نسبت میان جمهوری اسلامی و علوم انسانی

زمان انتشار: ۲۰:۵۲ ۱۳۹۱/۰۶/۱۳

علوم انسانی را به سه شکل بدبینانه، خوش بینانه و ساده لوحانه می توان روایت کرد. شکل بدبینانه اش نگاه پست مدرن هایی چون فوکو به ماجراست. در جوامع بی دین، وظیفه برقراری نظم و نیل به زندگی سعادتمندانه بر دوش فلاسفه می افتد. آنها مدلی از اتوپیا یا همان جامعه آرمانی ترسیم می کنند و دولتمردان را مجاب می کنند که چنین شرایطی را فراهم کنند تا انسان ها مطابق فرمول فلاسفه زندگی کنند. اما همیشه جایی از کار می لنگد و هیچ وقت همه انسان ها مطابق الگوی آرمانی رفتار نمی کنند. از این رو هرکس که مطابق عقلانیت رسمی عمل نکند؛ پسوند دیوانه و مجنون می خورد و به کلینیک منتقل می شود

همان
گونه که مباحث مهمی چون تحول در علوم انسانی، کاهش نرخ رشد جمعیت و تبعات آن و لزوم
حمایت از کار و سرمایه ایرانی و به کار بردن آسیای غربی به جای خاورمیانه پس از اشاره
انگشت رهبری مورد توجه قرار گرفت احتمالاً باید صبر کنیم تا بسیاری مسائل دیگر نیز
به همین منوال مورد عنایت قرار گیرد. علی الظاهر طرح هر مبحثی که رهبری از آن سخن نگفته
باشند یا مرتبط با جریانات انحرافی است یا اساساً بحثی بی مورد و گزاف است. البته باید
در چنین وضعیتی شکر گزار خداوندی باشیم که رهبری چنین مسأله شناس داریم که به جای بسیاری
از به اصطلاح نخبگان حوزوی و دانشگاهی، مسأله شناسی و گفتمان سازی می کند.

 در دیدار
اخیر رهبری با اساتید دانشگاه، اشاره ایشان به بی طرفی علمی در مقام کشف حقایق و جهت
دار بودن علم در مقام به کار گیری آن حائز اهمیت فراوانی است و از مباحث دراز دامن
و مهم در فلسفه علم است. در اینجا غرض، تکرار مباحث فلسفه علم نیست؛ چه به زعم نگارنده،
علم حتی در مقام مشاهده و کشف نیز بی جهت و خنثی نیست (و البته به فرموده رهبری مخالفت
با نظرات کارشناسانه رهبری نیز نه تنها به معنای ضدیت با ولایت فقیه نیست بلکه نشانه
وجود فضای پویا و آزاد اندیشانه است.) اما آنچه که در این دغدغه رهبر انقلاب بارز است
همان بخش دوم گزاره یعنی جهت دار بودن علم در مقام استفاده و به کار گیری آن است.

 

علوم
انسانی از آن حیث که علم است و از ساینس به معنای مدرن کلمه نسب می برد، سکولار است
و محدود به وجوه مادی و ظاهری و غافل از وجوه غیبی و معنوی و از آن حیث که انسانی است
ناظر به انسان طغیان کرده و خود محور و اومانیست معاصر. پس در ساده ترین معنا علوم
انسانی در صدد شناخت ظاهری و سطحی انسان خود بنیاد است. اما سطحی بودن لزوماً به معنای
بی فایده بودن نیست و چه بسا برای شناخت انسان سطحی معاصر همین نگاه سطحی و محدود،
کارآمدتر نیز باشد. شناختی سطحی از انسان های سطحی! این طبیعی است که شناخت و موضوع
شناخت با هم تناسب و قرابت داشته باشند و علوم انسانی موجود اتفاقاً مقیاسی است که
به کار سنجش انسان امروز می آید. شاید مفاهیم والایی چون معراج، عرفان و شهادت در دستگاه
تحلیلی علوم انسانی غربی نگنجند اما مفاهیمی مانند شهوت و مصرف و خودکشی اتفاقآ با
دستگاه نظری غربی خوب تحلیل می شود.

 اما داستان
علوم انسانی چیست؟ علوم انسانی را به سه شکل بدبینانه، خوش بینانه و ساده لوحانه می
توان روایت کرد. شکل بدبینانه اش نگاه پست مدرن هایی چون فوکو به ماجراست. در جوامع
بی دین، وظیفه برقراری نظم و نیل به زندگی سعادتمندانه بر دوش فلاسفه می افتد. آنها
مدلی از اتوپیا یا همان جامعه آرمانی ترسیم می کنند و دولتمردان را مجاب می کنند که
چنین شرایطی را فراهم کنند تا انسان ها مطابق فرمول فلاسفه زندگی کنند. اما همیشه جایی
از کار می لنگد و هیچ وقت همه انسان ها مطابق الگوی آرمانی رفتار نمی کنند. از این
رو هرکس که مطابق عقلانیت رسمی عمل نکند؛ پسوند دیوانه و مجنون می خورد و به کلینیک
منتقل می شود تا اولاً مورد مطالعه قرار گیرد و ثانیآ قابل کنترل و منقاد شود. از نظر
اینان علوم انسانی اساساً در کار انقیاد و کنترل است. نگاه بدبینانه معتقد است که در
غیبت آموزه های دینی کار انسجام بخشی و کنترل اجتماعی بر عهده عقل فلسفی و علم تجربی
است. از این روست که از نظر کسی مثل دکتر کچویان «علوم اجتماعی، الهیات زندگی سکولار»
است.

 نگاه
ساده لوحانه همان نگاه پوزیتیویست های خام است که انسان را به مثابه سنگ و چوب، موضوع
مورد شناسایی می داند و علم را میراثی فرازمانی و فرامکانی تلقی می کند که به صورتی
خنثی و بیطرفانه به دنبال کسب حقایق است. البته طرفداران این رویکرد توضیح نمی دهند
که اگر علم به معنای مدرن کلمه، تمایلی فرا زمان و فرامکان است؛ پس چرا در همه جای
تاریخ و در همه نقاط کره زمین به شکلی یکسان وجود نداشته است و اساساً چرا چیزی به
نام علوم انسانی تنها قریب به دو سده قدمت دارد؟

 اما نگاه
خوش بینانه را باید در نزد اصحاب مکتب فرانکفورت جستجو نمود. بر خلاف قول مشهوری که
فرانکفورتی ها را بدبین می داند اتفاقاً باید آنها را در روایتی که نسبت به علم به
طور عام و علوم انسانی به صورت خاص دارند، بسیار خوش بین دانست. هابرماس به عنوان یکی
از آخرین تلاش های نظری این مکتب و از جمله منتقدین مدرنیته غربی است که نسبت به علم
پوزیتیویستی و ثمرات فراگیر شدن عقلانیت ابزاری هشدار داده است. وی را می بایست از
جمله منتقدین دستوری مدرنیته دانست. به این معنا که تشکیک و انتقاد او از دستاوردهای
مدرنیته نه به هدف ساختارشکنی و بنیان افکنی مبانی این تمدن،
  بلکه جهت نیل به ایمان و یقین بیشتر به مدرنیته  است. به همین دلیل است که او را مدافع نظریه
“مدرنیته به مثابه یک پروژه نا تمام” می خوانند. از نظر هابرماس مشکلات و
عوارض موجود دنیای مدرن پس از عصر روشنگری به دلیل به ظهور نرسیدن تمامیت پتانسیل های
مدرنیته است. (شعار او این است : مدرنیته به ذات خود ندارد عیبی هر عیب که هست از واقعاً
مدرن نبودن ماست) از نظر هابرماس، فراگیر شدن علم پوزیتیویستی ثمره نگاه تک بعدی به
عقلانیت و بها دادن بیشتر به عقلانیت ابزاری است و این در حالی است که عقلانیت، تنها
در شکل ابزاری خلاصه نمی شود و شقوق دیگری نیز دارد که از جمله آنها عقلانیت انتقادی
و رهایی بخش است. فارغ از نظر خوش بینانه ای که هابرماس نسبت به مدرنیته و آرمان های
عصر روشنگری دارد به نظر می رسد وجود معرفتی رهایی بخش و افشا کننده، همواره در کنار
دانشی که در پی تسخیر و تصرف و انقیاد است ضروری است.

 حال می
توان پرسید که کدامیک از این روایت ها، روایت غالب علوم انسانی در جمهوری اسلامی ایران
است؟ در پاسخ به این سوال باید گفت که علوم انسانی در ایران بی روایت است و همین بی
روایتی باعث بی معنایی آن است. اساتید، پژوهشگران، دانشجویان و علاقمندان به مطالعه
مباحث علوم انسانی در جایگاه افرادی که به دنبال کسب شناخت اند باید تکلیف خود را نسبت
به روایتی که از علوم انسانی دارند مشخص کنند. به هر حال یکی از این سه روایت، ترکیبی
از آنها یا روایتی جدید و متمایز از پیدایش علوم انسانی و نقش و کارکرد این معرفت باید
وجود داشته باشد. همچنین حاکمان و کارگزاران نیز به عنوان افرادی که دستاوردهای علوم
از جمله علوم انسانی را به کار می گیرند نیز باید تکلیف خود را نسبت به درکی که از
داستان، معنا و کارکرد علوم انسانی دارند مشخص کنند. حاکمان باید بدانند علوم انسانی
به چه درد می خورد و چه گره هایی را می تواند بگشاید. اما چنان که بیان شد علوم انسانی
در ایران بی روایت است. در میان اصحاب علوم انسانی در ایران معدودند افرادی که واجد
روایتی از این علوم باشند. متناسب با سه روایت مذکور وضعیت تفکر در ایران عرصه ای است
از نزاع میان افرادی که در بست، مدرنیته را پذیرفته اند و دسته ای که مطلقآ مدرنیته
را نفی می کنند و دسته ای که بخشی از آن را پذیرفته و بخشی را مورد عتاب و انتقاد قرار
می دهند.

 اما وضعیت
غالب علوم انسانی در ایران نه ناشی از این سه روایت بلکه وضعیتی ترجمه ای است. ما به
شکلی پراکنده چیزهایی از کلاسیک ها و پست مدرن ها و لیبرال ها و مارکسیست ها می خوانیم
بدون اینکه متوجه تعارضات میان آنها باشیم. این مترجمان علوم انسانی هستند که مشخص
می کنند چه مباحثی و با چه مفاهیمی باید در ایران رایج باشد و اساتید و دانشجو نیز
به تبع مترجم و آثاری که بنا به سلیقه شخصی مترجم یا ناشر ترجمه شده چیزهایی می خوانند
و می نویسند. تا زمانی که علوم انسانی در ید قدرت مترجمین باشد و تا زمانی که متون
و مفاهیم علوم انسانی از دهلیز ترجمه به محیط های آکادمیک تزریق شود لزومی به تحول
و بومی سازی و اسلامی سازی احساس نمی شود چرا که علوم انسانی ترجمه ای از اساس، مصرفی
است. آن هم نه مصرف به معنای کاربرد بلکه مصرف به معنای خواندن و سرگرم شدن و پز روشنفکری
دادن. اگر علوم انسانی قرار است گرهی از کار ما بگشاید حتی ترجمه آن نیز باید مبتنی
بر برنامه باشد. مترجم باید مطابق نیاز جامعه ترجمه کند نه بر مبنای تشخیص و علاقه
شخصی. تأکید بیش از حدی که در آزمون های کارشناسی ارشد و دکتری بر دانستن زبان انگلیسی
می شود نیز نشان از آن دارد که همچنان دانشجوی خوب علوم انسانی دانشجوی مصرف کننده
و ترجمه محور است. (کاش این غربی ها که اینقدر در دانش هسته ای و صنعت و تکنولوژی بر
طبل تحریم می کوبند در باب علوم انسانی نیز کمی ما را تحریم می کردند). البته نظریه
ای وجود دارد که می گوید غربی ها علوم انسانی را به ما یاد نمی دهند این نظر غلط نیست
چرا که آنها علوم انسانی را در شکل واجد روایت، منسجم، معنا دار و کاربردی اش به ما
نمی دهند تا منجر به افزایش قدرت ما شود. آنها تنها سیلی از متون بی ربط و در هم و
برهم و صرفاً ناظر به وجوه انتقادی و سلبی را در اختیار ما می گذارند. از این رو عجیب
نیست که در ایران شاهد سیل ترجمه هایی از آثار پست مدرن غربی هستیم. بسته به قرائتی
که از انقلاب اسلامی داریم می توانیم نسبت میان جمهوری اسلامی و علوم انسانی را مشخص
کنیم. نگارنده گرچه خود را منتسب به رویکرد بدبینانه به علوم مدرن از جمله علوم انسانی
مدرن می داند اما معترف است که در نگاه سردمداران نظام این نگاه در اقلیت است. البته
واقعیت امر نشان داده است که جمهوری اسلامی با نگاه پوزیتیویستی و خام روشنفکر پسند
نیز اصطکاک دارد. به نظر می رسد جمهوری اسلامی همان راه بینابین یعنی برگزیدن وجوهی
از مدرنیته و عتاب و انتقاد به وجوه دیگر را برگزیده است. از این حیث مشی سیاسی جمهوری
اسلامی ایران که یکی از منتقد ترین رژیم های دنیا به نظم نوین جهانی است به فرانکفورتی
ها شباهت دارد. جالب آنکه جمهوری اسلامی با پذیرفتن برخی از وجوه مدرنیسم و همچنین
اتخاذ رویکرد انتقادی به لیبرالیسم و نظام سرمایه داری خود را کمونیست هم معرفی نمی
کند و این دقیقاً همان سلوکی است که اصحاب فرانکفورت برگزیده اند. فرانکفورتی ها سرخورده
از نازیسم و فاشیسم و منتقد مارکسیسم ارتدوکس و در عین حال منتقد مناسبات اجتماعی نظام
سرمایه داری اند. فلذا به نظر می رسد رویکردشان به مسائل به کار جمهوری اسلامی می آید.

 وفق نظر
هابرماس، علوم انسانی را می توان از دو زاویه نگریست. وجهی از علوم انسانی، وجه ابزاری
آن است که در راستای بهره برداری و بهره کشی و کنترل و انقیاد کاربرد دارد و وجه دیگری
از آن ناظر به دغدغه های رهایی بخش است. به عنوان مثال به دانشی چون شناخت نحوه تأثیر
تبلیغات بر اذهان فرد و جامعه
  با دو رویکرد
می توان نگریست. رویکرد ابزاری، از چنین دانشی جهت تحریض و اقناع جامعه به مصرف بهره
می برد و رویکرد انتقادی، آسیب ها و مضرات تبلیغات را افشا می کند. البته این سخن را
نباید اینگونه دریافت که هرگونه نگاه ابزاری، پلید و شیطانی است و هرگونه رویکرد انتقادی
مثبت و خیرخواهانه. چه بسا رویکرد اقناعی که در جهت خیر و صلاح عمل می کند ( مثلاً
اقناع مخاطبین برای مطالعه یک کتاب خوب یا تماشای یک فیلم با محتوای مناسب ) و چه بسا
مدعیان انتقاد که در جهت شر و فساد عمل می کنند. مسأله
  اصلی در درجه اول به کار بستن این دو رویکرد در
مسیر حق و حقیقت است و در درجه دوم برقراری
 
تعادل میان این دو رویکرد است. بدیهی است که هر نظامی برای ابقاء و ثبات به
تمهیداتی جهت اقناع و کنترل نیاز دارد اما این اقناع و کنترل که ابزاری است در خدمت
ثبات و نظم اگر در خدمت قدرت طلبان و سرمایه دارانی زالو صفت و استثمارگر قرار گیرد
می تواند به ابزاری جهت استعمار و انظلام مبدل گردد. در این وضعیت رویکرد انتقادی و
رهایی بخش موظف است که این چنین تبعاتی را مدام رصد کند و نسبت به عواقب آن آگاهی بخشی
نماید.

 علوم
انسانی آن گاه که به مثابه ابزاری جهت کنترل و اقناع مورد استفاده واقع می شود باید
لحاظ کند که این کنترل و اقناع در صلاح فرد و جامعه باشد. کنترل و اقناع اگر در راستای
ترویج عبودیت حق و تقویت حاکمیت اسلام باشد امری ضروری است. اگر حفظ نظام اسلامی از
اوجب واجبات است علوم انسانی در مقام عقلانیت ورزیِ ابزاری موظف است هرچه بیشتر به
حفظ و تقویت این نظام یاری رساند و همچنین در مقام عقلانیت ورزی انتقادی، تیغی بران
باشد بر انحرافات و آسیب های نظام. در بعد بین الملل نیز علوم انسانی می تواند با رویکردی
رهایی بخش از شیوه های سلطه جویانه نظام های فاسد پرده برداری کند و با رویکردی ایجابی،
ابزاری باشد جهت برقراری وحدت و صلح و ثبات و افزایش قدرت در میان جوامع اسلامی.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه