تا دشمن قسم‏خورده- داشته‏اند اما لحظه‏ای از هتاکی
علیه دین و دینداران فروگذار نکرده‏اند.

مشکلات
مطالعات فرهنگی در این سطح را می‏توان در موارد ذیل خلاصه کرد: 1) وابستگی مطالعات
فرهنگی ایرانی به تقلید و ترجمه و ارزش‏‏های دو سطح قبلی قدرت 2) وابستگی مطالعات فرهنگی
ایرانی به نوعی از فرهنگ عمدتاً مربوط به طبقات تحصیل‏کرده 3) به رسمیت نشناختن، انکار
و تحقیر فرهنگ عمومی ملت مسلمان ایران 4) تلاش برای تقلیل فرهنگ عامه در جامعه ایرانی
به بقایای فرهنگ و هنر دیکتاتوری پهلوی و شبکه‏های ماهواره‏ای فارسی‏زبان 5) عدم تطابق
پایه‏ها و مبانی مطالعات فرهنگی غربی با پایه‏‏ها و مبانی فرهنگ ایرانی.

البته
مباحث فوق به معنای بی‏فایدگی یا ضرورت برخورد سلبی با مطالعات فرهنگی نیست، بلکه باید
به اصطلاح خود رشته، رمزگشایی از زبان مطالعات فرهنگی را دریابیم تا امکان ارجاع به
«حکمت، گمشده مؤمن است» فراهم آید. به قول سیدحسن حسینی؛ «اگر یک مؤمن واقعی و با سواد
باشی، خواندن کتاب‏های ماتریالیستی می‏تواند گوشه‏ای از تفریحات سالم تو باشد!»

[2] Cultural
Studies

 

[3] Language
Game

[4]  بنابراین کاربرد دو مفهوم
جهانی‏شدن و جهانی‏سازی برای یک پدیده، بیانگر تفاوت موضع دو کاربر است. جهانی‏شدن
در جهت عادی‏سازی پروژه قدرتمندان و سلطه‏گران، و جهانی‏سازی در جهت افشا و آشنازدایی
از پروژه قدرتمندان در یک رقابت نابرابر و از پیش قابل پیش‏بینی است.

[5] New
Social Movements

[6] Life style  

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه