نقدی به رویه رشته های مهندسی در ایران

مهندسی و ما

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۹:۳۳ ۱۳۹۳/۰۶/۲۵

تجزیه گرایی، تقلیل گرایی و تعمیم گرایی مهمترین مشکلات رشته های مهندسی هستند/راهش آن است که مهندسي در حد خودش بماند. ما «مهندس» نشويم، بلکه مهندسي دانش ما باشد

اين متن را خطاب به برادر کوچکم مي‌نويسم، که مي‌خواهد مهندس شود. مي‌نويسم تا شايد بتوانم به او بگويم که چه مي‌‌خواهد بکند.

1-           مهندسي چيست؟

اگر بخواهيم مهندسي را تعريف کنيم، به نظرم يک تعريف خوب اين است :«استفاده از آن چه از دنيا فهميده‌ايم، براي ساختن يک زندگي راحت‌تر». يا شايد هم فقط «براي رسيدن به آن چه دلمان مي‌خواهد»، هر چند راحتي هم ايجاد نکند.

در اين تعريف چند چيز هست که بايد روشن کنم:

1-1-    آن چه از دنيا فهميده‌ايم

مهندسي بر درکي از دنيا تکيه مي‌کند که هر چه بيشتر کمي شده باشد. اساس مهندسي، natural science است. عموماً‌ در اين بخش از علم تجربي،‌ چند مبنا حاکميت دارند. يک مهندس اين مبناها را نمي‌بيند، و اين براي او هم خوب تمام مي‌شود و هم بد؛ در اين باره بعداً توضيح مي‌دهم.

علم تجربي بر «تجربه» بنا شده است. در اين دانش چيزي علم است که با «تجربه» به دست آيد. يعني هم ديده بشود، و هم بتوان با آزمايشي کنترل شده، آن را تجربه کرد.

بگذار همينجا يک باب را باز کنم، و آن باب «فلسفه‌ي علم»، «معرفت‌شناسي» و «روش‌شناسي» است. هر علمي، خواه تجربي و خواه غير آن، تعريفي از «معرفت»ي که مي‌خواهد به دست آورد دارد، و روشي براي به دست آوردن آن. اينها هر دو در فلسفه‌ي آن علم مورد بحث قرار مي‌گيرند. البته معمولاً وقتي فلسفه‌ي علم، به تنهايي، استفاده مي‌شود منظورش از علم همين علم تجربي – Science – است.

حالا اين فلسفه‌ي علم به ما چه ربطي دارد؟ ما که فقط طبق تعريف مهندسي مي‌خواهيم «استفاده کنيم».

فلسفه‌ي علم چيزهايي را به ما نشان مي‌دهد که به اين سادگي نمي‌بينيم. مثلاً‌ نشان مي‌دهد که هم معرفت و هم روش علم تجربي در طول دوران دچار تحول شده است. آن چه امروز در علم تجربي به دنبال به دست آوردنش هستند، با آن چه 500 سال پيش مي‌خواستند به دست بياورد فرق مي‌کند. آن زمان مي‌خواستند «حقيقت» دنياي بيرون را کشف کنند، در حالي که امروز حداکثر مي‌خواهند «هرچه بيشتر از ناداني در مورد دنياي بيرون در بيايند»، يعني هر چه کم‌تر در مورد آن اشتباه کنند. تازه بسياري از خير اين هم گذشته‌اند و فقط مي‌خواهند، «درکي از دنياي بيرون داشته باشند که هر چه بيشتر بتواند آن را توجيه کند، چه اين درک با واقعيت مطابقت داشته باشد يا نه».

اين نگاه به معرفتي که مي‌خواهيم به دست آوريم، دقيقاً در روش هم انعکاس دارد. بعد از رنسانس، ابتدا ديدگاه‌هاي Positivistي حاکم بودند، يعني فکر مي‌کردند تجربه راحت است ديگر: وقتي يک فرضيه داريم، دو آزمايش ترتيب مي‌دهيم، که در آن فقط پارامتر مورد بحث در فرضيه تفاوت کند؛ از مقايسه‌ي نتايج دو آزمايش، مشخص مي‌شود آن فرضيه صحيح بوده است يا خير. ضمناً ايمان داريم که اگر آزمايش را درست انجام دهيم، حتماً هميشه اين اتفاق به همان شکل و اندازه خواهد افتاد. اما بعدتر ديدند نه، شرايط اين طور هم نيست. عمدتاً با تکرار نمي‌توان از فرضيه مطمئن شد. پس شدند Negativist، يعني فقط با نقض فرضيه مي‌توانيم بگوييم صحت ندارد، اما با مطابقت آزمايش با فرضيه نمي‌توانيم آن را تأييد کنيم.

بعدتر ديدند نه، نمي‌توانند همه‌ی پارامترها را ثابت نگه دارند. و حتي ديدند که خود آزمايش هم در نتيجه اثر دارد. پس ديدند نتيجه‌ی‌ آزمايش نسبي است. پس نتيجه گرفتند که کلاً نتيجه‌ی قطعي دادن اشتباه است. ولي چاره‌اي نداشتند؛ بايد نتيجه‌اي مي‌گرفتند، هرچند اطمينان کامل به آن نداشتند.

بعدتر دريافتند که يک چيزهايي در طراحي سوالها و آزمايش‌ها مؤثر است،‌ که اصلاً قبلاً نمي‌دانستند. خود فضاي ذهني دانشمند باعث مي‌شود مسير کار او جهت بگيرد. فهميدند که يک «پارادايم‌»هايي هستند که مي‌توانند کاملاً متناقض دنيا را توجيه کنند، ولي به هر حال توجيه کنند و کل پارادايم با خودش «سازگار» باشد. ديگر همه چيز کاملاً نسبي شد. آن قدر نسبي که ديگر کم کم اساساً وجود «معرفت» زير سوال رفت. اين طور شد که اکتفا کردند به «سازگاري»: به نتيجه‌اي برسيم که در عمده‌ي مواقع واقعيت بيروني را بتواند پيش‌بيني کند. اين که نتيجه درست و مطابق با واقع/حقيقت باشد يا نه مهم نيست؛ همين که از تصادفي پيش‌بيني کردن بهتر باشد، بس است.

اين طور شد که در بعضي از علوم تجربي انساني، با 10 تا آزمايش هم نتيجه مي‌گرفتند و تئوري مي‌دادند و از آن استفاده مي‌کردند و ديوار مي‌نهادند تا ثريا! کج هم رفت، رفته ديگر. بالاخره يک ديوار است!!!

خوب،‌ اين همه تغيير در محتواي دانش در علوم تجربي رخ داده است، اما اينها را هيچ جا در مهندسي نمي‌بينيم. در مهندسي فکر مي‌کنيم اينها که به ما مي‌گويند «علم»، انگار وحي منزل است؛ ولي نيست.

البته همينجا بگويم که در علوم طبيعي اوضاع به بدي علوم انساني نيست؛ علت عمده‌اش هم اين است که واقعيت خارج از بشر است و انگيزه‌هاي شخصي دانشمند نيز کم‌تر در آن اثر دارد. اما به هر حال هست: وقتي اينشتن اعتقاد دارد به اين که فرمولي که جهان را توصيف می‌کند بايد «زيبا» باشد، نمي‌تواند در تئوريش يک فرمول پيچيده با کلي رابطه‌ي رياضي «زشت» قرار دهد.

1-2-    آن چه مي‌خواهيم

مهندس ابزارساز است. اما براي چه؟ براي هر چيزي که بخواهد يا از و بخواهند. مهندس يک «مرده‌شور» است که هر مرده‌اي بگويند مي‌شويد. مهندس چه ابزاري را مي‌سازد؟ در اينجا است که مهندس با جامعه و با اخلاق پيوند مي‌خورد و در همينجا است که يک مهندس درون يک نظام قرار مي‌گيرد.

در حال حاضر در بيشتر جاهاي دنيا مهندس‌ها در نظام سرمايه‌داري ليبرال قرار دارند: سرمايه‌دار آزاد است که هر چه مي‌خواهد را پي بگيرد، و مهندس‌هاي برده‌هاي سياه نويني هستند که هر چه او مي‌خواهد را برايش مي‌سازند. اين خيلي مهم است. در واقع اگر مهندسي ارزشي داشته باشد، در رفع يک نياز درست است، و اگر عقوبتي، در ايجاد و رفع يک نياز کاذب.

در اينجا مي‌خواهم به آن بخش «نظام» بودن ساختار اجتماعي و اخلاقي تأکيد کنم. آقاي x يک مهندس خوب است. اين مهندس خوب به کشور آمريکا مي‌رود و در آنجا مشغول کار مي‌شود. شغلش ساختن تجهيزاتي کوچک براي انتقال پهناي باند زياد است. يک کار بسيار جذاب و مفيد براي انتقال آزاد دانش! اما اين ابزاري که او مي‌سازد با سرمايه‌اي ساخته شده که به دنبال سود بيشتر مي‌گردد. صاحب سرمايه مي‌گردد و مي‌گردد تا بهترين مشتري را پيدا کند. يک حالت ساده آن است که مشتري آن يک سازمان جاسوسي است که مي‌خواهد بتواند تصاوير جاسوسي را زنده از نقاط کليدي دشمن دريافت کند. يک حالت پيچيده‌تر آن است که اين ابزار در دستگاه‌هايي شخصي به کار مي‌رود براي انتقال پرحجم‌ترين اطلاعات موجود به کار مي‌رود: تصوير HD فيلم‌. و فيلم البته يعني سرگرمي و يعني فراغت از دنياي بيرون و گذراندن وقت در فضايي غير واقعي و غير مفيد، در تنهايي و بدون ارتباط با جامعه و … تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

يک مهندس مي‌تواند با دقت در اين که در کجا کار مي‌کند و چه مي‌سازد، از اين نوع انحراف‌هاي «ارزشي» بري شود. و البته اين برمي‌گردد ابتدا به اين که او «ارزش»هايي صحيح کسب کرده باشد و اين ارزش‌ها را به خوبي درک کند و همچنين اجتماع و ارتباطات درون آن و اثرات ابزارها را نيز درک کرده باشد. اما آيا به اين شکل مهندس مي‌تواند با وجدان آرام بخوابد؟

فرض کنيم دستگاهي که مهندس مي‌سازد در يک پروژه‌ي ردگيري حيوانات در حال انقراض در جنگل‌هاي آفريقا به کار برود و براي حفظ آنها هم کلي مفيد باشد. اما براي انجام اين پروژه نياز هست که از اين فيلم‌ها مستندي ساخته شود و اين مستند توسط يک شبکه‌ي تلويزيوني خريد يا پشتيباني شود. البته آن شبکه درآمدش را از تبليغات بايد به دست بياورد و آن کالاها بايد خوب بفروشند تا بتوانند تبليغات کنند و براي خوب فروختن آنها بايد مصرف کنند. اين را خيلي مختصر گفتم، اما هر که خوب در اين فرهنگ غور کرده است فهميده است که «مصرف» در ذات اين نظام است. مهندسي که در اين نظام کار کند مجبور است در اين چرخه قرار گيرد و اين چرخ را بچرخاند تا مصرف بيشتري شود تا لذت بيشتري براي بعضي و ثروت بيشتري براي بعضي ديگر کسب شود. البته در هر نظامي افرادي هستند که سعي مي‌کنند تا از حرکت آن در جهتي خلاف ارزش‌هاي بنيادين ممانعت کنند، اما اين افراد هيچ وقت «درون نظام» جاي ندارند.

اين چرخه‌ي معيوب، و اين حرکت‌هاي پرشتاب به ناکجاآباد امروز تنها در غرب حاکم نيستند، بلکه همينجا هم بسياري با حرص و ولع به همان سمت حرکت مي‌کنند. اين نظام ارزشي، يک هژموني فرهنگي جهاني دارد که کم‌تر کسي است که تحت سايه‌ی آن قرار نگرفته باشد. شايد هم در هيچ کجاي دنيا نتوان به راحتي از آن فرار کرد، اما به هر حال مي‌توان هرچه کم‌تر در جهت شتاب گرفتن اين چرخه قرار داشت و کم‌تر به آن کمک کرد.

مي‌توانم به صراحت و صادقانه بگويم که راه حلي براي اين بخش از مسأله ندارم. و البته خود را در اين جايگاه با بسياري از بزرگان مي‌توانم هم رديف بدانم! فقط مي‌خواستم بگويم که اينجا احتياط بسيار لازم است. اينجا خدا خيلي ساده‌تر از بخش قبل مي‌تواند خرمان را بگيرد.

2-   مهندسي در ايران

اما مهندسي در ايران خود داستاني دارد به طويلي داستان تعريف مهندسي.

با تعريفي که از مهندسي شد، مهندس خوب بايد آشنايي خوبي با دستاوردهاي علمي داشته باشد و در عين حال از توان کافي در بهره‌گيري از آنها در ساختن ابزارها و حل مسائل برخوردارد باشد. اما در ايران به دست آوردن هر دوي اينها با زحمات طاقت فرسا به دست مي‌آيند.

در بخش اول، دردسر هميشگي در همه‌جاي دنيا، انتقال دستاوردهاي نو در رشته‌هاي پويا يا نوپا به دروس دانشگاهي مهندسي است. مهندس مصرف‌کننده‌ي علم است؛ و کيفيت در مصرف بسيار مهم است. اما کيفيت علم براي مصرف مهندس را 2 مفهوم متناقض تعيين مي‌کنند: نو بودن دستاورد علمي، و اعتبار آن.

2-1-    دردسرهاي دانشي

اما در ايران دو دردسر ديگر هم اضافه مي‌شود: اولين مشکل خاص ايران دوري از منابع اوليه علم تجربي است که باعث مي‌شود اساساً اين دانش‌ها دير به ايران برسد. البته واقعاً‌ فضاي مجازي – فارغ از مشکلات موقت موجود – در رفع اين مشکل کمک زيادي کرده است، اما به هرحال آزمايش‌گاه‌ها و تجهيزات پيشرفته، که براي مشاهده، درک و پيشبرد علم تجربي ضروري هستند لا اقل تا کنون از اين طريق در اختيار ايرانيان قرار نگرفته است.

مشکل ديگر سکون حاکم بر فضاي اساتيد است. نمي‌خواهم به علل اين سکون بپردازم، اما به هر حال به قول دانشجويان، بسياري از اساتيد در دانشگاه‌ها «فسيل» هستند و آخرين به‌روزرساني اطلاعات علمي‌شان به حول و حوش زمان دريافت مدرک دکتري‌شان برمي‌گردد.

در اين شرايط، يک دانشجوي مهندسي در ايران بايد دردسر زيادي بکشد تا بتواند آخرين دانش‌ها را به دست آورد. در بسياري موارد، دانشجوي تحصيلات تکميلي کسي جز خودش را براي ياري در اين زمينه نمي‌يابد.

2-2-    دردسرهاي استفاده از دانش مهندسي

اما دردسرها به همين جا ختم نمي‌شوند. وقتي به هدف مهندس، يعني استفاده از دانش و طراحي ابزارها مي‌رسيم، دردسرهاي جديدي ديده مي‌شوند، که شايد بيش از بخش مباني علمي آزاردهنده هستند.

با آن که دروس مهندسي بايد معطوف به استفاده باشند، در کم‌تر درسي است که استفاده‌ی واقعي از ابزارها آموزش داده شود. روز به روز اوضاع در اين زمينه بهتر مي‌شود. اما هفت خاني در اين راه وجود دارد که دانشجو را از کار عملي بيزار مي‌کند:

–         سيلابس کهنه

در بسياري موارد آن چه در درس‌ها آموزش داده مي‌شود، شايد براي مباني خوب باشد ولي در حال حاضر اساساً استفاده‌اي کاربردي ندارد يا استفاده‌اش به موارد خاص محدود شده و تکنولوژي جديد جايگزين آن شده است. براي مثال تجهيزات مخابرات آنالوگ.

–         عدم وجود امکانات کافي

آزمايش‌گاه‌ها و ديگر تجهيزات لازم براي کار نوعاً بسيار کهنه و فرسوده‌اند و غير قابل استفاده‌اند. يادش به خير چقدر در آزمايشگاه الکترونيک دنبال ترانزيستور سالم مي‌گشتيم. بقيه موارد پيش‌کش!

– ديدگاه‌هاي غلط به استفاده از علم

در بسياري از موارد اساتيد خود ديد درستي در مورد «استفاده» از دانش‌شان ندارند. در اين هنگام است که استاد يا سر راه دانشجويان سنگ‌اندازي مي‌کند يا پروژه‌هايي تعريف مي‌کند که به عقل جن هم نمي‌رسند. يا اين که مسأله‌اي طرح مي‌شود که دانشجو هيچ گاه ديگر با اين چنين مسأله‌اي قرار نيست برخورد داشته باشد.

–         حل مسائل ديگران

فرض کنيم استادي و درسي از هيچ کدام از جنبه‌هاي فوق مشکل نداشته باشد. آيا همه‌‌ي مشکلات حل مي‌شود؟ اينجا است که باز پاي نظام جلو مي آيد: نظام آموزش ما به استادي جايزه مي‌دهد که مقاله بدهد، و نظام مقالات جهاني به مقاله‌اي پذيرش مي‌دهد که مسأله‌اي در لبه‌ي دانش مهندسي را حل کند، و اين لبه‌ي دانش مهندسي مال کساني است ديگر در سمتي ديگر از کره‌ي زمين با اهدافي چه بسا بسيار دور از اهداف ما. اينجا است که «استفاده‌ی» دانشجو از علمش به نتيجه‌اي منجر مي‌شود که تنها کسي که هيچ بهره‌اي از آن ندارد خودش و کشورش است.

–         دسترسي سخت به مسائل واقعي

 در بعضي موارد و در بعضي رشته‌ها آن قدر صنعت کشور ما با علم مهندسي فاصله گرفته است که مسائلش اساساً نياز به مهندسي ندارد و دانش مهندس نيز براي آن نياز نيست. يا گاهي مسأله‌اي وجود دارد که به مهندسي نياز داشته باشد اما صاحب صنعت به روش کهنه و قديمي و پرمصرف و … خود آن قدر خو کرده است، يا آن قدر از لحاظ سرمايه در مضيقه است، يا آن قدر متصلب به تجربيات جواني و بدون دانش مديريت مي‌کند که نه تنها به دنبال مهندس نمي‌رود، که او را راه هم نمي‌دهد. پيدا کردن يک مسأله‌ی واقعي واقعاً گاهي کار حضرت فيل است.

يک دانشجو براي اين که بتواند از دانش استفاده کند کلي بايد زحمت بکشد و احتمالاً اين کار را هم مجبور باشد تنها انجام دهد. ناگفته نماند که در اينجا کار بيرون از دانشگاه نيز مي‌تواند مؤثر باشد.

3-   خواص مهندسان

مهندس شدن اين همه سختي راه دارد. اما بعد از آن هم عوارضي براي شخص باقي مي‌گذارد که تا آخر عمر با آنها در گير است. با خوب خواندن مهندسي ناخودآگاه در ذهن مهندسان اتفاقاتي رخ مي‌دهد، و آنها را شايد نه در مهندسي، بلکه در جاهاي ديگر، بيچاره مي‌کند:

3-1-    تجزيه‌گرايي

همانطور که گفتم در مباني علم تجربي اين است که همه چيز را ثابت کن و يک پارامتر را تنها تحليل کن. دانشمند تجربي فکر می‌کند که اول همه‌چيز را «تجزيه» مي‌کنيم، بعد جزء جزء را روي هم سوار مي‌کنيم و کل را «مي‌فهميم». اما در بسياري از موارد، نه تنها با تجزيه و سپس ترکيب، آن چيز «فهميده» نمي‌شود، بلکه در فهم کارکرد پارامترها و اثرات متقابلشان اشتباه هم مي‌کنيم. شايد بعداً در آزمايش‌هاي بعدي اين تقابل‌ها مشاهده شوند و وارد تئوري شوند، ولي شايد هم بعضي چيزها هنوز مشاهده نشده باشند و وارد تئوري نشده باشند.

اين تجزيه‌گرايي باعث مي‌شود‌ مهندس در حل مسائل «کل‌نگري» نداشته باشد. به اين ترتيب بعضي وقت‌ها دچار اشتباه مي‌شود و راه حل نهايي‌اش کارکرد مطلوب را نداشته باشد. اگر اين ويژگي را در کنار «تقليل‌گرايي» – که در ادامه توضيح مي‌دهم – بگذاريم، دليل عمده‌ي خوب کار نکردن يا به حد مورد انتظار بهينه نشدن بسياري از ساخته‌هاي دست بشر را مي‌فهميم.

اما تجزيه‌گرايي اثر ديگري در ذهن مهندس مي‌گذارد، که در زندگي او عواقب بدي دارد. مهندس همه‌ي مسائل زندگي‌اش را با تجزيه حل مي‌کند. در حالي که اساساً بسياري از مشکلات زندگي اجتماعي بشر با تجزيه حل نمي‌شود. شايد تجزيه‌گرايي در مسائل مهندسي جواب‌هاي نسبتاً قابل قبولي داشته باشد، اما در زندگي اجتماعي بسيار هستند راه حل‌هاي اشتباهي که از تجزيه‌گرايي حاصل مي‌شوند. به ويژه که در بسياري موارد آزمايش‌هايمان در اين فضا روي افراد و فضاهايي غير از فضاي مسأله انجام مي‌شوند. به اين ترتيب بسياري از پارامترها بين دو آزمايش تغيير مي‌کنند، بدون اين که بفهميم. مهندسان در بسياري از فعاليت‌هاي اجتماعي به همين دليل کوتاه‌بين مي‌شوند و شکست مي‌خورند.

3-2-    تقليل‌گرايي

وقتي اين علوم را به ما مي‌گويند، نمي‌گويند که با چه آزمايش‌هايي به اين نتايج رسيده‌اند و چقدر پارامترها در آنها کنترل شده و چه پارامترهاي بررسي نشده و …. مي‌گويند اين نتيجه‌ی‌ آزمايش‌ها است. نتيجه چيست؟ اين که فکر مي‌کنيم ديگراني بررسي کرده‌اند، و آن چه مؤثر است همين‌ها است که در فلان کتاب مرجع نوشته است و همين پارامترها و مسائل را در نظر بگيريم حل است.

اين ديدگاه مضر است، چرا که در جنبه‌هايي از دانش که انساني‌تر است، در جنبه‌هايي که دانش نوپاتر است، و يا در جنبه‌هايي که بدون اين که به ما بگويند، فرضيات و تئوري‌هاي اثبات نشده را به خورد ما داده‌اند، ما را دچار اشتباه مي‌کنند. فکر مي‌کنيم که اين روش «بهترين» روش انجام يک کار است؛ اما شايد نباشد.

اين در دانش‌هايي که مدل‌هاي رياضي قوي دارند – مثل مثلاً مخابرات – کم‌تر رخ مي‌دهد. اما اينجا هم ته کار «مدل‌سازي» واقعيت با رياضي است. رياضي درست است و لنگ نمي‌زند، چون بالاخره اثباتش تجربي نيست، اما مدلينگ هيچ وقت کامل نيست و همه‌ی پارامترها را لحاظ نمی‌کند. اينجا است که پاي «تقريب» به ميان مي‌آيد و پذيرفتن آن و حذف پارامترها.

البته بايد تأکيد کنم که از خوبي‌هاي مهندسي همين است که با «تقريب» خود را از شر حالاتي که نمي‌فهمد رها مي‌کند و سعي مي‌کند نزديک‌ترين حالتي که مي‌تواند بفهمد را بررسي کند و بر اساس آن «کاري» کند. اگر اين تقريب‌ها و مدل‌سازي‌ها و تئوري‌هاي غير دقيق و … نبود اصلاً مهندسي نبود، چون نمي‌توانست کاري براي حل مشکلش کند.

اما به هرحال با اين «تقليل» دنياي واقعي در تئوري‌ها، مهندس عادت مي‌کند به تقليل‌گرايي: به حذف پارامترها از دنياي واقعي. به اين که مسائل را ساده ببيند و ساده حل کند. و البته در مسائل اجتماعي و بشري بسياري از مسائل را در نتيجه‌ي اين رفتار، اشتباه حل مي‌کنند.

3-3-    عمل‌گرايي و تعميم‌گرايي

مهندسان ياد مي‌گيرند که چيزي بسازند که کار کند، ولو بر اساس شناخت حقيقي از دنياي بيرون نباشد، و حتي ولو اين که بر اساس تئوري‌هاي موجود هم دقيق نباشد. اما اين که چيزي «کار بکند»، تعريف محدودي دارد. بيشتر وقت‌ها يک مهندس به عوارض آن چه ساخته فکر نمي‌کند، بلکه فقط سعي مي‌کند به همان نتيجه‌ي خاصي که مي‌خواسته است برسد. اين عمل‌گرايي نوعي ديگر از کوتاه‌بيني در مهندس ايجاد مي‌کند: همين که چيزي کار کند خوب است. اصلاً‌ خوب آن است که کار کند. به اين ترتيب، مهندس عوارض را ممکن است در نظر نگيرد – مگر قبلاً بر اثر تجربيات مخرب ديده شده باشند، دورنگر نباشد و روشي که براي به نتيجه رسيدن طول مي‌کشد را نپسندد، ولو نتيجه‌ي بهتري دهد و …. اصلاً‌ جداي از اين‌ها، حتي ممکن است «اخلاق»ي بودن يک کار يا يک روش را نسنجد.

اين ديدگاه هم در مهندسي نتايجي محدود و قابل کنترل دارد؛ ولي در اجتماع، که کند و بطئي حرکت مي‌کند، عوارض حرکات آن عميق است و در بلندمدت مشاهده مي‌شود، اثراتي مخرب‌تر دارد.

عمل‌گرايي يک خاصيت ديگر را نيز به مهندسان مي‌دهد، که باعث مشکلاتي مي‌شود. مهندس‌ها عادت به استفاده‌ی مجدد از ابزارها دارند: «اين ابزار در آن موقعيت کار کرد؛ بگذار ببينم اينجا چه مي‌شود؟» براي همين مهندس‌ها تئوري‌ها و روش‌هايشان را تعميم مي‌دهند و در جاهاي ديگر – «غير ما وضع له!» – استفاده مي‌کنند. اين تعميم‌‌گرايي گاهي آن قدر پيش مي‌رود که يک تئوري کوچک در يک مسأله‌ي کوچک مهندسي مي‌شود فلسفه‌ي زندگي‌شان! بدون اين که حتي به جوانب آن فکر کرده باشند. بعضي وقت‌ها مهندس‌ها دنيايشان را به قدر يک تئوري کوچک مي‌کنند.

3-4-    فناوري‌زدگي

مهندس‌ها عشق فناوري مي‌شوند. آنها فناوري را خوب درک مي‌کنند، پس از ديدن يک «روش جديد» براي کاري لذت مي‌برند. البته کشف راه‌هاي جديد لذت‌بخش هستند، ولي «حب الشيء يعمي و يصم»؛ مهندس‌ها در مقابل فناوري کور و کر مي‌شوند و بي‌محابا به سمتش مي‌روند. اصلاً مهندس‌ها ياد ندارند که عوارض چيزي را ببينند. فناوري «کار مي‌کند»، پس واقعاً خوب است!

البته مهندسي خواص خوبي هم دارد.

–         مهندس‌ها نسبتاً خوب نقد مي‌کنند، چون مي‌فهمند که کجا شرايط يک آزمايش يا تئوري رعايت نشده است و کجا استدلال‌ها «منطقي» نيستند.

–         مهندس‌ها ذهن ساختارمندي دارند. بنابراين مي‌توانند در مرتب کردن و بيان نظراتشان، در مديريت احساسشان، در مديريت خود و زندگي‌شان، در استفاده از منابعشان و … بهتر عمل کنند.

–         رياضي خوب مي‌دانند. پس در حساب و کتاب کلاه سرشان نمي‌رود.

خلاصه‌ کنم: مهندسي بر مبناي علم تجربي مدرن، و به ويژه ديدگاه Positivistيا نهايتاً negativistي به آن بنا شده است. بعضي از بدترين چيزهايي که مهندسي به انسان مي‌دهد عبارتند از «تجزيه‌گرايي»، «تقليل‌گرايي» و «تعميم‌گرايي».

آيا راهي براي دوري جستن از اين ضعف‌ها هست؟ البته. راهش آن است که مهندسي در حد خودش بماند. ما «مهندس» نشويم، بلکه مهندسي دانش ما باشد. يعني در هر چيزي از مهندسي استفاده نکنيم، و وقتي هم از آن استفاده مي‌کنيم، توجه به محدوديت‌هايش داشته باشيم. نگاه جامع‌نگر، علم داشتن به ديگر ابعاد دنيا و زندگي، و خضوع در برابر نادانسته‌هاي فراوانمان – به عنوان يک مهندس – باعث مي‌شوند بتوانيم آن را کنترل کنيم.

پيش از همه‌ي اينها، بايد فلسفه‌ي علم تجربي را بخوانيم و بدانيم تا سوراخ‌هاي اين ابزار را بيشتر و دقيق‌تر بفهميم و از آنها گزيده نشويم.

و در همه‌ي دوران بايد سختي بکشيم و تلاش کنيم. مهندسي رشته‌ي سختي است، از شروعش تا عاقبتش.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه