یادداشت شفاهی زهیر توکلی

نصرت رحمانی، شاخص ترین نماینده شعر شکست(قسمت اول)

نویسنده:

زمان انتشار: ۱۰:۵۵ ۱۳۹۳/۰۴/۱۷

نصرت رحمانی، از شاخص ترین نمایندگان شعر شکست است، نسلی که در میانه مرداد 32 و بهمن 57 به نسل افیون نامبردار شدند و شعرشان سرشار است از یأس و حیرتی توامان. «زمستان» اخوان ثالث نمونه نوعی شعر شکست است اما همچون دیگر جریان های دوره ای شعر، پس از مدتی، شکست نگاری و تلخ اندیشی به یک فضای ارگانیک تکرار شونده در شعرها بدل شد و به مثابه قراردادی مفروض برای شعر گفتن تلقی می گشت.

از میعاد در لجن تا سرای محمد

بخش اول:

نصرت رحمانی یک دوره ای در دهه های چهل و پنجاه برای خودش کیابیایی داشت. او به یکباره در دو دهه آخر زندگی اش در محاق فرورفت محاقی شاید خودخواسته. از تهران کوچید به رشت و آن جا بود تا درگذشت. حکایت افول شاعران در روزگار ما حکایت غریبی است. این افول، به موازات پدیده عجیب جوانمرگی شاعران، سیاهه های متعددی از نام شاعران را دهه به دهه پیش روی ما می گذارد. با محو شدن فراوان نام ها، کمتر شاعری در روزگار ما روند ثابت و مستمری از حضوری موفق را در کارنامه خود نشان داده است: یا در عنفوان بلوغ شعری می میرند، در سنینی حوالی سی تا پنجاه، مثل پروین اعتصامی، فروغ فرخزاد، علی اشتری(فرهاد)، سلمان هراتی، قیصر امین پور، سید حسن حسینی، حسین پناهی… یا این که هستند اما نیستند. شاعری که نامش بر سر زبانها بود و نقل هر مجلس و شمع هر محفلی بود، ناگهان خاموش می شود و سال های سال شعری از او نمی شنویم و نمی خوانیم؛ سهل است، اصلا کسی نمی داند او کجاست و چه می کند. نصرت رحمانی هم یک طورهایی همین افول را تجربه کرد.

او شاعری غریزی بود. اکنون پس از فرونشستن گرد و غبارها در روزگاری که هم نسلان رحمانی اکثرا به رحمت خدا رفته اند و نیمایی سرایان یک نسل بعد از او مانند سپانلو و خویی و شفیعی کدکنی، آرد خود را بیخته اند و الک خود را آویخته، به راحتی می شود حکم کرد که این مرد، واقعا شاعری بوده است غریزی و  به غیر از یکی دو مورد معدود مثل اخوان و فروغ، شعرش غریزی تر از دیگران بوده است. مع الاسف نصرت رحمانی آن ساخت و بافت هنرمندانه ای را که از چنان قریحه ای انتظار می رفت، خلق نکرد.

نصرت رحمانی، از شاخص ترین نمایندگان شعر شکست است، نسلی که در میانه  مرداد 32 و بهمن 57 به نسل افیون نامبردار شدند و شعرشان سرشار است از یأس و حیرتی توامان. «زمستان» اخوان ثالث نمونه نوعی شعر شکست است اما همچون دیگر جریان های دوره ای شعر، پس از مدتی، شکست نگاری و تلخ اندیشی به یک فضای ارگانیک تکرار شونده در شعرها بدل شد و به مثابه  قراردادی مفروض برای شعر گفتن تلقی می گشت. شکست نگاری یا بگو: شکست انگاری، فقط یک مد نبود،  دگردیسی شتابنده جامعه در حال گذار از دل سنتی با قله های معنویت و اخلاق به مدرنیسمی وارداتی و دیکته شده در سطح، به نوعی تناقض و نوستالژی بی مصداق دامن می زد. این نوستالژی، بی مصداق بود زیرا این نسل، فرزندان بی واسطه پدران و مادرانی سنتی بودند و طبعا نسیمی از گذشته در مشامشان بود ولی این مانع نمی شد که روشنفکر جوان دلبسته به پیشنهادهای جدید شعری، تا گردن غرق در داده ها و آورده های زندگی نو وارد شده غربی نباشد. چه در حوزه اندیشه و اعتقاد چه در حوزه زیست و عمل. در نتیجه، خودش نمی دانست چه می خواهد و چرا این مایه سرد است، ولی سردی را احساس می کرد زیرا از گرمایی فاصله گرفته بود و گسسته؛ گو این که به آن گرما، در خودآگاهش دشنام هم می داد و به تازیانه هجو و تمسخرش هم می گرفت.

فضای سرد در گم شعرهای آن نسل، غیر از افق خاکستری پیشاروی هر نوع آرمان اصلاحگرانه، محصول چنین موقعیت دوگانه ای هم بود. ناامیدی، گاهی از شکست می آید، گاهی از فقدان معنا و نافرجامی دریافت. در شعر فروغ فرخزاد در این دو دفتر اخیرش، طیفی از این نوسانات را می بینیم. او حتی در پرتو بارقه هایی هم قرار گرفته است مثل «آیه های زمینی». مساله قابل توجه، درافتادن آن نسل به ورطه کافه گردی و خرابات پیمایی و برهنه کردن لذت تخطی از هنجارهای عرفی در شعر بوده است. اگر فروغ در برهنه کردن زنانه آن هنجارشکنی ها نمونه بود، نصرت رحمانی در عالم مردانه، عدیل اوست، البته با توان شعری پایین تر. لاله زار، بهشت آن نسل بود و شب نوردی های آنان در شعرشان کم روایت نشده است. آدم حسابی فلسفه خوانده ای مثل اسماعیل خویی، تعدادی شعر پیوسته دارد که همه در میخانه یا در حالات مستی و خماری پیش و پس از میخانه نوشته شده است. نصرت رحمانی که شعرش سرشار است از روایت چنین حالات و اطواری، منتها همواره به موازات تم ملامت و پذیرش بدنامی و حتی افتخار به آن. ملامتی گری نصرت رحمانی، بیشتر نوعی مبارزطلبی و خودشیفتگی شاعرانه را بر آفتاب می اندازد تا آن که جنبه خودتخریبی عارفانه داشته باشد. ظاهر کار، درست برعکس این است و او کم به تخریب و ویرانگری دست نزده است. مثلا اگر شعر نصرت یک وجه منحصر به فرد داشته باشد، در «کثیف نگاری»های اوست:

در سینه ام مکاو که… سطلی است جای قلب

لبریز از کثافت و مدفوع خاطرات

*

برگ چنار خشکی از شاخه دور شد

چرخید در فضا

در زیر پای خسته من له شد

آیا

دست بریده مردی بود

لبریز التماس؟

فریاد استخوان هایش برخاست

جرق

آه…!

*

اما این «کثیف نگاری»ها از اساس برای فضاسازی و القاء حس نفرت/شکست/خواری است، نه از منظر یک  قلندر که سینه پیش تیر ملامت سپر کرده است و تنهایی و «یافت»، آن قدر برایش عزیز است که ترجیح می دهد با همین خودتخریبی ها، همه را از خود بتاراند و از تنهایی اش دفاع کند، بلکه بیشتر سویه ای عاطفی از نوع واکنش دارد. ملامت پیشگی عارفانه، یک کنش بسیار فعال است نه یک واکنش انفعالی. نصرت رحمانی، در حاقّ ادبیتی که خلق می کند، حلقه ای است از رمانتیسیسم وطنی امثال نادرپور و توللی و فروغ در سه دفتر اولش. منتها او، تمرکز دارد بر عواطفی همچون نفرت و ناامیدی و خواری و خشم. آورده او برای زبان فارسی نیز جملات قصاری است که به یادگار نهاده است و بعضا در عداد امثال سائرند:

ای دوست

این روزها

با هر که دوست می شوم احساس می کنم

آن قدر دوست بوده ایم که دیگر

وقت خیانت است

 اگر شعر او تا یک جاهایی شعر شکست به مفهوم مصطلحش قلمداد شود،حرفی نیست مثلا شعرهایی در دفتر «ترمه» که جمله «مه خیمه می بندد» در همه آنها التزام شده است، صراحتا از این دست است:

 بدرود

همراه نسلم سردچالی را پذیرایم

در خواب یخ تا بازگشت تو

ای قبله عصیان

آواز گام تو

*

بی باورم از لای لای جادوی این خواب

این افسانه افسون

دیگر منم یخ بسته در یخچال بنگ و باده و افیون

اما وقتی شاعری در بیشینه شعرهایش در بازه زمانی نیم قرن، یک تم واحد را با فراز و فرودی همچنان تکرار می کند، باید دید که موقف و منظر او نسبت به هستی چیست؟ باید تجربه روحی – روانی او را بازشناخت. اجتماع، به طور مقطعی تنها یک تاثیر بر انسان می گذارد: او را به عکس العمل وامی دارد. تازه خود همین عکس العمل های متفاوت، به تفاوت شاکله های وجودی باز می گردد. نصرت به حس خواری دامن می زند و شکست، تنها بهانه ای است برای او. ممکن است کسی از شکست بگوید و بموید ولی لحن حماسی داشته باشد. برای این که فرق کار با کار را دریابید، این غزل حسین منزوی را بخوانید:

می آمد از برج ویران، مردی که خاکستری بود

خرد و خراب و خمیده، تصویر ویرانتری بود

مردی که در خواب هایش، همواره یک باغ می سوخت

وان سوی کابوس هایش، خورشید نیلوفری بود

وقتی که سنگ بزرگی، بر قلب آیینه می زد

می گفت: خود را شکستم کان خود نه من، دیگری بود

می گفت با خود: کجا رفت آن ذهن پالوده ی پاک ؟

ذهنی که از هر چه جز مهر بیگانه بود و بری بود

افسوس از آن طفل ساده که برگ برگ کتابش

زیبا و رنگین و روشن، تصویر خوش باوری بود

طفلی که تا دیو ها را مثل سلیمان ببندد

زیباترین آرزویش یک قصه انگشتری بود

افسوس از آن دل که بعد از پایان هر قصه تا صبح

مانند نارنج جادو، آبستن صد پری بود

دردا که دیری است دیگر شور سحرخیزی اش نیست

آن چشم هایی که هر صبح، خورشید را مشتری بود

دردا که دیری است دیگر، زنگ کدورت گرفته است

آیینه ای کز صباحت صد صبح، روشنگری بود

دیگر به زردی نشسته است از جرم تخدیر و تدخین

انگشت هایی که روزی مثل قلم جوهری بود

می بینید که این شعر، واقعا شعر شکست است. اما عمیقا از فردیت شاعر آب می خورد و چون شاعر، منش بزرگ و بینشی خوش نسبت به هستی دارد (نشان به آن نشان که یک عمر در ستایش عشق سروده است) شکست را هم با لحن حماسی روایت می کند. محال در محال بود که منزوی در تلخ ترین و یاس آورترین آنات زندگیش هم برای تجسم و ملموس کردن اندوه خویش، قلب خود را به سطلی پراز زباله و نجاست تشبیه کند. نوعی تمایزجویی سبکی هم در این گونه فضاسازی ها و مانورهای وصفی نصرت رحمانی پیداست. او تمایل به خلق شعری دارد که به زبان کوچه و بازار نزدیک باشد و نبض زمان را  در روایت «خیانت» و «فریب» یافته است. این نبض در سینمای آن دوره هم در فیلم های مسعود کیمیایی می زند. البته با نوستالژی عمیقی نسبت به سنت در حال اضمحلال. حس پوچی و بی معنایی در کارهای آن دوره کیمیایی، بازتاب یک معنای گمشده است نه پوچی تهی و روایت خلا و پا در هوایی. در حالی که در شعر نصرت رحمانی، خواری و ناامیدی ناشی از یک آنارشیسم  را احساس می کنیم. او «نه» می گوید اما طنین این «نه» از دنیای شخصی اش نمی گذرد و افقی پیش رو نمی گشاید. بلکه پژواکش برمی گردد و در دهلیز «خود»ش می پیچد. مثال بارز برای فهم مطلب، این شعر اوست:

و خدای دیگر

ابلیس «رهای» بی سر و پایی است

انگشت نما شده به ناپاکی

تن شسته در آب چشمه خورشید

تف کرده به روی آدم خاکی

*

خندید به بارگاه یزدانی

دندان طمع ز آسمان کنده

بندی غرور خویشتن گشته

زانو نزده به پای هر بنده

*

در بند کشیده ناخدایان را

خود نیز در انزوای خود زنجیر

از دوزخ و از بهشت آواره

در برزخ خویش مانده بی تدبیر

*

مطرود شما سیاه کیشان است

کز بیم، نیازمند یزدانید

لیکن چو به خویشتن پناه آرید

دانید که بندگان شیطانید

*

ابلیس منم خدای بی تاجان

پیشانی خود بر آسمان سوده

سوزانده غرور اگرچه بالم را

ابلیس اگر منم رها بوده

 این آنارشیسم در دوره دوم شاعری او در «شمشیر، معشوقه قلم» در هیات یک کیفرخواست بزرگ در قبال کل تاریخ فلسفه غرب نمودار می گردد و آن جا هم جانمایه کلامش غیر از طعنه و طنز نمکین و گاه استهزای آشکار نسبت به فلاسفه، این است: تاریخ غرب جدید، تاریخ استثمار و استعمار است و فلسفه غرب نیز تاریخ دیگرفریبی و خودفریبی است. در این جا هم دو مضمون «خیانت» و «فریب» رخ می نماید. در این دوره دوم، نصرت رو به حافظ می آورد و آنارشیسم تلخ و خوار انگار که همزاد شعرهای او بود، مواجه می شود با قلندرواری و ملامت پیشگی شعر حافظ که تلاشی است برای نشان دادن علوّ ذاتی آدمی. به قول داستایفسکی، در روح آدمی قله هایی هست که پای هیچ گناهی به آن نمی رسد. این مواجهه، خشونت و ویرانگری آنارشیسم نصرت را تعدیل و تلطیف می کند. اندوهی شیرین در شعرهای دوره دوم او موج می زند. این اعجاز حافظ است که شعرش یکی از تلخ ترین و خلوت ترین شعرهای زبان فارسی است اما سبک ترین اتمسفر را برای تنفس اندوه در اختیار ملاقاتیانش می گذارد:

اینک منم

در آستان سحر ایستاده پاک

تا از افق سپیده تراود

گویایی ام سکوت

قلبم به سوی قبله و دستم به سوی توست

*

پاک و برهنه

مانم به شمع نیمه جانی در رهگذار باد

تا از افق سپیده تراود

*

با سینه ای لبالب خون ملامتی

تا پر به خون نشسته تیر دنائتی

اینک منم… عطش زدگان خون

این قلب

این هدف

این قلب تکه تکه

گردنکشان شب

زه از کمانتان نگشایید

شب در دل شماست

غم در رگ من است

چه بیمی

*

پاک و برهنه

در آستان سحر ایستاده ام

باشد سپیده تراود

با او مرا چه تلخ پیامی است.

***

کنج لبان من

نام کدام گمشده ای جای مانده است؟

نامی

کز آن شکفته گل یاس؟

*

مویت کلاف دود

میعاد در کجاست؟

در پنبه زار حاشیه نیل؟

در کعبه؟

در پکن؟

در کوه طور؟

در صخره های خنده بودا؟

یا در سرای محمد؟

*

دامن سپید!

بنگر چگونه دست تکان می دهم

گویی مرا برای وداع آفریده اند

او که روزی «میعاد» را در «لجن» می دید، شگفتا! باز می گردد و میعاد را در سرای محمد – صلی الله علیه و آله -جستجو می کند:

وحشی دشت معاصی را دو روزی رم دهید

تا کجا خواهد رود؟ آخر شکار رحمت است

ادامه دارد…

(قسمت دوم)

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه