نقد فیلم" اشباح" داریوش مهرجویی(2)

نه دغدغه­ سینما و نه حتی مخاطب….

نویسنده:

پایگاه علوم اجتماعی اسلامی ایرانی

زمان انتشار: ۰۸:۰۰ ۱۳۹۲/۱۱/۲۷

پرداختن به فیلم­های مهرجویی از این جهت جالب توجه است که مطالعه­ی موردی خوبی است برای فهم وضع روشنفکری بیمار ایرانی. روشنفکری بریده و بیزار از هرچه که به «خودی» تعلق دارد. روشنفکری بی مبدأ و بی ریشه­ای که خانه­ی آرمان بر آب بنا نهاده است. روشنفکری مقلدی که به شدت قشری است، اهل ادا و اطوار است، اصرار بر تشبه به قوم انتلکتوئل در زبان و لباس و قیافه دارد و…

“چرا در این هنگام، برآمدن نیست­انگاری باید ضروری باشد؟ زیرا که ارزش­های کنونی ما از آن رو به این نتیجه یعنی به نیست­انگاری می­رسد که نیست­انگاری حاصل منطقی ارزش­های بزرگ و آرمان­های عالی ما است و آن نیز هرگاه درباره­ی آن تا به انجام بیندیشیم.” (نیچه، نیست­انگاری اروپایی، ص56)

«اشباح» جدیدترین ساخته­ی داریوش مهرجویی، چنان که نویسنده­ی فیلم اذعان داشته، اقتباسی است از نمایش­نامه­ی «هنریک ایبسن». اقتباسی که اثر مرجع را نیز به قهقرا برده است.

فیلم، ماجرای خانواده­ی «تیمسار امیرسلیمانی» است که از نظام پهلوی اخراج و به ورطه­ی الکلیزم کشیده شده است.     بی­حوصلگی، خشونت و دائم­الخمری او، زندگی در خانه­ای اشرافی و بزرگ را بر همسرش «سارا» و تک­فرزندش «مازیار» جهنم کرده است. خط اصلی قصه زمانی شکل می­گیرد که سارا متوجه می­شود «تاجی» خدمتکار خانه باردار است. تاجی سوگند می­خورد که بی­گناه بوده و قربانی هوس تیمسارِ دائم­الخمر شده است. او که زیر بار خواست سارا مبنی بر سقط بچه نمی­رود، از خانه بیرون رانده شده و شبانه به خواستگار قدیمی‌اش «معمار» پناه می­برد. معمار ابتدا او را طرد می­کند اما وقتی صدهزارتومانی را که سارا بابت بیرون­انداختن تاجی به او داده می­بیند، پشیمان شده و تاجی را نزد خود نگاه می­دارد. از آن طرف، سارا نیز پسرش مازیار را به انگلستان می‌فرستد تا از دست پدر در امان باشد. سال‌ها می­گذرد و مازیار (که در انگلستان هنرمند چیره­دستی شده است) در حالی به کشور بازمی­گردد که بر اثر بیماری مهلک به ارث برده از پدر، امیدی به زندگی ندارد. او که نه لذتی از زندگی می­برد و نه دیگر توان نقاشی دارد، با دیدن «رزا» خدمت­کار خانه­، کمی جان می­گیرد و به امید آن­که زندگی را دگرباره بازیابد از «رزا» خواستگاری می­کند. غافل از آن­که «رزا» دختر تاجی و تیمسار است که سارا او را به خانه آورده و بزرگ کرده است. سارا وقتی پرده از این راز برمی­دارد، رزا از خانه می­گریزد و مازیار هم که رزا را پیدا نمی­کند بر اثر وخامت حال می­میرد.

این نوشتار اگرچه قصد تحلیل فنی فیلم را ندارد اما همین قدر باید اعتراف کند که متاسفانه «اشباح» حتی به میزان همین قصه نیز سرگرم­کننده نیست. بازی­ها آن­قدر تصنعی است که در برخی سکانس­ها فکر می­کنی به تماشای یک فیلم کمدی نشسته­ای. و برخی از ویژگی­های آزاردهنده­ی دیگر که بدان خواهیم پرداخت.

«اشباح» می­خواسته نمادین باشد. فیلم، سیاه و سفید است. زندگی در زمان گذشته، در  زمان وقوع بدبختی­ها یعنی پیش از انقلاب و نیز در زمان حال یعنی پس از انقلاب یک سبک دارد: سیاه و سفید. گاهی اگر رنگی از زندگی بر پرده­ی سینما نقش می­بندد، آن جایی است که خورشید از پشت ابر درآمده و آفتاب، به طبیعت بی­جان، جان بخشیده است. اصلاً مازیار از ابتدا به امید «آفتاب» از انگلستان به ایران بازگشته است. در سرتاسر فیلم ابری و برفی و بارانی نیز سراغ «آفتاب» را     می­گیرد. اما «دایی­بابا» (وکیل خانواده) خیالش را راحت می­کند: “فعلاً که می‌بینی! از آفتاب خبری نیست. ما هم خودمون آفتابو ندیدیم”. این نمادها برای برخی شاید سیاسی به نظر آیند اما به نظر من بیش­تر به وضع مهرجویی ارجاع دارند تا به شرایط ایران امروز. حتی وقتی که شعارهای او از دهان مازیار بیرون می­آید هم حرف سیاسی نمی­زند: “انگار همه مردن، روحن، شبحن، ذوق ندارن، لبخند نمی‌زنن، شادی نمی‌کنن، انگار همه فکر می‌کنن زندگی یک جریان فلاکت‌باریه که هرچه زودتر از شرش خلاص شن برای همه بهتره. ولی جاهای دیگه­ی دنیا این‌طور نیست، اونجا همه فکر می‌کنن چه عالیه که زنده‌ان و می‌تونن شادی کنن”. و این همه را جز با تحلیل وضع مهرجویی نمی­توان فهم کرد.

پرداختن به فیلم­های مهرجویی از این جهت جالب توجه است که مطالعه­ی موردی خوبی است برای فهم وضع روشنفکری بیمار ایرانی. روشنفکری بریده و بیزار از هرچه که به «خودی» تعلق دارد. روشنفکری بی مبدأ و بی ریشه­ای که خانه­ی آرمان بر آب بنا نهاده است. روشنفکری مقلدی که به شدت قشری است، اهل ادا و اطوار است، اصرار بر تشبه به قوم انتلکتوئل در زبان و لباس و قیافه دارد و…

فقط در آثار این جماعت است که می­توان حرف­های به شدت کلیشه­ای در مورد سنت و مدرنیته یا مرگ و زندگی شنید، تقلیدهای به غایت سطحی از  پست­مدرنیته را تماشا کرد، گرایش­های قشری و بی­مبنا به ناتورالیزم را احساس کرد و قس علی هذا.

آن­چه در فیلم «اشباح» و فیلم­های اخیر مهرجویی دیده می­شود، روایت تصویری یک اغتشاش ذهنی است. اغتشاشی که نه درد خود را می­شناسد و نه می­تواند خود را بیان نکند. گویی ذهن مولف را صدا و نیش زنبورهای مهاجم پر کرده است. ذهنی که  آماس کرده، سر شده و هیچ حسی ندارد. او سر درگم است. طبیعتاً می­خواهد بر سنّت بتازد، قاعدتاً می­خواهد مدرن باشد، عملاً باید از پست مدرن سر در آورد اما هیچی به هیچی. تکلیفش با خودش معلوم نیست. شاید بی آن که تشنه باشد آب خورده و بی آن که گرسنه باشد از هر غذایی قدری خورده و به همین دلیل باد کرده است.

به نظر می­رسد برای «مهرجویی» اصلا مهم نباشد که مخاطب حرفش را بفهمد یا نفهمد. یا حتی بیش­تر، برایش مهم نباشد که خودش هم می­فهمد که چه می­گوید یا نه. انگار نه دغدغه­ی فیلم دارد، نه دغدغه­ی سینما و نه حتی مخاطب. او اصلاً از این جور حرف زدن، از این جور فیلم ساختن، از این جور ادا و اطوار درآوردن و… کیفور می­شود. انگار برای او زندگی، فلسفه­ای جز «هیچ» ندارد و این «هیچ» در همه چیز امتداد دارد. در حرف­زدن، در فیلم­ساختن و… و واقعاً وقتی مسیر انتلکتوئلیزم به مقصد محتوم «نیهیلیزم» منتهی می­شود، چرا نباید در آثار مقلدین، نشانه­هایی از آن را ندید؟ نشانه­هایی از همان حرف معروف نیچه که “من از قدیس بودن بیزارم و ترجیح می­دهم یک دلقک باشم”. و این حرف در فیلم «چه خوبه که برگشتی» به وضوح نمایان است.

مهرجویی ظاهراً در «اشباح» به دنبال «حقیقت» است. حقیقتی که «نیست» و وقتی برمی­آید، تو مرده­ای. به نوعی وقتی «نیست» می­شوی به آن       می­رسی و با آن متحد می­شوی. فیلم «اشباح» سیاه و سفید است و آسمان در سراسر آن ابری است. صحنه وقتی رنگ می­گیرد که ابرها کنار می­روند و خورشید برمی­آید. آفتاب از پنجره بر خانه می­تابد و بستر مرگ را رنگ­آمیزی غلیظی می­کند. حقیقت اکنون خود را نشان داده است.

“بياييد جرأت كنيم و بفهميم كه معناى تمامى اين­ها جز خواست «نيستى» نيست، خواست روى گرداندن از زندگى و شوريدن بر بنيادى­ترين پيش انگاره­هاى زندگى”. (نيچه، تبارشناسى اخلاق، ص214)

۲ دیدگاه

    سلام
    بیشتر از اینکه نقد فیلم باشد نقد مهرجویی بود.
    با اینحال که بیشتر مطالب بیان شده درست می باشد ولی بهتر بود از نقد مستند فیلم به نقد مهرجویی می رسید. چرا که سخنی مستند گفته و متهم به تخریب شخصیت نمی شوید.

    ناشناس :

    کلمه ها به هم چسبیدن
    فکر کنم همه نیم فاصله ها به هم چسبیدن
    خوندن متن کمی سخت شده

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*

مطالب مرتبط

مطالب پربازدید

مصاحبه