زهیر توکلی

نصرت رحمانی، شاخص ترین نماینده شعر شکست(قسمت دوم)

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۹:۰۸ ۱۳۹۳/۰۴/۱۷

در سرتاسر دیوان نسبتا قطور نصرت، به ندرت به اتفاقی هنری مثل شعر «میعاد در لجن» بر می خوریم. «میعاد در لجن» روایتی است ساختمند و تمثیلی. موضوع روایت، یک کار رایج است: شیر یا خط انداختن. سکه به هوا پرتاب می شود و در جویی که لجن در آن جاری است، فرود می آید اما از تصادف روزگار، سکه به جای آن که نقش زمین شود و یک رویش رو به چشمان فال زنندگان قرار گیرد، به قول شاعر «بر پا می نشیند».

میعاد در لجن

رقصید

پر زد رمید

از لب انگشت او پرید

(سکه)

گفتم: خط

*

پروانه مسین

پرواز کرد

چرخید چرخید

پرپرزنان چکید کف جوی پرلجن

*

تابید سوخت فضا را نگاه ها

بر هم رسید

در هم خزید

در سینه عشق های سوخته فریاد می کشید:

–          ای یأس ای امید

*

آسیمه سر به سوی سکه تاختیم

از مرز هست و نیست

تا جوی پرلجن

با هم شتافتیم

آن گه نگاه را به تن سکه بافتیم

*

پروانه مسین

آیینه وار بر پا نشسته بود در پهنه لجن

و هر دو روی آن

خط بود

خطی به سوی پوچ خطی به مرز هیچ

*

اندوه لرد بست

در قلبواره اش

و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:

–          پس…نقش شیر؟

رویید اشک

خاموش گشت خاموش

*

گفتم:

–          کنام شیر، لجنزار نیست، نیست!

خط است و خال گذرگاه کرم ها

این جا نه کشتگاه غرور است

میعادگاه زشتی و پستی است

*

از هم گریختیم

بر خط سرنوشت

خونابه ریختیم

 در سرتاسر دیوان نسبتا قطور نصرت، به ندرت به اتفاقی هنری مثل شعر «میعاد در لجن» بر می خوریم. «میعاد در لجن»  روایتی است ساختمند و تمثیلی. موضوع روایت، یک کار رایج است: شیر یا خط انداختن. سکه به هوا پرتاب می شود و در جویی که لجن در آن جاری است، فرود می آید اما از تصادف روزگار، سکه به جای آن که نقش زمین شود و یک رویش رو به چشمان فال زنندگان قرار گیرد، به قول شاعر «بر پا می نشیند». این تعبیر که حاصل آشنایی زدایی از «بر پا ایستادن» است، هم نمکی دارد به لحاظ سخنوری و زبان آوری هم تعبیری است پارادوکسیکال. آدمی «بر پا» می ایستد نه این که «بر پا می نشیند». اگر دقت کنیم که «بر پا خاستن/ به پا خاستن» در حدود و حوالی واژه های آشنایی مثل «قیام» و «نهضت» است و «بر پا ایستادن» مترادف گونه ای است با واژه هایی همچون «مقاومت» و «استقامت»، آنگاه بار کنایی مندرج در این استعاره را درمی یابیم. هر چیزی ظاهرا سر جای خودش است و امور طبق روال و منوال پیش می رود. مراسم و مناسک و مناسبات اجتماعی و سیاسی، ظاهرا «بر پاست» اما پس پشت این جریان روزمرّه و به قاعده، یک رکود و فروبستگی خاموش و تلخی نیز هست. امور جاری می گذرد ولی این جریان، «جریان رکود» است. فرامتنی که چراغ راهنما می زند برایمان تا بگراییم به استحصال چنین گزارشی از تعبیر ظاهرا ساده «بر پای نشستن» این است که نصرت، از نمایندگان شاخص شعر شکست است، شعری پر از تلخی و سیاهی و یاس پس از مرداد 32. طبعا وقتی سکه «بر پای می نشیند» نه شیر است نه خط و هر دو طرف شیر و خط باید از پهلو نمایان باشد ولی راوی می گوید که در نهایت ناباوری سکه هر دو رویش خط است. لابد اسطوره سیزیفوس را شنیده اید که به نفرین خدایان دچار شده بود و محکوم به این که سنگ بزرگی را بغلتاند و از تپه ای بالا ببرد ولی هر بار که به قله برسد و سنگ را برساند، به ناچار آن سنگ بزرگ می غلتد و از تپه فرو می افتد و روز از نو روزی از نو. شعر «کتیبه» اخوان ثالث، یادآور همین اسطوره است. داستان تخته سنگ بزرگی همچون کوه در بحبوحه یک بیابان درندشت که گروهی در آن به زنجیر کشیده شده اند. گاه و بیگاه پچپچه ای ظاهرا از جانبی که تخته سنگ همچون کوه افتاده است، می شنوند حاکی از آن که رازی از پیشینیان بر من حک شده است و تنها کسی آن راز را خواهد یافت که مرا از این رو به آن رو بگرداند. شبی همه اجماع می کنند که تخته سنگ را از این رو به آن رو بگردانند و راز را بخوانند. پس از جد و جهدی طاقت سوز و توانفرسا سرانجام پس از بارها آزمون و شکست، سنگ را از این رو به آن رو می گردانند ولی راز حک شده بر سنگ این است: «کسی راز مرا داند/ که از این رو به آن رویم بگرداند» حضور عنصر سنگ (سنگ غول آسا) و گرداندن آن در هر دو روایت، هم اسطوره سیزیفوس هم کتیبه اخوان بارز است، گرچه اخوان خود ماخذ روایتش را صدر شعرش آورده است: «اطمع من قالب الصخره» این یکی از امثال سائر عرب بوده است و معنی فارسی اش این می شود: «طمعکارتر از آن کسی که صخره را از این رو به آن رو گرداند» قصه این مثل هم از نظر پیرنگ شبیه قصه اخوان است. شعری دیگر از شفیعی کدکنی هست که آن هم مثل «کتیبه» و «میعاد در لجن» یک روایت است. داستان شخصی که دلوی را در چاه می اندازد ولی هر بار که دلو تا دهانه چاه بالا می آید، واژگون می شود و روز از نو روزی از نو. در قرآن کریم، تمثیل شگفتی در سوره مبارک رعد آمده است با مشابهتی آشکار: «له دعوه الحق والذین یدعون من دونه لایستجیبون لهم بشیء الا کباسط کفیه الی الماء لیبلغ فاه و ما هو ببالغه و ما دعاء الکافرین الا فی ضلال، دعوت حق برای اوست و کسانی که جز او می خوانند، هیچ جوابی به آنان نمی دهند مگر مانند کسی که دو دستش را به سوی آب بگشاید تا به دهانش برسد در حالی که به او نخواهد رسید و دعای کافران جز بر هدر نباشد» این جا هم اشتراک دو تمثیل در عنصر آب و تلاش برای رسیدن به آب، آشکار است. منتها در قرآن، جهت گیری اعتقادی وجود دارد و منشا این دور باطل و فروبستگی را بر آفتاب می افکند: خواندن [یا تو بگو:] طلب و خواست برای رسیدن به مقصود از هر موجودی غیر از خدا. چرا که « الا کلّ شیء ما خلا الله باطل، آهای! هر چیزی غیر از خدا باطل است» و لاجرم این خواست و طلب، گم و نابود است و ابتر و عقیم و بی فرجام. شعر میعاد در لجن هم یکی از بازسازی های اسطوره سیزیفوس است با این تفاوت که در روایت نصرت، به عکس روایت اخوان و شفیعی کدکنی، یک کنش بیهوده و نامکرر وجود ندارد. آن کنشی که به  دور باطل دچار است،  در کتیبه «از این رو به آن رو کردن سنگ» و در شعر شفیعی کدکنی، «بالا کشیدن دلو از چاه و واژگون شدن» آن است، ولی در «میعاد در لجن» یک بار برای همیشه، حقیقت مکشوف می شود: سکه بخت و اقبال، شیر ندارد؛ هر دو طرفش خط است و همه سر کار بوده اند. اگر کسی می خواسته است با سرپنجه تدبیر، گرهی از کار خود یا جامعه وا کند، سر کار بوده است زیرا خوشبختی، مثل شیر است. شیر، کنامش نیزار است نه لجنزار:

گفتم:

–          کنام شیر، لجنزار نیست، نیست!

خط است و خال گذرگاه کرم ها

این جا نه کشتگاه غرور است

میعادگاه زشتی و پستی است

 و اما اگر کسی امیدی به بخت و اقبال مساعد بسته است، او هم سر کار است: این سکه، اساسا شیر ندارد؛ هر دو طرفش خط است. نکته جالبتر آن است که شاعر یک وضعیت تعلیق را برای ما نمایان کرده است چرا که سکه هم روی زمین افتاده است هم نیفتاده است. آن هم چقدر دیدنی! وسط جوی لجن. عامل مرموز «صدفه و اتفاق» را بخت می نامیم و با سکه تفال می کنیم که بختمان خوب است یا بد. سکه در یک اتفاق صد در صد تصادفی، با احتمالی بسیار بسیار ضعیف، نقش زمین نمی شود بلکه روی قطرش می ایستد. چرا؟ چون اگر این تصادف به وقوع نمی پیوست، تا میلیونها بار دیگر هم که سکه را به هوا پرتاب می کردند، خط می آمد نه شیر ولی آنان نمی فهمیدند که روی دیگرش هم خط است. پس بخت، تنها همین یک بار یاری کرده است تا برای همیشه به راوی و همراهانش بفهماند که همه تان از دم سر کارید؛ چیزی جز نکبت وجود ندارد. موقعیت پیشین روایت، بلاهتی نزدیک به کوری است. انگار این عزیزان کور بوده اند و بر این سکه ای که به هوا پرتاب می کنند تا خود شیر می آید یا خط، هرگز نگاهی بسیار گذرا هم نیفکنده اند. در این میان این راوی است که از همان ابتدا در لحظاتی که سکه در هوا چرخ می زند، پیشاپیش می گوید: خط

رقصید

پر زد رمید

از لب انگشت او پرید

(سکه)

گفتم: خط

در بند دوم، استفاده ای از زبان عامیانه کرده است. می گویی: «الآن خودش رو گم کرده؛ یادش رفته اون روزی رو که من از کف جوب جمعش کردم.» یعنی او در نهایت نکبت و بدبختی بود که من دستش را گرفتم و بلندش کردم. موقعیت پارادوکسیکال را داشته باشید: بخت یک بار هم که یاری کرده است، برای این بوده که بفهمی هیچ گونه بختیاری و خوشبختی وجود خارجی نداشته است و ندارد. آن گاه میعادگاه بخت، بخت همواره نامساعدی که ما فکر می کردیم شاید روزی روزگاری آن روی سکه اش را برای ما رو کند، میعادگاه او برای پرده برداشتن از واقعیت نکبت بار خویش، کجاست؟ لجن. در بند پنجم شعر:

پروانه مسین

آیینه وار بر پا نشسته بود در پهنه لجن

و هر دو روی آن

خط بود

خطی به سوی پوچ خطی به مرز هیچ

سکه ای که در جوی پر از لجن افتاده است، آیینه وار است یعنی در میان لجن می درخشد مثل آیینه. به عبارتی در میان این همه تیره روزی، تنها چیزی که روشن است همین تیره روزی است که این سکه هر دو رو خط، نمایانگر آن است. باز هم بیان پارادوکسیکال را دریابید. شیر، در سکه ای که برای تفال به هوا پرتش می کنیم، نماد بخت مساعد و اقبال و خوشبختی است اما شیر، نماد پیروزی و شجاعت و غرور و عزت هم هست. شاعر، جامعه ای را توصیف می کند که شیر در آن جایی ندارد زیرا

–          کنام شیر، لجنزار نیست، نیست!

خط است و خال گذرگاه کرم ها

این جا نه کشتگاه غرور است

میعادگاه زشتی و پستی است

در شعر بسیار معروف دیگرش نیز، همین موضوع را این بار به تصریح پیش کشیده است:

آغاز انهدام چنین است

این گونه بود آغاز انقراض سلسله مردان

یاران!

وقتی صدای حادثه خوابید

بر سنگ گور من بنویسید:

–          یک جنگجو که نجنگید

اما …شکست خورد

جالب است که نام این شعر «انهدام» است یعنی روایت ویرانی خودش. سکه سرنوشت در لجنزار به ناچار شیر ندارد همه اش خط است. به یاد «آنگاه پس از تندر» اخوان می افتم و آن کابوس وحشتناک، آن پیردختر زردمو، حریف شطرنج شاعر و آن که در گرماگرم بازی، در میان قهقهه ناگهانی و عرق سرد بر تیره پشت آدمی نشاننده حریف زردمو، روشن می شود که شاه در بساط نطع این شطرنج وجود ندارد. این شاه اخوان و آن شیر نصرت رحمانی، نمادی از بی صاحب و سامان بودن جامعه است؟ یا نه؛ این جوری هم می شود قضیه را دید: هم شاه هم شیر از منظر نمادشناسی، حامل فرّه ایزدی را به یاد می آورند. پس حرف شاعر چیز دیگری است. او منظر هستی شناسانه اش، بر لجن باز شده است. هستی را لجن می بیند زیرا مواجهه ای با شاه با شیر با فرّه ایزدی و حامل فرّه ایزدی نداشته است. هرچه دیده است همین آت آشغال ها و قاذورات بوده است دور و برش. اگر حافظ روزی می گفت:

رهرو منزل عشقیم و ز سرحد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم

شاعر ما می گوید:

از مرز هست و نیست

تا جوی پرلجن

با هم شتافتیم

«مرز هست و نیست» در شعر رحمانی آیا همان «سرحدّ عدم حافظ» نیست؟ می بینیم که هست زیرا سرحد یعنی مرز و عدم یعنی نیستی و سرحد عدم به فارسی می شود: مرز نیستی. حالا که «مرز هست و نیست» رحمانی همان «سرحد عدم» حافظ است، حتما و حکما «اقلیم وجود» حافظ هم همان «جوی پرلجن» رحمانی است. اگر منظر هستی شناسی حافظ این است که از سرحد عدم آمده است به اقلیم وجود و اکنون  بر لب بحر فنا منتظر ساقی است تا باده پیش آرد و او را به مرگ/نیستی/فنای اختیاری و آگاهانه برساند:

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی

باده پیش آر ز لب تا به دهان این همه نیست

نصرت رحمانی به جای آن که مثل حافظ بر لب بحر فنا ایستاده باشد و مشرف شده باشد بر آب های تاریک بی پایان آغازین (گزارش هندوها از عالم ازل)، لب جویی پر از لجن ایستاده است.

از همین جا می شود راه برد به راز این همه کثیف کاری های نصرت رحمانی در توصیفاتش زیرا او احساس خواری می کند. چرا که نه؟ جنگجویی که نجنگید اما شکست خورد، چرا نباید خود را خوار ببیند؟ فرّه ایزدی و مواجهه با آن است که آدمی را شیر می کند تا بجنگد. اگر ملاقاتی با این لطیفه درونی دست ندهد، می شوی همان جنگجویی که نجنگید اما شکست خورد زیرا تلف شد. اگر وجه استعلایی وجود انسان یعنی همان فرّه ایزدی که در او به ودیعت نهاده شده است، نباشد، جز پستی و زشتی چه هست و چه خواهد بود؟ چه خواهد دید؟

این جا نه کشتگاه غرور است

میعادگاه زشتی و پستی است

و از هستی جز نیستی مرگ و از مرگ جز گذرگاه کرمها چه خواهد یافت؟

–          کنام شیر، لجنزار نیست، نیست!

خط است و خال گذرگاه کرم ها

جوی پرلجن، چیزی نیست جز گذرگاه کرمها و باز جوی پرلجن، از سکه دوروی سرنوشت، فقط خطش را نشان می دهد. از شیر خبری نیست. آیا  دورویی سکه سرنوشت که می نماید شیر دارد و خط ولی جز خط ندارد و تنها و تنها وقتی که تا گردن در لجن فرو رفته باشی، حریف غدار را خواهی شناخت، اصل اصل همه بدبینی شاعر نسبت به آدمیان نیست؟ این همه  هرزخند زهرآلود بر خیانت و فریب در دیوان شاعر آیا ریشه در همین مواجهه بنیادین ندارد؟

و اما بعد؛ آن میعاد در لجن، بالاخره منجر می شود به میعادی دیگر. چگونگی اش را خدا می داند ولی شاعر بالاخره با فرّه ایزدی ملاقات کرده است:

کنج لبان من

نام کدام گمشده ای جای مانده است؟

نامی

کز آن شکفته گل یاس؟

*

مویت کلاف دود

میعاد در کجاست؟

در پنبه زار حاشیه نیل؟

در کعبه؟

در پکن؟

در کوه طور؟

در صخره های خنده بودا؟

یا در سرای محمد؟

*

و اینک هنگام بدرود است چون به آرامشی رسیده است که در پرتو آن می شود «بشر را در نور و بشر را در ظلمت دید»

دامن سپید!

بنگر چگونه دست تکان می دهم

گویی مرا برای وداع آفریده اند

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه