جوابیه فرانک جمشیدی به یادداشت «مناسبات مطالعات دفاع مقدس و رویکردهای پست‌مدرن»

نفی رویکردهای جدید مطالعاتی به جنگ به بهانه‌ نظریه‌پردازی کلان اجتماعی از جنگ

منبع: علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۱۱:۰۳ ۱۳۹۲/۰۷/۱۶

در مقام پژوهشگر جنگ کوشیده‌ام در دیدگاه نشان دهم که ایجاد وحدت هویت و شمولیت هنجارها به کمک جنگ و زیر سایه‌ی خوانش واحد در جامعه‌ی پساجنگ، شاید در نگاه نخست اتفاقی بسیار میمون و مبارک باشد، اما آیا نباید به کمک رویکردهای جدید مطالعاتی درباره‌ی این اتفاق به ادراکی ژرف‌تر دست یافت که نشان دهد، وحدت‌بخشی و نظام‌سازی از جنگ، آیا می‌تواند ماهیت جنگ را که ماهیتی مسئله‌مندکننده و پرابلماتیک‌ساز است، همچنان حفظ کند.

انتشار کتاب «دیدگاه: پنج گفتار در باب تاریخ فرهنگی با نگاهی به جنگ عراق و ایران» واکنشهای متفاوتی را در میان علاقمندان به مطالعات جنگ داشت. پیش از این دو یادداشت انتقادی از مجتبی نامخواه با عنوان «مناسبات مطالعات دفاع مقدس و رویکردهای پست‌مدرن»  و اسماعیل فراهانی با عنوان« برای فهم تاریخ فرهنگی به منابع دست اول مراجعه کنیم» و نیز یک مصاحبه با سرکار خانم جمشیدی از مولفان کتاب درباره این کتاب در سایت علوم اجتماعی منتشر شده است. آنچه پیش رو دارید جوابیه سرکار خانم جمشیدی از محققان مطالعات جنگ و دفاع مقدس و از مولفان کتاب دیدگاه به نقد آقای نامخواه است که نظر به اهمیت کتاب فوق در فراخواندن دیدگاههای مطالعات فرهنگی برای توجه به مساله جنگ/دفاع مقدس در ادامه مطالب قبلی  منتشر می شود:

با سلام و ادب

سپاس فراوان از آقای مجتبی نامخواه، نویسنده‌ی مطلب «مناسبات مطالعات دفاع مقدس و رویکردهای پست‌مدرن» به تاریخ 8/7/92

از آن پاره مطالب حضرت‌عالی که حُسن ظن به کارهای انجام‌شده از سوی دفتر ادبیات و هنر مقاومت است، درمی‌گذرم و ترجیح می‌دهم داوری درباره‌ی برخی اظهارنظرهای شما را که بخش مهمی از آن‌ها از سرِ عنایت و لطف به این دفتر است، برعهده‌ی اهل‌فن بگذارم، نظیر این‌که دفتر ادبیات و هنر مقاومت را می‌توان «آغازگاهی برای پیدایی و رشد علوم اجتماعی غیررسمی»، «کانون مهم تفکر و مطالعه پیرامون جنگ»، «از معدود مراکز شکل‌دهی نظریه‌ی اجتماعی در ایران» و «پرکارترین کانون نظریه‌ی اجتماعی غیررسمی» تلقی کرد.

و اما مواردی که در این نقد مشخصاً به آن‌ها خواهم پرداخت در ده بند خدمتتان معروض می‌شوم:

1

حقیقتش هر چه خواندم به‌درستی درنیافتم شما از چه نوع جامعه‌شناسی‌ای صحبت می‌کنید و با توجه به این‌که شما پیوسته علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی را به جای یکدیگر به کار برده‌اید، نقد شما متوجه علوم اجتماعی است یا خاصّه جامعه‌شناسی؟

حال اگر بگیریم منظورتان جامعه‌شناسی بوده است، آیا روش جامعه‌شناسی هدف نقد شماست؟ و تازه  روش در کدام نوع جامعه‌شناسی؟ مثلاً جامعه‌شناسی کلاسیک که نوعی جامعه‌سنجی و معطوف به گردآوری اطلاعات و داده‌های توصیفی است؟ در این‌صورت، آیا نقدتان متوجه توصیفات کلی‌ای است که این نوع جامعه‌شناسی از موضوعات و روند تغییرات به دست می‌دهد؟

آیا از روش جزئی‌نگری در برخی از انواع جامعه‌شناسی صحبت می‌کنید که کار آن، در اختیارنهادن توصیفات صرف از پدیده‌های خاص و جزئی است؟ در این‌صورت، آیا نقدتان متوجه دست‌کاری اجتماعی است که این نوع جامعه‌شناسی در مواجهه‌ی خاص با جهان اجتماعی پدید می‌آورد؟ یا …

آیا نقد شما متوجه خروجی‌ها یا برون‌دادها یا یافته‌های جامعه‌شناسی است؟ در این‌صورت، مثلاً نقد شما این است که یافته‌های جامعه‌شناسی با آن‌چه عقلانیت عام نیز می‌تواند آن را ادراک کند، نزدیک است و در نتیجه، تمایز ماهوی یا معرفت‌شناختی با مشاهدات و آگاهی‌ها و اطلاعات عامه ندارد؟ یا چون جامعه‌شناسی را در ارائه‌ی راه‌حل‌های مفید و مؤثر برای مسائل عینی جامعه ناتوان و کم‌توان می‌بیند، آن را نقد می‌کنید؟

2

پاره‌هایی از بحث شما نشان می‌دهد به معنای دیگری از جامعه‌شناسی، که گرایش به سمت نظریه‌ی اجتماعی است، توجه دارید. اما در آن پاره‌ها نیز معلوم نیست کدام کارکرد نظریه‌ی اجتماعی با تمرکز بر موضوع جنگ هدف نقد شماست؟

آیا نظریه‌ی اجتماعیِ، به قول شما، رسمی از حیث کارکرد آن در جهت معقول‌سازی جهان اجتماعی جنگ هدف نقد شما قرار گرفته است؟ در نتیجه، لبه‌ی پیکان نقد آیا متوجه معنایی است که این نظریه‌ها از جهان اجتماعی جنگ در اختیار می‌نهند؟ آیا شما به تحلیلی که این نظریه‌ها با اتکا به داده‌های واقعی، از معنای جنگ عرضه می‌کنند، اِشکال دارید و بر آن‌اید که نظریه‌های اجتماعی، داده‌های عینی و واقعی جنگ را براساس ارزش‌ها و علایق نظری خود، مصادره به مطلوب کرده و می‌کنند؟

آیا نقد شما از جامعه‌شناسی رسمی یا علوم اجتماعی رسمی با گرایش به سمت نظریه‌ی اجتماعی و با تمرکز بر موضوع جنگ، به‌طور روشن این است که این نظریه‌ها فاقد ادعایی هستند که مطالعات تجربی در حوزه‌ی جنگ آن‌ها را اثبات و نقد کرده باشد؟ در نتیجه، فاقد این قابلیت‌اند که تحلیل و تبیین خاصی از جنگ در قالب مهندسی اجتماعی ایران ارائه دهند؟

بسا کارکرد اول نظریه‌های اجتماعی مدّنظر شما نبوده باشد و به جای آن، بیش‌تر معطوف به کارکرد دوم نظریه‌‌های اجتماعی بوده‌اید. در این‌صورت، آیا درست است که استنباط کنم نقد شما از جامعه‌شناسی رسمی یا علوم اجتماعی رسمی با گرایش به سمت نظریه‌ی اجتماعی و با تمرکز بر موضوع جنگ هشت‌ساله، این است که نظریه‌های موجود تاکنون نتوانسته‌اند با توجه به آن‌چه در جنگ عراق و ایران گذشت، نوعی تصویرسازی مفهومی از جهان اجتماعی جنگ و ارزش‌های برآمده از جنگ به دست دهند که نه فقط جامعه‌ی پساجنگ را به شوق تحقق آن تصویر، به تحرک وادارد، بلکه امکان کنترل حوادث و رخدادهای آتی را بدهد؟ در این‌صورت، آیا می‌توان احتمال داد که نقد شما از نظریه‌های اجتماعی موجود، معطوف به طرح این مسئله باشد که آن‌ها نتوانسته‌اند با استناد به داده‌های تجربی در اختیار از جنگ‌ هشت‌ساله، روایت متفاوتی از آینده به دست دهند که تفاوت آن با سایر روایت‌های موجود از آینده، در میزان ملموس و مدلل بودن آن است؟

3

همچنین در پاره‌هایی از مطلب خود، «نگره‌ی رسمی جنگ» یا «گفتمان رسمی دفاع مقدس» را نقد کرده‌اید و من به‌درستی نتوانستم بفهمم آیا نقد شما متوجه روایت تاریخی ضعیف این گفتمان از جنگ است؟ آیا یکسونگری و نادیده‌ماندن و در حاشیه نگه داشته‌شدن برخی معناها، کنشگران، اتفاقات، رخدادها و … هدف نقدتان بوده است؟ آیا منتقد انحصارطلبی این گفتمان در روایت جنگ هستید؟ آیا به عدم آگاهی و تسلط این گفتمان به رویکردهای جدید (از جمله رویکرد نشانه‌شناختی) اِشکال دارید و آن را عامل نابودکننده‌ی نشانه‌های ارزشمند جنگ می‌دانید؟ آیا …

4

تأکید شما بر پای‌بندی به «الزامات هستی‌شناختی و معرفت‌شناختیِ ناشی از کاربست رویکردهای پست‌مدرن در بازخوانی جنگ ایران و عراق» برایم قابل‌فهم نبود. شاید به اعتبار جمله‌ی بعدی شما که مرقوم فرموده‌اید: «این الزامات، برساختن معنایی از جنگ است که خارج از معنای پذیرفته‌شده در گفتمان رسمی است»، بتوان احتمال داد که شما خواسته‌اید به عواقب و تبعات یا پی‌آمدهای این الزامات توجه دهید. اما درنگ باید کرد که پای‌بندی به الزامات هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی یک رویکرد، ربطی به پی‌آمدهای ناشی از کاربست آن رویکرد ندارد. چون پی‌آمدها نه به‌طور قطع و یقین پیش‌بینی‌پذیرند، نه کنترل‌پذیر. اما پای‌بندی به الزامات حتماً ضروری است چون عدم پای‌بندی به آن، اساساً راه شناخت درست پدیده را مسدود می‌کند.

هنگامی که (مثلاً) از دفاعی‌بودن جنگ و قدسانیت دفاع (به‌مثابه الزامات هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی جنگ هشت‌ساله) یاد می‌کنیم، منظورمان این است که حضرت‌ امام (ره) با خوانش دفاعی از هستی جنگ و قدسانیتی که برای دفاع قائل بوده‌اند، تأکیدشان این بوده است که جنگ دفاعی از معبر ادراک قدسانیت دفاع به‌درستی شناخته می‌شود. این هر دو به‌مثابه الزامات هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی جنگ هشت‌ساله شناخته می‌شوند؛ یعنی اگر کسی این الزامات را عمیقاً بازنشناسد و ادراک نکند، از شناخت جنگ عراق و ایران بازخواهد ماند. اما این الزامات، پی‌آمدهایی خواهد داشت که نتیجه‌ی آن پی‌آمدها، سرانجام به تثبیت و تحکیم و تقویت مجدد این الزامات منجر خواهد شد یا به تشکیک و تردید و تضعیف آن‌ها خواهد انجامید و البته در صورت دوم، خروجی کار قطعاً موردتأیید گفتمان غالب و رایج جنگ نخواهد بود.

5

و اما مفهوم محوری که کلیت نقد شما در بررسی «مناسبات دفاع مقدس و رویکردهای پست مدرن» حول آن می‌چرخد، مفهومی است به نام «معنای مؤمنانه از جنگ» یا معنایی که برخی «مؤمنانه در برساخت آن مشارکت داشته‌اند».

احتمال می‌دهم شما با در اختیار گرفتن این مفهوم، به همان چیزی می‌اندیشید که اغلب دست‌اندرکاران جنگ به آن می‌اندیشند: نظریه‌پردازی کلان اجتماعی از جنگ؛ نظریه‌هایی که بتوانند جهان اجتماعی جنگ را در دو بعد هویتی «ایرانی» ـ «دینی» آن معنادار کنند، در واقع، این نوع نظریه‌پردازی درصدد معنادارکردن جنگ به کمک نوعی تئوریزه‌سازی جهان اجتماعی جنگ است که در آن، تصاویر و ادراک‌های متعارض از جنگ، به وحدتی آشکار برسند و، در عین حال، بتواند جامعه‌ی ایران را به شکلی موفقیت‌آمیز در منازعات ایدئولوژیک که در حال حاضر رقیبان ملی و منطقه‌ای و بین‌المللی به آن دامن می‌زنند، راهبری و هدایت کند و خطرات پیش‌ِ رو را به حداقل ممکن برساند.

با این ملاحظه، بدیهی است چنانچه رویکردهای جدید به کشف معانی‌ای از جنگ توفیق یابند، یا حاشیه‌ای را به متن تبدیل کنند، یا مرکزیت‌هایی را از بین ببرند که پیش از این، سعی در یکپارچه‌سازی آن‌ها بوده است، با آن خوانش مؤمنانه در تضاد قرار گیرند.

6

آن‌چه مولفان در دیدگاه سعی به معرفی و ترویج آن دارند، نوعی شناخت متفاوت از جهان اجتماعی جنگ است که بیش‌تر جنبه‌ی اکتشافی دارد و هدف آن، ادراک تمایزات در خوانش‌ها و معانی نهفته‌ی جنگ است. به نظر من، کسانی که ادعا می‌کنند تاکنون ادراک عمیقی از ویژگی‌های تاریخی خاص جامعه‌ی ایران صورت نگرفته و همچنان فلسفه‌ی تاریخ خاص جامعه‌ی ایران ناشناخته مانده است، خود از این نکته غفلت کرده‌اند که مطالعه‌ی جهان اجتماعی جنگ، فرصت و مجال مناسبی فراهم کرده و می‌کند که نه فقط به تاریخیت خاص جامعه‌ی ایران آگاهی یابیم، بلکه عمیقاً دریابیم عقلانیت اجتماعی خاص حاکم بر این تاریخ و جامعه چیست.

صراحتاً بر این نظر پامی‌فشارم؛ تا زمانی که فلسفه‌ی تاریخ خاص جامعه‌ی ایران؛ عقلانیت اجتماعی حاکم بر آن؛ و عناصر هویتی، اجتماعی و فرهنگی مؤثر و دارای نقش در بزنگاه‌های تاریخی این جامعه از طریق مطالعه‌ی جهان اجتماعی جنگ و ادراک منطق درونی تحولات تاریخی و اجتماعی و فرهنگی برآمده از جنگ، عمیقاً صورت تحقق نیابد، پیدایی و رشد نظریه‌های متعدد، تقویت بنیه‌ی تفکر نظری و استعداد نظریه‌پردازی، خواب و خیالی بیش نیست. چون اساساً نظریه‌پردازی یعنی فهم منطق درونی این تحولات و تلاش برای صورت‌بندی نظم خاصی که به تبع تحولات یادشده صورت می‌گیرد. و اکنون ما این شانس را داریم که جنگ هنوز زنده و پُرتپش، پیشِ روی ماست.

7

گرامشی اصطلاحی دارد با عنوان «روشنفکران ارگانیک» که منظور وی از این اصطلاح، افرادی است که رابط میان فضاهای آکادمیک و جامعه‌اند. شاید به این اعتبار که وی نیز دریافته بود، فضای آکادمی می‌تواند آن‌قدر به علم مشغول شود که از جهان واقع انقطاع حاصل کند. در این‌صورت، شاهد آن خواهیم بود که اهل آکادمی به مسائلی سرگرم‌اند که هیچ نسبتی یا کم‌تر نسبتی با دغدغه‌ها و درگیری‌های مردم می‌رساند.

من به جای اصطلاح «روشنفکران ارگانیک»، اصطلاح «فضاهای واسط» را به کار برده‌ام؛ فضاهایی که می‌توانند تاحدودی رفع‌کننده‌ی تنگناهایی باشند که یا ناشی از دوری فضاهای آکادمی از جنگ است یا ناشی از نزدیکی بیش از حد نهادهای دست‌اندرکار جنگ به جنگ. در هر دو حالت، آن‌چه مُسلّم است این است که مسئله‌ها و مشکله‌ها به چشم نمی‌آیند یا درست دیده نمی‌شوند. کارکرد میانجی‌گری که برای فضاهای واسط قائل شده‌ام، به اعتبار ربط ارگانیک آن‌ها با حیات جامعه است.

تصریحاً می‌گویم که اگر فضاهای آکادمیک به مسئله‌های واقعی موجود در جهان عینی نپردازند، به‌رغم دارابودن ذخایر عظیمی از مفاهیم و نظریات و روش‌ها، صامتند و اگر فضاهای دست‌اندرکار جنگ، مسئله‌های خود را به‌درستی مفهوم‌پردازی نکنند، بر داربست نظری استوارشان نسازند، در قالب روش‌های درست، صورت‌بندی مشخصی از آن‌ها در اختیار نگذارند، آن‌ها نیز بی سخنند. کارِ فضاهای واسط ایجاد پیوند محسوس میان علم و جامعه است.

8

کمک به پیدایی و رشد فضاهای واسط نشان‌دهنده‌ی آن است که ایجاد پیوند یادشده، به صرف شعار، شدنی نخواهد بود. زبان به تحقیر و تخفیف یکدیگر گشودن هم کارساز نیست، بلکه برقراری این پیوند، نیاز به سنتی قوی دارد که از درون و بطن یک فلسفه‌ی اجتماعی قدرتمند بیرون آمده باشد.

جنگ همواره یک فلسفه‌ی اجتماعی قدرتمند بوده است که اگر به‌درستی شناخته شود، نه فقط به کارِ هدایت و جهت‌دهی علم می‌آید، بلکه آن را ایجاد می‌کند. این سخن را به کسانی که اِشکال می‌کنند چرا تمام همّ و غم خود را به مطالعات جنگ اختصاص داده‌ام، بارها گفته‌ام که اگر در جهان ،جنگی رخ نداده بود، نه علوم متعدد به وجود می‌آمد، نه تحولی در هیچ زمینه‌ای رخ می‌داد.

این‌که می‌گویم جنگ یک فلسفه‌ی اجتماعی قدرتمند است، از آن‌روست که ما با جنگ است که مسئله‌دار یا پرابلماتیک می‌شویم. این چیزی است که در نقد علوم اجتماعی و خاصّه جامعه‌شناسی در ایران باید به آن تصریح کرد. اما این معنا عمیقاً درک نشده و هنوز هم ادراک درستی درباره‌ی آن وجود ندارد.

9

می‌دانم محور نقد شما متوجه این مطلب است که به کارگیری نظریه‌ها و روش‌ها و رویکردهای جدید، بسا که موجب شود ارزش‌های ضمیمه‌ای جنگ هشت‌ساله نادیده بماند. اما فراموش نکنید آن‌چه از جنگ که باید برای ما دغدغه باشد، ارتباط آن (به‌مثابه یک فلسفه‌ی اجتماعی پُرقدرت) با مسئله‌های جامعه است. حفظ این ارتباط است که جنگ را زنده نگه می‌دارد. اما آن‌چه شما تحت لوای «برداشت مؤمنانه از جنگ» دلنموده ی حفظ آنید و نگران هستید که مبادا کاربست رویکردهای جدید مطالعاتی،به قول آقای فراهانی، «سر در آخور شرق و غرب کردن» باشد و آن‌گاه، ارتزاق‌کنندگان از این آخور، برداشت یا خوانش مؤمنانه را خدشه‌دار کنند، چیزی متفاوت (با) و فراتر از خود جنگ است و آن «نظام» است.

نظام به معنای آن‌چه نظم می‌دهد، جهت می‌بخشد، هدایت می‌نماید، هنجارمندی پدید می‌آورد، ادغام و یکپارچه می‌سازد، و وحدت را ارزانی می‌دارد، دغدغه‌ی همه‌ی کسانی است که در طول سال‌های اخیر با آن‌ها مواجه بوده‌ام. از گفت و نوشت‌های این افراد می‌توان دریافت که برداشت مؤمنانه از جنگ، گذرگاهی است برای ایجاد هویت واحد و هنجارهای عام بر پایه‌ی محوریت خوانشی یکسان ساز از این رویداد.

10

در مقام پژوهشگر جنگ کوشیده‌ام در دیدگاه نشان دهم که ایجاد وحدت هویت و شمولیت هنجارها به کمک جنگ و زیر سایه‌ی خوانش واحد در جامعه‌ی پساجنگ، شاید در نگاه نخست اتفاقی بسیار میمون و مبارک باشد، اما آیا نباید به کمک رویکردهای جدید مطالعاتی درباره‌ی این اتفاق به ادراکی ژرف‌تر دست یافت که نشان دهد، وحدت‌بخشی و نظام‌سازی از جنگ، آیا می‌تواند ماهیت جنگ را که ماهیتی مسئله‌مندکننده و پرابلماتیک‌ساز است، همچنان حفظ کند؟ و آیا اگر نظام‌سازی از جنگ موجب تضعیف این وجه از ماهیت جنگ شود، جنگ همچنان می‌تواند به‌مثابه یک فلسفه‌ی اجتماعی قدرتمند برای آگاهی فلسفه‌ی تاریخ خاص جامعه‌ی ایران عمل کند؟

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه