نقد و بررسی فیلم “بوسیدن روی ماه” در میزگرد فعالان فرهنگی

زمان انتشار: ۱۴:۱۵ ۱۳۹۱/۰۷/۲۷

بله فیلم جدی ای است، حالا می خواهم بگویم که دقیقا این که می گویید سال تکثیر فرهادی، ما را بین سه گانه ای قرار دادند: انگار که می گویند یا معاندی را انتخاب کنید و فیلم های خیانت و روابط نامشروع را، یا فرح بخش و آن فیلمهای زرد را، و اگر هیچیک را نمی خواهید بروید سراغ آقای اسعدیان که فیلمهای دینی را ساخته، یک فیلم خوش ساخت که در آن به مفاهیم دینی پرداخته

سید امیر جاوید: موضوع گفتگویمان درباره فیلم بوسیدن روی
ماه است؛ کار آقای همایون اسعدیان به تهیه کنندگی آقای منوچهر محمدی. به نظر می
رسد تا به حال دو عکس العمل نسبت به اثر وجود دارد، گروهی معتقدند که باید اعلام
موافقت کرد با این اثر، باید حمایت کرد از این اثر و مجموعا اثر را اثری خوب می
دانند برای سینمای ایران و گروه دیگری هم منتقدند به فیلم بوسیدن روی ماه. اصلی ترین
ایرادی که برخی به فیلم می کردند این بود که فیلم شهید منهای انقلاب بود و از این
منظر مخالف اثر بودند و باز معتقد بودند که در فضای رسانه هم باید مخالفت کرد با این
اثر. گرچه یک دسته سوم هم موجود است که می گوید که در این وانفسا و این کثیفه های
سینمای ایران در مجامع و جلسات علمی و تخصصی این فیلم نقد بشود ولی در فضای رسانه،
حمایت کنیم از این فیلم در برابر بقیه فیلم هایی که در مجموعه سینما هست. نشست خبری
که بعد از نمایش در میلاد برگذار شد نیز حاشیه ای داشت و آن اینکه آقای اسعدیان یک
مانیفستی علیه دولت داد به خاطر برخورد با خانه سینما و بعد هم که آقای منوچهر
محمدی یک سخنرانی کردند و حتی یک تعبیری در مورد فیلم به کار بردند که این فیلم
برخواسته از بغض های درون جامعه بود. حالا می خواهیم تحلیل شما را در مورد فیلم
بدانیم، هم در مورد محتوای فیلم و محتوای اثر، هم تاثیر و کارکردی که در مخاطب و
فضای بیرونی دارد.

 

سعید مستغاثی: بسم الله الرحمن الرحیم؛ ببینید فیلم به پیشینه
آقای منوچهر محمدی در سینما برمیگردد، از زیر نور ماه، مارمولک، کنار رودخانه که
اکران نشد، فیلم قبلی طلا و مس و غیره. نگاه مشخص است، یک نگاه است، شما می توانید
این نگاه را بپسندید یا نپسندید. یک نگاه تقریبا شبه سکولاریستی به دین و جامعه و
انقلاب. حتی در فیلم طلا و مس برخلاف آن ظاهری که فیلم داشت این نگاه سکولاریستی
کاملا هویدا بود در نگاه در فضای آن جامعه و حتی در زندگی آن طلبه، در این فیلم هم
خیلی بارز است. البته فیلم یک نکات مثبتی دارد نسبت به سایر فیلم های جشنواره که
تا امروز دیدیم، لااقل فیلم بدساختی نیست، یعنی فیلم از ضعف ساختاری مفرط به
اصطلاح رنج نمیبرد. یک ساختار نسبتا قابل قبولی دارد، بازی ها نسبتا پذیرفتنی است،
فضا فضای خانواده شهدا و مفقودین است. به هر حال آن برخوردشان با شهادت افراد و آن
نوع ایثارگری و بعضا برخی نکات مثبت مثل پیوند نسل امروز با قدیم که مثلا در آن
اظهار محبت  نگار نسبت به مادر بزرگ می بینیم،
در فیلم موجود است. حتی در آن صحنه های آخر با موبایل با دوست پسرش هم صحبت نمی
کند یا مثلا به خاطر تشییع نمی خواهد با خانواده اش عروسی برود. ولی متاسفانه اصل
نگاه فیلم چیز دیگری است و آن نگاه سکولاریستی است. ظاهرا این نگاه خود آقای محمدی
است، یک همچین نگاهی دارد از مارمولک یا حتی زیرنور ماه یک همچین نگاهی داشت یعنی
در آن فیلم هم می بینید آن آقای طلبه که بر می گردد به لباس روحانی و طلبگی به خاطر
آن آدم هاست، و نه به خاطر خدا. خب دراین فیلم هم ما می بینیم خانواده شهید به طور
مشخص چندان نشانی از خانواده های شهدایی که ما معمولا به طور تیپیک داریم ندارند.
نمی گوییم اصلا کسی اینجوری نبوده اما نگاه را می خواهیم از این جا دربیاوریم. شاید
کسی هم بوده که داریوش گوش می داده یا مثلا فرض کنید آهنگ های آنچنانی، ولی این در
فیلم که می اید یعنی می خواهد بلد بشود. نشانه ها بی جهت کنار هم چیده نمی شوند، یعنی
با این نوع علایق این دو شهید، عشقشان مثلا به یک دختر یا آن آهنگ هایی که گوش میدادند
در هر صورت قرار است چیزی گفته بشود. این ادامه پیدا می کند و می رسیم به همان تقسیم
بندی آدم هایی که وجود دارند. طبق معمول سینمای ما جوانهایی که در فیلم هستند جوان
هایی هستند که با جوانهای انقلابی نسل سوم و نسل چهارم اصلا مناسبتی ندارند یعنی یا
به قول خودشان سبک سرند و دنبال این طرف و آن طرف و موبایل بازی و اینها و یا مثل
آن آدمی که تازه آمده است در آن ستاد، دنبال بالارفتن و پست و مقام است. حتی نسبت
به آثار شهدا بی احترامی می کند و به اصطلاح یک جوری با بی لیاقتی جا گرفته است در
آن منصب. ما این دو نوع نسل جوان را می بینیم. در مقابل اینها نسل پیری می بینیم
که دارد مضمحل میشود، نسل خانواده شهدا دارد از بین می رود که آخرش هم با مرگ آن
خانم در حال انقراض است، رفته و تمام شده. یعنی اینها یک چیزی است که تمام شده و
رفته و یک نسل بی بند و باری مانده که اصلا نسبتی ندارد با آن نسل و یک آدمهایی که
می خواهند پا بگذارند روی شانه آن آدمها و بروند تا برسند به پست و مقام. خب این یک
فضایی است که در خیلی از فیلم ها می بینیم، فضای مرثیه خوانی بر جنگ، یعنی جنگ و
دفاع مقدس یک دستاویزی شده است برای اینکه شما بگویید که همه چیز تمام شده است،
مرثیه خوانی این که آنها رفتند تمام شدند همه شان مضمحل شدند، زمانه فرق کرده و
دوران جنگ و دفاع مقدس و شهدا به پایان رسیده و این ها حقشان هم خورده شد و مظلوم
شدند و مثلا جانباز و شهید و مفقودالاثر همه دچار یک نوع ظلم شدند. این یک نگاهی
است که در این فیلم هست، مرثیه خوانی بر یک دوران به پایان رسیده. یعنی هیچ نوع
دفاع و جهاد مقدسی به غیر از آن دفاع هشت ساله قائل نیستند. به قولی در همان دفاع
هشت ساله مانده اند و برای دوره کنونی تنها یاس و ناامیدی دارند و تاسف بر نابودی
گذشته ای زیبا. در حقیقت الان فیلم هایی هست، یک گفتمانی هست که در آن ظاهرا از
دفاع مقدس حمایت می شود ولی تحت لوای آن امروز و اکنون انقلاب را زیر سوال می
برند. می گویند تمام شد و آن آمال ها نیست و نابود شده، همه آدمهایش هم رفتند و دیگر
از آنها نشانی نمانده. الان یک سری افراد جدید آمدند که دارند آنها را به اصطلاح منسی
می کنند. مثلا نمونه اش آن حاج آقا مصطفوی است که دیگه رفته است و او قدر شهدا را
میداند و سکانس سخنرانی اش که خیلی ظریف اینجا به نظر من آقای اسعدیان گرفته در بک
گراندش عکس امام هست و به جوانی که جدیدا مسوولیت گرفته می گوید اینها (وسایل
شهدا) یک دنیا حرف است و تو نمی فهمی و تو داری نسبت به اینها بی احترامی می کنی.
و من می فهمم که دیگه بازنشست شدم و رفته ام. البته که برخورد ما با آن نسل و
خانواده شهدا و ایثارگران قابل نقد است و اساسا خود بنیاد شهید عملکرد مطلوبی در
برخی عرصه ها نداشته…

 

حجت الاسلام علی جعفری: حرف شما درست است و شاید اینجوری بیان
کنیم درست تر باشد که انتقاد وارد است اما از کدام موضع؟ موضعی که دارد نقد میکند
چیست؟

 

روح الله رجبی: بله تعامل فضای رسمی ما با این موضوع قابل
نقد است. آنها با آن عقل بروکراتیک آمدند در سامان دهی فضای شهادت، این اصلا جواب
نمی دهد. این عقل جواب نمی دهد در آنجایی که ما بخواهیم با حال افراد با حس معنوی
و انسانی آنها مواجه باشیم. مادر میگوید بگذار من به خاطر حسم این فضا را ایجاد
کنم، عقل بروکراتیک اجازه نمیدهد.

 

جعفری: در آژانس شیشه ای هم همین طرح میشود، اداره ای برای
حمایت از جانبازان که دارند رنگ میکنند.

 

مستغاثی: در خصوص مصطفوی عرض می کردم. همین شخصیت بچه اش
گرفتار است، گرفتاری سیاسی هم دارد و یک جا هم به بهانه صحبت با موبایل سخنرانی می
کند و می گوید که چرا این کار را می کنید؟ چرا جوانان را تحمل نمی کنید؟ یا مثلا می
گوید این آتش ممکن است زمانی دامن ما را بگیرد. و این عین صحبت های برخی آقایون در
زمان فتنه و در آن نامه کذایی است … اینجا موضع فیلم کاملا مشخص است، احتیاجی به
صدور بیانیه و اینها نیست. یعنی مرثیه برای یک دوران پایان یافته و از دست رفته که
کسانی بی لیاقت آمدند جایشان را گرفتند شهدا را نمی شناسند بی احترامی میکنند،
تحمل نقد ندارند و …

 

جاوید: آقای جعفری اگر موافق باشید نظر و موضع شما را هم
نسبت به فیلم بدانیم.

 

جعفری: بسم الله الرحمن الرحیم؛ در دهه اخیر یک فیلم هایی
درخصوص دفاع مقدس آمده است که من اسمش را می گذارم دفاع مقدس نامقدس، یعنی تقدس را
از دفاع هشت ساله می گرفت. این اتفاق بیشتر توی باز نمایی خود جبهه رخ می داد،
مثلا در فیلم های سال قبل جشنواره مانند سیزده پنجاه و نه، فیلم پاداش سکوت و فیلم
هایی از این دست، سعی می شود دفاع مقدس یک جنگی مانند بقیه جنگها نشان داده بشود
که اصلا تقدس ندارد.

 

مستغاثی: خود منوچهر محمدی هم یک فیلمی داشت به نام کنار
رودخانه که اکران نشد، چون آن هم همین نگاه را داشت، جریان یک سرباز عراقی و یک
سرباز ایرانی بود که جنگ را کلا محکوم می کرد، اصلا موضوع این نبود که چه کسی
تجاوز کرده.

 

جاوید: در بدرود بغداد هم یک چنین تمی بود، در از پاریس تا
پاریس پارسال هم بود، که در آن فیلم یک ژنرال قدیمی یک افسر ارتش فرانسه نیز نقش
داشت.

 

جعفری: یعنی در جنگ ما کشور خودش (فرانسه) با ما جنگیده، و
او آمد احترام نظامی برای شهید ما گذاشت و …، در حالی که هیچ خبری از جمهوری
اسلامی نبود در تجلیل از آن شهید. از دو بعد تقلیل می دهند جنگ را، یکی از جهت انگیزه
های جنگ است، که شما در حوزه انگیزه های جنگ انگیزه های آرمانی ما را نمی بینید، یکی
هم در حوزه آیین های جنگندگی است؛ یعنی در خود فضای جبهه و جنگ معمولا مثلا ارتباط
رزمنده با خدا را نمی بینید، در حالی که در فیلم های دهه60 هست. ارتباط رزمنده با
معصومین ارتباط رزمنده با امام، ارتباط رزمنده با انقلاب تقریبا دیده نمی شود، عکس
امام دیده نمیشود. حتی من معتقدم که در فیلم روز سوم هم بود. حتی در اخراجی ها تا یک
حدودی این هست و می بینیم که بیشتر روی وطن تاکید می کند. مثلا در روز سوم، یک
دانشجویی است که آمده آنجا بجنگد و عکس امام را دارد نگاه می کند با یک حس نستالژیک
به امام، جز این از آن انقلابی گری رزمنده ها و بسیجیان خبری نیست. اصلا یک موضوعی
که بعد از جنگ خیلی رویش تبلیغ شد این که شهدا و رزمنده ها رفتند به خاطرایران و
وطن، من در هیچکدام از وصیت نامه هایشان همچین چیزی را ندیدم،  اصلا همه اینها به خاطر اسلام بوده است و
انقلاب. ولی یک جوری گفتمان را عوض کردند که همه به خاطر ایران و وطن بوده. البته
نه اینکه بد باشد که شخص به خاطر وطن فداکاری کند، مسئله آن است که وقتی در ذهن
شما اسلام ارزش نداشته باشد دوست داری آن کسی که فدارکار و حماسی بوده او را بهش
ارزش بدهی در حالی که نمی دانی داری از ارزشش کم میکنی، همه جای دنیا کسی را می
خواهند که ارزشی باشد برود بجنگد برای انسانیت و برای مفاهیمی والاتر از وطن، بعد
ما بیاییم انگیزه شهدایمان را این چنین محدود کنیم.

 

این یعنی حذف گفتمان انقلاب اسلامی از دفاع مقدس که تبدیلش
می کند به یک دفاع نامقدس. این مساله وجود دارد تا اینکه می آید آرام آرام در
فضاهای دفاع مقدسی بعد از جنگ هم خودش را نشان می دهد. نه فقط در خود جنگ، در بعد
از جنگ هم هست و این فیلم ها جنگ را به یک تراژدی تقلیل می دهد. درست است که تراژدی
غمگین است و ما را درگیر می کند با خودش، ولی نهایتا می تواند این تراژدی مثل بقیه
تراژدی ها باشد، یعنی توی همین فیلم بوسیدن روی ماه، اگر یک شهید هم نبود این آدم،
شما تصور کنید مثلا یک کسی بوده رفته بوده در یک پروژه عظیم ملی کار بکند مثلا در یک
پالایشگاه بزرگ و سد بزرگ و آنجا مفقود شده بود، یک جایی هم مثلا وزارت نفت یا
وزارت نیرو درست کرده است که مفقودین را بالاخره پیدا کنند و بیاورند یا مثلا رفته
بودند در یک کشوری که اشرار اینها را دزدیده بودند و مادر می رفت آنجا که پیدا کند
و برگردد، این چه فرقی می کرد با شهید این فیلم، واقعا فرق زیادی نمی کند و برای
همین است که اصلا لفظ مادر شهید و شهید اینجا استفاده نشده، شما یک بار دیگر اگر فیلم
را ببینید -من برای همین برای بار دوم فیلم را دیدم- در این فیلم کلمه شهید من نشنیدم.

 

سید احمد دربندی: در واقع لفظ شهید یا شهدا شنیده می شود
منتها اولا بسیار اندک و ثانیا نه راجع به این دو نفر.

 

جعفری: فکر می کنم نباشد، حالا شما می فرمایید هست ولی
لااقل خود خانواده و دو مادر شهید استفاده نمی کردند. جالب است آن خانمی که درباره
بچه ها می گوید: «می گویند که مردند» و از تعبیر مردن برای فرزند شهیدش استفاده می
کند.

 

دربندی: شاید توجیه کنند که چون حالا معلوم نیست که شهید
شده اند یا نه، ولی قابل تامل است که در آخر هم که شهید می شود باز نمی گویند شهید،
نمی گویند مادر شهید.

 

جعفری: حذف واژه مادر شهید یا استفاده از لفظ شهید این خیلی
مهم است. یعنی در یک فیلم خودشان استفاده نمی کنند و البته نمی توانند  هم استفاده کنند چون نمی خورد به آن تلقی ای که
از شهید و مادر شهید است. این یک جریانی است، دارد رشد می کند و متاسفانه خیلی از
کسانی که ارزیابند یا تولید کننده ها و حمایت کنندگان دولتی در یک فریب نشانه
شناختی، اساسا متوجه این مساله نیستند و به طور مطلق از چنین آثاری دفاع می کنند.
از سوی دیگر در خانه شهید، خانواده شهیدی که مادرش این همه دغدغه دارد و خانم خوب
و موفقی است، یک دانه عکس امام نیست. در حقیقت این مادر، مادر شهید نیست و صرفا در
حد یک مادر خوب تقلیل پیدا کرده است. به نظر من این فضا در این فیلم خیلی حرفه ای
تر و دقیق تر استفاده شده است و البته ادامه طلا و مس است. یعنی آن اشکالاتی که در
طلا و مس برخی  می گرفتند و می گفتند که
طلا و مس یک نگاه مثلا بی تفاوت یا سکولاریستی یا عدم انقلابی گری را دارد تزریق می
کند در فضای روحانیت و خیلی نمی توانستند استدلال کنند و خیلی ها نیز قبول نمی
کردند، حالا در این فیلم واضح تر شده. حالا چرا در طلا و مس به چشم نمی آمد؟ چون
در ذهنیت ما روحانی غیرسیاسی هم خیلی بد نیست، اصلا شاید برخی توقع نداشته باشند
که همه روحانی ها خیلی سیاسی و انقلابی باشند. ما به ازای غیر سیاسی روحانیت هم زیاد
بودند در سابقه ذهنی ما، اما حقیقت آن است که از خانواده شهید تلقی بی تفاوت بودن
نسبت به انقلاب نیست. مگر اینکه استثنائا خانواده ای معترض بشود به نظام و این نیز
مورد پذیرش اکثر خانواده های شهدا قرار نمی گیرد. یعنی شما نگاه کنید در کل دوران
فتنه سبز که اتفاق افتاد خب خیلی زحمت کشیدند از خانواده شهدا برای خودشان دستاویز
درست کنند ولی غیر از دو یا سه نفر محدود، کس دیگری از خانواده شهدا نیامد پای کار
اینها، یعنی پای کار اعتراض به انقلاب. خب خانواده شهدا خون دادند برای انقلاب و
خون دل هم می خورند، خون دل خوردن برای انقلاب خودش یک ارزش است، خالی کردن خود و
کمک به سیاه نمایی دشمن که ارزش نیست. دقت بکنید، این خیلی مقوله مهمی است، در این
فیلم خانواده شهید انگار مثلا یک حالت طلبکاری دارد، شان خانواده شهید نیست که
طلبکار باشد. البته که می دانیم از همه بیشتر آنها طلبکارند، آنها چشم و چراغ این
ملت اند، آن درست است اما ارائه تصویر طلبکارانه از این عزیزان صحیح نیست.

 

دربندی: البته به نظر من طلبکار بودن را خیلی آدم احساس نمی
کرد، مشکل اصلی آن بود که از یک طرف این خانواده شهید هیچ کاری ندارد به فضای
انقلاب و ارزشهای انقلاب و از طرف دیگر نمایندگان حاکمیت در زمان کنونی درک درست و
احترام نسبت به او ندارند و فیلم سعی در القای گسست و شکاف عمیقی میان نظام و
خانواده شهدا دارد.

 

جعفری: این فضا که از ابتدای بحث ترسیم کردم در حقیقت وجوه
شاخصی است که در این فیلم وجود دارد و برجسته تر از طلا و مس نیز شده است، حالا این
که کارگردان در فیلم بعدی چه جوری این را نمایش بدهد که خیلی ها هم که باز الان
متوجه نمی شوند متوجه بشوند، این دیگر معلوم نیست. این یک نکته، نکته دیگر این که
آن در حقیقت فضای اعتراضی که معمولا بین یک عده ای با حاکمیت نشان می دهند، اینجا
تبدیل شده به یک دوگانی در حاکمیت، این دوگانگی در فیلم یک چیز مشهودی است، مدام می
گوید پنج سال اخیر چهار پنج سالی است که خیلی چیزها عوض شده است، یعنی فضایی که
بعد از دولت آقای احمدی نژاد به وجود آمده شدیدا دارد نقد می شود و فضای قبل از آن
اصیلتر جلوه می کند. مثلا آن مسئولی که تبعید شده است به آن کارخانه ای که اوراق می
کنند ماشین ها را، خودش هم به اون خانم می گوید که ما را هم آرام آرام می گذارند
تو این ماشین ها. اشاره به اینکه چرا فضا اینقدر زود عوض شده، فضا برایش دگم است
قابل فهم نیست، آب و هوا اذیتش می کند، باید از این ماسک ها بزند یا در خیابان ها
می خواهد برود بنیاد شهید برگردد اتفاقات عجیبی می افتد و… یعنی هیچکدام از صحنه
ها را بدون نیش و کنایه ازش رد نمی شود، این دوگانگی در حاکمیت اینکه فضا خیلی بد
است، اوضاع خراب است را دائما تبلیغ می کند، آن هم از زبان کی؟ از زبان یک مادر شهید.

 

البته در این فیلم ابعاد شخصیت یک مادر فداکار به خوبی نمایش
داده شده، واقعا در سینما خیلی به این جور مادرها نیاز داریم، واقعا مادر در سینمای
ما نیست. این خانم خیلی توانمند است، حلال مشکل زحمت کش، عاقل، متکی به نفس، همه
کارهایش خوب است اما در این خوبی ها به جای مادر شهید وفادار به نظام، در تقابل با
حاکمیت و انقلاب نشان داده می شود. آن هم در مورد خانواده شهیدی که همه چیزش را
داده شهیدی که همه چیزش را داده برای اینکه انقلاب بماند. این فیلم یک جوری جلوه می
کند که خود این آدم و خود خانواده شهید در مقابل این وضعیت قرار می گیرد و این
خودش از عجایب فرهنگ سینماست، که یک سینمایی بیاید کاملا همه آن چیزی که صد درصد
برای ماندن این وضعیت در حقیقت هزینه شده، در مقام معنی شناختی سینمایی جوری
بازسازی کند که در مقابل این وضعیت قرار گیرد.

 

جاوید: آقای رجبی دیروز که ما با شما گفتگو می کردیم، شما
هم تقریبا همین مطالب را ولی با یک دسته بندی دیگری ارائه کردید دوست دارم این را
هم بشنوم.

 

رجبی: بسم الله الرحمن الرحیم، از نظر من مسئله اصلی فیلم
تمایز گذاشتن بین دو تلقی از مفهوم شهادت است، تلقی دولتی و رسمی و تلقی که در
فرهنگ عمومی جامعه وجود دارد و به شدت دارد خط فاصل بسیار قاطع و محکم گذاشته می
شود بین این دو. تا حدی که طرف وقتی که در خانه هست نفسش راحت است می رود می اید
فضا آرامش دارد و فضا خیلی آرام است، همچین که پایش را می گذارد بیرون پر سر و
صداست، جفت این دو نماد به این دو فضا اشاره می کنند.

 

جعفری: البته هوا در عین حال که آلوده است دختر خانواده در
یک صحنه که پایش را دراز کرده روی صندلی خانه آسمان خیلی آبی و شفاف است.

 

رجبی: کل فیلم دارد سعی می کند بگوید عالم جدیدی دارد می اید،
چیز دیگری دارد می اید. جالب است باز در نمادها، کل آن فضا دارد رنگ زده می شود،
شما نگاه بکنید روبروی سالن شهدا یک عکسی هست که رنگ آبی دارد و عکس سر شهیدی است،
اما اون اصلا تکون نخورده ، کهنه هست و قدیمی، و هیچ کس برنامه ای برای رنگ زدن و
تمیز کردن آن ندارد. یعنی می خواهد بگوید که اینها از لحاظ اداری و سازمانی و از
لحاظ قدرت است که دارند رشد می کنند. نمادهای فیلم خیلی زیاد است. خیابانی که دولت
دارد می زند، خیابانی است که قرار است از وسط زندگی اینها رد شود، این فضا بیاید یک
دفعه از وسط فضای دیگر رد شود، تمام این ها نشانه هایی است که بین این دو مفهوم و
این دو تلقی از شهادت یک نحو تعارضی هست و این تعارض به نفع آن تلقی که در فرهنگ
عمومی است نمایش داده می شود. البته این که من می گویم فرهنگ عمومی نه این که در
واقعیت همین است، خیر از منظر فیلم به این صورت است، یعنی از منظر فیلم شهادت در
فرهنگ عمومی یعنی همین. و در آخر آنکه احساس می شود که در این فیلم دارد سعی می
کند بگوید فضای شهادت، آن حال معنوی مادر شهید نسبت به بچه اش و کل مفهوم شهادت در
این قالب، دارای یک حریم خصوصی است. دقیقا دارد یک مولفه هایی را حذف می کند،
دخترش که خواهر شهید است هم نمی داند و وارد نمی شود، نسل جدیدی هم نمی داند، وارد
نمیشود، این خیلی نکته مهمی است. در واقع شهید و شهادت در این فیلم مسئله مردم و
جامعه نیست. حتی مسئله اعضای خانواده خود شهید هم نیست و این خلاف واقع است.

 

 

جاوید: آقای دربندی شما کلیت فیلم را چطور دیدید؟

 

دربندی: فیلم نقاط قوت بسیاری دارد و حتی از جنبه هایی تاثیرات
مثبتی خواعد داشت. اما من احساس می کنم از یک دید کلان تر نیز باید به جایگاه این
فیلم بپردازیم. این مثل کلی ای که می گویند «به مرگ بگیر تا به تب راضی شود» من
احساس می کنم فضای سینمای ما را جوری به مرگ گرفتند که ما به این تب ها راضی بشویم.
من البته یک نکته مقدماتی بگویم، بنده نمی خواهم ادعا کنم که اینها برنامه ریزی
شده است، توطئه است به این صورت که مستقیم به فلان فیلمساز پول بدهند یا فلان
کارگردان جاسوس و مامور باشد یا …  نه،
کافی است که بستر سازی بشود؛ یک زمینه ای ساخته بشود. مدیوم که مدیوم اون طرف است
شما اصلا دارید می روید در زمین او بازی می کنید، آدم ها می ایند آموزش می بینند
با همان فضای فکری، فوت و فن کار را از مبلغان تفکر رغیب یاد می گیرند. افراد را
از طرق مختلفی مثل جایزه و اسکار و هزار روش دیگر جذب و هدایت می کنند و بعد اتفاقی
که می افتد کارگردانان و عوامل شما طوری تربیت می شوند که حالا دیگر شما با یک فضای
سه گانه طرف می شوید: یا باید رضایت بدهید به فیلم زرد، یا فیلم هنری که مثل فیلم
هایی که امسال داریم -مثلا برف روی کاج ها- کاملا زیربنای اخلاق را می زند، نه حتی
اخلاق دینی را بلکه زیربنای اخلاق و کرامت انسان را …

 

جاوید: البته این فیلمی است که جایزه خواهد گرفت و در عرصه
جهانی موفق خواهد شد، امسال سال تکثیر اصغر فرهادی است.

 

دربندی: بله فیلم جدی ای است، حالا می خواهم بگویم که دقیقا
این که می گویید سال تکثیر فرهادی، ما را بین سه گانه ای قرار دادند: انگار که می
گویند یا معاندی را انتخاب کنید و فیلم های خیانت و روابط نامشروع را، یا فرح بخش
و آن فیلمهای زرد را، و اگر هیچیک را نمی خواهید بروید سراغ آقای اسعدیان که فیلمهای
دینی را ساخته، یک فیلم خوش ساخت که در آن به مفاهیم دینی پرداخته اما با دیدن فیلم
مشخص می شود همان طور که آقای فرهادی می گفت در ایران همه دروغ می گویند و باید
رفت، در بوسیدن روی ماه نیز، مادر شهید، حاج آقای مصطفوی، خواهر شهید، نوه خانواده
همه و همه به بهانه های مختلف دارند دروغ می گویند و بدتر آنکه در اغلب موارد
دروغگویی یکدیگر را به نوعی تایید می کنند.

 

جعفری: بعد مسئولی که در بنیاد شهید راست می گوید بی خود
کوبیده می شود.

 

دربندی: نه خیر بی خود کوبیده نمی شود، چون حتی این یک فرد
راستگو نیز نیتش لزوما خیر نیست. فردی است که واقعا هم انگار فضای شهادت را خیلی
درک نمی کند، بیشتر دنبال کار اداری و پست خودش است، یعنی حتی او را هم نشان می
دهد که تو راست نمی گویی به خاطرخدا، بلکه برای پست و مقامت نگرانی. هر جا مصطفوی
محکومش می کند که تو دنبال قدرتی، نه خودش و نه فضای فیلم ازش دفاع نمی کند.

 

حالا دقت بفرمایید که چطور شمای انقلابی و آرمان خواه را
به فیلمی راضی کردند که همان گزاره دروغگو بودن ایرانیان را در بردارد- حال چه
عوامل فیلم آگاهانه چنین طرحی داشته باشند و چه ناآگاه-  بعد شما می ایید راجع به شهادت، تو که در
وانفسای سکس پنهان و معنویت گریزی در سینمای روشنفکری به فیلم آرام و دلنشین اسعدیان
دلخوش کردی، غافل از آنی که کدام تصویر از شهادت و خانواده شهید دارد ترویج می
شود.

 

جاوید: همین جا من سوالی دارم، منظور از شهید که می فرمایید
شهید انقلابی نیست، من این را می خواهم یک قدری دقیق تر بیان کنیم و دقیق تر تعریف
کنیم، من گمانم این است که اگر مقصود کشته شده مظلوم در راه دفاع از وطن است شاید
لفظ دقیقتری باشد تا اینکه بگوییم می خواسته به شهید بپردازد و حالا شهیدی درآمده
که ربطی به انقلاب ندارد. یعنی گمان می کنم که نمی شود این دو را (شهادت و انقلابی
بودن) از هم تفکیک کرد، یعنی شاید از این منظر بتوانیم بگوییم که اگر این داستان
مثلا در امریکا هم رخ می داد برای آنها هم بود ما باز هم متاثر می شدیم از درد و
غصه و غمی که بر این خانواده هست. حالا سوالم این است که با این مطلبی که عرض کردم
خدمتتان آیا واقعا دغدغه فیلم ساز و فیلم شهید است به همین تعریفی که ما ازش داریم
یا نه این یک کشته شده در راه وطن است، ممکن است در فرانسه کشته شده باشد؟

 

دربندی: من قبول ندارم که بگوییم شهید فیلم فقط انقلابی نیست،
من با آقای حائری موافقم، این شهید اساسا شهید نیست، شهادت یک معنویتی در خود
دارد، ما معنویت خانواده را جز در نماز خواندن این مادر و نهایتا پخت نذری نمی بینیم.
وقتی فیلم مصرانه ابعاد عرفی و بعضا قابل نقد شخصیت شهید را به وضوح مطرح کرده
است، انتظار کاملا به جا و سوال بی پاسخ آن است که چرا اشاره ای به کمالات معنوی
او و ارزش های مورد قبول او و ارتباطش با انقلاب و ولایت نشد؟

 

جعفری: در واقع کشته شده این فیلم هیچ معنویتی ندارد، یعنی
داریوش دارد فرهاد دارد اما معنویت ندارد. ضمنا مادر خودش هم به همین نوارها گوش می
دهد، یعنی آرامش مادر شهید در اوج رنج و پس از شنیدن خبر شهادت پسرش، با نوار است
نه دعا و ذکر و این صحنه ایست که فیلم ساز چندین بار و با تاکید آن را به نمایش می
گذارد.

 

مستغاثی: شهیدش اخراجی های طبقه متوسط بود.

 

جعفری: ببینید این اشکالی ندارد، عقبه یک شهید ممکن است
زندگی عادی و حتی قابل نقد باشد، ولی در صورتی که عقبه را وصل کند به اینکه این مرید
امام شد، یعنی بسیاری از کسانی که مرید امام اند از خودمان هستند و بسیاری از آن
ها زندگی عادی داشته اند ولی متحول شدند و مرید امام شدند، تغییر کردند، فیلم این
را نشان نمی دهد.

 

رجبی: این رشته پیوند بین شهادت و ولایت وجود ندارد، اصل
بحث این است.

 

دربندی: مسئله بعدی آن که شما فرمودید فیلم تضاد مفهوم
شهادت در معنای عامیانه و در بین مردم را با مفهوم حکومتی و رسمی نشان داده، باز این
دقیق نیست. شهادت در معنای عمومی نزد مردمش هم این چیزی که فیلم معرفی می کند نیست،
یعنی مثلا ممکن است مورد استثنائی از خانواده شهدا اینگونه باشند، که اصلا فهم دقیقی
از معنای معنوی شهید نداشته باشند و شهیدشان را تنها به عنوان یک آدم خوب ازدست
رفته بشناسند، اما حقیقت آن است که اکثریت این بزرگواران این چنین نیستند. پس این
تصویر در واقع مفهوم شهادت نزد عموم مردم ما هم نیست. شاید بتوان گفت با تفسیری
ناقص و غیر دقیق از شهادت مواجهیم که برگرفته از افکار شبه روشنفکری و سکولار است.

 

مستغاثی: همین طور است. یک دیدگاهی بعد از جنگ آمد در سینمای
ما که می گفت چرا باید ما آدم ها را این قدر ببریم به عرش، باید با آنها همزاد
پنداری کنیم. این حرف، حرف کاملا غلطی نیست و از وجهی قابل تامل است اما این یک
مقدار ریشه هایش در همان سکولاریسم و امانیسم غرب است، یعنی آن کاری که آن ها می
کنند با چیزهای مقدس. به هر حال همان تقدس زدایی رسید به امروز که بله آقا شهید
عاشق می شود، جک می گوید، بازی می کند، سبک سری می کند، این شخصیت پردازی از نوع
ارسطویی است. شما در سینمای غرب که نگاه کنید همه اسطوره هایشان جزو اوباش بودند،
بعد می اید آدم خوبی می شود. این طور نشان می دهد تا جا بیاندازند که اگر قرار است
مسیحی بیاید، لزوما آن مسیح آسمانی نیست ممکن است طرف رذل باشد و شما را می خواهد
نجات دهد.

 

جاوید: من یک نکته کوچیک را عرض کنم و بعد سوالی بپرسم.
فرهاد خواننده ای که مورد علاقه شهید بوده است، خواننده ای انتقادی و معترض است ولی
متعلق به یک تفکر خاص اعتراضی که آن هم هیچ نسبتی با انقلاب ندارد و این جا نیز
قاعدتا فیلم پیام خاص خود را دارد. اما سوال آن است که آیا این فیلم مدل خاصی از
انتظار و فرهنگ انتظار را داشت ارائه می داد و به نظر شما توجه خاص و ویژه ای به
فرهنگ انتظار داشت یا خیر؟ مثلا آقای حاتمی کیا در بوی پیراهن یوسف توجه و اشاره ای
به فرهنگ انتظار داشتند اما در این جا گمان من این بود که در نوع انتظاری که فیلم
دارد ارائه می دهد، این قضیه نهفته است که شما برای تابوت خالی دارید گریه می کنید،
من چنین برداشت و چنین تلقی ای داشتم، حالا می خواستم نظر شما را هم بشنوم.

 

رجبی:  به نظرم
رجوعش به گذشته و به آینده، جفتش این تذکری که نسبت به گذشته و آینده داشته باشد،
تذکر عمیق شهودی و حضوری نیست، یک تذکر حصولی مخرب است، فضای نستالژیک است، وقتی
بر می گردد عقب با آن حال برمی گردد، حالی نیست که الانش را ساماندهی کند، سازنده
نیست.

 

مستغاثی: یک جا می گوید من در این بیست سال همش ته دلم
روشن بود که می اید، حالا آن تمام شد، یعنی با عوض شدن این دو تا، انتظار برای هر
دو تا تمام شد، یعنی هیچ کدام دیگر منتظر نیست. شاید بتوان چنین برداشتی کرد.

 

جعفری: اگر آرمانی برای این چیزها نباشد این معنای جنگ و
کشته شدن  و شهادت و منتظر شدن تهی و تمام
می شود و البته برای آن مادر که از جنازه فرزندش می گذرد باز یک مقدار آرمانی تر
جلوه میکند اما در شخصیت خاله باز بیشتر تقلیل می دهد مادر شهید را. اینکه مادر
شکمو است، مثلا در خوردن فکر کنم که ده تا صحنه بود که می خورد آن هم با آن وضع
خاص.

 

دربندی: البته ممکن است این قضیه عامدانه نبوده و صرفا جهت
ایجاد فضای طنز بوده باشد ولی به هر حال 
باید تاثیر تصویر ارائه شده در فیلم را بررسی کنیم. شما سه تا تصویر دارید
از خانواده و مادر شهید یک تصویر ضعیف شکم پرست و ناجور و نافرمی مثل این آدم که
تعبیرش هم از شهادت فرزندش همین بود که: من خودم می دانم پسرم مرده …

 

جعفری: که اوج درخواستش را هم در یک دیالوگ گفت، گفت فقط
جنازه بیاد یک قبری باشد ما برویم پیش قبرشان.

 

دربندی: بله، تصویر دومی داریم، تصویر آن زن که تو رو خدا یک
چیزی بدهید دست من که بگویم شوهرم مرده، بتوانم 
بروم ازدواج کنم و از دست پدرش راحت شوم. شما ببینید سه تا نمونه دارید در
فیلم و حالا نفر سومتان که این مادر شهید است و شخصیت مثبت و قابل دفاع فیلم باز خانواده
اش غیر از اینکه انقلابی نیستند خیلی هم لزوما متدین نیستند. همین مادر یک دروغ به
این بزرگی درباره جنازه را هم این جوری توجیه می کند. به نظرم حسی که ایجاد می کند
در مخاطب حس خیلی منفی ای است نسبت به این فضا یعنی شاید مخاطب حتی گریه کند، ولی
خانواده شهیدی که ما می شناسیم و خب داریم اطرافمان حسش می کنیم لمسش می کنیم اصلا
این نیست. سه تصویری که حتی به نظر من شاید در ناخداگاه ذهن مخاطب، باز مادر شهید
نوع خوبش که مثلا شخصیت خانم یزدان پناه است، این تاثیرش کمتر است تا تاثیری که زن
شاکی می گذارد، یا آن زن پر خور. شاید آقای اسعدیان یا مخاطبانی که فیلم را پسندیدند
بگویند شخصیت اصلی را ببین که این مادر بود، چقدر فداکار بود و … اما واقعا از
تاثیر تخریبی آن دو تصویر دیگر نمی توان گذشت. حالا بگذریم که همین شخصیت مثبت
چقدر هم دروغ گفت در فیلم، نه فقط برای تعویض شهید، بلکه برای توجیه پسری که دوست
نگار بود و موارد دیگر. بعد دخترش دروغ گفت درباره حرف هایش با احمد، بعد نگار با
همکاری هر دو مادر شهید دروغ گفت به مادرش که ما رفتیم دربند.  این فضای دروغ را ببینید، حتی اگر بگوییم دروغ
مربوط به جنازه ها، مجاز بود – که بعید است شرعا چنین باشد- با تکرار دروغگویی
اکثر شخصیت های فیلم چه کنیم؟ این ها شاید یک دفاعی بکنند، بگویند آقا ما واقعیت
های جامعه را داریم در فیلم نشان می دهیم، ولی اولا چه کسی گفته که مردم عادی – آن
هم از نوع خانواده شهدا- در زندگی روزمره این قدر دروغ می گویند؟ و ثانیا آیا واقعیتی
که قابل تصویر شدن است تنها دروغگویی است؟ آیا مثلا وجود عکس امام در خانه یک شهید
و علقه خاص آنان با ولایت و انقلاب جزء واقعیات جامعه نیست که در فیلم کوچکترین
اثری از آن نبوده و بلکه تا حدودی فضا بر خلاف آن ترسیم می شود؟

 

جعفری: جایی هم که عکس امام هست در آن فضای داغون است، جایی
که همیشه آنجا درگیری است. دقیقا تناقض است، اگر به فرض نود درصد خانواده شهید
درست و حسابی انقلابی داریم آن ده درصد بی ربط به انقلاب را نشان می دهد. اگر بنایتان
این است که اقلیت ها را نشان بدهید، خب ما اگر هفتاد درصد جامعه مان هم دروغ بگویند
بالاخره سی درصدی هستند که دروغ نگویند، چرا اینها جایگاهی در فیلم ندارند؟ حتی
آقای مصطفوی که یک شخصیت مثبت است، او نیز خیلی راحت دروغ می گوید.

 

دربندی: یک نکته ای هم من عرض کنم، و آن این که من احساس می
کنم در فضای نگاه به دین و معارف دینی هم باز اشکالاتی هست. البته با همان تئوری به
مرگ می گیرند که به تب راضی بشویم، این حرف ها الان خنده دار شده است در فضای نقد،
یعنی کسی چنین نقدی بشنود می گوید به چه چیزهایی داری گیر میدی، ولی من به نظرم باید
به ایده آل سینمای انقلاب نگاه کنیم. شما می بینید که مادربزرگی که به تعبیر آقای
رجبی بهترین رابطه را با آن نسل سوم برقرار می کند باز در تذکرات دینی اش اصلا نمی
فهمد که نمازی که ستون دین است مهم تر است یا اینکه این دختر می رود سر کوچه حالا
مثلا کنار این لباسش یک چیز دیگه هم بپوشد. شما حدود ده بار تذکر جدی را می بینید،
بپوش بپوش بپوش، برای نماز یک بار می گوید بعد هم می گوید خب نمی خونی دیگر، کاش می
خواندی، او هم می گوید که من به سن تکلیف نرسیدم. این آسیبی است که ممکن است در
خانواده مذهبی ما هم باشد ولی آیا این باید عینا در فیلم نشان داده بشود؟ و همین
هم باید تثبیت شده فرض بشود و حالا نمی دانم شاید هم اصلا خودش یک جور انتقاد است،
یعنی می خواهد بگوید که مذهبی ها فقط روی این که این جور محدودیت ایجاد کنند برای
جوان کار می کنند. به هر حال باز نمایی که دارد می شود پر از غلط و اشکال است. و
همین اشکال در شکاف نسل و درواقع گسست نسل مورد ادعای فیلم نیز دیده می شود.

 

جاوید: آقای مستغاثی وقت گذشته من سوال آخر را از شما
بپرسم. من حیفم می اید که دو سه دقیقه ای در مورد برخی از نشانه های فیلم صحبت نکنیم،
این کار ماشین های اوراقی که داشت مسعود رایگان و دعواهای خیابانی و آن دیالوگی که
مادر شهید داشت وقتی می امد منزل، می گوید آن ساعت بیست سال است که خواب است، این
نشانه ها کنار هم چه معنایی پیدا می کند؟

 

مستغاثی: همان طور که مطرح شد، مرثیه ایست بر دوران تمام
شده. یک گروهی بودند که می جنگیدند یک امامی بوده که تمام شده، یک انقلابی بوده که
تمام شده و همه چیز عوض شده.

 

جعفری: جالب است که سینمای دهه هفتاد عوض شدن و تغییر را
بعد از جنگ می دانست، می گفت جنگ که تمام شد دولت سازندگی آمد و ارزشها عوض شد.
الان دولت سازندگی و اصلاحات در راستای جنگ شناخته می شه ولی دوره جدید است که همه
چیز افول کرده، افراد شایسته را بازنشست کرده اند و جوان هایی که آمدند سرکار اصلا
به درد نمی خورند.

 

جاوید: از همه آقایان تشکر می کنم.

 

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه