علیرضا سمیعی/بحثی در تقابل منبر با رسانه‌های جدید

منبر، مکانی غیر از مکان‌ها

نویسنده:

علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۸:۴۵ ۱۳۹۲/۰۴/۲۴

در خطابه‌ها، شورها و حتی روابط خصوصی ـ‌فی‌المثل رابطه مرید و مراد‌ـ که انفسی بودند، اشخاص می‌توانستند در یک لحظه مفعول رابطه و در لحظۀ بعد فاعل آن باشند. رسانه‌های قدیم نیز این نظم را چندان به‌هم نمی‌ریختند؛ کاتب که شعر شاعری را برای نسل بعدی خطاطی می‌کرد، می‌توانست به شکل رضایت‌بخشی با لغزش قلم از مخاطبی خشک و خالی به شاعرِ بخش‌هایی از شعر بدل شود.

منبر که جای نشستنِ اشخاص است، همچون حضوری عمل می‌کند که به امر غیبی و غیب اشاره دارد. درعوض رسانه غیابی است که خود را چونان حضور جا می‌زند. آن، همان جای خالی است که هرگز پر نمی‌شود. چیزی متشکل از کاغذ و کلمات سربی و تصویرها و صداهایی… که وهم حاضر بودن را به نمایش می‌گذارند؛ اما تا دست می‌بریم، جز مشتی سیم یا کاغذ نمی‌بینیم؛ اشیایی بی‌جان که اطوار جانداران را محاکات می‌کنند. ظاهراً آن‌ها به چیزی دور از دسترس اشاره دارند. رسانه همواره همین‌جا نزدیک ماست. اما بهر اشاره بدان، حرفی بهتر از ضمیر اشارۀ «همان» نداریم. «همان» از «هم» به‌معنای «خودش، همانند، همت، قصد» و «آن» به‌معنای «در دور» تشکیل شده. «همان» به همان اندازه که می‌گوید در دوردست چیزی هست، نیز می‌گوید که اینجا چیزی نیست، پس به فقدان و جای خالی دلالت دارد. اما رسانه، این جای خالی، خیلی هم پُر و پیمان می‌نماید. لذا فقط به‌شرط اینکه بدان «همان» بگوییم، دست‌اش را رو کرده‌ایم. سپس باید پرسید  این تهی را، چه پُر کرد، که خالی‌بودن را مخفی نگاه می‌دارد؟ می‌گویند: وهم.

 گذر از ارتباط انفسی

محققان رسانه‌ها و ارتباطات اعتقاد دارند با رسانه‌های جدید، رابطه، وضعیتی منحصربه‌فرد پیدا کرده است. رابطه امروز، بی‌آنکه مکان و هم‌مکانی در کار باشد، برقرار می‌شود. در اولین نگاه، نظم طبیعی عبارت است از: فاعل رابطه، رابطه و مفعول رابطه. با برچیده‌شدنِ مکان و الزام هم‌مکانی، سه‌گانه دیگری ظاهر شد: پیام، رسانه و مخاطب. اما این سه‌گانه چندان به شکل سه‌گانه نپایید؛ به‌زودی گفته شد: پیام و رسانه، یک چیز هستند. و راست می‌گفتند. زیرا به‌واقع می‌دیدند که فاعل رابطه و رابطه یا «پیام و رسانه» در هم ادغام شده و چونان کنشی معطوف به مفعول ِرابطه یا مخاطب ظاهر شده‌اند. چگونه این سه‌گانه‌ها به دوگانه «کنش و مفعول رابطه/ مخاطب» بدل شد و این تبدیل چه می‌کند. مدت‌هاست که بشر از ارتباطات به سبک قدیم، یعنی ارتباط‌های انفسی و روی‌درروی به‌علاوه رسانه‌های قدیمی، به ارتباطات و رسانه‌های جدید گذر کرده است؛ و این گذر، گذاری بنیادین است.

 

چشم و گوشی که «با» و «به» رسانه باز است

در شعر و کتاب و خطابه، نظمِ «فاعل، رابطه، مفعول» به‌هم نمی‌ریخت و به نظمِ «رسانه، پیام، مخاطب» تبدیل نمی‌شد. در شعر و کتاب نه‌تنها سبک شاعر و نویسنده را، بلکه حتی سبک کاتب را می‌شد پی‌گیری کرد. ذوق کاتب در چرخش قلم و گاه حتی دخالت در شعرِ شاعر ـ‌که نسخه‌شناسان را درگیر می‌کندـ درواقع ردپایی از حضور واقعی است؛ که پیش از دوران تکثیر و شیوه‌های جدید تولید ـ‌که لااقل درباره کتاب با انقلاب گوتنبرگ آغاز شد و بحث از آن، امروزه در نتیجه مباحثات انتقادی درباب کپی، خط تولید و تکثیر روشن‌تر شده است‌ـ متمایز بود. شعر و نویسنده و کاتب به‌مثابه کارگزاران رسانه‌های قدیم هرچند نه‌چندان به‌سادگی ولی به‌هرحال، پی‌گیری‌پذیر بودند. اما با گذر به رسانه‌های جدید، آن سوی «مخاطب/ مفعول رابطه»، فقط این «کنشی معطوف به…» است که وجود دارد. «مخاطب/ مفعول» را می‌توان لمس کرد. اما دیگرچیزها که با او هستند، جز کارگزاران وهم نیستند. یعنی در سراسر دنیا هرجا مخاطبی نشسته، دائم این وهم است که با همین کارگزاران در مخاطبان متقرر می‌شود.

چشم و گوش مخاطب «به» و «با» رسانه باز است، اما به همان میزان بر هر چیزی غیر از رسانه بسته باقی می‌ماند. این حرف‌ها را بدبینانه می‌دانند و می‌گویند: انسان عبد و عبید رسانه نیست. راست می‌گویند. ولی آدمی همان‌قدر عبد و عبید رسانه‌ها نیست که از رسانه‌ها سرتافته است. و باز دوباره از نو که می‌بینیم، می‌بینیم که تا چه پایه این سرتافتن دشوار است. با رسانه‌های جدید چیزی جز کنش‌ها و مفعول‌های پراکنده برجای نمانده. این‌همه را می‌توان با عبارت «کنشی مفعولی» خلاصه کرد. «رابطه» با «فاعل» و «ربط» و «مفعول» سروکار داشت که ارتباطی دیالکتیکی داشتند. «مخاطب/ مفعول» هیچ‌گاه به‌اندازه امروز در مفعولیت خویش منجمد نمی‌شد.

 عالم محضر رسانه‌هاست…

در ارتباطی واقعی در زمان‌های خوش و خرمی که دیگر گذشته، افراد واقعی پا بر جای می‌ماندند و نقش‌های خویش را عوض می‌کردند. در خطابه‌ها، شورها و حتی روابط خصوصی ـ‌فی‌المثل رابطه مرید و مراد‌ـ که انفسی بودند، اشخاص می‌توانستند در یک لحظه مفعول رابطه و در لحظۀ بعد فاعل آن باشند. رسانه‌های قدیم نیز این نظم را چندان به‌هم نمی‌ریختند؛ کاتب که شعر شاعری را برای نسل بعدی خطاطی می‌کرد، می‌توانست به شکل رضایت‌بخشی با لغزش قلم از مخاطبی خشک و خالی به شاعرِ بخش‌هایی از شعر بدل شود. او چنان مست و مسحور شعر بود که با شاعرش یگانه می‌گشت. این گشت از کاتبی به شاعری هرچند زحمت از برای نسخه‌شناس باشد، راحتی بر قطع طریق فاعلی بود. مگر نه اینکه مخاطب، شریک شاعر است؛ کاتب چرا قلم نجنباند؟ بسا که این جنبشی بود بنیادین و شعر و شاعر و شعرخوان و کاتب را یگانه و همواره حاضر می‌کرد. ارتباط همان حضور، همان تا پوست و استخوان حضور بود. اما امروزه آدمی در معرض رسانه‌هاست. رسانه انسان‌ها را تعقیب می‌کند. در این تعقیب خانه‌به‌خانه فرقی نمی‌کند کجا پناه گرفته‌ایم. رسانه از پشت سر می‌رسد و ما را سرانجام در محاصره می‌گیرد. عالم محضر رسانه‌هاست. در محضر رسانه‌ها هر مقاومت گناهی است که به‌سختی بخشوده می‌شود. و اگر این مقاومت به‌سختی امکان‌پذیر می‌نماید، هم از آن روست که رسانه‌ها، ارتباط را منجمد در مفعولیت و در نتیجه عقیم کردند. هرآینه چالش با این حریف هرجایی نیازمند پناه‌گاهی است که ساحت‌اش را پالوده توان یافت یا پالوده توان کرد، لااقل. جایی چنین اگر باشد، ایستادن در هوای پالوده‌اش یا جهاد به پالوده‌کردن‌اش همان مقاومت علیه قهر نظم جدید و رسانه است.

چنین جایی باید قدرت و مشروعیت حفظ و حراست از هوادارانش را داشته باشد. برگشت‌پذیر و گشوده به‌سوی آزادی‌هایی باشد که رسانه‌ها و نظم جدید از ما گرفته‌اند. و باید بتواند دوستان خود را معنا کند. اما مهم‌تر از همه می‌بایست با رسانه‌های جدید متفاوت باشد. آن چیز باید «منبر» باشد.

 منبر و التفات دست‌جمعی به عالم غیب

منبر، با رسانه فرق‌های بنیادی دارد که اتفاقاً با صراحت یه یکدیگر مرتبط نیستند. یعنی هرکدام از تفاوت‌های منبر با رسانه در سطحی خاص خود، دیده می‌شود.

در اولین نگاه، سه‌گانه «فاعل رابطه، رابطه و مفعول رابطه»، با منبر در یک مکان مشخص حضور دارند. بدین‌سان نظم اولیه با توجه به الزام هم‌مکانی نه‌تنها منتفی نمی‌شود بل حفظ می‌گردد. همین مکان است که جایی واقعی و در عین حال نمادین محسوب می‌شود. وقتی فاعل و مفعول رابطه همچون نهاد و برابرنهاد در جایی واقعی گرد می‌آیند، این منبر است که چون ابزاری رابطه را نمادین می‌کند. مسجد، خانقاه، مصلی و امثالهم نقش دوگانه‌ای در واقعی‌ماندن و نمادین‌بودن دارند. ویژگی اول ـ‌واقعی‌بودن‌ـ رابطه را انفسی و روی‌درروی می‌کند؛ ویژگی دوم ـ‌نمادین‌بودن‌ـ این مکان را به‌صورتی نمادین تبدیل به نوعی التفات دست‌جمعی به عالم غیب کرده است. زیرا نماد در پشت خود چیزی دارد که هماره به‌سوی آن گشوده است و ما را با همین «به‌سویی» و «گشودگی» به‌سمتی ره می‌برد. در این‌جا بحث از منبر به دوراهی مجادله بر سر شیء فی‌نفسه یا شیء چونان پدیدار، کشیده نمی‌شود. شیء همچون نماد، درواقع نوعی حیث التفاتی است. درباره منبر، حتی نمی‌توان گفت که این نماد، دال بر پیدایی مدلول هست یا نیست. زیرا نمادی که التفات به امر غیبی می‌دهد شأن رازی و سبحانی و نامتناهی‌بودگی را نیز اعلام می‌دارد. طرفین حاضر در محضر این نماد، در افواه «منبری» به‌معنای واعظ و «پامنبری» به‌معنای وعظ‌شونده نامیده می‌شوند. منبری در ظاهر، مردمان پای منبر را به امری غیبی رهبری می‌کند. اما وضع نمادین ـ‌مسجد و جز آن‌ـ جایگاه بلامنازع واعظ را جرح و تعدیل می‌کند. اول بدان دلیل که واعظ، مشروعیت خویش را از پاکبازی و صداقت در التفات به امر غیبی و الهی می‌گیرد. از همین رو اگر ریاکار و نابکار هم باشد، مجبور خواهد بود در لباس پارسایان درآید. پس راه اعمال قدرتی بلامنازع بسته است. لذا نمی‌توان در آن نوعی اعمال قدرت، نظیر سلطه‌گری‌های شاهانه یا ارباب‌ـ‌بنده‌ای را تضمین کرد. بدین طریق درمی‌یابیم که هرچند نظم ابتدایی رابطه به‌هم نمی‌ریزد، نقش‌ها تغییر می‌کند. یعنی مردمانِ پای منبر می‌توانند مقتدرانه، منبری را کنترل نمایند. این اعمال قدرتِ از هر دو سو، احتمال سرکوب ارادۀ دیگری را پایین می‌آورد.

تاریخ نمونه‌هایی از اعمال قدرت سرکوبگرایانه از سوی منبری بر پامنبری را نشان می دهد؛ ولی بارها شاهد اعتراض، طفره‌رفتن و حتی گردن‌کشی علیه منبری بوده‌ایم. مردمان پای منبر، چه مؤمن بوده یا مغرض می‌توانستند از موقعیت خویش دفاع کرده و از جایگاه منبر مراقبت کنند. منبری که از بالا بر فراز جمعیت می‌ایستد، به همان پایه در دیدرسِ مردمان پای منبر است. این موضوع تا حدی شایع بوده که بارها در طول تاریخ، خاصه این اواخر و مشخصاً از سوی شهید مرتضی مطهری، این نگرانی اعلام شده که گویا منبری تابعی از مردمان پای منبر است. این‌همه باعث می‌شود، مسجد به کانونی بدل شود که به‌جای محمل ابراز قدرت و کنترل و گاه معارفه، بسیاری اوقات محملی مودت‌آمیز شود. در چنین وقت‌هایی است که مفهومی چون ولایت، همچون مفهومی پیچیده، دو معنای متفاوت ولی هم‌زمان دارد. ولایت نه‌تنها به‌معنای قیمومیت، بلکه به‌معنای محبت نیز مراد می‌شود. این رئفت و غم‌خواری، در آیات و احادیث جایگاهی مهم دارد.

به‌هرروی، منبر و مسجدی که گاه کانون بحران بوده‌اند، در اوقاتی از راه نمادگونگی و حیثیت التفاتی به امر غیبی، محل مودت می‌شوند. اما چنانچه این اوقات خویش که با یار می‌گذرد بپاید و از بی‌حاصلی برکنار بماند، ارتباط به سطح دیگری عبور می‌کند. در این وقت‌ها سه‌گانه متصلب «فاعل، رابطه، مفعول» نه ناقص می‌شود و نه پای‌برجا می‌ماند. بلکه در التفات مشتاقانه به امر غیبی ذوب می‌شود. مسجدی که از خطرات بحران گذر کرده باشد هرگونه برتری از هر سو را به صلای مودت مهمل می‌گذارد و به‌سوی امر غیبی گشوده می‌شود. می­بینیم که این‌سان منبری و پای‌منبری و مریدی و مرادی و امامی و مأمومی از هرگونه شائبه برتری‌طلبی مصون می‌ماند. در قرآن، هرکدام از پیامبران خدا چون حضرات هود و لوط و غیره، برادر قوم خویش خوانده می‌شوند.

در ادبیات اسلامی برتری در تقوای بیشتر است و تقوا مفهومی است سیال. تقوا که صفت و بلکه حالی پنهان است، چونان پوشیده باقی می‌ماند که در افواه گفته می‌شود: «بنده‌شناس دیگری است.» در سنت اسلامی خودبرتربینیِ ایمانی «عُجب» نامیده می‌شود که نکوهیده است. در ایران، هرکسی داستان مشهور مؤمنی از قوم حضرت موسی (علیه‌السلام) را شنیده که نمی‌توانست هیچ‌کس غیر از خود را بدترین مردم بداند. شهرت این داستان، که از حکایات عهد عتیق است نشان می‌دهد که مردم همواره ایمان خود را در پناه مؤمن‌تر دانستن و مقدم‌داشتن دیگران حفظ می‌کنند. مؤمن که دائم طلب‌کار امن الهی است در پناه دیگرانی است که خود در پناه ایمان دیگران‌اند. بدین‌سان هم‌افزایی، میان مؤمنان تضمین می‌شود. طواف کعبه استعاره از جمعی است که هیچ‌کدام از دیگری پیش نیفتاده یا پس‌روی نمی‌کنند. دایره، هرتمایزی، هر بالا و پایین و تقدم و تأخیری را به‌نفع التفات به مرکز از میان می‌برد. دایره با تمام اجزایش دایره است. هر جزئی، اگر نباشد با ممات خود، حیات دایره را در خطر می‌اندازد. دایره همچنین فضایی خالی را میان خود و مرکز حفظ می‌کند. طواف که دایره‌وار است، کامل‌ترین استعاره از زیست جهان مسلمانان است. بگذریم.

 آن سوی تفرعن ایدئولوژیکِ انسان معاصر

من نمی‌خواهم به زور خوشبینی، توصیفی از منبر به دست دهم که تاریخ‌اش از هرگونه آسیبی برکنار بوده؛ بلکه مقصود اشاره به جنبه‌هایِ امروز پوشیدۀ منبر است. متأسفانه این جنبه‌ها در پرده نوعی ایدئولوژی معاصرت افتاده. انسان معاصر با تفرعنی ایدئولوژیک، گذشته را یکسره جهل و تاریکی می‌بیند. اسطوره «قرون وسطی» تاحدی عبارتی تحکم‌آمیز و ایدئولوژیک است و هر نوع سنتی را به جرم‌های واهی پس می‌زند. تجدد اساساً به تیغ همین واپس‌زنی آغاز شده و پیوسته مقبولیت خود را حفظ کرده است.

بحث در غث و سمین تجدد نیست؛ بلکه ما به‌مثابه مردمان عصر حاضر به‌راحتی نمی‌توانیم از حصار ایدئولوژی معاصرت خارج شویم. اما این به‌معنای پایان کار نیست. یکی از راه‌های مجاهده بهر بیرون‌جستن از انجماد تجدد و معاصرت، بازاندیشی هم‌دلانه و حتی بازجست عهد قدیم است. از مهم‌ترین موانع بازاندیشی، نادیده‌انگاشتن تفاوت‌های بنیادین مفهوم و مصداق منبر با مفهوم و مصداق رسانه‌های جدید است. گویا در پرسش از ماهیت منبر، گرفتار نوعی همسان‌پنداری آن با رسانه‌های جدید شده‌ایم. این همسان‌پنداری وقتی در کار شده که ما در قالب روش‌های علوم رایج گرفتار آمده‌ایم و می‌خواهیم خود را به بازی آسان و غیرانتقادی علوم رایج بسپاریم. این علوم خاصه وقتی به‌صورت سطحی چراغ راه شوند ما را گرفتار مشهورات علوم رایج می‌کنند. علم را باید آموخت، اما تقلب در روش با روح کاوشگرِ معرفت ناسازگار است.

فهم همدلانۀ مفهومی چون منبر به‌معنای انکار واقعیات تلخ تاریخی‌اش نیست. و نیز نباید تسلیم کلیشه‌های رایج و مقولات کاملاً امروزین و ازپیش‌تعیین‌شده شود. بلکه باید آن را همچون شی‌ای دید که مفهوماً و  مصداقاً، از قرن‌ها پیش بوده و امروز هم در جامعه جدید ما حضور دارد. منبر هنوز ایستاده و پله‌پله تا همان کرسی می‌رود که می‌تواند محمل التفات به امر غیبی باشد. حضوری که غیب را همچون فضایی تهی نمی‌انگارد. بلکه ره به ساحتی رازی و سبحانی و لایزالی دارد.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه