نقدی بر مکتب فرانکفورت: داعیه پرولتاریا؛ زندگی بورژوا مآبانه

زمان انتشار: ۱۹:۳۱ ۱۳۹۱/۰۲/۳۰

مکتب فرانکفورت در کنار آموزه های مارکسیستی، از اندیشه ها و تحقیقات مارکس وبر نیز بهره جسته است. این مکتب به شدت از جامعه صنعتی مدرن انتقاد نموده و این نقد را با استفاده از روش های پوزیتیویستی یا اثباتی انجام داده است.

مکتب فرانکفورت یکی از جریان های فلسفی ـ سیاسی مهم قرن بیستم می باشد. این مکتب، میراث دار آموزه ها و اندیشه های مارکسیستی است که به طور رسمی از سال 1923 با تأسیس «موسسه پژوهش های اجتماعی» در آلمان شروع به کار نمود. این موسسه به دلیل نقش دانشگاه فرانکفورت در شکل گیری اندیشه های اولیه اعضای آن، به مکتب فرانکفورت و به لحاظ نگرش حاکم بر آن به مکتب انتقادی و چالشی معروف است.
یکی از جریان های میراث آموزه مارکسیسم، مکتب فرانکفورت می باشد که از اصول و رهیافت های مارکسیسم تأثیر زیادی پذیرفته و سعی در تبلیغ و بسط رویکردها و اندیشه های مارکسیستی دارد. مکتب فرانکفورت در برهه ای از تاریخ ایجاد گشت که به دلیل حوادث جنگ جهانی اول، تحولات سیاسی و اجتماعی مختلفی، عرصه جهان را متحول ساخته بود. آلمان که در جنگ شکسته خورده بود، شاهد تأسیس جمهوری تازه ای به جای نظام امپراتوری بود.
مکتب فرانکفورت از سال 1924 آغاز به جوانه زدن کرد و تا زمان قدرت گیری نازی ها در آلمان و حتی به هنگام تبعید اعضا به آمریکا و همچنین بازگشت به وطن، یکی از جریان های مهم فلسفی ـ سیاسی در قرن بیستم بود. مکتب فرانکفورت در کنار آموزه های مارکسیستی، از اندیشه ها و تحقیقات مارکس وبر نیز بهره جسته است. این مکتب به شدت از جامعه صنعتی مدرن انتقاد نموده و این نقد را با استفاده از روش های پوزیتیویستی یا اثباتی انجام داده است.

نحوه پیدایش مکتب فرانکفورت
بسیاری از پژوهشگران و نویسندگان، پیدایش مکتب فرانکفورت را به فعالیت های اجتماعی فلیکس وایل، نسبت داده اند. وایل از خانواده ای آلمانی تبار آرژانتینی بود که وضع مالی و اقتصادی مناسبی داشتند. پدر وایل که فردی ثروتمند و تاجر بود، او را برای تحصیل به شهر فرانکفورت فرستاده بود و در همین دانشگاه، وایل به اندیشه های فلسفی و سیاسی گرایش پیدا کرد و تحت تاثیر استادان خود درگیر فعالیت های سیاسی شد و توانست دوستان و همکاران هم عقیده خود را پیدا کند. رساله دکترای او در زمینه مسائل عملی تحقق یافتن سوسیالیسم بود.
اوایل در تابستان 1922 اولین جلسه و گردهمایی طرفداران آموزه های مارکسیستی را برپا نمود. بعد از مدتی او به همراه دوستان خود تصمیم گرفت تا موسسه ای را برای انجام مطالعات مارکسیستی تأسیس نماید. در آغاز برای موسسه نام موسسه مارکسیسم برگزیده شد، اما به دلیل تحریک آمیز بودن این مسئله، نام موسسه پژوهش های اجتماعی فلیکس وایل انتخاب شد. اما وایل تمایل نداشت که با سهم فکری و نظری خود و امکانات مالی پدرش، نام موسسه را به خود اختصاص دهد. سرانجام نام «موسسه پژوهش های اجتماعی» انتخاب گشت که به طور رسمی از سال 1923 فعالیت خود را آغاز کرد. موسسه پژوهش های اجتماعی سعی داشت تا به لحاظ رویکردی و نظری، تکامل اندیشه های فلسفی و سیاسی را غنا بخشد و در زمینه جنبش کارگری مطالعه می کرد و تا حد امکان از فعالیت های سیاسی و اقدامات عملی دوری می نمود. این موسسه پژوهش های اجتماعی به دلیل نقش دانشگاه فرانکفورت در شکل گیری اندیشه های اولیه اعضای آن، به مکتب فرانکفورت و همچنین به لحاظ نگرش حاکم بر آن به مکتب انتقادی و چالشی معروف است.
از جمله افرادی که در ایجاد موسسه نقش داشت، بعد از گرونبرگ رئیس موسسه، می توان به هورکهایمر اشاره نمود. فعالیت های او با همکاری تئودور آدورنو انجام می گرفت. هورکهایمر با فریدریش پولوک نیز ارتباط دوستانه ای داشت، کارل مانهایم نویسنده کتاب معروف «ایدئولوژی و یوتوپیا» نیز از فعالان همیشگی موسسه بود. علاوه بر این افراد، شخصیت های مهم دیگری نیز در موسسه فعالیت می کردند.

مرحله بندی حیات فلسفی ـ سیاسی مکتب فرانکفورت 
برای موسسه پژوهش های اجتماعی می توان چهار مرحله مهم را معرفی کرد که در هر یک از این مراحل، حوادث سیاسی و اجتماعی جهان، این مکتب را به مسیری خاص هدایت می کرد. در هر یک از این مراحل، متناسب با شرایط زمانی اندیشه ها و رویکردهای تازه ای مطرح می شد. این مراحل عبارتند از:
مرحله اول؛ سال های 1923 تا 1933 است و آغاز فعالیت تا روی کار آمدن نازی ها بود، ویژگی مهم این مرحله، تنوع اندیشه ها و نبود تلقی جزمی از مارکسیسم بود. 
مرحله دوم؛ از سال 1933 تا 1950 را در بر می گیرد
که اعضا با روی کار آمدن هیتلر، به آمریکا مهاجرت نمودند. در آغاز دوران مهاجرت یا تبعید از آن جایی که اعضا با زبان انگلیسی آشنایی نداشتند، به زبان آلمانی نگارش می کردند. اما بعد از مدتی برخی از اعضا، آثار و نوشته های خود را به انگلیسی بیان ساختند. در این مرحله نظریه انتقادی نوهگلی در موسسه مطرح گشت. ریاست موسسه با هورکهایمر بود. 
مرحله سوم؛ از سال 1950 تا دهه هفتاد و بازگشت به آلمان پس از جنگ جهانی دوم را شامل می شود. در این دوره، اندیشه ها و نظریات مارکس وبر مطرح گشت.
مرحله چهارم؛ شامل دهه های هفتاد به بعد است، در این مرحله به دلیل مرگ آدورنو و هورکهایمر تا حد زیادی از نفوذ مکتب کاسته شد و یورگن هابرماس چهره برتر مکتب فرانکفورت است. در این دوره، موسسه از اصول مارکسیستی فاصله می گیرد. جهت شناخت اندیشه و رویکردهای مکتب فرانکفورت می توان نظریات و آثار اعضای اصلی آن را مورد بررسی قرار داد. در این مقاله برخی از فعالیت های اعضای اصلی این موسسه بررسی می شود.

هورکهایمر و آدورنو
هورکهایمر و آدورنو، از چهره های مهم مکتب فرانکفورت هستند. هورکهایمر در سال 1931، رسماً ریاست موسسه را بر عهده داشت. در زمان مدیریت او، نقد بر پوزیتیویسم آغاز شد. پوزیتیویسم از دیدگاه این مکتب، پیش برنده عقلانیت ابزاری بود و این مسئله مورد انتقاد هورکهایمر و آدورنو و دیگر اعضای موسسه بود. نگرش انتقادی مکتب فرانکفورت، از آثار اولیه مارکس و دیالکتیک هگل تأثیر داشت. از آثار و کتب مهم هورکهایمر و آدورنو می توان به کتاب «دیالکتیک روشنگری» در سال 1944 اشاره نمود. در این کتاب، مسئله اصلی این است که چرا برخلاف انتظارات عصر روشنگری، بشر به جای ورود به وضعیتی انسانی، به سوی توحش می رود. اثر مهم دیگر هورکهایمر و آدورنو که در زمان اقامت در آمریکا نگاشته اند، کتاب «شخصیت اقتدار طلب» است که بلافاصله بعد از کتاب دیالکتیک روشنگری در سال 1950 انتشار یافت. در این کتاب بیان شده که در آمریکا و جهان غرب، نوعی استعداد فاشیستی وجود دارد.

مارکوزه
هربرت مارکوزه (Herbert marcuze) متفکر و فیلسوف آلمانی است که در سال های 1898 الی 1979 می زیسته است. او آثاری چون «انسان تک ساحتی»، «عشق و تمدن» و «انقلاب یا اصلاح» را نگاشته است. مارکوزه شخصاً خود را یک مارکسیست معرفی می کند که اصول و آموزه های مارکسیستی را در شرایط تازه و امروزی بررسی می نماید. از دیدگاه مارکوزه مفهوم و نحوه زندگی پرولتاریای امروز با دوران مارکس فرق کرده است. مارکس کارگران صنعتی انگلیس در قرن نوزدهم را بررسی کرده است، اما امروزه تغییرات سیاسی و اجتماعی جهان، نوع زندگی طبقات کارگری را با «سرمایه داری رشد یافته» ارتباط داده است. اما با این حال، طبقه پرولتاریا کماکان تحت فشار است، اما نه به شکل استثمارگرایانه ای که در دوران مارکس وجود داشت.

هابرماس
یورگن هابرماس از فیلسوفان و اندیشمندان مارکسیست قرن بیستم آلمان است. رساله دکترای او در مورد اندیشه شلینگ شاعر معروف آلمانی است. مارکسیسم هابرماسی، نوعی مارکسیسم انسان گراست. هابر ماس فیلسوفی شناخت گرا و درعین حال شکل گرا است. وی در اندیشه و نظریات خود از تفکر هگل متأثر می باشد. او اعتقاد دارد که اخلاق اجتماعی که او مطرح می سازد، از دو مسئله اساسی متفاوت یعنی هویت و حقوق فردی و منافع عمومی و همگانی حمایت می کند.

نقد: 
با برسی زندگینامه اعضای اولیه، این نتیجه به دست می آید که این افراد بیشتر از خانواده های یهودی و از طبقات متوسط به بالای جامعه بودند. با این حال، اعضای موسسه سعی می کردند تا منشأ یهودی بودن خود را پنهان سازند. اما همین مسئله، در اتحاد و همکاری صمیمانه آنها در ایجاد موسسه و فعالیت های فلسفی نقش زیادی داشت. نگرش آنها به مسئله یهودیت، همانند دیدگاه مارکس در کتاب مسئله یهود بود. مارکس یهودیت را از مسئله سرمایه داری و بورژوازی نشأت گرفته می دانست و هرگز نقش و جایگاه مستقلی به آن نداد، بنابراین به نظر نمی رسد که آنها فعالیت یا اقدامی نظری یا عملی بر علیه سرمایه داری انجام دهند.
با مطالعه آموزه های این مکتب در می یابیم که بنیانگذاران موسسه به رغم بهره گیری های مالی از سوی خانواده، خود به فعالیت های مالی علاقه ای نداشتند، آنها با اینکه در عمل خود را طرفدار اصول مارکسیسم و طبقه پرولتاریا معرفی می کردند، هیچ یک از شیوه زندگی طبقه کارگر پیروی نکردند، آنها می توانستند حیات اجتماعی خود را به روش زندگی طبقه پرولتاریا وفق دهند، نه آنکه به سبک سرمایه داران آمریکایی زندگی نمایند.
به نظر می آید که اعضای موسسه، فقط به لحاظ نظری و علمی شاید به بهانه خودمشغولی یا خودنمایی درگیر فعالیت های فلسفی ـ سیاسی شده بودند، چرا که در عمل هرگز خود را تابعی از حیات اجتماعی کارگری نشان ندادند. در واقع فردی که به لحاظ مالی و مادی در حداکثر رفاه اقتصادی زیسته است، هرگز نمی تواند زندگی مشقت بار و سرسختانه یک کارگر را درک نماید و برای حل این مسئله و احقاق حقوق طبقات کارگری، راه حل و رویکردی را بیان سازد. انتقاد دیگری که به این مکتب وارد است، همان نقدی است که بر رویکردهای مارکسیستی وجود دارد. تأکید صرف و یک جانبه به برهه ای از زندگی اجتماعی طبقه پرولتاریا، این مکتب را از بررسی همه جانبه حیات فلسفی و حوادث سیاسی جهان غافل ساخته است. در واقع اعضای مکتب فرانکفورت، فقط در حیطه همان موسسه، حوادث جاری و مسائل فلسفی را تحلیل می نمودند، در حالی که جریانات سیاسی و اصول سرمایه داری نوین، مسائل و بحران های غیر قابل توصیفی را رقم می زد.

منابع:
1-مکتب فرانکفورت، تام باتامور، ترجمه محمود کتابی، اصفهان، نشر پرستش، 1373.
2-اندیشه های سیاسی در قرن بیستم، حاتم قادری، انتشارات سمت، تهران، 1389.
3-تاریخچه مکتب فرانکفورت، جی. مارتین، ترجمه چنگیز پهلوان، تهران: کویر، 1372.

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه